رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. Rostam18

    Rostam18

    کاربر انجمن


    • امتیاز

      139

    • تعداد ارسال ها

      476


  2. BISEl

    BISEl

    مدیر تالار


    • امتیاز

      129

    • تعداد ارسال ها

      1,525


  3. نفحات

    نفحات

    کاربر انجمن


    • امتیاز

      88

    • تعداد ارسال ها

      215


  4. Mohammad Aref

    Mohammad Aref

    مدیر ارشد


    • امتیاز

      87

    • تعداد ارسال ها

      33,439



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان سه شنبه, 3 دی 1398 در همه بخش ها

  1. 6 امتیاز
    حیفــــ هایی که پایان ندارنــد انگآر ... پیــش احمق نه ز عجزستـــ مـرا خاموشــــی طرفـــ بحثـــ به نادان نشــدن دانایی استـــ دکتـــــر انوشـــه ; "خـــــانوم ها ســــاده نباشیـــد وقتــی مــردی به خانمش میگــوید تنهـــا تورا دوستــــ دارم دقیقا شبیه این استـــ که یکــ زن قول داده برود مغازه ها را بگردد اما خــرید نکنـــد ,هیچ مردی روی کره زمین اینگــونه نیستـــ , هیچ مردی !مگر اینکه از ساختار مرد بودن خارج باشـــد" این مـــرد و حرفاش عالیه ان خآطره ; تاریخ ,همیشــه قبل از کلاس دوغ میخورد و دیالوگــ تکراریش " مــنم که دوغ خوردم خوابم "(شخصیت خنثی ای که دنیا رو اگه آب میبرد اونُ خواب میبرد) زیستــــ , همیشــه با شاهرخ تلفنی تو بحثـــ بود "شاهرخ مادر ,گوش کــن "(پیرزن خوشتیپ و باجذبه ای که خاطره دهه قبل از منم هستـــ) شیــمی , فامیلی ِ منُ به جای آ , اُ میخوند و ته هیچکدوم از فعلاش شناسه اول شخص نداشتــــ (بامزه سبزه رویی که لآولی بود) زمین ِ یخ زده وزمین خوردنامون ,بکستبال تو روز بارونی , والیبالی که با فوتبال میکسش میکردیم , شیطونیامون , کلاغای اول صبح زمستــون, دعواهای من وسیس ,قُلدر بازیاش
  2. 6 امتیاز
    بعد رفتن خیلی خیلی ازدوستام اینجا... تقریبا کمتر میومدم ولی بودم... یهو یکی عین یه فرشته نجات با نام کاربری عجیب قریب ظاهر شد. در عرض چند ماه به دل نشست... هر آنکه به دل نشیند جان شود شد واس ما... نگین:) دختر قشنگم)مادربزرگم:)خواهر بزرگه:)مامان جونم:) تو همه ی اینایی... نه دوست نه رفیق:)
  3. 5 امتیاز
    هــوا یجــوری یخه دلتـــ میخواد گازش بگیــری کاش همیشــه زمستــون بود تمیز آروم خوش بو ســرد جنتل و جذابــــ آســمون مشکــی ماه سفیــد ستاره ها خنــدون با چشــآی براق اصـــلا تصــویر Hd زمســـتون خیلــی عزیزم , ی غول با شخصیتـــ و آرومه که همیشــه از هم نشینــی باش لذتـــ میبرم , ی نگاه پر از آرامشــه , سنگــین و باوقار love you gentle always and forever
  4. 5 امتیاز
    @leo.unique @adamak-h @Tamana73 @BISEl @نفحات @سین.دخت
  5. 5 امتیاز
