رفتن به مطلب

İŞİL

عضو جدید
  • تعداد ارسال ها

    255
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,214 Excellent

درباره İŞİL

  • درجه
    <b><font color="#0000CC" face="Tahoma">کاربر انجمن</b></font>
  • تاریخ تولد 30 مهر 1369

اطلاعات شخصی

  • نام واقعی
    SAFA

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    سایر رشته ها
  • مقطع تحصیلی
    فوق دیپلم
  • شغل
    دانشجو
  1. ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید: اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید. ...اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید. اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید. اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید. اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید. اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید. اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید. اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید. اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید. اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم --
  2. اخرین کلمات عجیب حتما شما عزیزان داستان اخرین لحظات زندگی " ارشمیدس " فیلسوف و ریاضیدان بزرگ یونان را شنیده اید, در حالی که تمام اهالی از شهر میگریختند - او نشسته بود و مشغول حل کردن یک مسئله ریاضی بود که دشمن بر او ظاهر شد و ارشمیدس گفت : کنار برو تا گرمی افتاب بر من بتابد . " هنری واردبیچر " واعظ مشهور قرن 19 که معتقد به دنیای پس از مرگ بود و در طول حیاتش برای میلیونها نفر در اینباره موعظه کرده بود, وقتی زندگی را بدرود می گفت بازوی پزشک معالج خود را چسبید و او را بطرف خود کشید و نجوا کنان گفت : دکتر ان لحظه اسرار امیز فرارسیده است.! " ان بولین " دومین همسر هنری هشتم پادشاه انگلستان, هنگامیکه محکوم به مرگ شد – در اخرین لحظات زندگی به یکی از دوستانش که مثل ابر بهاری سرشک از دیده فرو میریخت به خونسردی گفت : شجاع باش خوشبختانه جلاد بسیار ماهر است و گردن من بسیار باریک.! در خارج از خوابگاه " کوئین الیزابت " ملکه انگلستان, دستجات مردم زانو زده بودند و برای ملکه شان که اخرین لحظات زندگی خود را میگذراند – دعا میکردند . حاذق ترین پزشکان بر بالین ملکه انگلستان حاضر بودند, ولی عفریت مرگ رفته رفته نزدیکتر می شد و هنگامیکه " کوئین الیزابت " مرگ را امری اجتناب ناپذیر احساس کرد, در حالیکه مشت خود را با ناتوانی تکان میداد فریاد زد : همه ثروت و دارائی من در ازای یک لحظه زمان .! " ویلیام پورتر " نویسنده مشهور که میلیونها تن از مردم جهان, داستانهای کوتاه او را با نام مستعار "او هنری" خوانده اند – در پایان عمر در بستر بیماری افتاد و هنگامیکه مرگ بسراغ او امد, دستان دوست نزدیک خود را که کنارش ایستاده بود فشرد, چند لحظه هیچ صدائی بجز طنین نفسهای او شنیده نمی شد, سرانجام این نویسنده مشهور گفت : چارلی میترسم در تاریکی به خانه بروم .! " جان باریمور " هنر پیشه امریکائی نیز یکی از چهره های معروفی بود که تا اخرین لحظه زندگی خود شوخ طبیعی را حفظ کرد . او پیش از مرگ ساعتها در حال اغماء بسر میبرد, ولی وقتی چشمان خود را باز کرد نیشخندی زد و به دوستان خود که با قیافه غمزده بالای سر او ایستاده بودند- گفت : دوستان من – ناراحت نباشید . امیدوارم بزودی شما را در ان دنیا ملاقات کنم .! دکتر " ساموئل گارت " پزشک مشهور انگلیسی هنگام مرگ به همکاران پزشک خود که اطراف بستر او ازدحام کرده بودند – گفت : اقایان.. لطفا کنار بروید و بگذارید بطور طبیعی بمیرم.! " تامس هابز " فیلسوف انگلیسی که در زمان خود از احترام خاصی برخوردار بود, هنگام مرگ گفت : اکنون خود را برای اخرین سفر طولانی خویش اماده میسازم .... جهشی در میان تاریکی.! کنتس " روئن " که بسیار مبادی اداب بود و بخاطر سادگی و صمیمیت شهرت داشت, وقتی پایان زندگی اش فرا رسید درون بستر دراز کشیده بود . خدمتکارش وارد اتاق شد و اطلاع داد که شخصی میخواهد با کنتس ملاقات کند . این بانوی محتضر, به خدمتکارش گفت که سخنان او را روی کاغذی بنویسد و بدست شخصی که برای ملاقات امده بود بدهد . او این طور دیکته کرد : کنتس " روئن " ضمن تقدیم احترامات خود, از دیدار شما پوزش می طلبد زیرا با مرگ وعده ملاقات دارم.! " جیمیز اسمیتسون " بنیانگذار موسسه جهانی " اسمیتسون " در واشنگتون از پاره ای جهات مرد عجیب و غریبی بود و تا واپسین لحظات عمرش, شوخ طبعی خاص خود را حفظ کرده بود . پزشکان نتوانسته بودند بیماری مرکبار او را تشخیص دهند . وقتی احساس کرد که پایان زندگیش فرارسیده است – به پزشکانش گفت : از شما میخواهم که جسد مرا تشریع کنید تا دریابید چه مرگم بوده است . من بخاطره شما میمیرم تا بتوانید علت را کشف کنید .! " توماس ادیسون " مخترع نامدار جهان – هنگامیکه دیده از جهان بر گرفت, همه اعضای خانواده خود را به حیرت فرو برد . این مخترع بزرگ در بستر مرگ, در حالیکه به ارامی درد می کشید و همسرش دستان او را در میان دستانش گرفته بود, حالتی داشت که انگار بخواب عمیقی فرو رفته بود . در اتاق سکوت سنگینی سایه انداخته بود و فقط صدای نفس های منقطع او بگوش میرسید . ناگهان ادیسون درون بستر از جا برخاست و نشست و چند لحظه مستقیما به نقطه ای در برابرش خیره شد . سپس روبه همسرش کرد و گفت : تعجب میکنم.! انجا خیلی قشنگ است.! این مخترع بزرگ پیرامون این عبارت خود توضیهی نداد و هیچکس نتوانست منظور او را از این سخن دریابد . ایا او لحظاتی پیش از مرگ, دنیای پس ازمرگ رادیده بود .
  3. نام های ماه‌های ایرانیان به چه معناست؟! دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن . بنابراین ارمتی به معنی فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ می‌باشد. روردین فروردین نام نخستین ماه و فصل بهار و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر می‌برند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می‌روند. اردیبهشت اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد. صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به بهترین راستی و درستی است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت((مانند بهشت))هم آمده است. خرداد خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می‌باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است. تیر تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه,در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شده که یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می‌شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می‌شود و کشتزارها سیراب می‌گردد. تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می‌دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد. امرداد امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ,در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء: اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال می‌شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از : نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد. شهریور شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه,در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور می‌دانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می‌شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند. مهر در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می‌شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی‌ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می‌شتابد. آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم ((میترس))می‌ستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر مخلوط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است. آبان در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می‌شود.در اوستا بارها ((آپ))به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان می دانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد, ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می‌گیرد. آذر در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می‌گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت می دادند.ایزد آذر نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد. دی در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می‌پیوندند. مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد. بهمن در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: ((وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می‌دارد.خروس که از مرغکان مقدس به شمار می‌رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می‌خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است.بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می‌شود.و در طب نیز این گیاه معروف است. اسفند
  4. باز هم مدرسه ... همشاگردي سلام ... صبح ديروز با به صدا درآمدن زنگ مدارس در سراسر کشور، سال تحصیلی 87-88 بعد از 3 ماه انتظار تابستاني آغاز گرديد. با آغاز مهر، بوی پاییز، بوی دفترهای نو، رنگ روپوش هاي يكدست و اينك چهره لبريز از عشق نوباوگان و دانش آموزان تمام فضای كشورمان ايران رو پر كرد، كه مرور تصاويري از اين رويداد يادآور خاطراتي شيرين و ماندگار براي ماست. خاطراتي از جنس دوستي ها، مشق شب، زنگ تفريح، بازي ها، و انتظار اولیا با لبهای خندان و چشماني پر از امید...
  5. زن چلچراغ خانه است !!!!!!! مي گويند زن، چراغ خانه است. لابد شنيده ايد كه در همين راستا، بعضيهاطرفدار'چهلچراغ' شده اند و بعضي ها طرفدار'صرفه جويي درمصرف برق'! با اين حساب مي شود اين تعاريف را نيز ارائه داد: * دوست دختر: چراغ گرد سوز! (در بلاد كفر، آن را GF مي گويند. تحقيقات نشان داده اين لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتيله گردسوز) مي باشد كه در شرايط اضطراري، روشنايي اندكي مي افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و يك فوته!) * معشوق: لامپ مهتابي! (در راستاي رمانتيك بودن قضيه!) * همسر موقت: لامپ كم مصرف! * همسر دائم: همان چراغ خانه. * همسر مطلقه: لامپ سوخته! * همسر ايده آل: چراغ جادو!( هردو افسانه اند!) شعر مرتبط: با غول چراغ ، آرزويي بكنيد از او طلب فرشته خويي بكنيد يك دانه بس است زن، مگر نشنيديد 'در مصرف برق صرفه جويي بكنيد'؟! حالا خانوما: شما کدوم يکي هستين؟ آقايون: در مصرف برق صرفه جويي مي کنين يا....؟!
  6. İŞİL

