رفتن به مطلب

rahgozar_65

عضو جدید
  • تعداد ارسال ها

    24
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

58 Excellent

درباره rahgozar_65

  • درجه
    <b><font color="#000099" face="Tahoma">عضو جدید </b></font>
  • تاریخ تولد تعیین نشده

اطلاعات شخصی

  • نام واقعی
    امیر

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    مهندسی برق
  • گرایش
    قدرت
  • مقطع تحصیلی
    لیسانس
  1. برای.... سلام این بار برای تو مینویسم، برای تو ایی که ناخونده اومدی و ناگفته رفتی! به رسم میهمان اومدی، اما حرمت میزبان رو بدجور شکستی! گفته افتاده ایی، اومدی پا بگیری، اما دست گرفتی و پا شکستی! گفته مرده ایی، اومدی زنده بشی دوباره، اما بردی تا دم مرگ یه آسمون رو، یه آسمون بی ستاره برای تو می نویسم............. تو که قبل از قدم نهادن بر جاده تنهایی، یادت رفت که باید یواش قدم بر میداشتی و کوتاه، نه محکم و بلند! تو که یادت رفت باید کفش دو رنگی رو از پات در می اوردی و برهنگی صداقت رو به پاهات می پوشوندی... تو که یادت رفت هر جا رفتی حرمت خودتو نگه داری... تو که یادت رفت پاهاتو محکم نکوبی که جاشون بیشتر بمونه روزگار خوبی داشتم و یه عالمه شب های آروم با یه سبد پر از خواب های شیرین رفتی و با خوت بردی و جا گذاشتی... جا گذاشتی کابوس های شبانه رو تو بیداری تو دیگه هر شب میخوابی آروم و کار من شده هر شب، شب زنده داری... رها بودم و آزاد و من رو اسیر کردی و خودتو کردی آزاد، رفتی ...... رفتی و رفت با تو تموم اون لالایی های روزگار رفتی و رفت با تو اون آرامش شدم یه بیقرار و چشم انتظار رفتی و رفت با تو رسم من رفت با تو جسم من رفت با تو روح من رفت با تو، من رفتی و موند یه اسم خالی و پوشالی، جامونده از دنیا و یه کالبد خیالی رفتی و مونده یه دنیا حتی خالی از آرامش خیالی همه چیزو بردی و من دلتنگ خودم شدم و دلتنگ اون دال صغیر دلتگ امیر، امیری که جا موند از امیر! امیر رفت و فقط ازش یه اسم موند که شد حالا رهگذر رهگذری که رفت تا پیدا کنه رسمشو، پس بار بست برای همیشه بودن در سفر من گمشده کاروان خودمم، گم کردم دلتنگی هامو حتی دیگه از یاد بردم صدای قشنگ پاهامو حتی با خود بردی دلتنگی ها رو من دلتنگ خودم شدم که زدم دل به دریای جاده ها، شدم مسافری بی همسفر آره من همونم همون مسافر قدیمی همیشه محکوم به گذر – محکوم به سفر دلنوشته های یک رهگذر – شماره 20 سه شنبه 30/06/1389 ساعت 23:54
  2. ابری ماندن.... ما که محکومیم به ابری ماندن هر گز نباریدن همین یک آرزو داریم، اندک لحظه ایی کنارت آرمیدن همین بس ما را تا لحظه ایی آغوش پر مهر بگشایی گرت سخت است، بیا که آغوشم باز است تا تو در آن بیاسایی در سینه گر بغض نهان داری، ببار این هوا را کن تو بارانی آتش هجرت ، سوخت سینه ام را و امید است که هرگز تو ندانی عمریست نیستی و ویرانه ای متروک کرده ما را روزگار حال که آمدی بر این کویر سخت، اندک لحظه ایی ببار پوچ شده ام از درون و بدان جایت سخت خالیست نفس هایم سخت شده اند، خدایا او اکنون در چه حالیست جوان بودم و به سان یک تابستان، پر بار، غمت کمرم را شکست آن مست دلشاد کجا و این خزان بی روح کجا، نگفت نامت چه هست گفتند که آهویی و باشد حواسم، اما چشم آهویی ات کرد مرا شکار عمریست جامانده در خزانیم، پس چه شد که گفتند می چرخد چرخ روزگار خود رفتی و دل نیز با خود همراه ساختی و غم گرفت سراپای مرا از ظلم بی نهایت پناه بردم به محبوب، صد شکر این خد را دلنوشته های یک رهگذر –شماره19 یک شنبه 28/06/1389 ساعت 23:49
