رفتن به مطلب

spow

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    21,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    129

آخرین بار برد spow در 9 تیر

spow یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

44,167 Excellent

درباره spow

  • درجه
    <b><font color="#00CCFF" face="Tahoma">کاربر ممتاز</b></font>
  • تاریخ تولد تعیین نشده

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    مذکر
  • تخصص ها
    همه چی دروغه دروغ...حتی تو حتی من!
  • علاقه مندی ها
    My business

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    مدیریت
  • مقطع تحصیلی
    فوق لیسانس

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. دانلود مقالات و جزوات اموزشی شبکه های کامپیوتری در این پست مجموعه اموزشی شبکه های کامپیوتری شامل 25 مقاله و جزوه را برای دانلود شما اماده ساخته ایم که فهرست مقالات و جزوات را درادامه مطلب مشاهده می فرمایید. - جزوه 83 صفحه ای اموزش شبکه های کامپیوتری - مباحثی پیرامون TCP/IP - TCP/IP و OSI چیست - اموزش کار با کنترل WinSock - ارتباط سريال كامپيوتر و ميكروكنترلر با استفاده از VC++ و VB - اشنایی با اینترنت - اشنایی با شبکه ها - الگوریتم های مسیریابی - الگوریتم های مسیریابی در شبکه و شبکه های GSM - ارائه یک الگوی امنیتی برای شبکه های کامپیوتری - آموزش راه اندازی و تنظیم یک شبکه LAN کوچک - کاربرد Proxy در شبکه - راه هايی آسانتر براي عيب يابی شبكه ها - راهنمای تصویری تجهیزات شبکه - جزوه 40 صفحه ای سیستم شبکه های کامپیوتری - شبکه Ring&Star - جزوه شبکه های کامپیوتری استاد وزیری در 85 صفحه - اشنایی با شبکه های VPN - مفاهیم اولیه شبکه - اشنایی با مفاهیم اولیه شبکه - نفوذ به شبکه های کامپیوتری و امنیت شبکه - نفوذ در سرورهای وب - جزوه 74 صفحه ای هک و امنیت شبکه برای دانلود مقالات و جزوات اموزشی شبکه های کامپیوتری به لینک زیر مراجعه فرمایید : دانلود کنید. پسورد : [Hidden Content]
  2. دانلود جزوه استاندارد جوشکاری دانلود جزوه استاندارد جوشکاری جزوه استاندارد جوشکاری به همراه مثال های کاربردی از ASME ، AWS و API فهرست مطالب جزوه اموزشی استانداردهای جوشکاری به شرح زیر می باشد: - مقدمه - اشنایی با استانداردهای مهندسی - معرفی استانداردهای ASME ، AWS و API - گزيده ای از مطالب كاربردی استاندارد ASME SEC VIII - اتصال ضخامت های غیر یکسان UNEQUAL THICKNESSES - محدوده Qualify ضخامت غیریکسان در PQR - شکل گیری استاندارد B31.3 از اغاز تا کنون - فیلم های رادیوگرافی ACCEPTANCE CRITERIA - WPS و WQT - استفاده از WPS دیگران - پیش گرم کردن در جوشکاری Preheat - PWHT) POST WELD HEAT TREATMENT) - تست ضربه CHARPY V-NOTCH - UNIFORM NUMBERING SYSTEM - UNS - دسته بندی متریال - CONSUMABLE INSERT - High - Low مجاز - REINFORCEMENT مجاز جوش - معيار (UNDERCUT (U/C در استانداردها - Leak Test یا تست نشتی - JOINT EFFICIENCIES - شرط ضخامت برای رادیوگرافی کامل - نازل روی خط جوش - رادیوگرافی - استاندارد API 1104 (1999 - استاندارد API 5L (2000 برای دانلود جزوه اموزشی استانداردهای جوشکاری در 96 صفحه به لینک زیر مراجعه فرمایید : دانلود کنید. پسورد : [Hidden Content]
  3. spow

    نـام آخرین کتابی که خواندی

    کتاب مرسیه و کامیه نوشته ساموئل بکت یک رمان پست مدرن بسیار جالب و عمیق با فضایی کاملا مختص اندیشه های بکت ابزورد و چالش برانگیز
  4. ارجاع بده به مدیر بالادستی نمیشه از دور و بدون درک شرایط زمینه از نون خوردن انداختن یکی رو فراهم کرد ولی مدیر بالادستی شما بالاخره سوابق و عملکرد ایشون رو بهتر دیده و میتونه راحت تر تصمیم بگیره پیشنهاد دادن مسئولیت هم در کوتاه مدت معمولا جواب میده ولی هرچی دیدم اخرش به یه جنجال بزرگتر ختم شده
  5. spow