    داشتم فریاد می زدم... با تمام قدرت فریاد می زدم صدای زنگ تلفن بلند شد و از خواب پریدم. امروز از گوشه پرده بالکن نور نمی زد به صورتم صدای پرنده ها نبود. چقدر خسته از خواب بلند شدم و چقدر دلم می خواست بود. می دونی چقد دل تنگم؟ می دونی حسرت یعنی چی؟ حسرت دیدن خوابی که توش باشی؟ چقدر امروز احساس اندوهگین بودن، داشتم. اندوهگین بودم برای نداشتن برای ندیدن خوابت می دونی چقدر دلم تنگ شده برای دیدنت توی خواب؟ برای اون استرس ها و نگرانی های توی خواب که وقتی توی خواب پیشمی یه چیزی هی بهم میگه الکی و تو بیدار بشی فرو می پاشه و هی من با خودم فکر می کنم کاش هیچ وقت بیدار نشم کاش دیرتر بیدار بشم کاش بیشتر بمونی و به اندازه تمام سال هایی که نیستی حرف بزنم بگم ببین چقدر زمان گذشته. ببین چقدر موفق شدم؟ ببین چقدر تغییر کردم؟ چرا دیگه نیستی؟ اینقدر بد شدم؟ و آخ از لحظه ای که بیدار میشم. کاش که خواب باشه... کاش... عجیبه که آدما با فقدان های عمیق تو قلبشون هنوز هم زندگی می کنن...
  6. 5 امتیاز
    خوشحالم که دوستان جدیدی ایجارو سرپا نگهداشتن
  7. 5 امتیاز
    مادربزرگِ مامانم هنوز زنده است من در حقیقت نتیجه اش هستم و تنها نتیجه ای که قبل از آلزایمرش باهاش خیلی وقت گذروندم..اسمش سلطان بانوعه و نزدیک به 20 ساله که آلزایمر داره..به طرز عجیبی خیلی خوابش رو میبینم....دیشب(شما بخونید پنج صبح که بیهوش شدم) خواب دیدم که داره گریه می کنه توی خونه اش بود ولی خونه اش همون خونه ی 20 سال پیش بود که جون می داد واسه قایم باشک و هنوز یه حوض فیروزه ای وسط خونه بود..حتی بوی نعناع و مزه پولکی های خونه اش رو توی خواب یادم بود...بهش گفتم چرا گریه میکنی؟ گفت خرما می خوام..کسی بهم خرما نمیده...میگن خوبت نیست و مثل بچه ها از بغض چونه اش می لرزه...توی خواب اشتباهی بهش گفتم محیا جانم آروم باش و بغلش کردم...توی خواب قلبم ایستاد از این اشتباه...چشمای سلطان مثل چشمای محیاست...امروز عصر رفتم خونه اش..با خرما رفتم...بهش میگم خرما می خوری؟ میگه نه دهنم جمع میشه دوست ندارم:)))..دایی مامانم می گه همیشه توی ذوق همه می زنه به دل نگیریا...میگم می دونم... همینه که انقدر دوستش دارم توی این 20 سالی که آلزایمر داره معمولا هیچ کس رو نمیشناسه..گاهی فکر می کنه بچه ی کوچیکشو توی خیابون جا گذاشته و با قدرت عجیبی فرار میکنه بره توی کوچه دنبال بچه اش...گاهی فکر می کنه داداشش تازه مرده و شروع می کنه زجه زدن....فکر می کنم خیلی ترسناکه که انقدر عمر کنی و همه عزیزاتو از دست بدی...باز خوبه که آلزایمر داره...من زیاد بهش سر می زنم...همیشه دست می کشه توی صورت آدما و با دقت نگاهشون می کنه...دقیقا توی چشما زل می زنه و لبخند می زنه..بعد می زنه زیر گریه...نمی دونه من کی ام... فقط مادربزرگ منو پسربزرگش رو معمولا یادشه... اما همه ی بچه ها و نوه ها , می دونن که وقتی منو میبینه شروع می کنه به لالایی خوندن..دلم می خواد بدونم من شبیه کدوم خاطره اش هستم که هیچ وقت یادش نمیره بخونه" لالا لالا گل لاله...پلنگ در کوچه چه می ناله..."
  8. 5 امتیاز