  3. دو راهی سرنوشت... چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟ اصلا دیگه به مننگاه نکن،برو! فقط برو برو و برگرد به همون راهی که خودتو از من جدا کردی....... از همون جایی که اومدی بذار یادت بیارم یه زمانی نه خیلی دورتر از الان، تو دوران جوونی کنار هم بودیم و به ظاهر خوش! اون موقع ها فکر می کردم که برای همیشه کنارم میمونی، برای تموم لحظه ها! هیچ وقت دستت رو از دستم جدا نمیکنی، فکر می کردم این تو هستی که همپای هر لحظه منی... وقتی دستتو تو دستم گذاشتی و قفل کردی انگشتهامونو من چه ساده کلید رو دور انداختم! یادت هست وقتی جدا شدی چه بیرحمانه دست منو شکستی و ............ درسته که اون موقع ها تو غم و غصه ها خیلی کنارم نبودی، اما بودی با فاصله!!! یادمه همیشه برات از یه جای قشنگ میگفتم، از یه مقصد از یه هدف یه نهایت زیبا، انتهای جاده...... گفتم که این مسیر فقط با همراهی تو ساده میشه و قشنگ یه جایی سر یه دوراهی تصمیمی گرفتی که عاقبت شد، جدایی! از قبل این جدایی یا دوراهی میدیدم که دوست نداری و با من بیای تو این راهی که هستم با تو، فاصله می گرفتی تا جا بمونی بی هیچ صدایی از اولش بهت گفتم شاید برسیم به یه جایی پر از سیاهی پر از گرمی و شیب و تند و یه کم سختی و باید دوام بیاری تا بگذریم از سختی ها تا پاک بشیم واسه رسیدن به اون عشق حقیقی که سرچشمه گرفته از خدا راهتو جدا کردی و رفتی از کنارم چون عشق رو نمیخواستی و تو فقط بودی برای یک هوس!!! تو از کنارم رفتی و چون بودی همه کس شدم یه بی کس... همه چیز رو تقسم کردی به مساوات نه عدالت!!! تموم خنده ها و شادی ها شد سهم تو، غم و غصه و شب گریه ها سهم من! بی خوابی شبها و سیاهی ها برای من، روز های آفتابی و روشن واسه تو! بهار رو تابستون رو برداشتی برای خودت و پاییز و زمستون روگذاشتی واسه من! همیشه تو این مدت ها با یه دنیا فاصله به موازاتم اومدی حالا که ته راهت چیزی نیست جز یه سراب، راهتو کج کردی که بیای کنار من؟ برگرد، برگرد به همون راهی که اومدی، برگرد چون نیستی اهل همسفری و هیچ چیز دیگه هم نیست که با خودت ببری.... برگرد با اون چشای پر از یه عالمه فریبت! برگرد...... دلنوشته های یک رهگذر – شماره 18 چهارشنبه 24/06/1389 ساعت 5صبح
  4. فاصله ها...... چرا... چرا دنیا؟ چرا اینجا زیاده فاصله ها........... چرا تو سر سازش نداری چرا تنهایی شده همه چیز آخه روزگار دیگه کجای ما رو میخوای بشکنی؟ جای شکستن هم مگه هست؟ ما شکسته شده بسیاریم از دست تو! از کارای خودمون و از لطف .............. پنجره چشام یه عمره بازه رو به آسمون و اما بازم ماه خبری نیست… در ختی بودم سرسبز و پهناور، اما دیدم زیر سایه من هیچ کسی نیست حالا که شدم یه تنه و چند تا شاخه خشک، هیچ هم نفسی نیست و دیگه از اون سایه هم خبری نیست خالی مونده سالهای سال جاده زندگی و کسی نیست که همراهم قدم بزنه آسمون پر شده از مه نفرت و می باره هر روز بیشتر از دیروز باروون جدایی... ما که همه ریشه تو یه خاک دارم چرا بین شاخه ها اینهمه فاصله داریم چرا............ دلنوشته های یک رهگذر – شماره 16 پنج شنبه 18/06/1389 ساعت 23:24 29 رمضان
  5. rahgozar_65

    خلیج همیشه فارس...

