رفتن به مطلب

captain

عضو جدید
  • تعداد ارسال ها

    494
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد captain در 20 بهمن 1389

captain یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

9,273 Excellent

درباره captain

  • درجه
    <b><font color="#0066FF" face="Tahoma">کاربر فعال </b></font>
  • تاریخ تولد 25 مرداد 1352

اطلاعات شخصی

  • نام واقعی
    مهدی
  • جنسیت
    مذکر
  • تخصص ها
    از برره فرار کردم !!!برگشتم شهر خودم
  • علاقه مندی ها
    مسافرت ,تحصیل و تدریس , شعر و موسیقی

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    سایر رشته ها
  • گرایش
    دریا
  • مقطع تحصیلی
    دکترا و بالاتر
  • شغل
    تدریس
  1. captain

    مشاعره

    اهل حکمت یک به یک شاگرد او حلقه بسته جمله گرداگرد او
  2. captain

    سوتی

    یکی از دانشجوها چند ترمه اینجاست. امتحان پایان ترم یه درس رو خراب کرده. توی طول ترم هم خیلی غیر فعال و ضعیف بود. اومده یه جوری دل من رو به دست بیاره بهش نمره بدم: میگه: استاد شما من رو یادتون نمیاد؟ من: چند ترم هست اینجا می بینمت.. - نههههه , منظورم اینه که شما سال 1385 توی ...... کار نمی کردید؟ - آره. اونجا مشغول بودم. - یه روز نرفته بودید به یکی از دوستاتون سر بزنید؟ من: خوب یادم نیست ولی فکر کنم آره. - خوب من هم توی اتاقشون بودم دیگه... نباید هم یادتون بیاد !!! چون من داشتم براتون چایی دم می کردم دیگه !!!!!!!!!!!!!!:jawdrop:
  3. captain

    مشاعره

    من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
  4. من هم رای دادم. فکر کنم تا حالا دیگه اندازه "یه چلو کباب" یا "یه مهر توی شناسنامه" رائ داده باشیما !!!!
  5. captain

    کافور

    نمیگی چقدر توی سربازی به خوردمون دادن !!!!
  6. captain

    سوتی

    بعد از چند ماه دوری از زادگاه , تو تعطیلات تاسوعا و عاشورا رفته بودم شیراز..:hapydancsmil: به محض ورود به شهر , بارون شدید می بارید و من هم خیلی سر خوش فقط داشتم در و دیوار و ساختمونا رو نگاه میکردم. تو همون حال و هوا به یه تابلو رسیدم که چهار تا فلش روش بود و جلوی هر کدومش اسم یه خیابون و !!!... داشتم توی عوالم خودم یکی یکی اسمها رو می خوندم و تو فکرم میگفتم یادش به خیر ... اااه این خیابون و اون بولوار و .... یه دفه خانمم داد زد مواظب باش !!!!! چکار میکنی ؟!!!!:w768: به خودم اومدم دیدم درست وسط چهار راه هستم , چراغ هم قرمزه , از دو طرف هم داره ماشین میاد !!! همچین ترمزی زدم که ماشین تا یکی دو دقیقه وسط چهار راه دور خودش میچرخید... اصلا" روم نمیشد سرم رو بالا بگیرم و از راننده های دور و بر عذر خواهی کنم... خیلی خیلی خدا رحم کرد و به خیر گذشت
  7. captain

    خاطرات دانشجویی

    سلف سرویس دانشگاه خیلی خیلی به هم ریخته و کثیف بود. شستن ظرفها یه داستانی داشت !! همه چیزا و کارا قابل دیدن بود یعنی همه توی آشپزخونه و محیط شستشوی ظرفها رو می دیدن !! همه ظرفها رو با مخلفات باقیمانده ته ظرف می ریختن توی یک سینک بزرگ پر از اب و کف, و بعد بدون دست کشیدن بهشون درش میاوردن میچیدن کنار دیوار و با یه شیلنگ بهشون آب می پاشیدن... یه روز یکی از کارگرا پسر 3-2 سالشو آورده بود توی سلف سرویس و اون هم نامردی نکرد و حسابی ظرفهای چیده شده کنار دیوار رو با ... آب پاشی کرد !!!!! تا دو روز هیشکی نمیرفت غذا بخوره !!!
  8. captain

