رفتن به مطلب

yagoot

عضو جدید
  • تعداد ارسال ها

    43
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

107 Excellent

درباره yagoot

  • درجه
    <b><font color="#000099" face="Tahoma">عضو جدید </b></font>
  • تاریخ تولد 27 فروردین 1368

اطلاعات شخصی

  • نام واقعی
    حجت
  • علاقه مندی ها
    فوتبال(رئال مادرید وتراکتورسازی)شطرنج-وبگردی-تماشای ف

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    مهندسی کامپیوتر
  • گرایش
    نرم افزار
  • مقطع تحصیلی
    لیسانس
  • دانشگاه محل تحصیل
    دانشوران تبریز
  1. شهریارین،خلیل رضا اولوتورک طرفیندن تورکجه یه چئویریلمیش "حالا چرا؟"شعری: ایندی نییه ؟ گلمیسن جانیم سنه قوربان اولا، ایندی نییه؟ دوشموشم الدن داها، ای بی وفا، ایندی نییه؟ *** نوشداروسان ، فقط سهراب اولوب،گئج گلمیسن ائله مز تاثیر اونا هئچ بیر داوا ، ایندی نییه؟ *** گنج ایدیم لذت الیردین نازنینیم ظلمدن ائله ییر سن سویله کی جور و جفا ، ایندی نییه؟ *** بیر شیرین صوحبت اوچون ایدیم اونونده قددیمی زهر تک وئردین جواب فرهادینا ، ایندی نییه؟ *** ائی قارا هیجران الیندن بیر جه دم گوز یوممادیم بختیمی سن توتموسان هئی لای لایا ، ایندی نییه؟ *** آسمان ائتدی پریشان حالیمی زار ائیله دی قالدیریبدیر قهر ایله مین بیر بلا ، ایندی نییه؟ *** سن کی گول هیجرینده طبعیم قوش کیمی خاموش ایدی سالمیسان عالملره شور و نوا ، ایندی نییه؟ *** یارسیز، ائی شهریاریم ، گئتمز ایدین هئچ بیر یانا ائتمیسن عادت ندن تنهالیغی ایندی نییه؟ خلیل رضا اولوتورک
  2. yagoot