    کلاغ داماد

    يه روزي آقاي کلاغ ، به قول بعضيا زاغ رو دوچرخه پا مي‌زد ، رد شدش از دم باغ پاي يک درخت رسيد ، صداي خوبي شنيد نگاهي کرد به بالا ، صاحب صدا رو ديد يه قناري بود قشنگ ، بال و پر ، پر آب و رنگ وقتي جيک جيکو مي‌کرد ، آب مي‌کردش دل سنگ قلب زاغ تکوني خورد ، قناري عقلشو برد توي فکر قناري ، تا دو روز غذا نخورد روز سوم کلاغه ،‌رفتش پيش قناري گفتش عزيزم سلام ، اومدم خواستگاري! نگاهي کرد قناري ، بالا و پايين، راست و چپ پوزخندي زد به کلاغ ، گفتش که عجب! عجب منقار من قلمي ، منقار تو بيست وجب واسه جي زنت بشم؟ مغز من نکرده تب کلاغه دلش شيکست ، ولي ديد يه راهي هست براي سفر به شهر ، بار و بنديلش رو بست يه مدت از کلاغه ، هيچ کجا خبر نبود وقتي برگشت به خونه ، از نوکش اثر نبود داده بود عمل کنن ، منقار درازشو فکر کرد اين بار مر‌خره ، قناريه نازشو باز کلاغ دلش شيکست ، نگاه کرد به سر و دست آره خب، سياه بودش! اينجوري بوده و هست دوباره يه فکري کرد ، رنگ مو تهيه کرد خودشو از سر تا پا ، رفت و کردش زرد زرد رفتش و گفت: قناري! اومدم خواستگاري شدم عينهو خودت ، بگو که دوسم داري اخماي قناريه ، دوباره رفتش تو هم! کله‌مو نگاه بکن ، گيسوهام پر پيچ و خم موهاي روي سرت ، واي که هست خيلي کم فردا روزي تاس مي‌شي! زندگي‌مون ميشه غم کلاغ رفتش خونه نگاه کرد به آيينه نکنه خدا جونم ! سرنوشت من اينه؟! ولي نا اميد نشد ، رفت تو فکر کلاگيس گذاشت اونو رو سرش ، تفي کرد با دو تا ليس کلاه گيسه چسبيدش ، خيلي محکم و تميز روي کله‌ي کلاغ ، نمي‌خورد حتي ليز نگاه که خوب مي‌کنم ، مي‌بينم گردنتو يه جورايي درازه ، نمي‌شم من زن تو کلاغه رفتشو من ، نمي‌دونم چي جوري وقتي اومدش ولي ، گردنش بود اينجوري خجالت نمي‌کشي؟ واسه گوشتاي شيکم!؟ دوست دارم شوهر من ، باشه پيمناست دست کم! ديگه از فردا کلاغ ، حسابي رفت تو رژيم مي‌کردش بدنسازي ، بارفيکس و دمبل و سيم بعدش هم مي‌رفت تو پارک ، مي‌دوييد راهاي دور آره اين کلاغ ما ،‌خيلي خيلي بود صبور واسه ريختن عرق ، مي‌کردش طناب‌بازي ولي از روند کار ، نبودش خيلي راضي پا شدي رفتش به شهر ، دنبال دکتر خوب دو هفته بستري شد ، که بشه يه تيکه چوب قرصاي جور و واجور ، رژيماي رنگارنگ تمرينهاي ورزشي ، لباساي کيپ تنگ آخرش اومد رو فرم ، هيکل و وزن کلاغ با هزار تا آرزو ، اومدش به سمت باغ وقتي از دور ميومد ، شنيدش صداي ساز تنبک و تنبور و دف ، شادي و رقص و آواز دل زاغه هري ريخت ! نکنه قناريه؟ شايدم عروسي بازاي شکاريه!! ديدش اي واي قناري ، پوشيده رخت عروس يعني دامادش کيه؟ طاووسه يا که خروس؟ هي کي هست لابد تو تيپ ، حرف اولو مي‌زنه! توي هيکل و صورت ،‌ صد برابر منه کلاغه رفتشو ديد ، شوهر قناري رو شوکه شد ، نمي‌دونست، چيز اصل کاري رو! مي‌دونين مشکل کار ، از همون اول چي بود؟ کلاغه دوچرخه داشت ،‌صاحب bmw نبود
  7. İŞİL