    خلیج همیشه فارس
  6. با تو بی دردم....... تا تو نباشی دنیا برام هیچه هیچه، فایده ای نداره چه فایده وقتی نیستی، هوا همیشه ابریه و فضا دلگیره.... همه چیز با بودنت معنا داره، با در کنارت باریدن باران یعنی یه دنیا حرف در سکوت بدون تو بارون معنا نداره هنورم تو دلیلی برای بودنم ، هنوزم با تو عین بودن تو بهشته بیا حس با تو بودن بهتر از با دنیا بودنه، بی تو دنیا زشته زشته بذار باشن تموم دردها، تو باشی هیچ خیالی نیست چه خوش گفت که جز غم دوریت دیگه هیچ ملالی نیست دلنوشته های یک رهگذر – شماره 15 چهارشنبه 28 رمضان 17/07/1389 ساعت 23:29
  7. حرفی با دل... ای دل آخر تا به کی صبوری و صبوری بگو تا به کجا تحمل این همه دوری بگو و قلب مرا نیز شاد گردان از غم و پابند این دنیا آزاد گردان نمیدانم و تو میدانی که رفتن به از ماندن در فراق است و از او گفتن برو تا بیابی اش و دلشاد گردی از دنیای هفت غم ما آزاد گردی برو ای دل، کز ماندن من چیزی نبینی مگر همین از شوق گفتن برو در غل کن آن دست های رهایش را در دست خود زنجیر سازی و بپرداز بهایش را اگر دیدی رخش، دلت ابری شد و بارید چشمهایت بگو ای بی وفا بودی کجا آخر جانم به فدایت بگو کز دوریت ویرانه ساختم زندگانی را به دنیا گفتم نخواهم هرگز جز تو گل ارغوانی را آغوشم ساحل شود، گرش دریا تو باشی تنم شود یک گرد، گرش صحرا تو باشی بیا و بنشین کنارم که کامم کویریست سینه پر از درد و دلم بدجور ابریست بکار غنچه لبانت در گلدان کامم کزین بوی خوش آرام شوم شمیر سازم در نیامم برایت سالها پشت درها پنهان کردم، وجودم را تا روز وصال بیابی و بشکنی تمام این قفل ها را دلنوشته های یک رهگذر – شماره 14 ساعت 2:14 بامداد سه شنبه 16/06/1389
  8. بارون.... بزن بارون.... بزن که یاد یار منو کرده آوار شدم حالا یه سرگشته بی قرار بزن که از من چیزی نمونده جز یه ویرونه شایدم فقط یه دل که شده حالا دیگه دیونه بزن که این دل بی همخونه منو آتیش میزنه با هر بهونه بزن تا ببارم، همپای تو تا هر کجا که میتونی ابر چشام دنبال بهونه ست تو که خوب میدونی بزن بارون که یاد اون تنها همدم شب هامه بزن بارون که عشق اون هنوز توی نفس هامه بزن بارون........ دلنوشته های رهگذر – شماره 13 بامداد شنبه 13/06/1389 ساعت 2:37
  9. زندگانی...... زندگی یعنی..... زندگی یعنی من،نه! و شاید یعنی تو، بازهم نه! زندگی یعنی من،تو یعنی ما زندگی یعنی همین الان، همین لحظه......... زندگی یعنی بودن با هم، برای هم، کنار هم........... زندگی، زنده کردن لحظات است نه لحظه ها را به انتها رساندن زندگی یعنی در لحظه زندگی کن مسافری چه قشنگ گفت حرفش را و پای حرفش امضا کرد، امضا را! حرفش این بود نه تو راهبر باش و من در پی نه من روان شده و جامانده آری باش در کنارم زندگی اینست بگذار شانه هایم لمس کند شانه هایم را کنار بزن این فاصله ها با دستهایت زندگی تنها لذت با تو بودن است برای تو بودن است زندگی این است و این است زندگی.... دلنوشته های یک رهگذر – شماره 12 پنجشنبه 11/06/1389 ساعت 20:30 شب قدر – 22رمضان (شب بیست سوم)
  10. قسمت بزرگی از حیا بستگی به شخصیت درونی و ذات افراد بستگی داره و میشه بدست اورد اون مقدار دیگه رو با تمرین رفتاری
  11. سلام اعتقاد من اینه که هر کس هر پوششی که میخواد استفاده کنه باید به باورش رسیده باشه نه فقط برای اینکه مده یا از سر احساسات حجاب هم خیلی مهمه ولی اعتقاد پر رنگترم اینه که دختر و پیر باید حیا داشته باشن حجاب پوشش ظاهره و حیا پوشش باطن