    توركي آپارات

    به نیه من بو تاپیکی گورممیشدیم
  3. yagoot

    حال ایرج قادری وخیم است

    خدایش رحمت کند کوچه مردها بی مرد شد
  4. yagoot

    عاشق شديييييييي؟؟؟؟؟؟؟

    عاشق که نه. که مثلا بریم مثل فرهاد تیشه بگیریم دستمون و... در دلمون بازه. یه وقتایی عده ای میان ومیرن البته ترمینال نیستا.هرکسی رو راه نمیدیم. چند وقت پیش تصمیم گرفتم به یکیشون بگم دوست دارم که کاش نمیگفتم .چون اونی نبود که فکر میکردم.اگه بخوای عاشق بشی باید طرفتو خوب بشناسی. خیلیا لیاقت اینو ندارن که کسی عاشقشون بشه
  5. گوزلیدی یاشا.روحوما غذا وردی بویانلاردا گورممیشدیم بیلوی.خوش گلمیسن
  6. هن سایت تابناک وابسته به م.ر بوجور بیر چتی قولی سوز یازمیشدی.اوخیدیم
  7. قسمت آخر) البته در ذهن و اندیشه ی من نام جدیدی وارد احساسات من شده بود آری آذربایجان. اما هنوز ارتباطی را حس نمی کردم سالها گذشت و من فارس تر از فارس ها می شدم! ما هواره وارد زندگی ما شد، کانالهای متفاوت و جالب ترکیه با یک تفاوت عمده! این کانال ها ترکی صحبت می کردند! از قاب تلویزیون صدایی دیگر می شنیدم! در این کانالها دکترها و مهندس ها هم ترکی صحبت می کردند. برخلاف تلویزیون ایران هیچ ترکی مسخره نمی شد! برایم جالب بود بعدها کانالهای با نام آذربایجان را دیدم که همانند ما صحبت می کرد آنجا هم همه ی دکترها ترکی حرف می زدند! با بچه ها در کوچه فوتبال بازی می کردم روزی بچه ها گفتند بیاید برای تیم خود نامی انتخاب کنیم یکی از دوستانم گفت تو و پسر خاله ات یک تیم، من و مازیار هم یک تیم، قبول کردیم،آنها اسم تیمشان راستارگان تهران گذاشتند! پسرخاله ی من هم گفت ماهم ستارگان....! خوشحال شدم اما گفتم نه!اسم تیم ما ستارگان آذربایجان! بازی می کردیم وقتی اسم تیم مان ستارگان آذربایجان بود نیروی عجیبی پیدا می کردم گویا نباید می باختم هنگامی هم که می باختم بسیار ناراحت می شدم این حس جدیدی بود حسی که از شکست آذربایجان ناراحت می شدم از برد آذربایجان شاد می شدم! روزگار گذشت و من بزرگ و بزرگ تر و نزدیکتر به زبانم شدم از موسیقی آذربایجانی لذت می بردم رقص آذربایجانی شور و شعفی خاص داشت٬ سالها گذشت و من وارد دبیرستان شدم معلمی داشتیم آذربایجانی با لهجه غلیظ ترکی صحبت می کرد! اما خیلی باسواد بود بچه ها میگفتند این آقا معلم یک زمانی در دانشگاه درس می داد اما بعدها اخراج شد! برایم جالب بود بعد کلاس گفتم آقا من هم آذربایجانی هستم ! اقا معلم جواب داد بسیاری از این بچه هاهم آذربایجانی هستند اما همانند تو جرأت جلو آمدن و گفتن اینکه من یک تورک هستم را ندارند! جواب متفاوت و خاصی بود از احوالاتم پرسید که متولد کجا هستم او متولد اردبیل بود. با معلم آذربایجانی هر روز بیشتر از روزهای قبل رفیق تر می شدم، معلمان مجله ی داشت به زبان ترکی برایم عجیب بود تا آن زمان در ایران مجله به زبان ترکی ندیده بودم ! گفتم آقا این چه مجله ای است گفت بیا ببر بخوان هفته ی بعد بیاور. از لحظه گرفتن مجله مطالب آن را خواندم تا زمانی که خوابم برد، این مجله مرا به فکر برد تا بیشتر تحقیق کنم از معلم مان کمک و راهنمایی خواستم او هم چند کتاب آورد و گفت که مواظب باش تا به درست آسیب نرسد. می خواندم و بیشتر می فهمیدم! بیشتر می فهمیدم که به من دروغ گفتند! به من خیانت کردند و من با حسرت به روزهای گذشته می نگریستم، زبان من هم همانند زبان فارس ها خط داشت! حتی زبان من لهجه های متفاوتی داشت! تصویر کشورهای ترک در کتاب دکتر هیئت را دیدم و بربی شمار بودن خود آگاهی یافتم، « قزاقستان، ازبکستان، آذربایجان ایران، جمهوری آذربایجان شمالی، قرقیزستان، ترکمنستان ترکیه و... » همه ترک بودند با مطالعه این کتاب همه چیز را دریافتم و دروغ ها بر من آشکار شد! اما از زبان فارسی تنفری نداشتم اما دریافته بودم که زبان ترکی برای من ترک، مهمتر از فارسی است ! همچنان که فارسی برای فارس زبانان مهمتر از سایر زبانهاست! من با خانوده ام دیگر ترکی حرف می زدم از حق و حقوقمان می گفتم، برای پدر و مادرم جالب بود! در یافتن دوستان هم زبان بودم، بسیاری از دوستانم که فارسی با من صحبت می کردند ترک بودند. روزها