    یک روز یک کتاب

    همنوایی شبانه ارکستر چوبها/رضا قاسمی/نشر نیلوفر عشق و علاقه وافر طیف کتابخوان ایرانی به نوشته هایی که در انها موجی سهمگین از درد ، مالیخولیا یا وهم و خیال وجود داشته باشد متاثر از شرایط اجتماعی و زندگی انهاست و زیاد دور از انتظار نیست.کمی دقیق شدن در فهرست کتابهای ایرانی مورد علاقه کتابخوانان به سادگی این مطلب را روشن میکند. کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها نوشته اقای رضا قاسمی نیز ترکیبی از تمامی این امواج و در قالب زندگی ایرانیان دور از وطن در ساختمانی کاملا متفاوت از ساختار اجتماعی مرسوم غرب می باشد که بسیار پرکشش و جذاب از کار درامده است و خواندن ان به همه علاقمندان دنیای کتاب توصیه می شود. همنوایی شبانه ، به استناد بسیاری از نظرسنجی های منتقدان ، نویسندگان و روزنامه نگاران ، بهترین رمان فارسی دهه ی هشتاد است . رمان ، چون رمان های دیگر قاسمی ، ادبیات غربت است ، ادبیاتی که باید سردی و نامانوس بودنش را با کلمات حس کنی و این تعمدی ست از جانب نویسنده در فضاسازی و شخصیت پردازی . همنوایی شبانه ، بیش از هر چیز رمانی سورئال و رویاگونه می نماید که زمان در آن به هم ریخته و داستانی خطی و سرراست ندارد ، در واقع یک نوع پازل درهم ریخته است که خواننده را تا صفحه ی آخر رمان ، منتظر نگه می دارد . شخصیت اول و راوی رمان ، شاید یک دیوانه باشد و محیطی که توصیف می کند، آخرالزمانی ست که به این سادگی ها برای خواننده رمزگشایی نمی شود . شخصیت ها این قدر گنگ و پیچیده اند که حتی تا پایان داستان هم چیز زیادی راجع به آنها نمی فهمیم و همه توصیفی یک خطی دارند . جالب اینجاست که افراد این طبقه ی آپارتمان که شخصیت های اصلی رمان هستند ، همه به نوعی دیوانه اند و اکثرا ً ایرانی . تصویر نویسنده ، تصویری مسخ شده از انسان هایی ست که از همه چیزشان ساقط شده اند و در این گوشه ی دنیا ، تنها و درمانده افتاده اند و به یک زندگی حیوانی و بدون آرمان می پردازند . انسان هایی که امید و آرزو در آن ها مرده و نابود شده و فقط دقایقی ست که می گذرند و رخوتی ست که باید با چیزی آن را از بین برد و آن مالیخولیاست . این نواهای مرموز شبانه از کجا می آید,اینسان غبارآلود آمده, چونان غوغای زیستن نافرجام تا سکوت مرگ بی آغاز را بر هم بزند با همنوایی اش, نهیب آگین و شستشو دهدش در سایه روشن بیداری... رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها ,نوشته ی رضا قاسمی,میوه ای از شاخه ی ادبیات بحران و فاجعه است روییده بر درخت تناور و بالنده ی ادبیات داستانی پارسی, بر شاخساری تن کشیده و پیش رفته تا سرزمین های دور دست, در آن سوی مرزها. از همان نخستین جملات رمان, نویسنده هشدار می دهد و می آگاهاند که با بحرانی فاجعه آمیز سر و کار داریم: مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه را حس کرده باشد. ( همنوایی شبانه ارکستر چوبها ـ ص۱۱) بحرانی توفنده و زیر و رو کننده که طومار زندگی راوی داستان را در هم می پیچد و در خود مچاله می کند. توفانی مهلک که وزش سهم آگینش هستی راوی را در می نوردد و می روبد و چونان ذرات معلق غبار همراه خویش می برد. از زندگی سپری شده ی راوی ماجرا, در سرزمینش, چیز زیادی نمی دانیم. آن چه می دانیم اشاراتی در پرده است و جسته و گریخته , و کنایاتی مبهم و مه آلود, تک جمله هایی کوتاه و مختصر از فصل های گوناگون یک کتاب مفصل. راوی متولد حوالی سال ۱۳۳۳ بوده, در ۱۴ سالگی در ظهر آتشناک یک روز داغ تابستان, با نخستین فاجعه ی هولناک و ویرانگر زندگی اش روبرو شده است, فاجعه ای مقدر و اجتناب ناپذیر که ریشه وبنیاد سایر بحران ها و فاجعه های در هم شکننده ی زندگی اش در سال های باقیمانده ی عمر بوده است. در آن هنگام راوی , مشتاق و بیقرار, چشم به راه ایستاده بوده تا مثل همیشه سمیلو بیاید و نامه ی محبوب را بیاورد, اما درست در لحظه ای که تیغ آفتاب راست بر فرق سرش فرود می آمده, سمیلو دست خالی برگشته و رسیده مقابل راوی: همان دهان کلید شده اش و همان درخشش خیسی که مثل گرداب در نی نی چشمانش می چرخید کافی بود تا تمام وجودم را دستخوش زلزله ای دهشتناک کند. ( همنوایی شبانه ... ـ ص ۲۳) چه فاجعه ای وحشتناک تر از این! هول انگیز و دردآمیز! دختر در رودخانه گم شده است. آب او را با خود برده است و پسر جوان سوخته دل را تشنه کام بر خاک جا گذاشته است: سمیلو گریخت, با بغضی که مثل آتشفشان دهان گشوده بود. می دوید و می گریست و من طوفان زده, بی آن که توان واکنشی داشته باشم, به چشم خویش دیدم که سایه ام در من ماند. و مرا از زیر ناخن پاها بیرون کرد. ( همنوایی شبانه ... ـ ص ۲۳) و درست از همین لمحه ی منحوس که سایه ی راوی به پایش افتاده بوده و داشته دم به دم آب می شده , سایه ای که له له زنان می تکیده و ذره ذره محو می شده, به جای آن که پس از فرو ریزش کامل , چون هر روز آرام آرام از زیر ناخن پاها خودش را دوباره بکشد بیرون, این بار با هجومی ناگهانی و برق آسا راوی را بیرون رانده از درون خویش و خود نامردانه جایش را غصب کرده و جانشینش شده است. و از همان زمان بین راوی و سایه اش جنگی سخت و خونین اما پنهان در جریان بوده است, جنگ دو سایه با هم. راوی می خواسته به جای خودش برگردد و سایه نمی گذاشته, از این رو دائم با هم گلاویز بوده و به هم لگد می زده اند. و سراسر عمر باقیمانده ی راوی, به این جنگ و ستیز بی امان گذشته است. رمان همنوایی شبانه ارکستر چوب ها را از این دیدگاه می توانیم شرح ستیزه و مخالفت راوی ماجرا با سایه اش و لگد زنی های این دو به بخت هم بدانیم. مبارزه ای طولانی , اما بی سرانجام و بی فاتح که در انتهای آن, نخست وجود حقیقی راوی, که در همان مرحله ی چهارده سالگی متوقف مانده, به همان لباس های غبار گرفته و کفش های خاکی , در آن ظهر فاجعه بار از دست دادن روح خویش, سایه اش را از پای در می آورد, سپس خود حقیقی اما ناشناس او,با تیغه ی کارد یکی از سایه های دیگرش به قتل می رسد و نبرد فاجعه آمیز غرق در ناکامی به انتها می رسد. از همان هنگام بروز نخستین فاجعه, راوی دچار چند آسیب اساسی می شود . خود ویرانگری یکی از این آسیب های در هم شکننده است. راوی به دلیل این که توسط سایه اش از خویش رانده شده است, خود ویرانگر است و مدام به بخت و اقبال خودش لگد می زند , امکانات موجود در اطرافش را از دست می دهد , فرصت های طلایی به دست آمده را تلف می کند, تا نگذارد شانسی نصیب سایه اش شود. آسیب اساسی دیگری که دچارش شده بدون تصویر بودن در آینه است. او , شاید به این دلیل که سایه ای بیش نیست, نمی تواند خود را در آینه ببیند و آینه ها تصویر او را بازتاب نمی دهند. علت این ضایعه روشن نیست. هیچ قانون فیزیکی آن را توجیه نمی کند. احتمالا پدیده ای متافیزیکی و سوررئال است, یا شاید توهمی است زاده ی بحران روحی راوی و پارانوئیایی که پس از آن ضربه ی دهشتناک روانی به آن مبتلا شده است. رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها را از زاویه ی دیدی دیگر می توانیم شرح زندگی رنجبار گروهی از مهاجران ایرانی در دیار غربت بخوانیم. راهروی دراز طبقه ی شش ساختمان دکتر اریک فرانسوا اشمیت, با آن دوازده اتاق زیر شیروانی محل سکونت چند ایرانی مهاجر است که به اختیار یا به اجبار از زادگاه خود کنده شده و تبعید گزیده اند. تنهایی, بی پناهی, احساس پوچی و افسردگی, دلزدگی و خستگی خصوصیات مشترک اغلب این رانده شدگان یا فراریان از وطن است. سرزمین نوین نتوانسته به آن ها هویتی تازه بدهد, و آنان به سختی احساس بی ریشگی و بی هویتی می کنند و این احساس آزارشان می دهد. اغلب آن ها داروهای اعصاب و آرام بخش مصرف می کنند. لیزانکسیا قرص متداولی است که مثل نقل و نبات مصرف می شود. شاید بهترین تشبیهی که بشود برای این راهروی طبقه ششم ساختمان دکتر اریک فرانسوا اشمیت به کار برد, راهروی تیمارستان است. راهروی که پر است از بوی پیازداغ , بحث دموکراسی و عبور و مرور دمپایی ها, زیر شلواری ها و کاسه های آش رشته . ساکنان این راهرو و اتاق های زیر شیروانی اش, هر کدام بحران ها و ناهنجاری های روحی خاص خود را دارند و از درد های مزمن روانی رنج می برند. پروفت, همان حسن سابق, پسر خجالتی و با شرم و حیای محله ی جوادیه, مبتلا به پارانوئیای مذهبی است و خود را ماًمور اجرای احکام خداوند می داند. علی برای یافتن داروی آرام بخش بحران های روحی اش به خانقاه پناه می برد. راوی شکست های روحی اش را با پیروزی در صحنه ی شطرنج جبران می کند, و برای غلبه بر احساس افسردگی و اضطراب قرص لیزانکسیا مصرف می کند. رعنا غرق در ملال تنهایی است و تشنه ی همراه و همدم. سید هم تلاطم های روحی خاص خود را دارد و برای جلب ترحم دیگران , خود را بیمار قلبی وانمود می کند.