رفتن به مطلب

پرچمداران

  1. Rostam18

    Rostam18

    کاربر انجمن


    • امتیاز

      1,056

    • تعداد ارسال ها

      584


  2. نفحات

    نفحات

    کاربر انجمن


    • امتیاز

      1,049

    • تعداد ارسال ها

      235


  3. BISEl

    BISEl

    مدیر تالار


    • امتیاز

      648

    • تعداد ارسال ها

      1,598


  4. adamak-h

    adamak-h

    کاربر انجمن


    • امتیاز

      533

    • تعداد ارسال ها

      93



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان جمعه, 9 فروردین 1398 در همه بخش ها

  1. 5 امتیاز
  2. 5 امتیاز
  3. 5 امتیاز
    گنبد علویان- همدان حس فوق‌العاده عجیبی داشت :)) ثبت با گوشی
  4. 5 امتیاز
    یانور سماء آخه چرا :)) منم یکی دارم که داره گوشه اتاقم خاک میخوره ولی فکر فروختن ساز از مصادیق کفر هست برای ما :)) جزو برنامه های آینده س اگر فرصت بشه (اگر بشه ) . فعلا مقیم کوچه پس کوچه های سنتورم از تعبیر خودم پرت شدم توی نوجوانیم و شعرای سهراب :')♡ حال دوستم خراب بود و بالاخره بعد از یک ماه توی خودش بودن و بخود پیچیدن از رنجی که میبرد و میفهمیدمش ، دیشب دلشو پیشم سبک کرد . خوشحالم حالش بهتر شد. حالا کمی تازه نفس تر میره به جنگ مشکلش اما ره آورد این سنگ صبوری برام این بود که فهمیدم خیلی چیزای بظاهر معمول و عادی زندگی رو هم باید توی زرورق سکوتم بپیچم مبادا حواسم نباشه گرهی اضافه کنم به گره های دلِ نازک آدما.. باز به نسبت برخی ، زیاد چنین عادتی رو ندارم ، اما همین مقدار کم هم کاش از سرم بیفته ازش مبرا شم ... مرداد خوب شروع شد . خوب داره پیش میره . برعکس تیرماه که پر از سکون و بیهودگی بود. سیلیِ حضرت حافظ هم بی تاثیر نبود البته :') ششم مرداد ۹۸ بیچاره من که دستِ جنون است اجازه ام ...
  5. 5 امتیاز
    تا حالا شده برای خرید یه کفش، کلی فکر کنید؟ یا مثلا واسه رفتن به جایی ساعت ها دو دل باشید؟ آدمایی که برای تصمیم گیری هاشون بیش از حد فکر می کنن هیچ وجه اشتراکی با من ندارن و رک بخوام بگم، رو مخم هستن! همیشه میگفتم چرا چیزای بیخود رو کلی تو ذهنشون بزرگ می کنن و ساعت ها برای تصمیم گیری های ساده زمان میذارن! اما امروز که فکر می کردم فهمیدم شاید من خیلی همه چیو کوچیک می کنم! بحث سر کفش و جایی رفتن نیست؛ موضوع تصمیمات نسبتا جدی برای زندگیه.. وقتی تو یه موقعیت بار ها و بار ها قرار بگیری، هر چقدر هم غیر معمول باشه دیگه واست رنگ و بوی عادی بودن میگیره و حالا گرفتنِ هر تصمیمی، عادیه! تصمیم جدیدمو دوست دارم! نمیدونم، شاید ده سال، 15 سال و شاید حتی برای همیشه؛ ولی هر چی که هست دوسش دارم. آدما برای ادامه دادن به مسیرشون نیاز به «سوخت» دارن؛ نمیدونم، شاید سوختِ آدما همون امید و انگیزه هاشون باشه.. امیدوارم تو پمپ بنزین های زندگیتون کلی امید و انگیزه واسه ریختن تو باکتون داشته باشید! + گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید... نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی، بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب می کند!
  6. 5 امتیاز
    نمایی از سقف طبقه همکف ساختمان چهل ستون-قزوین ثبت با دوربین گوشی و حیف این معماری ایرانی از دست رفته :))
  7. 5 امتیاز
