رفتن به مطلب

ترمه جون

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    151
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

آخرین بار برد ترمه جون در 27 تیر

ترمه جون یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,381 Excellent

درباره ترمه جون

  • درجه
    <b><font color="#0000CC" face="Tahoma">کاربر انجمن</b></font>
  • تاریخ تولد تعیین نشده

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    مونث
  • محل سکونت
    تهران
  • علاقه مندی ها
    دیدن فیلم های ترسناک-جنایی
    گوش دادن به موسیقی های قدیم

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    مهندسی نساجی
  • مقطع تحصیلی
    فوق لیسانس
  • شغل
    مدیر کنترل پروژه

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. یادش بخیر اون موقع ها تاپیک که زده می شد در عرض یک ساعت پنجاه صفحه می رفت جلو و کافی بود یه کوچول سرت گرم یه چیزه دیگه بشه میومدی میدیدی ععععععععععععععععععععععععععععععععععع کلی جا موندی. اما الان میام مدام ریلود می کنم ببینم کسی هست؟ یه وقتا خجالت می کشم احساس می کنم شاید من خیلی بیکارم یا دیگران خیلی درگیرن واسه همین فقط میبینمو میرم.
  2. ترمه جون

    روزمرگی های ما

    یه وقتایی یادمون میره قدر زندگیمون رو بدونیم . اما وقتی یه اتفاق یا یه تغییر بد پیش بیاد یه دفعه به خودمون میایم میبینیم چه زندگی خوبی داشتیم با اینکه ساده بود با ابنکه اروم بود با اینکه یکنواخت شده بود.آره یکنواخت شده بود ...خوب بودن و خوشبختی انقدر برامون یکنواخت شده بود که کلا یادمون رفته بود خوشبختیم ... مگه خوشبختی چیزه عجیبیه که گاهی حتی پس از خوشبخت شدن نمیفهمیم که خوشبخت شدیم ... خوشبختی فقط یه احساس آرامشِ قشنگه که مثلِ خون تو رگهامون جاری میشه بدون اینکه بفهمیم در همه ی لحظه های زندگی همراهمون میشه...همون حسی که بهت این قدرت میده حتی تو سختیها بازم ادامه بدی...اماانقد این خوشبختی برات تکراری شده که نمیدونی خوشبختی و شروع می کنی به کارایی که نباید بکنی و عامل خوشبختیت رو از دست میدی بعضیا بعد از این اتفاق ممکنه بفهمن که قبلا خوشبخت بودن بعضیا ممکنه نفهمن ای کاش قبل از اینکه دیر بشه بفهمیم و قدر زندگیمون و عامل خوشبختیمون رو بدونیم.
  3. ترمه جون

    روزمرگی های ما

    گاهی هم باید شکست رو پذیرفت... شاید امروز با این حال و هوا این حرف رو بزنم ولی چند روز بعد دوباره تصمیم گرفتم بجنگم و ادامه بدم اما الان فقط دلم میخواد یه گوشه ی دنج بشینم یه آهنگ غمگین گوش کنم اشک بریزم و سیگار بکشم...سیگار...تنها رفیقی که هر وقت رفتم سراغش تنهام نذاشت..
  4. ترمه جون

    روزمرگی های ما

    خب اینجا هیچ کس شاید من رو یعنی من در دنیای واقعی رو نشناسه یا به یاد نیاره اما من خیلی دخترِ سخت کوشیم خیلی سختی دیدم اما بازم ادامه دادم...اما ظاهرا خیلی دختر شیطون و پر جنب و جوشی هستم حتی الان که ازدواج کردم باز هم با همه ی سختیها و مشکلاتی که دارم اما بازم ظاهرا دخترِ شیطونیم اما امروز یکی از همکارام بهم گفت انگار تو 13-14 سالگی جا موندی... خیلی جا خوردم...من تو محیط کاریم خیلی حریم ها رو رعایت می کنم اما یه سری کارام شایاد بچگانه باشه مثلا جامدادی هاپویی دارم.چند تا خودکار رنگی دارم.گزارشام رو اول تو یه دفتر چک نویس میکنم بعد تو یه دفتر دیگه پاکنویس می کنم.اول هر روز کاریم توی دفتر روزانه ام با خدا حرف می زنم و گاهی هم برای چیزهای کوچیک یا معمولی خوشحال میشم و ذوق می کنم یعنی بخاطره این کارام بچم؟یعنی بده که مرتب و تمیزم؟شایدم اصلا حرفش مهم نبود اما من خیلی ذهنم درگیر شد.:5c6ipag2mnshmsf5ju3
  5. ترمه جون