مسائل جنسی شاید از مهم ترین مسائل مشترک همه ی ساکنان این بخش روانی است. راوی و سید الکساندر درگیر روابط جنسی با رعنا هستند. فریدون و پروفت درگیر رابطه با بندیکت هستند. میلوش همجنس باز است. امانوئل و ژان درگیر روابط جنسی خودشان هستند. کلانتر و زنش هم درگیر آه و ناله های پر سوز و گداز شبانه اند. درگیری های ناشی از بیکاری و تنگ نظری های خاص ایرانی ها نیز در روابط بین ساکنان این طبقه نفرین شده به طرز مشهودی جلب توجه می کند. کلانتر با سید و راوی درگیر است و برای آن ها می زند. پروفت قصد جان سید را می کند. درگیری آنقدر شدید است که دکتر فرانسوا اشمیت هم متوجه آن شده است: در این مدت ایرانی ها را خوب شناخته بود. می دانست هیچ کدام چشم دیدن دیگری را ندارد. هر کس پیش او می آمد برای دیگری فتنه می کرد. ( همنوایی شبانه... ـ ص ۱۸۰) تصاویر اکسپرسیونیستی زنده و مهیجی که نویسنده از زندگی و روابط مهاجران و تبعیدی های ایرانی در غربتستان نمایش می دهد تکان دهنده و اثر گذار است و اثری تلخ و گس بر ذهن خواننده به جا می گذارد, و این از روشن ترین نقاط قوت رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها است. از میان ساکنین اتاق های زیر شیروانی طبقه ششم ساختمان دکتر اریک فرانسوا اشمیت, زندگی و روابط راوی و دو تن از صمیمی ترین دوستانش, سید و رعنا, بیشتر طرف توجه نویسنده بوده و لانگ شات های اصلی رمان مربوط به این سه تن است, و از میان این سه تن بحث انگیز ترین شخصیت خود راوی است . یکی از ویژگی های شخصیت راوی که در واقع کلیدی است برای بازگشایی قفل بسته ی کاراکترش ,چندگانگی و تو در تویی شخصیت متلاطم و توفان زده ی اوست. خود او به این موضوع در رمان اشاره ی کوتاهی دارد: تعداد شخصیت های من بی نهایت بود. من سایه ای بودم که نمی توانست قائم به ذات باشد. پس دائم باید به شخصیت کسی قائم می شدم. دامنه ی انتخاب هم بی نهایت بود. ( همنوایی شبانه... ـ ص ۸۰) راوی میان این شخصیت های جورواجور متناقض و ستیزنده که هر یک از سمتی او را به سوی خود می کشند, گیر کرده و در آستانه ی از هم گسیختن است. گسل های روحش پر است از موجودات عجیب و غریب که گاه مضحک می نمایند و گاه وحشتناک. با برخی از ویژگی های این شخصیت های ستیزنده ی راوی, در طول رمان آشنا می شویم. اما نویسنده همه ی گسل ها و برش های روحی راوی را فاش نکرده و بر خواننده ننمایانده است. به همین دلیل برخی از موضوعات مهم و گره های اصلی روان و کاراکتر راوی کور و مبهم مانده ,و در برقراری ارتباط با او ایجاد نارسایی کرده است. مثلا روشن نیست این آدمی که خود را سرد و خشک و غیر جذاب برای دیگران وانمود می کند چرا و چطور تا این حد طرف توجه اطرافیان است! میم الف ر خیلی زود به او دل می بندد و معشوقه ی او می شود. سید از او خوشش می آید و خیلی زود با او صمیمی می شود. رعنا نیز به او علاقمند است و به طرف او کشیده می شود. اینگرید چنان مجذوب او شده که در حضورش دست و پای خود را گم می کند, عصبی و هول می شود. چنین آدمی که اینسان دیگران را جذب و مجذوب می کند باید شخصیتی سمپاتیک, جذاب , موافق و دلپسند داشته باشد, حال آن که نویسنده او را چنین نشان نمی دهد و درست بر عکس این می نمایاندد, شاید هم راوی روحیه خود نکوهشگر ملامتی ها را دارد و خود را به عمد چنین منفی و زشت می نماید! از زاویه دید دیگر رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها را باید داستان اقتدار بی چون و چرا و محتوم تقدیری اجتناب ناپذیر و قضا و قدری سنگدلانه وغیر قابل گریز دانست و این مهم ترین انتقادی است که می توان به این رمان وارد کرد. شاید بتوان رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها را در این جملات کتاب پریشان خاطری اثر فرناندو پسوا , که به شدت راوی را تحت تاًثیر قرار داده , خلاصه کرد: من در خود شخصیت های مختلفی آفریده ام. من این شخصیت ها را بی وقفه می آفرینم. همه ی روًیاهای من, به محض گذشتن از خاطرم, بی هیچ کم و کاست به وسیله ی کس دیگری که همان روًیاها را می بیند, صورت واقعیت به خود می گیرد. به وسیله ی او نه من. من برای آفریدن خودم, خود را ویران کرده ام. ( همنوایی شبانه... ـ ص ۱۱۳) شاید فکر نوشتن رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها از خواندن همین سطور به ذهن نویسنده خطور کرده است. راوی او نیز خود ویرانگر است و هر چه در داستانش نوشته, به تدریج, مو به مو, و سطر به سطر, تحقق پیدا می کند. راوی که آدمی است تا مغز استخوان خرافاتی و شعار او در برخورد با هر رویداد غیر منتظره این است : این از قضای روزگار خالی نیست! , خود را در دایره ی بسته ی تقدیر زندانی و اسیر می بیند, دایره ای مارپیچ وار که در آن به اجبار گام به گام به سوی مرگ هل داده می شود. تقدیری کور و بی رحم بر او و اعمال و رفتارش حاکم است و او را در پنجه ی سلطه و اقتدار قهار خود له می کند و از این تقدیر کور گریزی نیست. او اگر چه می توانسته با بخشیدن سیر و سویی خوش و پایانی کامیارانه به رویداد های داستانش, سرنوشتی نیک بختانه و فرجامی خوش برای خود رقم بزند ولی حتی قادر به این کار نیز نبوده و جبر کور حاکم بر سرنوشتش گویی دست او را گرفته و او را ناخود آگاهانه وادار به نوشتن قصه ای کرده که در حقیقت قصه ی سرنوشت خود اوست, و هنگامی که بر این موضوع آگاه می شود و در صدد بر می آید که با دستکاری در داستان خود و تعدیل و اصلاح آن, در سرنوشت مقدور و مقدر خود دخالت کند, دیگر خیلی دیر شده و تلاشش مذبوحانه و بی ثمر است و بدتر کار را خراب می کند: بیشتر شب ها این کتاب را بازنویسی می کردم. به دو علت: نخست این که, می خواستم با تغییر ماجراها سرنوشتی را که در انتظارم بود عوض کنم ( کوششی که متاًسفانه بی نتیجه بود چون خیلی زود دریافتم که یا باید کتابم را ضایع کنم یا زندگیم را) ( همنوایی شبانه ... ـ ص ۱۳۲) و نکته ی تاًمل برانگیز و شاید کمی خنده دار اینجاست که راوی حتی حاضر نیست به قیمت نجات دادن زندگی خود, کتابش را ضایع کند و سرنوشت بهتر و دلخواه تری برای خود رقم بزند. و این نیز نشانه ی دیگری از حاکمیت جبری کور و تقدیری تغییر ناپذیر بر ذهن راوی و رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ی اوست. تقدیری که بر رمان سنگینی کرده و فضای آن را خفقان آور, راکد و سنگین نموده است. و شاید یکی از دلایل ایجاد چنین فضایی, سلطه ی اندیشه های قدر گرایانه ی مذهبی بر ذهن نویسنده است. در رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها , جا به جا, با نمادهای مذهبی روبرو می شویم. خاطرات گذشته ی راوی آکنده ی از تخیلات مذهبی است. خوف انگیزی عذاب الهی در روز محشر و بازخواست ترسناک نکیر و منکر در نخستین شب پس از مرگ, در تاریکی قبر, روح او را از کودکی انباشته و تحت سلطه گرفته است و خاطرات این صحنه های شکنجه بار هرگز از ذهنش زدوده نشده است: و