گذشت اما این بار من در حرکت برای رسیدن به هویتم بودم، هویت آذربایجانی؛ سالها از آن زمان می گذرد حالا تنها فکر و ذکرم وطنم و زبانم است؛ خواهم کوشید تا درکنار هم زبانانم برای رسیدن به حق آذربایجان تلاشی کرده باشم تا تحفه ای برای آیندگان داشته باشم. دیگر دوست ندارم فرزندم همانند من زبانش را قورت دهد! آری می خواهم هنگام سوال و جواب فرزندم از من، سرم را بلند کنم و همانند پدرم سکوت نکنم تا فرزندم همانند من درحسرت زبان مادریش نسوزد تا زبانش را قورت ندهد! تا توهم بی سوادی به افکارش نفوذ نکند! تا دگر برتربینی را از خود دور کند! تا آذربایجان سربلند و استوار افتخار آفرینی کند ,برگ برگ تاریخ را از نام خود بهرمند سازد! یک مهر آمد و من درحسرت تحصیل به زبان مادریم هستم! درحسر ت سالهای که می توانستم به ترکی تحصیل کنم و موفق باشم! در حسرت روزهایی هستم که نتوانستم با زبان خودم حق خود را بگیرم! من نتواستم اما می جنگم تا فرزندم بتواند
  8. قسمت دوم) صندلی بغل دستی من پسری مهربان به نام رضا بود من به رضا، ریضا می گفتم او هم می خندید، یک روز معلم مان از دست من عصبانی شد! او می گفت تو چرا فارسی یاد نمی گیری؟ چرا به بشقاب، بشگاب می گویی، چرا به مداد، میداد می گویی! چرا به شنبه، ایشنبه می گویی! کمی خجالت کشیدم معلم تند تند می گفت و با عصبانیت گفت چرا جواب نمی دهی! سیلی محکمی برگوش من نواخت! بغض گلویم را گرفت، همه خندیدند! معلم مرا از کلاس بیرون کرد گفت تازمانی که درست حرف زدن! را یاد نگرفتی، حق نشستن در کلاس را نداری! بغض عجیبی را حس می کردم کم کم اشک هایم سرازیر شد، صورت بچه هایی که به من می خندیدند! سیلی معلم! ندانستن فارسی! ترس از بی سوادی! بی سواد بودن ترکها درتلویزیون!همه درحال گذر از جلوی چشمانم بود، ناگهان بغضم را قورت دادم اما بغضم را همراه زبانم قورت دادم! آری من زبانم را قورت دادم! دیگر عزمی کردم برای بدون لهجه شدن برای فرار از تمسخر! برای فرار از سیلی! برای فرار از بی سوادی! از مدرسه تا خانه ی ما 20 دقیقه راه بود من درعرض 5 دقیقه دوان دوان و گریان به خانه رسیدم مادرم را که دیدم درآغوش او گریستم، می دانستم که نباید بگوییم نمی خواهم برم مدرسه!مادرم فکر کرد که با بچه ها دعوای م شده و مرا دلداری داد هر روز فارسی را تمرین می کردم به نوع حرکت لب و دهان دوستانم نگاه می کردم حتی تن صدایم هم تغییر دادم تا من هم با سواد!و آقا دکتر! شوم، کمی بزرگ شدم کلاس دوم درانتظار من بود من دیگر کاملاّ فارس شده بودم حتی درخانه هم فارسی حرف می زدم٬ اما پدرم ترکی با من صحبت می کرد،کلاس دوم شد من در فکر تسخیر همه جا بود می خواستم بیشتر بدانم کره ی جغرافیا اولین چیزی بودکه مرا راحت تر با محیط بیرون آشنا می کرد، علاقه ی من برای شناختن باعث شد تا در دو روز، پایتخت تمام کشورها را حفظ کنم٬ اما در این میان در بالای سر ایران نامی آشنا را دیدم آذربایجان! از پدرم پرسیدم مگر ما آذربایجان نیستیم پس این چیست! پدرم گفت:هر دو آذربایجان است پرسیدم اگر هر دو آذربایجان است پس چرا یکی و متحد نیست؟! مگر نقشه ی ایران به شکل گربه نیست! مگر این خط سیاه مرز کشورها نیست، پدرم جواب داد بله عزیزم اما آنها مستقل هستند البته پدرم توضیحاتی داد و من بسیاری از آنها را درک نکرده و متوجه نشدم، به پدرم گفتم آنها هم فارس هستند! پدرم گفت نه آنها ترک آذربایجانی هستند، گفتم مثل ما! گفت بله، گفتم پس فارسی بلد هستند؟ گفت نه! نه، گفتم، پس آنها چه جوری درس می خوانند! پدرم گفت ترکی! تعجب کردم مگر می شود! از پدرم پرسیدم پس ما چرا ترکی درس نمی خوانیم! پدرم جوابی نداشت!تنها سکوت!!! در ذهن خود پایتخت کشورها را مرور می کردم ناگهان با خود اندیشیدم و گفتم مگر یک خط سیاه(مرزی ) چقدر قدرت دارد که یک سوی خط می تواند ترکی درس بخواند و سوی دیگر نه! موضوع جالبی بود فردای آن روز از معلممان پرسیدم که چرا ما ترکی درس نمی خوانیم جواب معلم این بود ترکی خط ندارد! زبان فارسی زبانی کامل و عامل اتحاد است!باز همان حس تحقیر سال پیش به سراغم آمد و مصمم بکمم تر شدم٬تا فارسی را همانند تلویزیون صحبت کنم که می کردم!
  9. yagoot