    روزمرگی های ما

    از قضا امروز یهو فهمیدم یه سریا هستند که گاوِ درونشون خیلی بارز تر از خودشونِ ... مثلا تا چراغ راهنما میزنی بجایِ اینکه سرعتش رو کم کنه و راه بده تا رد بشی یهو سرعتش رو از 30 به 130 میرسونه که نکنه خدای نکرده زبونم لال راهنما زننده رد بشه... این صحنه رو که دیدم احساس کردم این اشخاص چراغ راهنما رو به سانِ پارچه ی قرمز می بینن که یهو عنان از کف میدهند و حمله میکنند ..... جا داره که اینجا بگم امروز حس کردم ماتادورم :ws28:
  6. ترمه جون

    روزمرگی های ما

    امروز قشنگ از اون روزاست که دلم نمیخواد با هیچکس حرف بزنم... من زیاد اینجوری نمیشم هر چند وقتی هم میشم فایده ای نداره چون مجبورم ... ای کاش می شد وقتی صبح از خواب بیدار میشدی یا وقتی تو طول روز یهو احساس می کردی دلت نمیخواد حرف بزنی، راه میفتادی میرفتی یه جایی تو دشت و دمن کنار رودخونه یه تیکه فرش بندازی یه چایی باشه زیر سایه ی درخت .... اخی چقد حالم خوب شد... میگن وصف العیش نصف العیش همینه هااااا
  7. ترمه جون

    روزمرگی های ما

    چند روزه که منشیمون رو اخراج کردیم ... نمیدونم چرا بعضیها دوست ندارند یه کاری رو دست یاد بگیرند و درست انجام بدن:icon_razz: از امروز دارم رزومه هایی که برای سمت منشی ارسال شده رو چک می کنم ... رزومه ها رو که میخونم غمگین میشم...فوق لیسانس شیمی...فوق لیسانس روانشناسی بالینی...مهندس نرم افازر کامپیوتر... نمیدونم چرا اما یه حس بدی پیدا کردم ... دلم گرفت چرا نباید شغل و سمت مرتبط با رشته ای که سالها زحمت کشیدن باشه یا شاید هست اما انتخابها متفاوته...:icon_razz::icon_razz::icon_razz:
  8. ترمه جون

    روزمرگی های ما

    از وقتی دوباره برگشتم دلم میخواست که هر وقت میرسم بیام اینجا از روزمرگی ها و اتفاقاتی که در محل کار یا در جامعه میفته بنویسم ... اگه دوست داشتید شما هم همراه من باشید.
  9. بعد از نمایشگاه کتاب رفتیم فرحزاد...سجاد بود.LORD بود. آتوسا بود. شاهین بود. یادم نمیاد دیگه ولی 15 نفر بودیم .:w16:
  10. ​عذرِ تقصیر... ببخشید ... میام دیگه
  11. به قول سامی آرامش پیشکش لحظه هاتون:icon_gol::icon_gol: سپاس:icon_gol::icon_gol: نشد نداریم.عزیزم مثبت فکر کن میشه این رو از کسی بپذیر که 14 ساله زمین میخوره دوباره بلند میشه.یعنی انقد بچه پرو هستم که روی دنیا رو تا کم نکنم ول نمیکنم. کلی برات ارزوی موفقیت می کنم امیدوارم که بهترین ها برات پیش بیاد
  12. یادم نمیاد اونموقع این متن رو خوندم یا نه اما امروز که سرم خلوت شد این متن رو خوندم...ایکاش قبلا خونده بودم قبل از اینکه دون ژوانی سه سال از زندگیم رو ازم بگیره
×
×
  • جدید...