من که در کودکی بارها این پرده ها را دیده بودم, هر بار, به حال شهیدان مظلومی که به دست اشقیا کشته شده بودند گریسته بودم. ( همنوایی شبانه... ـ ص ۹۰)آن صحنه های مار غاشیه, دیگ جوشان و گناهکارانی که اره می شدند از آن دنیا به این دنیا منتقل شده بود. ( همنوایی شبانه ... ـ ص ۱۰۰) همین تسلط نشانه های قهاریت سرنوشت و تقدیر مذهبی است که به صورت اعتقاد به قضا و قدر و جبر گریز ناپذیر تقدیر در آمده و بر رمان همنوایی شبانه ارکستر چوب ها چنین سنگینی می کند. برخی از اطلاعاتی که راوی از ساکنان بخش روانی ساختمان دکتر اریک فرانسوا اشمیت می دهد ضد و نقیض است. به عنوان نمونه, در مورد بندیکت یک جا گفته می شود که او هر روز ساعت پنج صبح از خواب بر می خاسته و ساعت هشت صبح می رفته سر کار, و جای دیگر گفته می شود که هر روز از ساعت نه صبح شروع می کرده به اره کردن. در مورد خودش هم راوی گاهی ضد و نقیض گویی کرده است. به عنوان نمونه, در مورد حرفه اش چنین می گوید که پس از رد شدن کتابش توسط ناشرین و شکست در نویسندگی به شغل نقاشی ساختمان روی آورده است, ولی وقتی به برنامه ی زندگی روزانه اش اشاره می کند, متوجه می شویم که هیج جا و زمانی برای کار و حرفه در آن وجود ندارد. این برنامه پیش از این که رعنا هم اتاق راوی شود, چنین بوده: معمولا ساعت هفت صبح می خوابیده و دو بعد از ظهر بیدار با زنگ تلفن سید بیدار می شده و به اتاق او می رفته تا با هم قهوه ای بخورند و سیگاری بکشند و گپی بزنند و ناهار بخورند. بعد یکی دو دست شطرنج بزنند و طرف عصر هم به کافه چراغ های دریایی بروند, تا غروب. بعد غروب هم سر قرارهای دیگرش می رفته و آخر شب باز شطرنج بوده یا کشیدن پرتره و نوشتن تا ساعت هفت صبح روز بعد. به برخی از ماجراها و اتفاقات بسیار مهم زندگی راوی , که برای شناخت عمیق تر شخصیتش دارای اهمیت اساسی می باشد و می تواند بر سایه های تاریک روح او پرتو افکنی کند و گره های بسته و کور شخصیت او را بگشاید, فقط اشاره ای مبهم شده و رمان بی پردازش کافی از کنار آن ها گذشته است, و این بی توجهی, در دو مورد, از ضعف های قابل ذکر رمان است. مورد اول رابطه ی راوی با میم الف ر است که اهمیت زیادی در شخصیت و سرنوشت او داشته, ولی افسوس که چیز زیادی در باره ی آن گفته نمی شود. میم الف ر تنها کسی بوده که راوی را واقعا دوست داشته و راوی هم بی مقدمه در همان دیدارهای نخست عاشق او شده و خیلی زود کار عشقشقان بالا گرفته و به روابط جنسی منجر شده است, اما روشن نیست به کدامین دلیل این عشق نافرجام مانده و این دو از هم جدا افتاده اند. هم چنین روشن نیست که آیا شروع و پایان این رابطه ی عاشقانه مربوط به قبل از ازدواج راوی با همسرش بوده یا پس از تاًهل او اتفاق افتاده است. مورد دوم دیدار راوی با آن کسی است که حضورشبانه اش از جنس حضور حرف است,یا از جنس حضور خود راوی, همان نوجوان چهاره ساله, با کفش خاک گرفته و صورت غبار نشسته ,که بی مقدمه و غیر منتظره به ملاقات راوی می آید و معلوم نیست که کیست, آیا همان وجود پس رانده شده و وامانده ی چهارده سالگی راوی است که توسط سایه اش بیرون رانده شده ؟ یا پسر اوست که از میم الف ر تولد یافته؟ یا خود حقیقی اوست که به شکل فرزندش از میم الف ر متولد شده است؟ اما هر که هست, معلوم نیست چرا در چنان شرایط بحرانی یاد او افتاده و به سراغش آمده است؟ چرا پس از گذشت بیست و شش سال به فکر پس گرفتن کالبد از دست رفته اش افتاده است؟ و اصلا ارتباط او با دیدار مرموز میم الف ر پس از پانزده سال بی خبری چیست؟ این ها پرسش هایی هستند که رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها هیچ پاسخی به آن ها نمی دهد. بی اعتنایی خونسردانه و بی احساسی راوی نسبت به مرگ همسرش و گم شدن دخترش نیز قابل توجه و بحث انگیز است و ما را به یاد رمان بیگانه از آلبر کامو می اندازد. یکی از جنبه های جالب و قابل توجه رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ـ همچنان که از نامش بر می آید ـ وجود انواع صداهای نا همنوا و نا متجانسی است که از آن شنیده می شود. گوش راوی پر است از سر و صداهای عجیب و غریب سرسام آور. صدای پر قدرت ویولنسل میلوش, صدای خرت و خرت اره ی بندیکت, صدای بم و پر حجم اریک فرانسوا اشمیت که فریاد می زند: نه گابیک, اینجا نه, اینجا نه! همراه با صدای شلاق او و زوزه های دلخراش گابیک, نغمه ی شوم دسته ای قمری که فریاد سر می دادند: اعدام باید گردد , صدای سمباده برقی فریدون و پس از آن صدای ضربه های تبرش هنگام شکستن کنده ی درخت, سر و صدای سوزناک زن کلانتر هنگام عشق بازی با شوهرش, صدای پر قدرت خوانندگان اپرای کارمن از اتاق امانوئل, صدای ریز و پیاپی افتادن تیله های شیشه ای از اتاق پروفت همراه با صدای غیژ غیژ تخت زهوار در رفته ی او و سرفه های گهگاهش, طبقه ی ششم ساختمان اریک فرانسوا اشمیت را برای راوی بدل کرده به سالن بزرگ کنسرتی که در آن ارکستر سمفونیک عظیمی سرگرم نواختن یک سمفونی پر سرو صدا و گوشخراش فوق مدرن است. تنها بخش رمان همندایی شبانه ارکستر چوبها که با سایر بخش های آن همنوایی و همخوانی ندارد, بخش بازجویی راوی پس از مرگ, توسط حضرات نکیر و منکر است که اولی شبیه فاوست مورنائو و دومی شبیه مرد سرخپوست فیلم پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته است. این بخش اگرچه به خودی خود بخشی جذاب و مشحون از گفتگوهای طنزآمیز شیرین و خواندنی است ولی هماهنگی لازم با بقیه ی رمان را ندارد و انسجام و وحدت رمان را مخدوش ساخته است و چونان وصله ای ناهمرنگ به آن چسبیده است که کمی توی ذوق می زند. صرف نظر از این بخش, بقیه ی رمان از وحدتی فشرده و یکپارچه برخوردار است و خوش ساخت و خوش پرداخت است. پرداخت شخصیت های رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها هم هنرمندانه و درخشان است و علاوه بر راوی شخصیت های جانبی رمان, مثل سید, رعنا, بندیکت و پروفت بسیار زنده و جاندار هستند. سبک پردازش و نگارش رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها سبکی مدرن است و پیشرفت رویدادها در آن غیر خطی , کنگره دار و زیگزاگی است . رمان در سه محور در هم آمیخته و به هم تنیده پیش می رود: حوادث پس از حمله ی پروفت به سید ـ خاطرات راوی از گذشته و تفسیرها و اظهار نظرهایش درباره ی اشخاص و رویدادها ـ صحنه ی بازجویی پس از مرگ راوی توسط نکیر و منکر. و پیشرفت در این سه محور اغلب بر اساس تداعی های ذهنی و شارش گدازه های ذهن است. رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها از زبان و بیانی یک دست, صمیمانه و بی تکلف, و طنزآمیز برخوردار است و به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار می کند. در برخی از جملات رمان نارسایی و ایراداتی به چشم می خورد که تعداد آن ها اندک است. به عنوان نمونه: کلانتر و زنش به اتاق خود رفتند, من و رعنا هم به اتاق سید. ( ص ۴۵) که در آن حذف فعل در جمله ی دوم به قرینه صورت نگرفته است. یا: ... افسر سابق ناگهان یادش افتاد به گریه ی دایی در بستر مرگ... ( ص ۱۲۷) که بهتر بود نوشته می شد: افسر سابق ناگهان یاد گریه ی دایی افتاد در بستر مرگ. یا: همیشه از قاب عکسی که به دیوار بود می ترسیدم, حالا وسط قاب هر که می خواست بود. ( ص ۱۰۴) که به جای جمله آخر , بهتر بود چنین نوشته می شد: ... حالا وسط قاب هر که می خواست باشد. واپسین کلام این که رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها رمانی جذاب و خواندنی است و کشش آن چنان است که, علیرغم همه ی تعلیق ها و ایهامش, خواننده را تا پایان, مشتاق و کنجکاو, همراه خویش می برد. برای دانلود کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها نوشته اقای رضا قاسمی به لینک زیر مراجعه فرمایید : دانلود کنید. پسورد : [Hidden Content]
  6. spow