    مکالمه من و مادر: سلام مامان جان حالت بهتره؟ من: سلام عزیزم خوبم نگران نباش مامان: بیام ببرمت بیمارستان!؟ من: نه خوبم به خدا بیمارستان نمی خواد مامان: تو همیشه منو گول میزنی به بابات گفتم بیاد ببرتت بیمارستان من: اِ مامان بزرگش نکن خوبم نمی خواد بابارو زحمت بندازی مامان: اصلأ خودم میام میبرمت من: ای بابا هر چی میگم خوبم باور نمیکنی مامان.............. بعد از یک ساعت تماس تصویری میگیره و همراه بابا زل میزنن به صفحه و گریه میکنن! من: ببین حالم خوبه الان باور می کنی خوبم مامان: باشه مواظب خودت باش بابا: دور چشمات سیاه شده من: خوبه که شبیه پانداها میشم! بابا: دکتر رفتی؟ من: آره رفتم الان کاملأ خوبم بابا: مواظب خودت باش اگه لازم شد بگو بیام ببرمت بیمارستان! من: چشم قطع شدو سرفه وسرفه پیاپی! خودم میدونم که خوب نبودم و نیستم اما گاهی وقتا لازمه بازیگر بشی تا درد به درد مادر و پدرها اضافه نکنی! همیشه از حال خوب نوشتم اینبار از آنفولانزایی نوشتم که نفس هامو تنگ کرده, حال بدیِ! خیلی بد! خدا همه ی بیمارهارو شفا بده!
  9. 5 امتیاز
    زندگی ِ کثافت ِ دلقکــــ آخه این چه بازی زشت و کثیفیه؟؟؟؟؟؟ این زندگی با همه بازیای کثیفش خیلی خنده داره ی ایل احمقُ اسکول خودش کرده آآآآ خدایا مصبت ُ شکـــــر دیدی این مستا چجوری میخندن؟؟اونجوری پر زِ خنده ام ... پ ن : @Mehdi.Aref / @Mohammad Aref / @Tamana73 حسای خوبی از شماها گرفتم و ممنونم بخاطرشــون و هیچی دیگه فقط خواستم بهتون بگم همیشه در خاطرم خواهید ماند @Strelitzia دلم برات خیلی تنگــ شده اگه ی روز اینورا اومدی اینُ بدون قرتی
  10. 4 امتیاز
    خوبیه زمستون اینه که آدم دلش خنک میشه
  11. 4 امتیاز
    وقتــی کارای مورد علاقه امو دارم انجام میدم زمان میره تو کورس یهو اون وسط مسطا ی کار دوست نداشتنی پیش میاد قفل میشه تو ترافیکـــ حتی زمانم با خودش 1:1 نیستـــ , البته که خنده دارتر از داستان این روزای حزب بادیا نیست , ی جعبه باروت : چشمه اشکــ ... any way شاعر خیلی خوشمزه میگه ; من اگر باده خورم باده پرستم, به توچه ؟! so نفس عمیق لبخند خیلی بزرگــ دندون دار و چشمکـــی برای نمک زندگی را نفســی ارزش غم خوردن نیستــــ بـــلــــــــه پ ن : کوچولوی خوشگل @Tamana73 تولدتــــ مبارکـــ براتـــ از هر مزه ای بهترینش رو آرزو دارم خوشمزه ترینای سرنوشتت رو تست کنی نیشی تا بناگوش باز و چشمی درخشان و روحی شنگول باشی یکــی از مورد علاقه هام تقــدیم [Hidden Content] امضـــا; دوستــــ همیشه شنگولتــــ , من
  12. 4 امتیاز
    چقــدر امروز دیر گذشتـــ و چقدر حوصله ام سر رفتـــ و چقــدر حوصــله هیچ چیــز جِدی رو نداشتـــم از اون روزابود که دلم فقط بی هدفی و بی فکری و بیکاریِ مطلق میخواستــــ من و یک فکر رها از همه چیــز میــروم خستــه و کوفته و عُنُق سوی منزلگه تکراری و سینــوسی خویش
  13. 4 امتیاز
  14. 4 امتیاز
    دلم برای تکه ای از خاطراتم تنگ شده است.من در آن قسمت آرزوهایم را فراموش کرده ام بردارم و حالا بدون هیچ آرزو و یا رویایی باقی مانده ام...روزهایی بود که لبخند روی صورتم جا خوش می کرد..فکر می کردم فردا روز بهتری است و امید, تنها صدایی بود که در خانه جریان داشت.... من میان زمان رها شده ام و بلاخره رویاهایم از چشم هایم افتاد.... کاش هنوز فکر می کردم بزرگ شدن هیجان انگیز است و مثل بزرگ تر ها آرایش کردن می تواند آدم ها را زیباتر کند...کاش هنوز فکر می کردم قاصدکی که باد میبرد؛ به مقصد می رسد! "حس" های من این روزها گرفتارند و هیچ کدام به هیچ کجا نمی رسند....
