رفتن به مطلب

Hanaaneh

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    6,295
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

آخرین بار برد Hanaaneh در 22 اسفند 1396

Hanaaneh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

28,158 Excellent

درباره Hanaaneh

  • درجه
    <img src="images/users/30.gif">
  • تاریخ تولد تعیین نشده

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    مذکر
  • محل سکونت
    گلستان

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    ادبیات
  • مقطع تحصیلی
    فوق لیسانس

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. سال 93 بود که بدون خداحافظی رفتم 14 اسفند 93 امسال اردیبهشت برگشتم اما هیچی مث قبل نبود. کاش بر نمیگشتم و میذاشتم ذهنیتم از اینجا مث همون قبل بمونه. گاهی واقعا وقتی از یه جایی می گذریم، دیگه نباید بهش برگردیم. بذاریم همونجور تو ذهنمون دست نخورده بمونه. حتی اگر دوست نداشتنی مونده باشه. من میرم و سعی میکنم دوباره فکر کنم اینجا مثل قبله. بدی دیدید، حلال کنید خدانگهدار
  2. خیلیا بودن اینجا که برای همیشه رفتن اما خیلی ها هم مثلا رفتن و بعدا با آی دی های جدید و ناشناس اومدن و هی سر زدن. ولی خب من خودم دو سال و نیم نیومدم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد. خیلی وقتا هم اصلا یادم به انجمن نبود. یعنی انگار وجود نداشت اصلا. کلا زندگی همینه. چه واقعیش چه مجازیش. بسته به اینکه هرکی چقدر دوستت داشته باشه، مقدار موندگاریت تو ذهن آدما متفاوته. از چند روز تا چند ماه و چند سال و بعد هم به یه خاطره دور تبدیل میشیم که باید گرد و خاک رو بزنن کنار تا پیدامون کنن از تو ذهنشون. ولی خب واقعا هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز انقدر دور بشم از انجمن.
  3. ننه قمری هم حتی واسه تو وجود نداره:|
  4. د آخه تو که ننه قمر هم دیگه نیگات نمی کنه پیرمرد
  5. همه جور فضای مجازی رو دیدیم که میشه اونجا حرف زد و حرف زد و حرف زد. از فیس بوک و مسنجر و وایبر و واتس آپ گرفته تا اینستاگرام و تلگرام که هنوز رو دورن. اما هیچ جا، هیچ وقت، مثل اینجا نشد. نمی دونم چرا نواندیشان رفته چسبیده یه گوشه ذهنم که هیچ وقت هیچی نتونست پاکش کنه. اینجا هنوز تنها جاییه که خیالم راحته می تونم راحت حرف بزنم. جالبه بعد از اینهمه سال، هنوز وقتی میام اینجا از دغدغه هام حرف می زنم، حساااابی آروم میشم. چقدر دلم برا بچه های اینجا تنگ شده. یکیتون بیاد سر صحبت رو باهام باز کنه. دلم تنگتونه...
  6. از خونه اومده میگه پس فردا دوباره میرم خونه. تولد بابامه. منم خب دختر کوچیکشم باید باشم. تو چه خبر؟ میگم هیچی. سلامتی. بعد تو دلم میگم: با استاد راهنمام به مشکل خوردم و از کارم هم اخراج شدم و چهار ماهه خونه نرفتم و کلی مشکل ریز و درشت دیگه. اون یکی از اون سر اتاق میگه: رفته سرکار، پول کارای قبلی که تحویل داد رو ندادن هیچ، بهش گفتن پول نداریم حقوق بدیم. نیروی جدیداشون رو استخدام نکردن. نگام میکنه میگه: من سریال ها و فیلم های پر از مشکل رو باور نمی کردم تا اینکه تورو دیدم:)) میگم تو خیالت راحته شبا تو خونه خودتون سرت رو میذاری رو بالش. خیالت راحته حال و احوال خانوادت رو میبینی و هی نگران نیستی که غمشون رو دارن ازت پنهان میکنن. من با همه اینا می سازم اگر بدونم خونوادم حالشون واقعا خوبه و مامان و بابام شبا بدون اینکه واسه درداشون زجر بکشن، تا صبح راحت اسراحت می کنن. همه ی چیزای دیگه حل میشن. حل هم اگر نشن، می گذرن. دلم چقدر تنگ شده برای خنده های مامان و بابام...
  7. Hanaaneh

    ازلذتهای کوچک زندگیت بگو........