    نـام آخرین کتابی که خواندی

    همنوایی شبانه ارکستر چوبها/رضا قاسمی/نشر نیلوفر عشق و علاقه وافر طیف کتابخوان ایرانی به نوشته هایی که در انها موجی سهمگین از درد ، مالیخولیا یا وهم و خیال وجود داشته باشد متاثر از شرایط اجتماعی و زندگی انهاست و زیاد دور از انتظار نیست.کمی دقیق شدن در فهرست کتابهای ایرانی مورد علاقه کتابخوانان به سادگی این مطلب را روشن میکند. کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها نوشته اقای رضا قاسمی نیز ترکیبی از تمامی این امواج و در قالب زندگی ایرانیان دور از وطن در ساختمانی کاملا متفاوت از ساختار اجتماعی مرسوم غرب می باشد که بسیار پرکشش و جذاب از کار درامده است و خواندن ان به همه علاقمندان دنیای کتاب توصیه می شود. همنوایی شبانه ، به استناد بسیاری از نظرسنجی های منتقدان ، نویسندگان و روزنامه نگاران ، بهترین رمان فارسی دهه ی هشتاد است . رمان ، چون رمان های دیگر قاسمی ، ادبیات غربت است ، ادبیاتی که باید سردی و نامانوس بودنش را با کلمات حس کنی و این تعمدی ست از جانب نویسنده در فضاسازی و شخصیت پردازی . همنوایی شبانه ، بیش از هر چیز رمانی سورئال و رویاگونه می نماید که زمان در آن به هم ریخته و داستانی خطی و سرراست ندارد ، در واقع یک نوع پازل درهم ریخته است که خواننده را تا صفحه ی آخر رمان ، منتظر نگه می دارد . شخصیت اول و راوی رمان ، شاید یک دیوانه باشد و محیطی که توصیف می کند، آخرالزمانی ست که به این سادگی ها برای خواننده رمزگشایی نمی شود . شخصیت ها این قدر گنگ و پیچیده اند که حتی تا پایان داستان هم چیز زیادی راجع به آنها نمی فهمیم و همه توصیفی یک خطی دارند . جالب اینجاست که افراد این طبقه ی آپارتمان که شخصیت های اصلی رمان هستند ، همه به نوعی دیوانه اند و اکثرا ً ایرانی . تصویر نویسنده ، تصویری مسخ شده از انسان هایی ست که از همه چیزشان ساقط شده اند و در این گوشه ی دنیا ، تنها و درمانده افتاده اند و به یک زندگی حیوانی و بدون آرمان می پردازند . انسان هایی که امید و آرزو در آن ها مرده و نابود شده و فقط دقایقی ست که می گذرند و رخوتی ست که باید با چیزی آن را از بین برد و آن مالیخولیاست . این نواهای مرموز شبانه از کجا می آید,اینسان غبارآلود آمده, چونان غوغای زیستن نافرجام تا سکوت مرگ بی آغاز را بر هم بزند با همنوایی اش, نهیب آگین و شستشو دهدش در سایه روشن بیداری... رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها ,نوشته ی رضا قاسمی,میوه ای از شاخه ی ادبیات بحران و فاجعه است روییده بر درخت تناور و بالنده ی ادبیات داستانی پارسی, بر شاخساری تن کشیده و پیش رفته تا سرزمین های دور دست, در آن سوی مرزها. از همان نخستین جملات رمان, نویسنده هشدار می دهد و می آگاهاند که با بحرانی فاجعه آمیز سر و کار داریم: مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه را حس کرده باشد. ( همنوایی شبانه ارکستر چوبها ـ ص۱۱) بحرانی توفنده و زیر و رو کننده که طومار زندگی راوی داستان را در هم می پیچد و در خود مچاله می کند. توفانی مهلک که وزش سهم آگینش هستی راوی را در می نوردد و می روبد و چونان ذرات معلق غبار همراه خویش می برد. از زندگی سپری شده ی راوی ماجرا, در سرزمینش, چیز زیادی نمی دانیم. آن چه می دانیم اشاراتی در پرده است و جسته و گریخته , و کنایاتی مبهم و مه آلود, تک جمله هایی کوتاه و مختصر از فصل های گوناگون یک کتاب مفصل. راوی متولد حوالی سال ۱۳۳۳ بوده, در ۱۴ سالگی در ظهر آتشناک یک روز داغ تابستان, با نخستین فاجعه ی هولناک و ویرانگر زندگی اش روبرو شده است, فاجعه ای مقدر و اجتناب ناپذیر که ریشه وبنیاد سایر بحران ها و فاجعه های در هم شکننده ی زندگی اش در سال های باقیمانده ی عمر بوده است. در آن هنگام راوی , مشتاق و بیقرار, چشم به راه ایستاده بوده تا مثل همیشه سمیلو بیاید و نامه ی محبوب را بیاورد, اما درست در لحظه ای که تیغ آفتاب راست بر فرق سرش فرود می آمده, سمیلو دست خالی برگشته و رسیده مقابل راوی: همان دهان کلید شده اش و همان درخشش خیسی که مثل گرداب در نی نی چشمانش می چرخید کافی بود تا تمام وجودم را دستخوش زلزله ای دهشتناک کند. ( همنوایی شبانه ... ـ ص ۲۳) چه فاجعه ای وحشتناک تر از این! هول انگیز و دردآمیز! دختر در رودخانه گم شده است. آب او را با خود برده است و پسر جوان سوخته دل را تشنه کام بر خاک جا گذاشته است: سمیلو گریخت, با بغضی که مثل آتشفشان دهان گشوده بود. می دوید و می گریست و من طوفان زده, بی آن که توان واکنشی داشته باشم, به چشم خویش دیدم که سایه ام در من ماند. و مرا از زیر ناخن پاها بیرون کرد. ( همنوایی شبانه ... ـ ص ۲۳) و درست از همین لمحه ی منحوس که سایه ی راوی به پایش افتاده بوده و داشته دم به دم آب می شده , سایه ای که له له زنان می تکیده و ذره ذره محو می شده, به جای آن که پس از فرو ریزش کامل , چون هر روز آرام آرام از زیر ناخن پاها خودش را دوباره بکشد بیرون, این بار با هجومی ناگهانی و برق آسا راوی را بیرون رانده از درون خویش و خود نامردانه جایش را غصب کرده و جانشینش شده است. و از همان زمان بین راوی و سایه اش جنگی سخت و خونین اما پنهان در جریان بوده است, جنگ دو سایه با هم. راوی می خواسته به جای خودش برگردد و سایه نمی گذاشته, از این رو دائم با هم گلاویز بوده و به هم لگد می زده اند. و سراسر عمر باقیمانده ی راوی, به این جنگ و ستیز بی امان گذشته است. رمان همنوایی شبانه ارکستر چوب ها را از این دیدگاه می توانیم شرح ستیزه و مخالفت راوی ماجرا با سایه اش و لگد زنی های این دو به بخت هم بدانیم. مبارزه ای طولانی , اما بی سرانجام و بی فاتح که در انتهای آن, نخست وجود حقیقی راوی, که در همان مرحله ی چهارده سالگی متوقف مانده, به همان لباس های غبار گرفته و کفش های خاکی , در آن ظهر فاجعه بار از دست دادن روح خویش, سایه اش را از پای در می آورد, سپس خود حقیقی اما ناشناس او,با تیغه ی کارد یکی از سایه های دیگرش به قتل می رسد و نبرد فاجعه آمیز غرق در ناکامی به انتها می رسد. از همان هنگام بروز نخستین فاجعه, راوی دچار چند آسیب اساسی می شود . خود ویرانگری یکی از این آسیب های در هم شکننده است. راوی به دلیل این که توسط سایه اش از خویش رانده شده است, خود ویرانگر است و مدام به بخت و اقبال خودش لگد می زند , امکانات موجود در اطرافش را از دست می دهد , فرصت های طلایی به دست آمده را تلف می کند, تا نگذارد شانسی نصیب سایه اش شود. آسیب اساسی دیگری که دچارش شده بدون تصویر بودن در آینه است. او , شاید به این دلیل که سایه ای بیش نیست, نمی تواند خود را در آینه ببیند و آینه ها تصویر او را بازتاب نمی دهند. علت این ضایعه روشن نیست. هیچ قانون فیزیکی آن را توجیه نمی کند. احتمالا پدیده ای متافیزیکی و سوررئال است, یا شاید توهمی است زاده ی بحران روحی راوی و پارانوئیایی که پس از آن ضربه ی دهشتناک روانی به آن مبتلا شده است. رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها را از زاویه ی دیدی دیگر می توانیم شرح زندگی رنجبار گروهی از مهاجران ایرانی در دیار غربت بخوانیم. راهروی دراز طبقه ی شش ساختمان دکتر اریک فرانسوا اشمیت, با آن دوازده اتاق زیر شیروانی محل سکونت چند ایرانی مهاجر است که به اختیار یا به اجبار از زادگاه خود کنده شده و تبعید گزیده اند. تنهایی, بی پناهی, احساس پوچی و افسردگی, دلزدگی و خستگی خصوصیات مشترک اغلب این رانده شدگان یا فراریان از وطن است. سرزمین نوین نتوانسته به آن ها هویتی تازه بدهد, و آنان به سختی احساس بی ریشگی و بی هویتی می کنند و این احساس آزارشان می دهد. اغلب آن ها داروهای اعصاب و آرام بخش مصرف می کنند. لیزانکسیا قرص متداولی است که مثل نقل و نبات مصرف می شود. شاید بهترین تشبیهی که بشود برای این راهروی طبقه ششم ساختمان دکتر اریک فرانسوا اشمیت به کار برد, راهروی تیمارستان است. راهروی که پر است از بوی پیازداغ , بحث دموکراسی و عبور و مرور دمپایی ها, زیر شلواری ها و کاسه های آش رشته . ساکنان این راهرو و اتاق های زیر شیروانی اش, هر کدام بحران ها و ناهنجاری های روحی خاص خود را دارند و از درد های مزمن روانی رنج می برند. پروفت, همان حسن سابق, پسر خجالتی و با شرم و حیای محله ی جوادیه, مبتلا به پارانوئیای مذهبی است و خود را ماًمور اجرای احکام خداوند می داند. علی برای یافتن داروی آرام بخش بحران های روحی اش به خانقاه پناه می برد. راوی شکست های روحی اش را با پیروزی در صحنه ی شطرنج جبران می کند, و برای غلبه بر احساس افسردگی و اضطراب قرص لیزانکسیا مصرف می کند. رعنا غرق در ملال تنهایی است و تشنه ی همراه و همدم. سید هم تلاطم های روحی خاص خود را دارد و برای جلب ترحم دیگران , خود را بیمار قلبی وانمود می کند.