  12. صفای حضور تو ....... هر کجا تو بودی گرمی بود و صفا اینجا چه قدر سرد شده، سرد... هر کجا تو بودی نور بود و روشنی اینحا چه قدر تاریکه و بی روح... از هر چی و کجا هراس داشتم به تو نگاه می کردم و آروم می شدم و اما حالا؟...... هر جا که تو بودی فقط عشق بود و زندگی اینجا چه قدر سختی کشیدم، شدم یه مرده متحرک و دیگه زندگی نداره جریان اینجا وقتی تو بودی، شب تاریک معنی نداشت، حتی آسمون هم داره جای خالیت رو فریاد میزنه که نیستی که رفتی از اینجا فریاد سکوتت داره گوشمو کر میکنه حجم خالی زیاد بین انگشتام داره دستامو خورد میکنه این همه تاریکی و .... نیستی عشق من.... نیستی... دلنوشته های یک رهگذر – شماره 11 چهارشنبه 21 رمضان – 10/06/1389 ساعت 18:14
  13. استحکام رابطه.... سلام دیشب هم مثل همیشه خسته اومدم خونه، این دفعه یه کم خسته تر از خسته اما با یه تصیمیم متفاوت، عزم رفتن کردم تا پیدا کنم تو رو پاهام جلوتر میرفتن و خودم دنبالشون رسیدیم نزدیکای خونه تک اتاقم پنجره اتاق باز بود عطری خوشبو که تمام فضا رو پر کرده بود همین دم در دهانه ورودی اتاق اسمتو فریاد میزد و بازم یه داغ تازه گذاشت تو دل کویری من! اسم تختمم رو گذاشتم دریا، چون منو با تمام خستگی هام غرق خودش میکنه تو کجایی ساحل من؟ باز رفتم تا خودمو غرق دریا کنم.......... به عادت همیشگی به پهلوی راست خوابیدم و زل زدم به رو به رو چشام بسته شدن، یعنی حس کردم یه دستی کشیده شد روشون حس سنگینی چیزی رو بازو کردم چشامو باز کردم، اینجایی؟!!!!!!!!!! انگشتش رو گذاشت روی لبام و یعنی به احترام یه عمر سکوت بازم سکوت! اتاقم چه قدر سرده اما نفس های تو صورتمو نوازش میکنه و گرم نفسام تند میزنه و پرتاب تر از همیشه موهاش پریشون شده تو باد نفس هام لابلای موهای رقصونش، دستم میرقصه می بوسم چشماشو دستاشو محکم میگیرم و ...... پاشو، صبح شده میترسم یعنی همه این چیزا خواب بوده؟ اما نه یه دستی، میگیره محکم دستمو و بلند میشه و با یه نگاه که فریاد میزنه تا ابد همراهتم... دلنوشته های یک رهگذر – شماره 10 پنج شنبه 1389/06/04 ساعت 23:49
  14. می آیم به سوی تو... دیگه بسه!!! تا کی باید تو این جزیره متروک چشم انتظار اومدنت باشم؟ دیگه نمیتونم بمونم، دارم میشم دیوونه دیوونه ایی که شده بی خونه و از لیلای دلش نداره نداره حتی یه نشونه! میخوام بزنم به دریا دلمو، میخوام بیام کنارت... میخوام پیدات کنم من جزیره آرامشم رو فقط تو دریای چشمای تو می بینم میخوام بیام و صید کنم و اون صدفهایی که مرواریدهاشون دارن از اعماق دریای چشمات برام چشمک میزنن تو که میدونی این تن زخمیه، زخمی از یه خنجر زهر آهگین! پس چرا نمیای کنارم و نمیگذاری مرهم رو این دل خونین درد باشی یا درمون، من فقط میخوام تو رو.......... دلنوشته های یک رهگذر – شماره 9 پنج شنبه 28/05/1389 ساعت 22:16
  15. تنهایی..... رفتی من اینجا جا موندم موندم و تو حبسم کردی تو اتاق تنهاییم من و تنهایی و آغوشی پر از خالی وجودت! یادت داره بی پروا تو سینه ساکت خموشم اسمتو بیرحمانه میزنه فریاد! ای داد و دو یکصد بیداد از این همه یاد... خبری از نفس های تو نیست.......... دارم خفه میشم از هوای این فضا................. دلنوشته های یک رهگذر – شماره 8 یکشنبه 24/05/1389 ساعت 21:35
×
×
  • جدید...