    جالبترین آمارها

    تمیزترین کشورهای دنیا طولانی ترین رودخانه ها بزرگترین دریاچه ها بزرگترین کشورها کشورهای دارای بیشترین میلیاردرها پرجمعیت ترین کشورها بیشترین فرودگاه ها کشورهای دارای بیشترین نیروی انسانی کشورهای دارای بیشترین خانواده های پرجمعیت بیشترین تعداد متولدین در سال کشورهای دارای کمترین میانگین وزن نوزادان کشورهای دارای بیشترین طول عمر کشورهای دارای بیشترین آمار مرگ و میر کشورهای دارای بیشترین آمار خودکشی 10 شهر برتر اروپایی از نظر جهانگردی 10 شهر برتر برای ماه عسل رویایی ترین سفرهای دریایی گران ترین رستوران ها سریع ترین اتومبیل های دنیا بزرگترین تولید کنندگان خودرو بیشترین عوامل مسبب مرگ اتفاقی کشورهای رکورد دار در مصرف آب معدنی کشورهای دارای بیشترین گاوها! کشورهای دارای بیشترین مصرف نان بزرگترین مصرف کنندگان شکلات کشورهای رکورددار مصرف قهوه کشورهای رکورددار مصرف بستنی کشورهای رکورددار مصرف الکل پرفروش ترین اتومبیل های دنیا
  8. چون بیشتر مردم با دست راست کار می کنند به همین سبب دکمه های لباس را سمت راست میدوزند تا افرادی که به اصطلاح راست دست هستند به آسانی بتوانند دکمه های لباس خود را باز کرده یا ببندند. البته این موضوع در مورد لباس های مردانه کاملا صادق است اما بانوان چطور؟ چرا با آنکه بیشتر خانم ها مانند آقایان راست دست هستند دکمه لباسشون سمت چپ دوخته شده است؟ برای پاسخ به این پرسش باید عقربه های زمان را به عقب بچرخانیم و به گذشته های دور برویم. یعنی زمانیکه نخستین بار دکمه لباس ساخته شد و این دکمه کالایی لوکس و گرانبها به شمار می رفت و تنها مردمان طبقه مرفه اجتماع استطاعت خرید آنرا داشتند. این در حالی بود که زنان اشرافی در آن زمان هیچگاه لباس خود را شخصا به تن نمی کردند بلکه خدمتکاری داشتند که این کار را برایشان انجام می داد. چون خدمتکار برای بستن یا گشودن دکمه لباس بانوی خود می بایستی مقابل او قرار می گرفت دوزندگان لباس زنانه معمولا دکمه لباس را در سمتی قرار می دادند که خدمتکار بتواند به راحتی با دست راست خود آنها را باز کرده یا ببندد! از این رو دکمه لباس زنان را سمت چپ می دوختند. هر چند امروزه استفاده از دکمه عمومیت یافته و دیگر از آن خدمتکاران کمر باریک خبری نیست با این حال هنوز هم این اصل به قوت خود باقی مانده و دکمه های لباس های زنانه سمت چپ دوخته می شود.
  9. İŞİL

    شخصیت شما بر اساس بستنی (( به به ))