مسائل جنسی شاید از مهم ترین مسائل مشترک همه ی ساکنان این بخش روانی است. راوی و سید الکساندر درگیر روابط جنسی با رعنا هستند. فریدون و پروفت درگیر رابطه با بندیکت هستند. میلوش همجنس باز است. امانوئل و ژان درگیر روابط جنسی خودشان هستند. کلانتر و زنش هم درگیر آه و ناله های پر سوز و گداز شبانه اند. درگیری های ناشی از بیکاری و تنگ نظری های خاص ایرانی ها نیز در روابط بین ساکنان این طبقه نفرین شده به طرز مشهودی جلب توجه می کند. کلانتر با سید و راوی درگیر است و برای آن ها می زند. پروفت قصد جان سید را می کند. درگیری آنقدر شدید است که دکتر فرانسوا اشمیت هم متوجه آن شده است: در این مدت ایرانی ها را خوب شناخته بود. می دانست هیچ کدام چشم دیدن دیگری را ندارد. هر کس پیش او می آمد برای دیگری فتنه می کرد. ( همنوایی شبانه... ـ ص ۱۸۰) تصاویر اکسپرسیونیستی زنده و مهیجی که نویسنده از زندگی و روابط مهاجران و تبعیدی های ایرانی در غربتستان نمایش می دهد تکان دهنده و اثر گذار است و اثری تلخ و گس بر ذهن خواننده به جا می گذارد, و این از روشن ترین نقاط قوت رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها است. از میان ساکنین اتاق های زیر شیروانی طبقه ششم ساختمان دکتر اریک فرانسوا اشمیت, زندگی و روابط راوی و دو تن از صمیمی ترین دوستانش, سید و رعنا, بیشتر طرف توجه نویسنده بوده و لانگ شات های اصلی رمان مربوط به این سه تن است, و از میان این سه تن بحث انگیز ترین شخصیت خود راوی است . یکی از ویژگی های شخصیت راوی که در واقع کلیدی است برای بازگشایی قفل بسته ی کاراکترش ,چندگانگی و تو در تویی شخصیت متلاطم و توفان زده ی اوست. خود او به این موضوع در رمان اشاره ی کوتاهی دارد: تعداد شخصیت های من بی نهایت بود. من سایه ای بودم که نمی توانست قائم به ذات باشد. پس دائم باید به شخصیت کسی قائم می شدم. دامنه ی انتخاب هم بی نهایت بود. ( همنوایی شبانه... ـ ص ۸۰) راوی میان این شخصیت های جورواجور متناقض و ستیزنده که هر یک از سمتی او را به سوی خود می کشند, گیر کرده و در آستانه ی از هم گسیختن است. گسل های روحش پر است از موجودات عجیب و غریب که گاه مضحک می نمایند و گاه وحشتناک. با برخی از ویژگی های این شخصیت های ستیزنده ی راوی, در طول رمان آشنا می شویم. اما نویسنده همه ی گسل ها و برش های روحی راوی را فاش نکرده و بر خواننده ننمایانده است. به همین دلیل برخی از موضوعات مهم و گره های اصلی روان و کاراکتر راوی کور و مبهم مانده ,و در برقراری ارتباط با او ایجاد نارسایی کرده است. مثلا روشن نیست این آدمی که خود را سرد و خشک و غیر جذاب برای دیگران وانمود می کند چرا و چطور تا این حد طرف توجه اطرافیان است! میم الف ر خیلی زود به او دل می بندد و معشوقه ی او می شود. سید از او خوشش می آید و خیلی زود با او صمیمی می شود. رعنا نیز به او علاقمند است و به طرف او کشیده می شود. اینگرید چنان مجذوب او شده که در حضورش دست و پای خود را گم می کند, عصبی و هول می شود. چنین آدمی که اینسان دیگران را جذب و مجذوب می کند باید شخصیتی سمپاتیک, جذاب , موافق و دلپسند داشته باشد, حال آن که نویسنده او را چنین نشان نمی دهد و درست بر عکس این می نمایاندد, شاید هم راوی روحیه خود نکوهشگر ملامتی ها را دارد و خود را به عمد چنین منفی و زشت می نماید! از زاویه دید دیگر رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها را باید داستان اقتدار بی چون و چرا و محتوم تقدیری اجتناب ناپذیر و قضا و قدری سنگدلانه وغیر قابل گریز دانست و این مهم ترین انتقادی است که می توان به این رمان وارد کرد. شاید بتوان رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها را در این جملات کتاب پریشان خاطری اثر فرناندو پسوا , که به شدت راوی را تحت تاًثیر قرار داده , خلاصه کرد: من در خود شخصیت های مختلفی آفریده ام. من این شخصیت ها را بی وقفه می آفرینم. همه ی روًیاهای من, به محض گذشتن از خاطرم, بی هیچ کم و کاست به وسیله ی کس دیگری که همان روًیاها را می بیند, صورت واقعیت به خود می گیرد. به وسیله ی او نه من. من برای آفریدن خودم, خود را ویران کرده ام. ( همنوایی شبانه... ـ ص ۱۱۳) شاید فکر نوشتن رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها از خواندن همین سطور به ذهن نویسنده خطور کرده است. راوی او نیز خود ویرانگر است و هر چه در داستانش نوشته, به تدریج, مو به مو, و سطر به سطر, تحقق پیدا می کند. راوی که آدمی است تا مغز استخوان خرافاتی و شعار او در برخورد با هر رویداد غیر منتظره این است : این از قضای روزگار خالی نیست! , خود را در دایره ی بسته ی تقدیر زندانی و اسیر می بیند, دایره ای مارپیچ وار که در آن به اجبار گام به گام به سوی مرگ هل داده می شود. تقدیری کور و بی رحم بر او و اعمال و رفتارش حاکم است و او را در پنجه ی سلطه و اقتدار قهار خود له می کند و از این تقدیر کور گریزی نیست. او اگر چه می توانسته با بخشیدن سیر و سویی خوش و پایانی کامیارانه به رویداد های داستانش, سرنوشتی نیک بختانه و فرجامی خوش برای خود رقم بزند ولی حتی قادر به این کار نیز نبوده و جبر کور حاکم بر سرنوشتش گویی دست او را گرفته و او را ناخود آگاهانه وادار به نوشتن قصه ای کرده که در حقیقت قصه ی سرنوشت خود اوست, و هنگامی که بر این موضوع آگاه می شود و در صدد بر می آید که با دستکاری در داستان خود و تعدیل و اصلاح آن, در سرنوشت مقدور و مقدر خود دخالت کند, دیگر خیلی دیر شده و تلاشش مذبوحانه و بی ثمر است و بدتر کار را خراب می کند: بیشتر شب ها این کتاب را بازنویسی می کردم. به دو علت: نخست این که, می خواستم با تغییر ماجراها سرنوشتی را که در انتظارم بود عوض کنم ( کوششی که متاًسفانه بی نتیجه بود چون خیلی زود دریافتم که یا باید کتابم را ضایع کنم یا زندگیم را) ( همنوایی شبانه ... ـ ص ۱۳۲) و نکته ی تاًمل برانگیز و شاید کمی خنده دار اینجاست که راوی حتی حاضر نیست به قیمت نجات دادن زندگی خود, کتابش را ضایع کند و سرنوشت بهتر و دلخواه تری برای خود رقم بزند. و این نیز نشانه ی دیگری از حاکمیت جبری کور و تقدیری تغییر ناپذیر بر ذهن راوی و رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ی اوست. تقدیری که بر رمان سنگینی کرده و فضای آن را خفقان آور, راکد و سنگین نموده است. و شاید یکی از دلایل ایجاد چنین فضایی, سلطه ی اندیشه های قدر گرایانه ی مذهبی بر ذهن نویسنده است. در رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها , جا به جا, با نمادهای مذهبی روبرو می شویم. خاطرات گذشته ی راوی آکنده ی از تخیلات مذهبی است. خوف انگیزی عذاب الهی در روز محشر و بازخواست ترسناک نکیر و منکر در نخستین شب پس از مرگ, در تاریکی قبر, روح او را از کودکی انباشته و تحت سلطه گرفته است و خاطرات این صحنه های شکنجه بار هرگز از ذهنش زدوده نشده است: و