    دوست داشتن حقیقی

    آره موافقم.اگه ترتیب هریک از این 3بندی که نوشتی جابجا شه فاجعه میشه متاسفانه من خودم یه بار این اشتباهو مرتکب شدم چوبشم خوردم
  10. اینکه کدومش بهتره به نظر من بستگی به این داره که با کدومش بتونی بهتر بازی کنی.مثلا اگه حریف من اسبامو بزنه فلج میشم.ولی اگه دوتا داشته باشم میترکونم ولی به قول خودت به شرایط هم بستگی داره..
  11. دمت گرم آی خندیدم.خدایی ژاوی و آلوز خیلی شبیهن نه غلاااااااااااااااااااام؟ بازیکنای شانسلونا تو بازی رئآل به جای تیکی تاکا، تاتی تاتی میکردن:ws28:
  12. به مناسبت برد تراکتور(آذربایجان)برابر پرسپولیس(تهران) همیشه مونی اوخویاندا گوزلریم دولار: قسمت اول) نکته: با عرض پوزش؛ از آنجایی که این یادداشت، شرح حال بسیاری از شهروندان تورک است؛ اسم شهر نویسنده حذف شده است تا بلکه خوانندگان این پست با متن احساس بیگانگی نکنند. در شبی سرد در خانه یک تورک بدنیا آمدم؛ شور و شوق عجیبی در خانواده بوجود آمده بود، فرزنداول، نوه ی اول، اینها عواملی بود تا من در چشم همه باشم و چشم و چراغ خانواده شوم! در آن زمان ها درتبریز خانواده ی ما همه ترکی صحبت می کردند البته خانواده های بودند که برای بیست گرفتن فرزندانشان در انشاء فارسی با فرزند خود فارسی صحبت می کردند! شاید آنها هم تقصیری نداشتند سیستم ، سیستم بی رحمی بود! در خانواده من به شیرین زبانی و باهوش بودن معروف بودم، روزها می گذشت که متوجه شدم کار پدرم به تهران منتقل شده و ماهم باید می رفتیم، به تهران که رسیدم درابتدا برایم خیلی جالب بود آدم های جورباجور، شهربزرگ، زبانی جدید! این زبان را بارها شنیده بودم تلویزیون منبع اصلی این زبان برای من بود، در ذهن من یک فارس همان چیزی بودکه تلویزیون به خورد من می داد،باسواد بودن شیک بودن پول داربودن و.... در محله ی جدید ساکن شدیم مثل همیشه همانند زمانی که درمحله ی خودمان بودیم برای بازی و یافتن دوستان جدید از مادرم اجازه گرفتم تا به کوچه بروم، نزدیک بچه ها شدم به گرمی ازمن پذیرایی کردن آنها هم می دانستند که من آذربایجانی هستم چون شماره پلاک ماشین مان .... بود و لهجه ی ترکی من هنگام صحبت کردن به فارسی! مرا برای بازی دعوت کردند٬ بعضی کلمات آنها برایم ناآشنا بود اما متوجه می شدم درعالم کودکی با آنها بازی میکردم، کم حرف می زدم به قول پدرم که می گفت تو چرا اینقدر درتهران کم حرف می زنی و جواب من این بود که من فارسی بلد نیستم ! به اصرار خانوده ام و برای برقرای ارتباط با بچه ها سعی در یاد گیری فارسی کردم روز اول مهرشد و من به مدرسه رفتم هنوز فارسی را با لهجه صحبت می کردم ! گاهی بچه ها نیش خندی می زدند! اما برایم مهم نبود، معلم آمد با روی خوش، سلام کرد، ما هم سلام کردیم، بی مقدمه از بچه ها پرسید که درآینده می خواهید چکاره شوید؟ بچه ها یا دکتر می گفتند یکی مهندس و ... البته همراه با فوتبالیست شدن! اما جواب من متفاوت بود! من می خواستم رئیس جمهور شوم! (البته با آن سن کم می دانستم که نباید بگوییم که می خواهم رهبرشوم!) بسیاری از بچه های هم سن و سال من معنی رئیس جمهور را هم نمی دانسند معلم جا خورده بود گفت : آفرین رئیس جمهور! یکی از بچه ها گفت:تو هنوز فارسی صحبت کردن را بلد نیستی و همه خندیدند!
×
×
  • جدید...