    یه ویولون داشتم که همیشه کنج اتاقم بود. دیروز فروختمش :)) 9 سال تموم مونده بود کنج اتاق و به قول خواهرم تو قشنگ گردگیریش کردی :)) نمیدونم چرا قدم گذاشتن توی اون راه همیشه برام ترسناک بود!! ولی خب با فروشش سود بردم. :)) حالا ترجیح میدم یه ساز ایرانی و سبک تر رو امتحان کنم. اینکه 9 سال گذشته و هم چنان به آموزش موسیقی فکر می کنم شاید خنده دار باشه ولی خب آدمی شدم که شاید رویاهاش رو مدت های طولانی دنبال خودش می کشه، اما اخر عملیش می کنه!! 5/أمرداد/98
  8. 4 امتیاز
  9. 4 امتیاز
    یه مدت طولانی رو این دور افتاده بودم که هر تصمیمی می گرفتم که فلان کار رو انجام بدم، انجام نمیدادم یا انجام ندم، انجام میدادم ? اندک ذره اراده ای که داشتم هم نابود شده بود ? الان دورش یکم کند شده، که امیدوارم از حرکت بایسته تا قبل از اینکه از دست خودم سکته کنم!!
  10. 4 امتیاز
    وقتی ازون سمت مسخره استعفا دادم تنم میلرزید برا همین روزها، همین روزای بی سامون کارخونه که هیچگی به هیچکی نیست هیچ همکاری نیست ، یعنی ما با این همه سود دهی به چشمتون نمیایم؟ برای کوچیکترین مسائل باید صد دفعه زنگ بزنی و فک بزنی بابا ما برای شماییم ، شما برای کی!(یا ی همچین چیزی) دوست ندارم دوباره درگیر این قضایا بشم ولی این چند روز رو باید تحمل کنم تا همکار گرامی برگرده وبشینه سر جاش. جایی که قبلا جای من بود و الان کلی خوشحالم که رهاش کردم.. دلم میسوزه برا کارخونه ، حیفِ حیفـــــــ دلم هم خونه س هم اینجا و هم هر جای نگران دیگه ای.. عه که چقدر آدمای دل بزرگ خوشبخت و راحت و سرافراز و چه میدونم راحتند همه چی رو اون تو جا میدن بدون اینکه آب از آب تکون بخوره در کنار تمام آرزو ها و حسرت ها و .. واقعا بزرگترین آرزوم داشتن ی دل بزرگــــــــ بود ..
  11. 4 امتیاز
  12. 4 امتیاز
    کلیسای آنجلی- هگمتانه- همدان از روبرو شبیه این خونه قدیمی هاست، با پنجره های رنگی :)) از پشت شبیه کلیسا :)) و من عاشق اون صندلی سمت چپ شدم :))
  13. 4 امتیاز
  14. 4 امتیاز
    فکر می کنم یه نفر توی مغزمه و بعضی وقتا فقط جیغ می زنه..مادرش مرده و هیچ کسی نیست که بتونه آرومش کنه..نمی فهمم چرا اس ام اسای بانکی نمیاد...کی حوصله داره بره تا بانک؟....کاش ننه زود بره خونشون..می دونم بدجنسیه اما روزی هزاربار می پرسه شوهرم مرده؟ روزی هزاربار باید دلم تنگ بشه و بگم آره مرده..خیلی وقته مرده...گاهی وقتا فکر می کنم اگه آدما قرار باشه غده ای به اسم روابط اجتماعی داشته باشن ,غده ی من احتمالا مثل نمودار سینوس شده..بعضی وقتا بالای بالاست بعضی وقتا پایین....قرصای محیا رو دادم؟ندادم؟.....دلم واسه دلمه های مادربزرگم تنگ شده....بعضی حرفا ممنوعه است...بعضی حرفا هم قشنگن اما مهمه کی بگه...برای عرفان چی بگیرم؟ کتاب؟ از جورابای گرون و رنگارنگی که می پوشه؟ امروز برم کتاب فروشی...کارت پستالم می خواد؟چی بنویسم اونوقت؟ امیدوارم توی سال جدید بلاخره آدم شی؟تولدت مبارک؟با آرزوی بهترین ها؟هر چی آرزوی خوبه مال تو؟پس تکلیف بقیه چی میشه؟! اصلا مگه آرزوهای بد دل ندارن؟! کاش آقای میم دیگه زنگ نزنه بگه برگرد سرکار....من دیگه تحمل حرفاشو ندارم..ولی اگه واقعا زنگ نزنه چی؟! یعنی تموم شه همه چی؟ به همین راحتی؟ یعنی از کتاب خوشش میاد بخرم؟دندون اسب پیش کشی بود که نمی شمردنش؟پس چیو میشمرن؟....بگم؟نه ولش کن...گاهی وقتا دلم می خواد خوب نباشم..