من که در کودکی بارها این پرده ها را دیده بودم, هر بار, به حال شهیدان مظلومی که به دست اشقیا کشته شده بودند گریسته بودم. ( همنوایی شبانه... ـ ص ۹۰)آن صحنه های مار غاشیه, دیگ جوشان و گناهکارانی که اره می شدند از آن دنیا به این دنیا منتقل شده بود. ( همنوایی شبانه ... ـ ص ۱۰۰) همین تسلط نشانه های قهاریت سرنوشت و تقدیر مذهبی است که به صورت اعتقاد به قضا و قدر و جبر گریز ناپذیر تقدیر در آمده و بر رمان همنوایی شبانه ارکستر چوب ها چنین سنگینی می کند. برخی از اطلاعاتی که راوی از ساکنان بخش روانی ساختمان دکتر اریک فرانسوا اشمیت می دهد ضد و نقیض است. به عنوان نمونه, در مورد بندیکت یک جا گفته می شود که او هر روز ساعت پنج صبح از خواب بر می خاسته و ساعت هشت صبح می رفته سر کار, و جای دیگر گفته می شود که هر روز از ساعت نه صبح شروع می کرده به اره کردن. در مورد خودش هم راوی گاهی ضد و نقیض گویی کرده است. به عنوان نمونه, در مورد حرفه اش چنین می گوید که پس از رد شدن کتابش توسط ناشرین و شکست در نویسندگی به شغل نقاشی ساختمان روی آورده است, ولی وقتی به برنامه ی زندگی روزانه اش اشاره می کند, متوجه می شویم که هیج جا و زمانی برای کار و حرفه در آن وجود ندارد. این برنامه پیش از این که رعنا هم اتاق راوی شود, چنین بوده: معمولا ساعت هفت صبح می خوابیده و دو بعد از ظهر بیدار با زنگ تلفن سید بیدار می شده و به اتاق او می رفته تا با هم قهوه ای بخورند و سیگاری بکشند و گپی بزنند و ناهار بخورند. بعد یکی دو دست شطرنج بزنند و طرف عصر هم به کافه چراغ های دریایی بروند, تا غروب. بعد غروب هم سر قرارهای دیگرش می رفته و آخر شب باز شطرنج بوده یا کشیدن پرتره و نوشتن تا ساعت هفت صبح روز بعد. به برخی از ماجراها و اتفاقات بسیار مهم زندگی راوی , که برای شناخت عمیق تر شخصیتش دارای اهمیت اساسی می باشد و می تواند بر سایه های تاریک روح او پرتو افکنی کند و گره های بسته و کور شخصیت او را بگشاید, فقط اشاره ای مبهم شده و رمان بی پردازش کافی از کنار آن ها گذشته است, و این بی توجهی, در دو مورد, از ضعف های قابل ذکر رمان است. مورد اول رابطه ی راوی با میم الف ر است که اهمیت زیادی در شخصیت و سرنوشت او داشته, ولی افسوس که چیز زیادی در باره ی آن گفته نمی شود. میم الف ر تنها کسی بوده که راوی را واقعا دوست داشته و راوی هم بی مقدمه در همان دیدارهای نخست عاشق او شده و خیلی زود کار عشقشقان بالا گرفته و به روابط جنسی منجر شده است, اما روشن نیست به کدامین دلیل این عشق نافرجام مانده و این دو از هم جدا افتاده اند. هم چنین روشن نیست که آیا شروع و پایان این رابطه ی عاشقانه مربوط به قبل از ازدواج راوی با همسرش بوده یا پس از تاًهل او اتفاق افتاده است. مورد دوم دیدار راوی با آن کسی است که حضورشبانه اش از جنس حضور حرف است,یا از جنس حضور خود راوی, همان نوجوان چهاره ساله, با کفش خاک گرفته و صورت غبار نشسته ,که بی مقدمه و غیر منتظره به ملاقات راوی می آید و معلوم نیست که کیست, آیا همان وجود پس رانده شده و وامانده ی چهارده سالگی راوی است که توسط سایه اش بیرون رانده شده ؟ یا پسر اوست که از میم الف ر تولد یافته؟ یا خود حقیقی اوست که به شکل فرزندش از میم الف ر متولد شده است؟ اما هر که هست, معلوم نیست چرا در چنان شرایط بحرانی یاد او افتاده و به سراغش آمده است؟ چرا پس از گذشت بیست و شش سال به فکر پس گرفتن کالبد از دست رفته اش افتاده است؟ و اصلا ارتباط او با دیدار مرموز میم الف ر پس از پانزده سال بی خبری چیست؟ این ها پرسش هایی هستند که رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها هیچ پاسخی به آن ها نمی دهد. بی اعتنایی خونسردانه و بی احساسی راوی نسبت به مرگ همسرش و گم شدن دخترش نیز قابل توجه و بحث انگیز است و ما را به یاد رمان بیگانه از آلبر کامو می اندازد. یکی از جنبه های جالب و قابل توجه رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ـ همچنان که از نامش بر می آید ـ وجود انواع صداهای نا همنوا و نا متجانسی است که از آن شنیده می شود. گوش راوی پر است از سر و صداهای عجیب و غریب سرسام آور. صدای پر قدرت ویولنسل میلوش, صدای خرت و خرت اره ی بندیکت, صدای بم و پر حجم اریک فرانسوا اشمیت که فریاد می زند: نه گابیک, اینجا نه, اینجا نه! همراه با صدای شلاق او و زوزه های دلخراش گابیک, نغمه ی شوم دسته ای قمری که فریاد سر می دادند: اعدام باید گردد , صدای سمباده برقی فریدون و پس از آن صدای ضربه های تبرش هنگام شکستن کنده ی درخت, سر و صدای سوزناک زن کلانتر هنگام عشق بازی با شوهرش, صدای پر قدرت خوانندگان اپرای کارمن از اتاق امانوئل, صدای ریز و پیاپی افتادن تیله های شیشه ای از اتاق پروفت همراه با صدای غیژ غیژ تخت زهوار در رفته ی او و سرفه های گهگاهش, طبقه ی ششم ساختمان اریک فرانسوا اشمیت را برای راوی بدل کرده به سالن بزرگ کنسرتی که در آن ارکستر سمفونیک عظیمی سرگرم نواختن یک سمفونی پر سرو صدا و گوشخراش فوق مدرن است. تنها بخش رمان همندایی شبانه ارکستر چوبها که با سایر بخش های آن همنوایی و همخوانی ندارد, بخش بازجویی راوی پس از مرگ, توسط حضرات نکیر و منکر است که اولی شبیه فاوست مورنائو و دومی شبیه مرد سرخپوست فیلم پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته است. این بخش اگرچه به خودی خود بخشی جذاب و مشحون از گفتگوهای طنزآمیز شیرین و خواندنی است ولی هماهنگی لازم با بقیه ی رمان را ندارد و انسجام و وحدت رمان را مخدوش ساخته است و چونان وصله ای ناهمرنگ به آن چسبیده است که کمی توی ذوق می زند. صرف نظر از این بخش, بقیه ی رمان از وحدتی فشرده و یکپارچه برخوردار است و خوش ساخت و خوش پرداخت است. پرداخت شخصیت های رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها هم هنرمندانه و درخشان است و علاوه بر راوی شخصیت های جانبی رمان, مثل سید, رعنا, بندیکت و پروفت بسیار زنده و جاندار هستند. سبک پردازش و نگارش رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها سبکی مدرن است و پیشرفت رویدادها در آن غیر خطی , کنگره دار و زیگزاگی است . رمان در سه محور در هم آمیخته و به هم تنیده پیش می رود: حوادث پس از حمله ی پروفت به سید ـ خاطرات راوی از گذشته و تفسیرها و اظهار نظرهایش درباره ی اشخاص و رویدادها ـ صحنه ی بازجویی پس از مرگ راوی توسط نکیر و منکر. و پیشرفت در این سه محور اغلب بر اساس تداعی های ذهنی و شارش گدازه های ذهن است. رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها از زبان و بیانی یک دست, صمیمانه و بی تکلف, و طنزآمیز برخوردار است و به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار می کند. در برخی از جملات رمان نارسایی و ایراداتی به چشم می خورد که تعداد آن ها اندک است. به عنوان نمونه: کلانتر و زنش به اتاق خود رفتند, من و رعنا هم به اتاق سید. ( ص ۴۵) که در آن حذف فعل در جمله ی دوم به قرینه صورت نگرفته است. یا: ... افسر سابق ناگهان یادش افتاد به گریه ی دایی در بستر مرگ... ( ص ۱۲۷) که بهتر بود نوشته می شد: افسر سابق ناگهان یاد گریه ی دایی افتاد در بستر مرگ. یا: همیشه از قاب عکسی که به دیوار بود می ترسیدم, حالا وسط قاب هر که می خواست بود. ( ص ۱۰۴) که به جای جمله آخر , بهتر بود چنین نوشته می شد: ... حالا وسط قاب هر که می خواست باشد. واپسین کلام این که رمان همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها رمانی جذاب و خواندنی است و کشش آن چنان است که, علیرغم همه ی تعلیق ها و ایهامش, خواننده را تا پایان, مشتاق و کنجکاو, همراه خویش می برد. برای دانلود کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها نوشته اقای رضا قاسمی به لینک زیر مراجعه فرمایید : دانلود کنید. پسورد : [Hidden Content]
  7. spow