  15. 4 امتیاز
    گاهی از دست خودم کلافه می شوم و از این که دیگران را گیج می کنم؛ شرمنده می شوم...من از آن یک هویی های آشفته ام..وقت هایی که می خواهم شروع به صحبت کنم ؛ آدم ها مرا می بینند که نگاهشان می کنم و چشم هایم بیشتر از لب هایم حرف میزنند...آدم ها را گیج می کنم اما مقصر این حادثه ی پرتکرار من نیستم...من مدام جیب های بارانی مغزم را زیر و رو می کنم تا کلمات را بیابم..مدام دارم غر می زنم که چرا کلمات را فراموش کرده ام...نگاه می کنم و حرف نمی زنم..گاهی مثل احمق ها لبخند میزنم اما چشم هایم گریه می کنند و آدم ها گیج تر از قبل مرا به حال خودم رها می کنند. من" یک هویی"ترین ورژن یک احمق هستم و نمی توانم از این کارم دست بردارم..یک هو عاشق می شوم...یک هو خنده ام می گیرد..به همان نسبت که سریع خوشحال می شوم می توانم سریع غمباد بگیرم....یک هو با پیرزن کنار دستی ام گرم می گیرم..یک هو از آدم ها فاصله می گیرم و یک هو می روم...من یک چمدان همیشه بسته دارم!چون همیشه می روم و آدم ها را تنها می گذارم....
  16. 3 امتیاز
    اکشن عشقی ؟ هندی ینی ؟ :))) پسره میاد به دختره میگه عزیزم دیگه بسه آبغوره گرفتن، بخشیدمت قهر کرده بودی . الانم بشرطی دوستت دارم که چادر سرت کنی و همه ی دوست دخترامو دوست داشته باشی . دختره هم یکی میخوابونه زیر گوش پسره یه لگد هم میزنه زیر شکمش (آخیش دلم خنک شد ) و بلاک کنان از کادر خارج میشه اینجا روی تصویرِ بیریختِ پسره تیتراژ پایانی که یه آهنگ غمناکِ کرم شب تاب دار از شهاب مظفریه پخش میشه :دی بنظرت چرا حین بارش برف هوا اونقدرا که قبل و بعدش سرد میشه ، سرد نیست ؟
  17. 3 امتیاز
    انجمن نواندیشان شبیه دفتر خاطراتم شده اینجا تنها مکانی که راحت حرف میزنم بدون اینکه به بازتابش فکر کنم! ی جورایی دیگه نه رسمی و نه جدی! با زبان درون و عامیانه! باسپاس از سازنده و گرداننده این فروم! پاییز چمدان نارنجی گونه خودش رو جمع کرد و رفت تا جا برای خودنمایی زمستان باز بشه! از برنامه های پاییزم نهار با گندم بود که وقت نشد، اما خوشحالم دیدمش، :)) خانمی خسته کنارم نشسته بود و چرت می زد! ... وقتی کنارش میشینم انگار کنار خواهرم نشستم...همونقدر آروم و همونقدر دلنشین. هرچند سرفه های من نذاشت خیلی کنارش باشم اما همون چند دقیقه کافی بود تا بفهمم بعضی آدم ها شبیه بقیه نیستن و چند دقیقه دیدنشون هم باعث شادی و آرامش میشه! (این نوشته هارو شوهرش بخونه طلاقش میده) یکی دیگه از برنامه های پاییزم گرفتن امضا آخر از استاد راهنمام بود که نتونستم عملی کنم چون ایشون علاقه خاصی دارن که بهشون زنگ بزنیم و تکرار کنیم ...منم که عمرأ زنگ نمیزنم و فقط پیام میدم...به بعضی از اساتید باید گفت درسته دانشجو باید پیگیری کنه اما خوبه شما هم صدمین ایمیل و پیام های دانشجو رو نگاهی بندازید...