    سلام شرمنده توضیحات نداشت.
  10. ساعت دیواری، ظهر را اعلام کرد. سرگرد شچلکولوبف1، مالک هزار جریب زمین زراعتی و یک همسر جوان، کله نیمه طاس خود را از زیر شمد چیتی درآورد و بلند‌بلند ناسزا گفت. دیروز، هنگامی ‌که از کنار آلاچیق رد می‌شد، صدای زن جوان خود، کارولینا کارلونا را با جفت گوش‌هایش شنیده بود که با لحنی به مراتب مهربان‌تر و خودمانی‌تر از معمول، با پسر عموی تازه‌واردش گرم گفت‌وگو بود. او شوهر خود را «گوساله» می‌نامید و می‌کوشید ثابت کند که سرگرد را به علت کند‌ذهنی و رفتار دهاتی‌وار و حالات جنون‌آسا و میخوارگی مزمنش، نه دوست می‌داشت، نه دوستش دارد، نه دوستش خواهد داشت. سرگرد، از شنیدن این حرف‌ها دست‌خوش بهت و خشم و جنون شده و مشت‌ها را دیوانه‌وار گره کرده بود؛ صورتش گر گرفته و سرخ‌تر از خرچنگ آب‌پز شده بود؛ در سراسر وجودش چنان همهمه و ترق وتروقی راه افتاد که نظیر آن حتی در جریان نبردهای حومة قارص2 هم راه نیفتاده بود. بعد از آن‌که از زیر شمد به آسمان خدا نگریست و چند فحش آبدار بر زبان آورد، شتابان از تخت به زیر آمد، مشت‌ها را در هوا تکان داد، چند دقیقه‌ای در اتاق قدم زد، سپس فریاد کشید: - آهای کله‌پوک‌ها! در اتاق، با سر و صدای زیاد باز شد و پانته‌لی پیشخدمت مخصوص و در عین حال آرایشگر و نظافت‌چی سرگرد، از در درآمد. یکی از لباس‌های کوتاه و نیمدار اربابش را به تن داشت و توله سگی را هم زیر بغل گرفته بود. همان جا، به چارچوب در تکیه داد و با حالتی آمیخته به احترام، چندین بار پلک زد. سرگرد گفت: - گوش کن پانته‌لی! دلم می‌خواهد امروز با تو مثل آدم حسابی حرف بزنم – رک وپوست کنده. این چه طرز ایستادن است؟ درست به ایست! آن مگس را هم از توی مشتت ول بده! حال درست شد! خوب، حاضری با من روراست باشی یا نه؟ - اختیار دارید جناب سرگرد. - با آن چشم‌های ورقلمبیده از تعجب هم، نگاهم نکن. به آدم‌های متشخص نباید با چشم‌های حیرت‌زده نگاه کرد، زشت است! باز که نیشت را باز کرده‌ای! حقا که گاومیشی برادر! بعد از این همه سال هنوز یاد نگرفته‌ای که رفتارت در حضور من چطور باید باشد...بگذریم. حالا رک‌وپوست کنده و بدون تته‌پته به سؤالم جواب بده! تو زنت را کتک می‌زنی یا نه؟ پانته‌لی کف دست را به طرف دهان برد و پوزخندی ابلهانه زد. سپس خنده نخودی سر داد و من‌من‌کنان گفت: - هر سه‌شنبه خدا، جناب سرگرد! - این که خنده نداشت! این چیزها خنده برنمی‌دارد! دهانت را هم ببند! در حضور من این‌قدر تنت را نخاران- اصلاَ خوشم نمی‌آید. لحظه‌ای به فکر فرو رفت، سپس ادامه داد: - فکر می‌کنم فقط موژیک 3جماعت نیست که کتک می‌زند. تو چه فکر می‌کنی؟ - حق با شماست قربان! - یک مثال بیاور! - در همین شهر خودمان قاضی‌ای داریم به اسم پیوتر ایوانیچ... باید بشناسیدش... حدود ده سال پیش، سرایدارشان بودم. به از شما نباشد، مرد خوبی بود اما امان از وقتی که مست می‌کرد... خدا نصیب هیچ تنابنده‌ای نکند!... گاهی وقت‌ها، مست و پاتیل می‌آمد خانه و با مشت و لگد به جان دنده‌های خانم می‌افتاد. خدا همین‌جا ذلیلم کند اگر دروغ گفته باشم! گاه در آن هیروویر، یکی دو تا مشت هم نصیب من می‌شد. به جان زنش می‌افتاد و هوار می‌کشید: «زنکه بی‌شعور، تو دیگر دوستم نداری! به همین علت، می‌خواهم بکشمت، می‌خواهم چراغ عمرت را خاموش کنم...» - خوب، زنش چه می‌گفت؟ - همه‌اش می‌گفت: «ببخشید... مرا ببخشید!» - نه؟ راست می‌گویی؟ این‌که عالی است!» سرگرد به قدری خوشحال شد که دست‌هایش را به هم مالید. - البته که راست می‌گویم، جناب سرگرد! آخر چطور ممکن است آدم زن خودش را کتک نزند؟ مثلاَ یکیش خودم... مگر می‌شود زنم را کتک نزنم؟ خوب، زنی که سازدهنی مردم را زیر پایش له کند و بعدش هم به شیرینی‌های شما ناخنک بزند حقش است کتک بخورد... آخر مگر می‌شود مرتکب این همه خلاف شد؟ - لازم نیست برایم صغراکبرا بچینی، کله‌پوک! حالا دیگر استدلال هم می‌کند! تو را چه به استدلال؟ در کاری که به تو مربوط نمی‌شود، هیچ‌وقت دخالت نکن! راستی خانم چه‌کار می‌کنند؟ - خواب تشریف دارند قربان. - هرچه باداباد! برو به ماریا بگو خانم را بیدار کند و ایشان را بفرستد پیش من... نه صبر کن، نرو! تو چه فکر می‌کنی؟ به نظر تو من شبیه موژیک جماعت هستم؟ - چرا باید شبیه موژیک باشید؟ کی دیده شده که ارباب شبیه موژیک باشد؟ البته هیچه وقت دیده نشده! این را گفت و شانه‌هایش را بالا انداخت و در را با صدای خشکی باز کرد و بیرون رفت. سرگرد هم که آثار اضطراب بر چهره‌اش نقش خورده بود، آبی به سروروی خود زد و مشغول پوشیدن لباس شد. سرگرد، همین ک همسر بیست ساله تودل‌برواش از در وارد شد با نیش‌دارترین لحنی که میسرش بود گفت: - عزیز دلم، می‌توانی ساعتی از وقت گران‌بهایت را که این همه برای همه‌مان مفید است، در اختیار من بگذاری؟ زن، پیشانی‌اش را برای بوسه، به سرگرد عرضه کرد و جواب داد: - با کمال میل، دوست من! - عزیز دلم، هوس کرده‌ام روی دریاچه گشتی بزنیم... کمی ‌تفریح کنیم... حاضری همراهی‌ام کنی؟ - فکر نمی‌کنی هوا گرم باشد؟ با وجود این، بابا جانم، پیشنهادت را با کمال میل قبول می‌کنم. اما به یک شرط: تو پارو می‌زنی، من سکان می‌گیرم. باید کمی ‌هم خوراکی برداریم- من که از صبح چیزی نخورده‌ام... سرگرد، تازیانه‌ای را که در جیب گذاشته بود، با دست لمس کرد و گفت: - خوراکی برداشته‌ام. حدود نیم ساعت بعد از این گفت‌وگو، زن و شوهر سوار قایق بودند و به سمت وسط دریاچه، پیش می‌رفتند. سرگرد، عرق‌ریزان پارو می‌زد و همسرش، قایق را هدایت می‌کرد. مرد، نگاه آکنده از خشمش را به کارولینا کارلونای نگران دوخته بود ودر حالی که در آتش بی‌صبری می‌سوخت، زیر لب با خود غرولند می‌کرد: «نگاهش کنید! شما را به خدا نگاهش کنید!». همین که قایق به وسط دریاچه رسید، سرگرد با صدای بم خود فرمان داد: «ایست!» قایق، از حرکت بازماند. چهره سرگرد، ارغوانی شد و زانوانش لرزیدند. زن، نگاه شگفت‌زده خود را به شوهر دوخت و پرسید: - چه‌ات شده آپولوشا؟ سرگرد غرش‌کنان گفت: - پس می‌فرمایید که بنده گوساله‌ام،‌ ها؟ پس من...من... کی‌ام؟ یک کله‌پوک کند ذهن؟ پس تو دوستم نداشتی و دوستم نخواهی داشت،‌ ها؟ پس تو... من... بار دیگر غرید و مشتش را بلند کرد و تازیانه را در هوا چرخاند و توی قایق... o temporo o mores!...1 کشمکشی وحشتناک درگرفت. درگیری‌شان چنان بود که در وصف نگنجد! این حادثه را حتی خوش ‌قریحه‌ترین نقاش ایتالیا دیده نیز محال است بتواند ترسیم کند... پیش از آن‌که سرگرد بتواند به از دست رفتن مشتی از موی سر خود پی ببرد و پیش از آن‌که زن جوان، بتواند تازیانه را که از دست شوهر درربوده بود به کار گیرد، قایق واژگون شد و... در همین هنگام ایوان پاولویچ، کلیددار سابق سرگرد که اکنون در بخشداری به عنوان دفترنویس خدمت می‌کرد، در ساحل دریاچه، سوت‌زنان مشغول قدم زدن بود. او با بی‌صبری منتظر آن بود که دختران روستایی از راه برسند و بنا به عادت هرروزه‌شان، در دریاچه آب‌تنی کنند؛ سیگار پشت سیگار دود می‌کرد و به چشم‌چرانی سیری که بنا بود نصیبش شود می‌اندیشید. ناگهان فریادهای جانکاهی به گوشش رسید. صدای اربابان سابق خود را شناخت. سرگرد و همسرش داد می‌زدند: «کمک! کمک!» ایوان پاولویچ، کت و شلوار و چکمه‌هایش را بی‌تأمل درآورد، سه بار صلیب بر سینه رسم کرد و به قصد نجات آن دو، خود را به آب زد. از آن‌جایی که قابلیت او در فن شناگری بیش از قابلیتش در دفترنویسی بود، در مدتی کمتر از سه دقیقه، خویشتن را در کنار مغروقین یافت. شناکنان به آن دو نزدیک شد و در دم در بن‌بست قرار گرفت- با خودش فکر کرد: «لعنت بر شیطان! به داد کدام یکی برسم؟ » توان آن را نداشت که هر دو را نجات دهد- فقط یکی از آن دو را می‌توانست از مهلکه برهاند. عضلات صورتش، از شدت تردید و تحیر، کج و معوج شدند؛ گاه به این و گاه به آن دگر، چنگ می‌انداخت. سرانجام رو کرد به آن‌ها و گفت: - فقط یکی‌تان! هر دوتان، زورم نمی‌رسد! به خیال‌تان رسیده که من نهنگم؟ کارولینا کارلونا که به دامان کت سرگرد، چنگ انداخته بود زوزه‌کشان گفت: - ایوان عزیزم، مرا... مرا نجات بده! باهات عروسی می‌کنم! به همه مقدسات قسم می‌خورم زنت شوم! وای، خدا جان، دارم غرق می‌شوم! سرگرد نیز در حالی که آب قورت می‌داد، با صدای بمش هوار می‌کشید: - ایوان! ایوان پاولویچ! مرد باش! مرا نجات بده، برادر! یک روبل پول ودکات با من! نگذار جوانمرگ شوم!... سر تا پایت را طلا می‌گیرم... بجنب، نجاتم بده! واقعاً که... قول می‌دهم با خواهرت ماریا، عروسی کنم... به خدا می‌گیرمش! خواهرت خیلی تودل‌بروست! به حرف‌های زنم گوش نده، مرده‌شوی قیافه‌اش را ببرد! اگر نجاتم ندهی، می‌کشمت! از چنگم زنده درنمی‌روی! دریاچه به دور سر دفترنویس بخشداری طوری چرخید که نزدیک بود غرق شود. وعده‌های هر دو را به یکسان، مقرون به صرفه یافت- یکی با صرفه‌تر از دیگری. کدام یک را انتخاب کند؟ فرصت، داشت از دست می‌رفت. سرانجام، تصمیم خود را گرفت: «هر دو را نجات می‌دهم! از هردوشان بماسد، بهتر از آن است که فقط از یکی‌شان بماسد... توکل به خدا!» آن‌گاه صلیبی بر سینه رسم کرد، با دست راستش کارولینا کارلونا را زیر بغل گرفت، انگشت سبابه همان دست را به کراوات سرگرد حلقه زد و هن‌هن‌کنان به سمت ساحل شنا کرد. با دست چپ شنا می‌کرد و در همان حال، دستور می‌داد: «پا بزنید! پا بزنید!» به آیندة درخشانی که در انتظارش بود می‌اندیشید: «خانم، زن خودم می‌شود، سرگرد هم می‌شود دامادم... به‌به! حالا دیگر تا می‌توانی کیف کن!... بعد از این، نانت توی روغن است، پسر... نان شیرینی تازه بلنبان و سیگار برگ اعلا بکش!... خدایا، شکرت!» شنای یک دستی، آن هم با دو بار گران و جهت مخالف باد، کار ساده‌ای نبود اما فکر آینده درخشان، نیروی ایوان پاولویچ را دو چندان کرده بود. سرانجام در حالی که لبخند می‌زد و از فرط خوشبختی، خنده‌های نخودی می‌کرد، موفق شد زن و شوهر را به ساحل برساند. خوشحالی ایوان پاولویچ بی حدومرز بود. اما همین که نگاهش به زن و شوهر افتاد که دوستانه دست در دست هم داده و ایستاده بودند، رنگ از صورتش پرید؛ مشتی به پیشانی خود کوبید و بی آن‌که به دختران روستایی که از آب‌تنی دست کشیده و دسته‌جمعی به دور زن و شوهر حلقه زده و نگاه‌های آمیخته به بهت و تحسین‌شان را به دفترنویس شجاع دوخته بودند اعتنا کنند، با صدای بلند، زار زد. فردای آن روز، ایوان پاولویچ به توصیه سرگرد از بخشداری اخراج شد. کارولینا کارلونا نیز به خدمت ماریا خاتمه داد و به او گفت: «حالا برو سراغ ارباب مهربان خودت!» ایوان پاولویچ در کرانه دریاچه منحوس راه می‌رفت و بلندبلند با خودش حرف می‌زد: - ای آدم‌ها، فغان از دست شما! آخر این همه نمک‌نشناسی؟! 1 – Chtchelkolobov، معنی تحت‌اللفظی این اسم می‌تواند «پیشانی تلنگری» باشد. 2 – Ghars، اشاره به جنگ روسیه با عثمانی‌هاست. 3 – Moujik، دهقان- دهاتی. 1 – چه روزگاری، چه اخلاقیاتی!...( لاتین). منبع: dibache.com
  11. İŞİL