    گوش دادن به صدای ماشین ها
  8. Hanaaneh

    اصفونیا کوجاین پس؟

    قاصدک هان چه خبر آوردی
  9. نمیدونم! گاهی آدم یه حال غریبی داره. نمیدونه دوست داره با کسی حرف بزنه یا نه. دوست داره کسی رو دوست داشته باشه یا نه. اصلا دوست داره کسی دوستش داشته باشه یا نه. همینطور درمونده میشه. نمیدونه دلش می خواد از همه دور باشه یا نه. نمی دونم واقعا. خیلی از بچه های اینجا شاید ازم ناراحت باشن که یهو بی خبر رفتم و تو سکوت فرو رفتم. اما واقعا هیشکی نمی دونه تو زندگی و تو دل دیگری چی می گذره و چه شرایطی داره و داره چه چیزهایی رو تحمل میکنه. نمیدونم واقعا! فقط حس میکنم دلم میخواد یه مدت یه جایی بشینم و فقط کتاب بخونم و به هیچی فکر نکنم. حس می کنم یه مدت فقط قدم بزنم و به هیچی فکر نکنم. حس می کنم دلم میخواد یه مدت فقط فیلم ببینم و به هیچی فکر نکنم. آخ که چقدر دلم میخواد یه مدتی به هیچ چیز فکر نکنم. دلم میخواد بشم یه آدم بی خیال. دلم میخواد تو یه جمعی بشینم و هی حرفایی بزنیم که اصلا به فکر کردن نیازی نداره. دلم میخواد بلند بلند بخندم. کِی وقت کردم انقدر به هم بریزم؟ کاش میشد آدم تو نوشته ها و کلمه ها، هوار بزنه، داد بزنه، فریاد بزنه. اونوقت اینجا پر از سر و صدای من میشد. دوست دارم چند روز فقط واسه چند روز هم که شده، دلم تنگ نباشه. دلم برا رادیو چهرازی تنگ شده اما حیف که اگر گوش بدم، فقط دلتنگ تر میشم...
  10. یه مقاله ای هست از دکتر شفیعی کدکنی فکر کنم با نام هنر کتاب نخواندن. توی اون مقاله میگن چطور میشه کتابی رو انتخاب کرد که ارزش خوندن داشته باشه. یه چیزی بگم بچه ها: وقتی یه مدت کتاب خوب می خونی، حالا یا از روی معرفی یا اینکه به طور رندوم انتخاب می کنی و از قضا خوب هست، بعد از یه مدت میتونی از روی یه سری چیزها، مثلا حتی جمله شروع کتاب، نوع جمله بندی، متوجه بشی که چطور کتابیه. من خودم معمولا یه پارگراف و حتی چند صفحه اول رو معمولا میخونم و بعد می بندم کتاب رو و اتفاقی یه صفحه از وسط کتاب رو باز می کنم و می خونم و توی 90 درصد موارد هم اگر نخوام حتی بگم 100 درصد، موفق بودم تو انتخاب :)) یعنی می خوام بگم که کتاب، زود خودش رو لو میده برای انتخاب شدن. اما یه مدت که میگذره، حس میکنم اگر آدم به رشته ای که داره در اون تحصیل میکنه علاقه داشته باشه، ناخودآگاه به سمت کتاب های تخصصی اون رشته میره که خداروشکر برای من این بوده که الان یکی از لذت بخش ترین کارها واسم، خوندن مقاله های ادبیه :) بهرحال اگر دوستان کمکی برای انتخاب کتاب در زمینه ادبیات و رمان داشتن، درخدمتم :))
  11. کاین چنین رفته ست در عهدِ ازل تقدیرِ ما
  12. Hanaaneh

    وصف حالتان با زبان شعر

    حال همه ی ما خوب است ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دوووور....
  13. Hanaaneh

    دلتنگستـان

    کارِ دلِ دلتنگیه... خیلی جدیش نباید گرفت
×
×
  • جدید...