اصلأ هرکاری می کنم زنگ بزنم نمی تونم عذاب وجدان نمیذاره و همش میگم نکنه مزاحم طرف بشم یا جلسه باشن یا خواب باشن یا ...... خلاصه که قرار شد با دوستم بریم امضا آخر بگیریم که بسته بشه این پرونده طولانی دانشگاه میون اتفاق های پاییز ... امسال نسبت به سال های قبل، جذب وکلا خیلی جالب بود، وجود یک وکیل و وقوع یک طلاق در هر خانواده امری عادی شده! اتفاق تأمل برانگیز دیگه هم نگاه پدرم به من هست که هر اتفاقی بیفته اولین نفر از من دلیل می خواد! با وجود چندین فرزند، هر کاری که بقیه انجام بدن اول میاد سراغ من! نگاهش به من شبیه نگاه مردم به شخص اول یک کشوره ... دارم به این فکر می کنم نکنه کناره گیری ی عده از سلطنت هم تقصیر من باشه! گربه تو کوچمون هم بهم زل میزنه طلب کاره انگار! مسئولیت من در قبال افراد خانواده هم موضوع جالبیه! عاشق پدرم هستم و این حس نمیذاره جز لبخند رفتار دیگه ای داشته باشم اما من شبیه ترامپم آیا! نقطه عطف ماجرا اینه که همیشه سعی کردم از وقایع خانوادگی دور باشم و سکوت کنم! نظر ممتنع بهترین حالت بوده و هست!!! نیمه پر لیوان ببینم بهتره ...حتمأ فکر می کنه قدرت اینو دارم که روی همشون تأثیر بذارم! اینچنین افکار بچه گانه زندگی رو زیباتر نشون میده! خب دیگه برم از زمستان و برف قشنگش لذت ببرم بهترین زمستان باشه براتون
  18. 3 امتیاز
    دوستان با اجازه اینبار تاپیک رو برای این کتاب بزنیم : داستان سووشون در شیراز و در سال‌های پایانی جنگ جهانی دوم رخ می‌دهد و فضای اجتماعی سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ را ترسیم می‌کند. سووشون هم وجه واقع‌گرا و هم وجه نمادگرا و درواقع، ساختاری دو لایه دارد؛ یکی لایهٔ روایی یا داستانی و دیگری لایهٔ رمزی یا تمثیلی. لایهٔ روایی آن، داستانی جذاب در محیط اجتماعی ایران است که در آن از مظاهر فرهنگ و تمدن ایرانی و بیانی شاعرانه استفاده شده‌است. در لایهٔ زیرین، به برخی از شخصیت‌ها و اشیا کارکرد رمزی داده شده‌است. البته سرنخ‌هایی نیز برای کشف این تمثیل‌ها وجود دارد و مخاطب می‌تواند ارتباط آن را قهرمان‌های مذهبی یا ملی مانند حسین بن علی، سیاوش و یحیا پیدا کنند. (ویکی پدیا) سووشون _ pdf پنجشنبه ی هفته ی آینده ( دهم بهمن ۹۸) نظرمون رو دربارش بنویسیم : ) @Rostam18 @سین.دخت @adamak-h
  19. 3 امتیاز
    اولیش نیست ولی وقتی نه سالم اینا بود یه چیزایی رو ناخواسته فهمیدم که تاثیر بدی روم گذاشت... آخرین دروغی که گفتی چی بود؟
  20. 3 امتیاز
    میلاد تو ی کم خورده شیشه داری ، من بچه ی به این خوبی و سر به زیری آقای خدایی! نه بیا آها تکوندمت دیگه خورده شیشه نداری نازی چه دل کوچیکی هم داشت . (پیش دانشگاهی سال 84) آقای خدایی جانباز هم شیمیای و هم فکر کنم ترکش تو نخاعش بود که راه رفتنش سخت بود و گاهی تو پله های مدرسه زمین میخورد .. عربی درس میداد ولی به خاطر شرایطش پرورشی شده بود تو پیش دانشگاهی اون سال که ما بودیم ، چهره ی خیلی دوست داشتنی داشت و داره تو آرایشگاه دیروز دیدمش فکر نمیکردم بشناسه منو ولی خُب بچه های شلوغ رو همه ی معلم ها یادشون میمونه! دی راه رفتنش دیگه خیلی سخت شده بود با عصا به سختی میرفت ، مثل همون موقع