    تجدید خاطره

    پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم پیرزن قبول کرد فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ............ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام --
  12. "نامه بدون نقطه" یک رعیت در زمان ناصرالدین شاه حلوا و كاك، سركه و ساك، كره و عسل، سمك و حمل، گرمك و كاهو، دلمه و كوكو، امرود و آلو، الي كلم كدو، همه در راه، مكر دعاگو كه در كل محرومم و در حكم كاالمعدوم. نوشته اي كه ذيلا از نظر خواننده گرامي مي گذرد نامه اي است كه مرحوم ميرزا محمد الويري به مرحوم احمدخان امير حسيني سيف الممالك فرمانده فوج قاهر خلج رقمي داشته كه شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بي نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهكارهاي ادب زبان پارسي به شمار مي آيد. انگيزه نامه و موضوع آن قلت درآمد و كثرت عائله و تنگي معيشت بوده است. اين نامه در زمان ناصرالدين شاه بوده. بسمه تعالي سر سلسله امرا را كردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در كلك و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملك الملوك كلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در كل ممالك محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در كلك عماد دومم درعالم، درعلم وحكم مسلم كل امم سرسلسله اهل كمالم اما كوطالع كامكار و كو مرد كرم؟ دلمرده آلام دهرم. كوه كوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علي الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس كه مداح که گردم و كرا واسطه كار آرم كه مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مكرر داد كمال دادم و در هر مورد مدح معركه ها كردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مكالمه و كررا سامعه و كور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محك ادراك آورده احساس مس كردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام كالحمار محمود و مسرور ... لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال كه كارهاي همه عكس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد كل معركه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و كرام، صالح و طالح، صادر و وارد، كودك و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر كس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و كاك، سركه و ساك، كره و عسل، سمك و حمل، گرمك و كاهو، دلمه و كوكو، امرود و آلو، الي كلم كدو، همه در راه، مكر دعاگو كه در كل محرومم و در حكم كاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر كرم سر كار اعلي كه سرالولد و سرالوالد در او طلوع كرده و دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و كامها روا گردد. له طول عمر كطول المطر سواء له الدرهم، و كه المدر دهد مرد را كام دل كردگار همه عمر آسوده و كامكار دل آرا همه كار و كردار او ملك در سما مادح كار او طول الله عمره و دمره حاسده، هلك اعدانه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مدام السماء
  13. آمنه کفش های کتانی اش را پوشید. ایستاد. روپوش بلند و آبی اش، او را بلند قدتر از همیشه نشان می داد. نفس عمیقی کشید. عطر شکوفه های پرتقال همه حیاط کوچکشان را پر کرده بود. درخت پرتقال سمت راست حیاط، کنار درخت سبز زیتون قرار داشت. آمنه از پای درخت که غرق شکوفه بود، چند شکوفه سفید و تازه جمع کرد. آن ها را بویید. لحظه ای چشمانش را بست. عطر شکوفه ها او را تا روزهای خوش کودکی برد. سوار شدن روی شانه های بابا و چیدن پرتقال های نارنجی و آبدار، بازی و میهمانی زیر درخت... که اعلام ساعت هفت از رادیوی اتاق، آمنه را به خود آورد. بلند شد. شتابزده کتاب و دفترش را از کنار پله برداشت. مقنعه بلند و سفیدش را مرتب کرد که از پشت در صدای پایی شنید که با عجله دور می شد. با تعجب چشمش به پاک سفیدی افتاد که زیر در حیاط افتاده بود. کنجکاوانه به طرفش رفت. با خودش فکر کرد چه کسی می تواند این نامه را نوشته باشد؟ به سرعت در کوچه را باز کرد. نسیم خنکی به صورتش خورد، اما هیچ کس را توی کوچه ندید. داخل کوچه شد و در را بست. پشت پاکت را خواند. از طرف: احمد یاسر. با تعجب زیر لب زمزمه کرد: «نامه؟! نامه!» یک لحظه تمام تنش مورمور شد. که یکباره به یاد روز قبل موقع برگشتن از دبیرستان افتاد. هنوز به سر کوچه شان نرسیده بود که احمد یاسر شتاب زده از سمت مقابل خیابان به طرفش آمده بود. لبخندی شرمگنانه بر لب داشت. آهسته سلام کرده بود. در حالی که اطرافش را می پایید با کمی لرزش صدا سلام کرده بود و بعد با عجله دور شده بود. آمنه با عجله نامه را باز کرد. دلش به شور افتاده بود. با کمی ترس نگاهی به اطراف انداخت. کوچه ساکت و آرام بود و از شانه های کوتاه و گلی اش شاخ و برگ های انگور آویزان بود. حس غریبی داشت. نامه را باز کرد. آن را خواند. توی نامه این طور نوشته شده بود: به نام خدا آمنه خانم سلام. من احمد یاسر هستم. مرا ببخش اگر باعث تلخی اوقات شما می شوم. اما بدانید که این اولین و آخرین نامه ای است که از من دریافت می کنید. آمنه خانم، همان طور که اطلاع دارید قرار بود چند شب دیگر، خانواده من به