چی میشد اگر می تونستم بدون اینکه گریم بگیره بهش بگم این رسمش نبود آقای میم؟... دلم برای کوچ تنگ شده...ولی برای دلمه بیشتر..مثل وقتایی که میگن باباتو بیشتر دوست داری یا پفکو؟ و تو ام میمونی که کدومو انتخاب کنی...از کرمی که مامانم میزنه خوشم میاد فقط روی پوست اونه که همچین بوی قشنگی داره...حالا شماره کارت کدوم بانکو بدم؟..از این که فکر میکنن من اشتباه کردم لجم گرفته....وقتی نگرانه چشماش قهوه ای تره...اما خوشحالم که الآن می خنده آبی یا صورتی؟شایدم هم آبی و هم صورتی...شایدم فقط آبی..صورتیو دوست داره ولی آبی بیشتر بهش میاد..چشماش با آبی مثل تیله میشه...همه چیز خیلی ساکته ولی تندم هست...تند پیش میره..عجیبه... مثل وقتایی که فیلمو می زنی میره جلو و صداش معلوم نیست...چه قدر آدما سریع بزرگ میشن..مگه همین دیروز نبود که داشتم انتخاب رشته می کردم؟آره همینه...یه کارت با رنگای شاد و یه نوشته مثل هرچی آرزوی خوبه مال تو....هووم..دوسش دارم...
  15. 4 امتیاز
    اون قسمتی از زندگی از زشتیاش محسوب میشه که رنجی رو نه به خواست خودت ، نه حتی با اشتباه خودت ، بلکه با تحمیل دیگران به دوش بکشی و در این ماجرا کاملا تنها باشی ... حالا چرا منی که همیشه دست اندازهای زندگیمو رد کردم و دم نزدم ، اینروزا اینطور لب به گلایه باز میکنم برای گرهی که در بطن اصلی زندگیم هم نبود و نیست ... نمیدونم ...شاید این گلایه ها ناشکری باشن . دیگه دلم نمیخواد حتی همین یذره هم این گوشه ی مجازی بروزی بدم درباره اینچیزا . تمرین میکنم نامرادی های ازین هولناکتر رو هم تاب بیارم و در سکوت سپاسگزار باشم که نازپروردِ تنعم نیستم ...که راه خواهم بُرد به جایی که باید توی این تنهاییِ وسیع دیگه بجز شعر جان پناه نوشتاری و گفتاری اضافه ای لازم نمیشه ... و چه زهر و تریاق توامانی هست شعر ... . . . { ذرنی و من خلقتُ وحیداً مرا با کسی که او را تنها آفریده ام واگذار مدثر_۱۱ }
  16. 4 امتیاز
    یاکریم دلم میخواد مثل قبلا هام ؛ مثل اونوقتا که هنوز یسری از آدمها رو ندیده بودم ، یجاهایی پامو نذاشته بودم خودمو غرق کنم توی درس و کتاب و شعر و هر چیزی که میشد باهاش روحم حظ ِّ پرواز ببره . دلم میخواد ازینم که هستم بیشتر غرق بشم . دیگه هیچی از دنیا نفهمم . هیچی . . . دکتر اینبار برایم نم باران بنویس دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس { ۱۱ مرداد ... جمعه }
  17. 4 امتیاز
    نمایی از سقف موزه چینی خانه شیخ صفی- اردبیل تصویر با گوشی ثبت شده ?
  18. 3 امتیاز
    مرسی عییز دلم [Hidden Content] تقدیم به تو
  19. 3 امتیاز
    دوست دارم بیشتر از قبل خودم باشم . هی موقع عکس العمل هام میگردم لابلای لایه های درونم اون لایه اصلیه که بیشتر باهاش حس همزات پنداری دارم رو میکشم بیرون یه وسواس شده برام اینروزا ... اینکه نکنه به حد کافی خودم نباشم . و یه دلهره ریز هم هست ... نکنه خود واقعیم دیگه در دسترس نیست ....
  20. 3 امتیاز
    برادر گرامی صبح رفته بودن مخابرات برای قطعی بی دلیل تلفن گفتن بهش که ی پسوند فامیلی بابات رو تو نداری برو بگو خودش بیاد ? برای اینکه فقط چک کنه ببینه قبض پرداخت شده و وصلش کنن!! الان باید ثبت احوال پاسخگو باشه :)) همه چی به یک عدد ی پسوند فامیلی وصله :)) حتی اگه اسم صاحب سند تو شناسنامه به عنوان پدر ذکر بشه :)) هیچی فقط خواستم بگم که مملکتم همینقدر دقیق اداره میشه!! :))