ها ساده ، متواضع و بی ادعا ، صاف و روشن یعنی میشه درونش رو هم دید ، باطن و ظاهرش کاملا یکی بوده و است . گاهی آدم یکی رو میبینه از پیچیدگی و ناراستیش سرگیجه میگیره گاهی هم یکی پیدا میشه از صاف و سادگیش حیران میمونی وقت بود و کلی حرف زدیم ، دو تا پسرش هر دو دانشگاه تهران بودن و از دانشجو های ممتاز ی خاطره تعریف کرد ،از یکی از دانش آموزهای قدیمیش که میرفته آب مقطر میریخته تو بخاری وبعدش که انفجار مانندی ایجاد میشد این بنده ی خدا هم به خاطر مشکلش بیهوش میشده و بدین ترتیب کلاس تعطیل میشد! تو خیابون جلوشو میگیره کلی عذرخواهی میکنه و حلالیت میطلبه که اون انفجار ها که هیچ کس نفهمید به چه علت بوده کار من بوده! خودش قه قه میخندید و من نیز! ای جنس بد محمد خدایی امیدوارم همیشه بخندی و نسل آدمهای به مانند تو زیاد بشن .. سی وم دی ماه سرد و برفی نودو هشت
  21. 3 امتیاز
    روزای خوب و شلوغ.... باورنمیکنم این همه روز گذشته که من این جاام.... اینجا این انجمن همیشه خوبه.... غم نداره. این خیلی خوبه که اینجا فارغ از هر جاام. 98/10/29
  22. 3 امتیاز
    دیدن دوستای قدیمی اینجاا خییلییی لذت بخشه....دیدن دوستای جدیدی که اینجار و سر پا نگگه داشتن لذت بخش تر ....حال دلتون خوب و خوش
  23. 3 امتیاز
    یه زن هم نداریم که بهش خیانت کنیم
  24. 3 امتیاز
    سروکله زدن با اینایی که فقط هیکل گنده کردن ... حماقتـــِ محــضِ استـــرس جوری همه انرژیتــُ میگیره که انگار ی ماشین از روتــــ رد شــده, پر از درد اعصــاب میشی پوستـــ سرتـــ درد میگیره حتــی مغزتـم درد میگیره مــا را هــر چــه هستـــ , دِگر حوصـــله ای نیستــــ !
  25. 3 امتیاز
    بهانه‌هایت را بخوبی می‌شناسم از آسمان خون نبارد آرام نمی‌گیرم
  26. 3 امتیاز
  27. 3 امتیاز
  28. 3 امتیاز
    (پناه ) وی در زندگیش هم از بسیجی جماعت کتک خورد هم از ضد نظام ! نوتیف اینستام پر از پیام از ادمهاییه که کاریشون ندارم و بهم کار دارن . دوستایی که هرکدوم به زور میخوان منو وادار به تایید خودشون کنن و وقتی ازم استقلال نظر میبینن بهم خشم میگیرن و اهانت میکنن. چجور بخودشون اجازه میدن آخه ؟ ینی انقدر منفعل و حرف گوش کن بنظرشون رسیدم . جوری که انگار از خودم تشخیص ندارم ؟ عقیده چیز عجیبیه. بدون اون پوچی و با اون پر از دردسر و نا آرامی نمیدونم ربطش چیه ولی تناقض توی بعضی آدما منو یاد کسی انداخت که ادعای دوست داشتن داشت اما با دشمنم هم پیاله شد با دشمن مظلوم نمایی که به بدخواهیش نقاب انتقام زد تا بتونه توجیهش کنه ... و چقدر این ادمها زیادن توی جامعه . گرچه که باعث نمیشن انعطاف پذیریم رو کنار بذارم . مامانم از صبح عصبیه . میگه اگر بچه های من توی اون هواپیما بودن چکار میکردیم الان. پدر و مادر اونها الان یقه ی کیو باید بگیرن راستی واقعا یقیه ی کیو باید گرفت . برای خطایی که داغش مسئله ی شهید سلیمانی رو سریع مدفون کرد ! اینجور وقتها که گرداب بپاست لنگر های ذهنی خیلی معنا دار و معنا بخش میشن . چند روزه هی دارم پی در پی لنگرهامو چک میکنم . دوست ندارم نقصی توی کارم باشه . خدا کنه نباشه همکارا برای پنجشنبه برنامه بریونی و کوفته چیدن . قراره اصفهان با تبریز دربی شکمی راه بندازه :دی آقای ن و ب میپزن ... ما هم مستفیض میشیم : ) { داغ رستم را ببینم ، یا غم سهراب را من که در این جنگ ناباور خود تهمینه ام ... م.ک } .