خواستگاری شما بیایند. اما متاسفانه باید بگویم، محبت مرا از دل بیرون کنید. من به دیگری دل بسته ام. مرا فراموش کنید. شما دختر بسیار خوبی هستید و می دانم با هر مرد دیگری ازدواج کنید او را خوشبخت خواهید کرد و من نمی خواستم رفیق نیمه راه باشم. «احمد یاسر» دستان آمنه لرزید. اشک در چشمانش حلقه زد. باورش نمی شد. لحظاتی مبهوت و حیران سرجایش میخکوب شده بود. با خودش گفت: «آدم این قدر بی انصاف! به همین راحتی؟! نه باورم نمی شود.» با عجله نامه را بست و لای کتابش گذاشت. به سرعت از کوچه بیرون رفت. یک آن فراموش کرد می خواست کجا برود. لحظه ای مکث کرد. «مدرسه. آه. مدرسه...» و به طرف راست خیابان که سراشیبی ملایمی داشت، پیچید. بغضش را فرو خورد. چشمان آبی اش رنگ غروب به خود گرفته بود. زیر لب گفت: «اشکالی ندارد. فراموش می کنم... اصلا... مهم نیست.» نفس عمیقی کشید و تندتر به راه افتاد. اما انگار چیزی توی گلویش گیر کرده بود و پایین نمی رفت. × × × صدیقه، خواهر کوچک تر آمنه، لب پنجره، رو به حیاط نشسته بود. آسمان شب، بدون ماه و مهتاب، سیاه بود و لبریز از ستاره. مادر آمنه با چرخ خیاطی، کنار دیوار رنگ و رو رفته اتاق، لباس ساتن زرد رنگی را می دوخت. صدیقه آرام و قرار نداشت. به طرف مادر آمد. مقابلش نشست. مادر دست از کار کشید. چند دانه درشت عرق روی پیشانی بلند مادر می درخشید. صدیقه آرام گفت: «مادر! من می دانم چرا احمد یاسر این کار را کرده؟» مادر ابروهایش را بالا انداخت و با تعجب گفت: «چه طور می دانی؟!» صدیقه که چشمانش می درخشید، با عجله گفت: «او دختر خاله اش را می خواهد.» مادر با کنجکاوری به صدیقه چشم دوخت و قبل از این که چیزی بگوید، صدیقه گفت: «آخر او مثل احمد یاسر دانشجو است. مادربزرگ می گفت که خانواده آن ها در اردن زندگی می کنند و دختر خاله احمد یاسر برای یک برنامه تحقیقی به اینجا آمده. در ضمن... قدش هم بلند است و... چشم و ابروی مشکی دارد. متوجه شدید؟ درست عکس آمنه.» که صدای شلیک چند گلوله نگاه مضطرب مادر را به آسمان دوخت. چند لحظه بعد سکوت همه جا را فرا گرفت. مادر در حالی که چند چین کوچک زیر چشمانش او را خسته و پیرتر از سنش نشان می داد با صدایی آرام و مهربان گفت: «صدیقه جان! دخترم! آمنه چیزی کم ندارد. از پاکی و صفا هم که توی فامیل، زبانزد همه است.» و نفس عمیقی کشید و گفت: «می دانم دل بریدن خیلی سخت است. دل بریدن مثل بریدن یک تکه پارچه نیست که قیچی را بگذاری و راحت ببری... دل یک چیز دیگر است. جان دارد. مثل این که یک قیچی برداری و یک قلب را از وسط دو نیم کنی. می توانی تصور کنی چه اتفاقی می افتد. وحشتناک است. خیلی سخت است، این اتفاق. اما خیلی بزرگ تر از این برای من هم افتاده. آن موقع که شما خیلی کوچک بودید صهیونیست ها پدرت را اعدام کردند.» و چند قطره اشک از شیار صورتش به روی پارچه ساتن ریخت. صدیقه خودش را به بغل مادر انداخت. مادر موهای نرم صدیقه را نوازش کرد و آرام گفت: «اما چه می شود کرد؟ آمنه باید تحمل کند، صبر کند، صبر یعنی پیروزی.» صدیقه خود را از مادر جدا کرد. با پشت دست اشک های صورتش را پاک کرد و گفت: «اما مادر شما بعدازظهر گفتید می روم پیش مادر احمد یاسر و از او گله می کنم.» مادر با مهربانی به چشم های سرخ و نگران صدیقه چشم دوخت و گفت: «آره. می دانم. گفتم اما آن موقع عصبانی بودم. چه می شود کرد دخترم. خدا را شکر می کنم که زود تکلیف ما را مشخص کرد.» صدیقه با غرولند گفت: «نه مادر این درست نیست کم مانده که دعایش کنید.» که چشم صدیقه به پارچه تا خورده سفیدی افتاد که کنار جعبه گلدوزی آمنه قرار داشت. آمنه نام احمد را در گوشه آن با نخ های طلایی، گلدوزی کرده بود. صدیقه پارچه را برداشت و گفت: «مادر به روح پدرم قسم که احمد هرگز خوشبخت نمی شود...» مادر میان حرف صدیقه پرید. هیس کرد و گفت: «آرام تر صدیقه، آمنه بیدار می شود.» و پارچه را که توی دست صدیقه مچاله شده بود، گرفت و گفت: «احمد نام پیغمبر عزیز ماست. بی احترامی نکنی، صدیقه؟!» صدیقه به دیوار لم داد. آهی کشید و گفت: «آخر مادر! خیلی دلم می سوزد. آمنه خیلی معصوم و مهربان است. آزارش به هیچ کس نمی رسد. چرا باید دلش را بشکنند چرا؟ آن ها حتی روز عقد را هم مشخص کردند. چرا؟ مادربزرگ که می گفت من احمد یاسر را خوب می شناسم. چند سال است همسایه مان هستند. پسر خوبی است. توی دانشگاه شاگرد ممتاز است. » پوزخندی زد و گفت: «مادر بزرگ حالا بیا و ببین پسر همسایه تان چی از آب درآمده؟» مادر صدیقه چشم های نگرانش را به آسمان دوخت و گفت: «خدایا... خدایا به جوان های ما رحم کن. جوان های ما را حفظ کن، سرزمین ما را حفظ کن... «صدیقه آرام دستش را روی شانه مادر گذاشت و گفت: «مادر شما غصه نخوری...» مادر لبخندی زد و گفت: «نه صدیقه جان... من همیشه راضی به رضای خداوند بوده ام.» بعد مکث کوتاهی کرد و گفت: «حالا دخترم بهتر است بروی بخوابی. دیر وقت است. من باید این سفارش را تمام کنم.» صدیقه گفت: «اما بهتر است شما هم بخوابید. فردا با هم تمامش می کنیم.» که صدای چرخ خیاطی تمام اتاق را پر کرد. صدیقه آرام بلند شد. کنار در اتاق چشمش به لباس بلند و صورتی رنگ آمنه افتاد که مادر تازگی آن را برایش دوخته بود. صدیقه دورتا دور یقه آن را توردوزی و روی آن را مرواریدهای ریز سفید کاشته