  21. 3 امتیاز
  22. 3 امتیاز
    _ بابا ماشالله ماشالله دوماد شدی ها چقدر میبایست قربون صدقه ش میرفتم .. پ ن : من و هما وقتی بعد مدتها برا تنوع رسمی پوشیده بودم!
  23. 3 امتیاز
  24. 3 امتیاز
  25. 3 امتیاز
  26. 3 امتیاز
  27. 3 امتیاز
  28. 3 امتیاز
  29. 3 امتیاز
  30. 3 امتیاز
    سلام روز بخیر بیست تا در یک روز . علتش اینه که گویا حجم واکنش با حجم پست یکیه و بیشتر از این باعث سنگین شدن سایت میشه : } .......... از دیشب به کلمه ی (مکار) و اون لحن و جملات و باقی جملات و کلماتی که این دو سال شنیدم و در مقابل، سکوت پر از بهت م ... درد قفسه ی سینم نمی افته . بغضم گریه هم نمیشه . بعضی زخم ها خیلی کاری هستن. ....... صنیعی سنجیده گفت . بمونم مرکز اصفهان تا قرارداد. بعد برم سرم درد میکنه برا آوارگی
  31. 3 امتیاز
    چقدر اوضاع اقتصادی بده نمیشه اینطوری ادامه داد
  32. 3 امتیاز
  33. 3 امتیاز
    وقنی یه عالمه وسیله دستته یکی اسانسورو برات نگه داره:)
  34. 3 امتیاز
    همیشه فکر می کردم کار کردن تو خونه از گزینه های خوب باشه برام بعدش حس کردم چه شانسی الان نمیدونم اصلا چی واسم خوبه!! + هوا یهو پاییز شد
  35. 3 امتیاز
  36. 3 امتیاز
  37. 3 امتیاز
  38. 3 امتیاز
  39. 3 امتیاز
    نمیفمم چرا هر کاری رو ی جا نوشتـــه لطفا انجام ندهید انجام میدن !!! یا مثلا ی تابلو نوشتـــ ایکس لآرژ که خیلی دونستن مضمونش مهمه ی جا میذاری و هیچکـــس نمیخونه بعــد چپ و راست سوالی رو میپرســن که جوابش تو اون تابلو نوشتـــ هستــــ !! هر موجودیتی در اصالت خودش جذابه, اصالتت رو نفروش! . پ ن:کوچ کردی اون همه لذت و ارامش رو گذاشتی کنار اومدی یجای لبریز از خستگی و ضعف اعصاب و همه قوانین و فرهنگ اون مجموعه رو زیر رو کردی ..لگدشم میکنی میری ؟؟ خواهشــآ یکم مطالعه کن و اطلاعاتت رو ببر بالا..فرهنگ پیشکش. .پ ن: استثنـــآ همیشـــه هستــــ ! چه بســــآ اصالت نشینـــانی متعفــــن !
  40. 3 امتیاز
    آیا وقت آن نرسیده است که برای خویشتن آواتار بگذاری؟ @hamed_222
  41. 3 امتیاز
    :)) خب چی میگفتم در جواب لئو . مسئله ایه که برام پیش اومده : } از همین نکته گرفتناش :)) حامد از آرامشی که داره
  42. 3 امتیاز
  43. 3 امتیاز
    قند رو تو چایی خیس کردن و خوردن!
  44. 3 امتیاز
    همه چیز فقط برای من مهم و جدی بود ...
  45. 3 امتیاز
    من شغل زیاد دارم و راستش دو سه سالی میشه که دیگه با اون اشتیاق کارامو دنبال نمیکنم ، بخش بزرگی از فعالیتهامو گذاشتم در اختیار دیگران و خودم فاصله گرفتم و کمتر در محیط کار میرم ، نمیدونم نه دیگه دنبال چیز جدیدی هستم و نه حوصلش رو دارم ، به نوعی به یک پوچی رسیدم تو ذهنم ....تمام فعالیت ها و کارامو جدا کردم از هم و تو هر بخش چند نفرو گذاشتم جلو ببرن در صورتی در گذشته خودم شخصا میرفتم بین زمینو آسمون آویزون میموندم و با دست خودم کارامو میکردم ، شاید البته اینکه تو خیلی از حوزه ها یهو وارد شدم اینجوری شد نمیدونم ، شاید همون ده سال پیش که اون اشتیاق رو داشتم فقط به این دلیل بود که کارم فقط یک چیز بود اما الان فقط کشاورزی نکرده بودم که اونم کردم ، فکرشم آدمو کلافه میکنه ، مهندسی شیمی و صنایع پتروشیمی اصل و بنیان کارم بود ، در کنارش خود شیمی هم به شدت درگیرش بودم و شیمیست هم بودم ، بعد یهو مکانیکو وارد شدم ، بعد تو متالوژی هم مشغول شدم ، با شرکت ابوریحان و ایران هورمون کار میکنم و دارو هم ........