  29. 3 امتیاز
    @blue berry @.Apameh @- Nahal - @*Polaris* To you girls
  30. 3 امتیاز
  31. 3 امتیاز
  32. 3 امتیاز
    اوی ِ منفـــور روح و احساس را کشتــی مدام به پوسته اش ضــربه میزنی حیفــ تن خسته ای که با همه خستگــی هایش عــشق می دهد ُ باز هم شکستــه میشود حیفـــ روحی که زاده شــد , روحی که لرزید و تاریکــ شد, روحی که مانده اش را امثال خودتــــ میکشنـــد حیفـــ همان نر که بخوانندتـــ ! حیفـــ آن دارائی های تو, توئی که ترس و نفرتــــ را سایه ی آن ها کردی روح خسته ای که تمام شــد / زاده هایی که سوختنـــد/نفــرتی که تمام نمیشــود جنایتــــی بزرگـــ بی هیچ حُکمی ... اویی شــوید که روح زاده ِاتان را هـــر حیـــوان کثیفـــی به بازی نگیـــرد! انسان اگر نمیتوانید, آدم باشـــید. پوچـــی!
  33. 3 امتیاز
    @Rostam18 سپاس فراوانی @نفحات حسِ خوب نسبت به حد أند یو @adamak-h
  34. 3 امتیاز
    با سلام دوستان نظرتون در مورد همخونه ای شدن با یه همکار چیه؟ من و دوستم(نمیشه گفت دوست چون فعلا خیلی با هم رفت و آمد نداریم) با هم توی یه شرکت استخدام شدیم. من خونه ای رهن کردم و این دوست من، هنوز نتونسته جایی ساکن بشه و پول کافی نداره جایی رو اجاره کنه. من تو فکر اینم که به ایشون بگم با من همخونه ای بشن ولی یه هزینه بهم ماهانه بدن. ولی مشکل اصلی من اینه که اصلا درسته که با یه همکار همخونه ای شد؟ آیا تبعات و مشکلاتی ایجاد نمیشه؟ چون افرادی هستیم که توی کار خیلی با هم ارتباط داریم و یه جور رقابت کاری هم با هم داریم. از طرفی من میخوام خیلی نرمال تر و قشنگ تر به این قضیه نگاه کنم....و اونم اینه اگه اون با من همخونه ای بشه، من حداقل تنها نیستم تو خونه. همچنین من و دوستم می توینم واقعا توی کار هم به هم کمک کنیم و همچنین با هم تفریح کنیم ولی مساله اینه که نمیدونم این فرد چقدر میتونه برای من خوب و مفید باشه؟ کلا نمیخوام ازین موضوع بدبرداشت کنین که اهل کمک کردن نیستم چون کمک کردن بهم حس خوبی میده. ولی کمک کردن هم حد و حدودی داره و هم اینکه طرف مقابل هم باید بی انصاف نباشه و با کمک کردن حداقل احترام بزاره و بی احترامی بین ما نباشه و اون هم حداقل سعی کنه به منم کمک کنه. به عبارتی بتونیم با هم، دوستای خوبی باشیم و علاوه بر رابطه خوب کاری، بیرون از شرکت و داخل خونه هم رابطه خوبی داشته باشیم. ولی میترسم چنین شخصی نباشن و یا در طول زمان عوض بشن. البته اینم بگم من و دوستم همرشته ای هستیم و میتونم امیدوار باشم که با ایشون یه کسب و کاری بیرون از شرکت هم راه بندازیم. ممنون میشم تجربیات خودتون رو به من انتقال بدین.
  35. 3 امتیاز