بود. دستی به لباس کشید. بعد آن را از تن دیوار جدا کرد و داخل کمد لباس آویزان کرد. صدای انفجار خمپاره ای در فاصله ای نه چندان دور، اتاق را لرزاند. صدیقه جیغ کوتاهی کشید. مادر بلند شد. از پنجره به دور دست ها خیره شد تا شاید شعله های آتش را در آن تاریکی شب ببیند. صدیقه گفت: «صهیونیست های لعنتی. آخ... کاش پسر بودم... اما یک پسر باغیرت!» و محکم پایش را به زمین کوبید و از اتاق بیرون رفت. × × × آمنه با روپوش مدرسه، مقابل مادر، کنار سفره نشست. مثل همیشه به روی مادر لبخند زد. مادر چای خوش رنگی را جلوی آمنه گذاشت. آمنه تشکر کرد و گفت: «پس صدیقه کجاست؟» که صدای صدیقه از حیاط به گوش رسید که: «آمدم. آمدم » و چند لحظه بعد در چارچوب در ظاهر شد و گفت: «ببینید چه گردن بند قشنگی برایت درست کرده ام.» و آن را آرام به گردن آمنه انداخت. آمنه با خوشحالی شکوفه های سفید پرتقال را که به نخ کشیده شده بود را بو کرد و گفت: «به نظر من این قشنگ ترین گردن بند دنیاست.» مادر خندید و گفت: «البته به شرطی که صدیقه این شکوفه ها را از درخت نچیده باشد؟» صدیقه لبخندی زد و کنار سفره نشست و گفت: «نه مادر، اتفاقا درخت پرتقال با دست های خودش آن ها را به من تعارف کرد. همین.» مادر و آمنه هر دو خندیدند. لحظاتی بعد آمنه بلند شد. گردن بند را به گردن مادر انداخت. مادر را بوسید. خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. مادر پشت سر آمنه به راه افتاد. صدیقه چای اش را سر کشید. رادیو را روشن کرد. رادیو ساعت 7 را اعلام کرد. آمنه و مادر توی حیاط گرم صحبت بودند که ناگهان صدای جیغ صدیقه به گوش رسید. مادر و آمنه سراسیمه به طرف اتاق دویدند. صدای «صدیقه! صدیقه!» مادر قطع نمی شد. هر دو به سختی خود را به صدیقه رساندند. صدیقه بلند بلند گریه می کرد. مادر داد زد: «چه شده صدیقه؟ حرف بزن » آمنه شانه های صدیقه را می تکاند و به او خیره شده بود و می گفت: «چه بلایی سرت آمده صدیقه؟» صدیقه میان گریه اش به رادیو اشاره کرد. مادر و آمنه متوجه رادیو شدند. آمنه صدا رادیو را بلندتر کرد. گوینده رادیو می گفت: «... بر اثر این عملیات انتحاری که منجر به کشته و زخمی شدن چند صهیونیست شد، دو جوان فلسطینی به نام های احمد یاسر و مصطفی سعید به شهادت رسیدند....» چشم های آمنه گشاد شده بود. چانه اش می لرزید. مادر مثل باران اشک می ریخت و صورت خود را سیلی زد. صدیقه متوجه آمنه شد که داشت از حال می رفت. شانه های او را چسبید و او را در بغل گرفت. آمنه بلند بلند گریه کرد و در میان گریه هایش می گفت: «پس بگو...» نوشته:م.دانش زاده
  14. چه بستنی رو دوست داری؟ فصل گرما همچنان باقیست و خوردن بستنی آنهم با طعم های مورد علاقه هنوز هم جزء لاینفک تفریحات است. اما بنا به نتیجه یك تحقیق علمی، تجربی كه همبستگی نزدیك بین طعم ها و شخصیت افراد را ثابت میكند، اگر میخواهید بدانید بستنی مورد علاقه تان چه ویژگی‌های شخصیتی شما را لو میدهد؛ می توانید با ادامه ی مطالب این ایمیل با ما باشید. بستنی مورد علاقه ی شما کدامیک از اینهاست ؟بستنی شکلاتی ؛ وانیلی ؛ گردویی ؛ پسته ای ؛ موزی ؛ توت فرنگی ؛ یا بستنی با طعم قهوه؟ جواب این سوال رو برای خودتون مشخص کنید و سپس توضیحات مربوط به اون رو در انتهای میل بخونید : . . . . . . . . . . . . . . . . . . . بستنی شکلاتی اگر بستنی مورد علاقه شما بستنی شکلاتی است، میتوان گفت كه سرزنده و خلاق هستید. شما به ندرت سعی میكنید هیجان و اشتیاق تان را پنهان كنید. شخصیت شما برای دیگران جالب است و در مهمانیها وجود شما فضا را شاد میكند. كارهای یكنواخت شما را كسل میكند و از اینكه همیشه در مركز توجه دیگران باشید لذت میبرید. بستنی وانیلی اگر شما بستنی وانیلی دوست دارید، به احتمال زیاد آدمی هستید تنوع طلب، شما اغلب اوقات بر اساس انگیزه‌های آنی‌تان عمل میكنید و از ریسك كردن نمی ترسید. از آنجا كه توقعات زیادی از خودتان دارید، اهداف بلندی هم برای خودتان تعریف میكنید. روابط نزدیك خانوادگی برای شما لذت بخش است. بستنی گردویی دوستاران بستنی گردویی منظم و محتاط هستند. این كمال گرایان خیلی به جزئیات اهمیت میدهند و هیچوقت از قوانین تخطی نمیكنند. وظیفه شناسی، اخلاق گرایی و محافظه كاری از ویژگیهای بارز آنهاست. آنها از رقابت با دیگران بخصوص در ورزش لذت میبرند و دوست دارند همیشه رئیس باشند. بستنی پسته ای دوستداران بستنی پسته ای شنوندگان خوبی هستند. صبر و تحمل زیادی دارند و مشكلات را با شكیبایی پشت سر میگذارند، كمتر خشمگین میشوند و افرادی بسیار احساساتی هستند. در درك مشكلات و موقعیتهای دیگران به خوبی عمل میكنند و به همین جهت روابط خوبی با اطرافیانشان دارند. بستنی موزی اما اگر طعم بستنی موزی را به بقیه طعمها ترجیح میدهید، فردی هستید آسانگیر كه به راحتی خودتان را با شرایط جدی تطبیق میدهید. دست و دلبازی، صداقت و همدلی شما زبانزد خاص و عام است. بستنی توت فرنگی اما آن دسته از دوستانی كه به بستنی توت فرنگی علاقه خاصی دارند، خجالتی هستند و احساسات بسیار قوی دارند و به علاوه افرادی دقیق، مشكوك و خود رای هستند. دوستداران بستنی توت فرنگی كاملاً درون گرا هستند و معمولاً خودشان را به خاطر ضعفها و اشتباهاتشان سرزنش میكنند. بستنی با طعم قهوه
×
×
  • جدید...