    با اولین حقوقتون چی میکنید

    من اولین حقوقم به دلار بود. بلافاصله تا اومدم , رفتم تبدیلش کردم.. اولش با یکی از دوستام توی فامیل (خدا بیامرزدش توی 26 سالگی فوت کرد) رفتیم یه شام توی باشگاه نفت خوردیم. بعد هم یه کامپیوتر خریدم که به تاریخ پیوست !! ماجراش خیلی جالبه: به یکی از همکلاسی های دوره دبیرستان سفارش سوار کردن یک PC دادم. اون موقع بالاترین هاردی که توی بازار بود 3.2 گیگ بود !!!! فرداش زنگ زد با خوشحالی گفت مژده بده شنیدم هارد 6.4 هفته دیگه میاد تو بازار. یه هفته صبر کن برات بگیرم !!! کامپیوتر رو با هارد 6.4 و ویندوز 3.2 به همراه 7 تا فلاپی نصب Dos برام آورد !!!!
  9. captain

    خاطرات دانشجویی

    ماه رمضون بود. با بچه ها تا سحر بیدار می موندیم مثلا" درس می خوندیم بعد از خوردن سحری می خوابیدیم.. هر شب ساعت 3-2 یه سر و صدای عجیب و غریبی توی شهر می پیچید. صدای طبل و شیپور و آواز و ...:Laie_28: خیلی بحث بود که چی می تونه باشه. چند تا از بچه های جنوب میگفتن اینا یه سری مراسم بومی ها با اجنه و "زاری" ها و ... هست. قرار گذاشتیم یه شب بریم ببینیم. جنوبی ها خیلی سعی کردن مانع بشن ولی 4 نفری رفتیم. از دیوار دانشگاه بالا رفتیم پریدیم بیرون و رفتیم دنبال صدا.. رسیدیم به یکی از محله های قدیمی و "حلبی آباد" شهر. روشنایی نداشت و همه ی خونه ها چوبی و "کپر و آلاچیق" مانند بود. داشتیم توی تاریکی مطلق میرفتیم به طرف منبع صدا که یه دفه برای چند دقیقه سکوت مطلق شد !! یه دفه از 2 متریمون صدای طبل و " آهااااااااااااااااااااای هوووووویییییی لالالالالا........." بلند شد همه کپ کرده بودیم و از ترس و وحشت هر کدوم یه طرف فرار کردیم.... بعد از مدتی به خودمون اومدیم و برگشتیم دیدیم یه آقای سیه چرده با یه طبل و شیپور داره توی کوچه ها میچرخه. نگو کارش اینه که هر شب توی کوچه ها مردم رو برای سحری ماه رمضون بیدار می کنه. بهمون گفت اولش که یه دفه توی اون ساعت شب توی اون محله چند تا غیر بومی دیده , یه کم ترسیده و خواسته با غافلگیر کردنمون حالمون رو بگیره.. قضیه رو اونجوری که خودمون دوست داشتیم برای بقیه دوستان تعریف کردیم و چند روزی سر کارشون گذاشتیم...
  10. captain