تو برق خیلی سنگین کار کردم و همینجوری ذهنمو سنباده زدم تا کشاورزی و شکر کم بود که اونم انجام دادم ...ببخشید طولانی شد متنم اما واقعا نمیدونم لذت میبرم یا نه چون هر دقیقه باید یک فاز داشته باشم ، صبح فاز پتروشیمی ، ظهر درگیر فلزات ، عصر درگیر تولید برقو بحث هایی که نمیشه نوشت ، شب یک کار دیگه و......... الانم که بحث اکتشاف و هلی شات زدن و معدن هم باز کردم و نمیگم کم آوردم اما احساس میکنم پیر شدم .... همون فولاد مبارکه شهر شما و خوزستان الان روی مخم هستند برای گرافیت و کک سوزنی که از پترولیوم کک بدست میاد و منم یک غلطی کردم یک بار برای تفریح سه تا الکترود ساختم دادم خوزستان تست کرد همه ریختن سرم که آقا این الکترودهای کوره های قوس یکی از بزرگترین مشکلات کشوره و تنی فلان هزار دلار قیمتشه و تحریمو این مزخرفات اینو شروع کن به ساختن ...معادن و واحدهای فرآوری هم چند تا دارم اجرا میکنم برای فلزات گرانبها و نیمه گرانبها و کلا از پتروشیمی و متانول یهو افتادم تو این چیزا .... شما چطور از شغلتون لذت میبرید ؟
  46. 3 امتیاز
    چقدر خنده داره که...? آدما هی که بزرگتر میشن به جای اینکه پر از ایده باشن و قشنگ تر زندگی کنن یا درجا میزنن یا آرزوی گذشته خودشونو دارن مگه اصلش این نیست که تجربه کسب کنی و زندگیت رو اونجوری که میخوای پیش ببری وروزبه روز کامل تر بشی یا همونطور که علم و اطلاعات میره بالا فرداهات رو آرزو کنی و کلی ایده و برنامه داشته باشی؟؟ چرا همه غرق در گذشته ان؟چرا گذشته آرزوی حال شده؟ چرا حال و آینده باید انقدر سیاه سفید باشه که وقتی با خودتم حرف میزنی بگی آخ یادش بخیر کاش بر میگشتم به اون روزا! 97 درصد ادما اینجورین! (از اون 3 درصد 2 درصد نرمال نیستن, یا رد دادن یا پر از بلاهت هستن که اصلا نمیدونن چی میخوان و چی هستن, 1 درصدی ام که نرمالن در یک بُعد نرمال موندن) پای صحبت هر کی میشینم انقدری که با لذت و دقیق از گذشته اش میگه برنامه ای برای فرداش نداره ! هم جالبه,هم تاسف برانگیز ...جالب همه گیر بودنشه...تاسف برانگیز نهایت به پوچی رسیدنه! وقتی این چیزا رو میبینی و بهشون فکر میکنی از این سبک زندگی خنده ات میگیره انگاری همه با خودشون تو جنگن و درگیر! به قول شاعر که میگه درگیر جنگ تن به تنم با تنی که نیست دارم شکست میخورم از دشمنی که نیست امیدوارم نسل های اینده, آینده اشون رو آرزو کنن و حالشون رو قشنگ زندگی کنن.
  47. 3 امتیاز
    سلام شب به خیر اتفاقی اومدم این جا گفتم یه کم مقاله دانلود کنم به نظرمی آد جمع خوبی هست موفق و شاد باشید
  48. 2 امتیاز
    واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد. کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت: روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر! واعظ شادمان شد و تشکر کرد. روز آخر در خانه ی کدخدا رفت و از کیسه های برنج سراغ گرفت. کدخدا گفت: راستش برنجی در کار نیست. آن روز منبر جالبی رفتی من خیلی خوشم آمد و گفتم من هم یک چیزی بگویم که تو خوشت بیاید. امثال و حکم علی_اکبر دهخدا
  49. 2 امتیاز
  50. 2 امتیاز
    اسپمر = کسی که اسپم میکند اسپم = پست بی مصرف

اطلاعیه ها

×
×
  • جدید...