    حِــزب بادی ها ما نفمـــیدیم... اینور بومین اونور بومین اصلا چی هستین؟ کلا چتـــونه؟ هدفتون چیه؟ یکیتون واسته بگه ما اینیم هدفمونم اینه مثلا... چـــیه هی لحظه به لحظه موضع اتون عوض میشه ؟ صبرتـــُ شکــر ... من باشم (که نیستم) همه رو آتیش میزنم وgame over مثلا از ی داستان سو استفاده کنم و همه حماقتا و کوریا و بی فکریامُ بندازم گردن اون داستان... خیلی کار کلیشــه ای هست یکم ابتکار به خرج بدید سالیان سال همین آش و همین کاسه بازی های بادی شتشوی دیدگاه با کف زیاد چوک چوک چجـــوری طرف تو ســن N سالگی هنوز حوصله داره اصلا به این داستانا فکر کنه حتی ... اونم وقتی هیچی به هیچی؟اونم بعـــد از این همه تکرار ...!
  36. 3 امتیاز
    تو این روزا ! @نفحات @adamak-h
  37. 3 امتیاز
    ناراحتیم رو اگرچه نشون ندم ولی هستم ، خوب یا بد بودنش رو برای ما یا کشور نه میدونم نه کاری دارم ولی به غیرت ایرانی بودنم بر خورد .. هیچ کس دوست نداره اطرافیانش ی روز جسد تیکه تیکه شو ببینن ..
  38. 3 امتیاز
    زیاد دیده بودم از ی طرف آسمون آفتاب بزنه از ی طرف بارون بیاد ، ولی کمتر دیده بودم از ی طرف آفتاب بزنه از اون طرف دیگه ش برف بیاد! دی + ناراحت شدم از مرگ ی ایرانی تو ی کشور دیگه و به دست ی کشور دیگه!
  39. 3 امتیاز
    امروز خیلی خوابیدم...یک امتیاز مثبت برای امروز:دی
  40. 3 امتیاز
  41. 3 امتیاز
    پشیمونم و متاسف برای خودم ...
  42. 3 امتیاز
  43. 3 امتیاز
    ریز مکالمات کشتی سانچی + چه باد سردی میاد خدا کنه ی برف چن متری پشت بندش داشته باشیم + بعد تعطیلات عید و تابستون تعطیلات آلودگی هوا که احتمالا کم هم نخواهد بود ما باید این مهمونای تهران برگشته ی پر افاده رو تو شهرمون تحمل کنیم! مثلا تو شهر خودشون مثل بشر رانندگی میکنن میان اینجا چراغ قرمز رد میکنن! فکر میکنن اینجا دهاتِ اونجا شهر! ارواح عمه تون گند زدید به همه جا
  44. 3 امتیاز
    وای چه سوالی. سخنرانی میخوای ؟ :)) بعنوان دهه شصتی بیشتر با دهه هشتادیا اتفاق نظر پیش میاد بینمون تا دهه هفتادیا. انگار دهه هفتادیا توی یه پیک خاصی از اتمسفر خانواده های ایرانی شخصیتشون شکل گرفته . اما دهه هشتادیا مبناهای اخلاقیشون به ما دهه شصتیا نزدیکتره . فقط ما دهه شصتیا یکم شالوده مون با مذهب عجین تره . اونها رسول باطنیشون مسئول هماهنگیه :)) وای چی نوشتم اصلا نصفه شبی . خودمم رغبت ندارم یدور بخونم تو هم هرموقع زیر لوستر میخوابی هر لحظه بنظرت قراره سقوط کنه توی صورتت ؟ :))
  45. 3 امتیاز
    صبور گلاب ریختم توی شریتم که وقتی میخورم با عطر لیمو عطر گل هم بپیچه توی کالبدم . تب درونم هم خوب بشه این پریشونی رو چه کنم بازم پرت شدن توی کابوسی که خودم انتخابش میکنم هربار. دیوانگی که جور دیگه نیست ... همینه خدایا چقدر می ترسم . چقدر می ترسم . چرا منو اینجوری میخوای چند ساعت مونده به شروع زمستون دلگیرم و دلتنگم و دل سرد و دل آشوب فرمانده ی شرمنده ی یک لشکر مغلوب ... ....
  46. 2 امتیاز
  47. 2 امتیاز
  48. 2 امتیاز
  49. 2 امتیاز
    سلام... خیلی خوش اومدید. منتظر حضورتون در انجمن هستیم.
  50. 2 امتیاز
    الان دیدم خب این پستشو:))) ++++ دارم به شعله های گازمون فکر می کنم:))
×
×
  • جدید...