    خاطرات دانشجویی

    فرودگاه شهر دستگاه اسکن نداشت. 8-7 تا میز گذاشته بودن پشت هر کدومش هم یه سرباز بود. تمام وسایلت رو می تکوند روی میز و دونه دونه با دست می گشت. جیبها رو می تکوند و بعدش هم با پشت دست همه رو می ریخت پایین می گفت سریع برو جمع کن و داد میزد: نفر بعد... مصیبتی بود دوباره جا دادن اون همه وسیله که بعد از یه ترم دوری از خونه به زور توی ساک جا داده بودی.. چون با دست همه چیز رو می گشتند , سرعت پایین بود و همه مسافرا توی صف می موندن تا نوبتشون بشه. برای آخر ترم معمولا" نصف پرواز دانشجوها بودن. هممون نفری چند تا ساک وچمدون و کارتون سوغاتی و ... داشتیم و توی صف یکی یکی می بردیم جلو و به بقیه هم کمک می کردیم.. ** قاچاقچی های مواد مخدر میومدن از این فرصت سوء استفاده می کردن و چند تا بسته مواد رو توی یه نایلکس میذاشتن قاطی وسایل. ما هم که خبر نداشتیم توش چیه و فکر میکردیم وسایل دوستامونه توی صف جابجاش می کردیم جلو در که میرسیدیم از هم می پرسیدیم بچه ها این مال کیه؟.. تازه معلوم میشد که قضیه چیه !! اگه کسی گیر می افتاد که سرش بالای دار بود و اگه هم از بازرسی رد میشد , یارو اونطرف به یه روشی دوباره موادش رو می گرفت. دو بار برای خود من اتفاق افتاد. خیلی خیلی شانس آوردم..
  11. captain

    خاطرات دانشجویی

    هزینه کنسل کردن بلیط هواپیما 100 تومن بیشتر نبود.. چون هر روز فقط یه پرواز به تهران بود و احتمال کنسل شدن پرواز به خاطر شرایط جوی زیاد بود , میرفتیم برای 5-4 روز متوالی بلیط میگرفتیم. هر روزی پرواز انجام می شد بقیه رو کنسل میکردیم. بازار جعل کارت شناسایی و چسبوندن عکس یه نفر دیگه روی کارت دانشجویی برای استفاده از بلیط بقیه بچه ها هم داغ داغ بود.. یادش بخیر
  12. captain

    خاطرات دانشجویی

    یه حاج آقا داشتیم دروس اسلامی را درس می داد. توی یه کلاس 65 نفره , 10 نفر نشسته بودیم ولی هر وقت حضور غیاب میکرد "همه" حاضر بودن !! هر کدوم قرار میذاشتیم جای چند نفر حاضری بزنیم. هر اسمی رو که میخوند یه چیزی میگفتیم: حسینی : بله حاج آقا حمیدی: اینجام حاج آقا اکبری: بفرمایید در خدمتم حاج آقا امیدی: حاضر ... بنده خدا اول کلاس حضور غیاب میکرد , همه نشسته بودن , بعد تا میرفت پای تخته یه چیزی بنویسه یکی یکی از کلاس فرار میکردن اگه آخر ساعت هم حضور غیاب میکرد می دیدی آخرای کلاس یکی یکی به نفرات اضافه میشه و کلاس پر شده... یادش بخیر آخر ترم هم 20 تا سئوال با جواب می داد از 10 تاش امتحان می گرفت
  13. captain

    خاطرات دانشجویی

    شیطنت های میز و صندلی کلاسه دیگه. هر کسی توی هر سن و موقعیتی پشتش بشینه همینه !! --- در روز فقط دو تا نیم ساعت آب داشتیم. نیم ساعت صبح نیم ساعت غروب. همه جلو در حمام خوابگاه صف می کشیدیم و به محض وصل آب , 6-5 نفری میپریدیم توی حمام... این دیگه برامون روتین و عادی شده بود. توی جشن فارغ التحصیلی هر سال هم , یه پای ثابت تئاتر و نمایشها , موضوع آب و حمام "عمومی" بود. توی سربازی هم ترک عادت نکردیم و چند نفره حموم میرفتیم !! همه ی سربازا و فرمانده ها کف کرده بودن که: اینا دیگه کین؟
  14. captain

    خاطرات دانشجویی

    بورسیه بودیم و خوابگاه و ... همه توی دانشکده بود. شبها ساعت 1-2 دزدکی از دیوار بالا میرفتیم و میپریدیم توی استخر ... یه شب که لو رفته بودیم ,مسئول استخر از راه رسید و هر کدوم از یه طرف در رفتیم !! یکی از بچه ها توی فرار لباسهاش رو جا گذاشت و همونجور لخت در رفت. فرداش مسئول استخر لباسها رو آورده بود جلوی خوابگاه و دنبال صاحبش میگشت. بیچاره از ترس لو نداد و یه دست لباسش پرید !!
×
×
  • جدید...