    نـام آخرین کتابی که خواندی

    کتاب شعر رومئو پرنده است و ژولیت سنگ از فدریکو گارسیا لورکا ترجمه چیستا یثربی فوق العاده بود نسخه ایبوکش هم تو نت موجوده
  8. spow

    اخرین فیلمی که دیدی چی بود؟

    فیلم تام جونز Tom Jones ساخته تونی ریچاردسون محصول 1963 نامزد نه جایزه و برنده چهار جایزه اسکار یعنی تو سال 1963 فیلمی از این بهتر ساخته نشد؟حداقل پرندگان هیچکاک حتی در اوج اتهام به سینمای تجاریش هم از این فیلم کیفیت بالاتری داره یا جن زده بالاخره جایزه مال خودشونه با اون سلیقه هاشون
  9. spow

    تولد دو نواندیشی عزیز

    تولد هر دو عزیز مبارک همیشه شاد باشید
  10. سلام دوست عزیز متاسفانه فایل مطلب رو ندارم تا اپلود کنم اگر از دوستان عمرانی کسی دانلود کرده باشه شاید بتونه کمکتون کنه ولی به لینک زیر سر بزنید شاید کمکتون کنه جزوه آموزشی نرم افزار HEC-HMS لینک
  11. spow

    اخرین فیلمی که دیدی چی بود؟

    فیلم ملفیسنت Maleficent محصول 2014 ساخته رابرت استرامبرگ با بازی انجلینا جولی یک فانتزی سرگرم کننده که پایان بندی خوبی داشت
  12. spow

    پرومتئوس

    سر و ته این خیار جفتش عین هم بود! ------------------------ باید کامیه بود تا مرسیه را ترک نکرد زنده باد ابزورد... ------------------------ برف ... هوس یک روز برفی در کنار اتش داغ داغ یک بخار چوب سوز قدیمی تو یه اتاق کمی بزرگتر از قبر با رنگ های ترک برداشته و سقف بلند که انعکاس تنها چراغ 60 واتی تجسم مالیخولیای خزنده هست ... برف ... حسرت چندین ساله یخ بستن کف خیابان ها قطورتر از بند انگشت هایَم یَش یِمان ... سوز سوز و سوزبیشتر ... سوزش از درون سوزش از برون و انعکاس روشنایی لخت و بیحال و نزار خورشید چُنان دخترک دردالوده در عادت ماهیانه اش ... برف ... چکه های عصبیت منقطع خدایان لرزان در اعتصابات 1968 ... برف ... دروغ سفید ... برف ... زوزه خفه گرگ های گرسنه که مادرانشان را می درند ... برف ... شیشه مات شیشه کدر شیشه دستمال کشیده ... برف ... زانوان روماتیسمی و دندان های ساینده مدام ... برف ... خاطرات خالی کردن لوله های بخاری ... سوز سوز سوز بیشتر ... برف برف برف ... کفش های سوراخ پوتین های نو جوراب های بوگندوی اویزان بر روی بخاری ... برف ... فاصله تمام نشدنی از اینجا تا انجا ... برف ... سرهای در گریبان سلام های بی پاسخ خوان های ناتمام ... برف ... سوز سوز سوز بیشتر ------------------------ منتظرم منتظر بودم فقط یک ثانیه تا چین دنیایی باشد و چنان دنیایی بوده باشد! ------------------------ اخرش که چه؟ میایی مثل من میشینی لب این لجن ها و ماهی هایی که نیستند را میگیری تورا اقای/خانم مشهور و اصلا سلبریتی تمام دوران ها می شناسند و من رهگذری در تاریکخانه ذهن اشباح اما اخرش که چه؟ ------------------------ به تو احترام بگذرام؟فکر نمی کنی این مسئله و سواستفاده از عینیت و ذهنیت مسئله ارتباط می تواند خیانتی باشد تاریخی بی انکه در هیچ کتابی در تاریخ ردی از ان را بیابی؟ایا این مسئله از سقوط رم مهمتر نیست؟حداقل از ساختن اهرام چطور؟چگونه طلب احترام می کنی؟با چه رویی؟مگر ذهن ها حاصل تجاوز لشگر هون ها به دختران دهکده ای کوچک در دورترین قلعه از دانوب هستند؟پیش خود چه فکر میکردی؟/کردی؟ ------------------------ عافیت باشد...
  13. spow

    یک روز یک کتاب

    مادام بوواری/گوستاو فلوبر/مهدی سحابی/نشر مرکز کتاب مادام بوواری شاخص ترین اثر گوستاو فلوبر به شمار میرود که در طول 5 سال و با استناد و اقتباس از فضای زندگی ساری و جاری در اطرافش نوشته شده است و نخستین اثر رسمی فلوبر نیز به شمار میرود. فلوبر با سبک نگارش واقع گرایانه خود تاثیر بسیار عمیقی بر ادبیات غرب و نویسندگان پس از خود گزارد و خود نیز متاثر از سبک نوشتن بالزاک بوده و شاهکارهایش مادام بواری و تربیت احساسات، به ترتیب از زن سی ساله و زنبق درهٔ بالزاک الهام می‌گیرند. تصور کنید اما بوواری جای آنکه بیفتد دنبال شور زندگی نهفته در وجودش، جای آنکه بر زندگی ملال آورش با شارل بوواری آشوب کند و جرات ورزد و زندگی پرخطری داشته باشد و به استقبال فاجعه رود، به همه چیز تن می داد و در آن خانه می ماند و صبر می کرد تا شاید عاشق آقای بوواری شود. تصور کنید اما مرزها را نمی شکست، به تمناهایش افسار می زد و هر آن چه جامعه از او خواسته بود رعایت می کرد و تخیلش را محدود می کرد، آن وقت چه؟ اما بوواری را بدون جرات ورزی اش، بدون اشتباه های مرگ بارش تصور کنید که جای آنکه بیفتد در سراشیبی زندگی و به تندی به قعر برسد، در مرداب زندگی با شارل می ماند و آرام آرام فرو می رفت، بی آنکه فرورفتن را حس کند و یک هو به خودش بیاید، یا حتی هیچ وقت هم به خودش نیاید و نفهمد که هیچ وقت هیچ جای زندگی اش را نمی خواسته، دوست نداشته، اصلانفهمد زندگی اش فقط توهمی از آرامش بوده: آن وقت چه؟ «مادام بوواری» نتیجه نگاه دقیق فلوبر است بر زندگی چند زن که در مقابل زندگی شان آشوب کردند و البته تلاش بیش ازحد فلوبر برای نوشتن رمانی که از واقعیت زندگی این زن ها تغذیه کند و با این وجود چیزی بر واقعیت زندگی ما می افزاید. اما بوواری عصاره زندگی این زن ها در ذهن فلوبر است: زنی ناراضی، سطحی، شجاع، ولخرج، عمل گرا و تنها. بر خلاف بسیاری از زن های طبقه متوسط به روزمرگی زندگی اش راضی نمی شود و این عادی بودن همه چیز او را خسته و بی رحم می کند: «گپ وگفت شارل همچون پیاده روی خیابانی یکنواخت و ملال آور بود، و افکار و عقاید همه آدم ها، در لباس معمولی هر روزی شان، در آن رفت و آمد داشت بی آنکه هیجانی برانگیزد، مایه خیالبافی یا خنده یی بشود.» و می خواهد راهی برای رهایی از خانه تنگ شارل بوواری بیابد، تجربه می کند، اشتباه می کند، عمیقا غمگین می شود و از اشتباهش درس نمی گیرد، بی اراده ادامه می دهد، خیال می کند به دنبال عشق است، همان عشقی که در رمان ها تخیل او را سیراب می کردند، وقتی در میان رابطه است و حال آنقدر هیجان انگیز است که او را با خود بکشد هیچ احساس پشیمانی یا خلانمی کنداما اوضاع همیشه به کام او نمی ماند. اما می خواهد خودش باشد، خواسته های جسمانی و تخیل های کودکانه اش را جدی می گیرد، بیش از حد جدی می گیرد، زمین می خورد و بلند می شود و دوباره زمین می خورد وپس از آنکه ژرف ترین تجربه ها و زخم های بشر را حس کرد، به استقبال مرگ می رود. امای هوس کار و سطحی نگر بدون آنکه مدام در اندیشه ذات آدم ها باشد و درباره مسائل سیاسی و اجتماعی روی منبر برود، نمونه کسی است که از «سنجش روح» فلوبر سربلند بیرون می آید، که فلوبر اعتقاد داشت: «معیار سنجش روح گستردگی تمنای اوست.» دنیا برای فلوبر معدنی بود که با تلاش زیاد مصالح رمانش را از آن تامین می کرد. روابطش با آدم ها اگر در خدمت ادبیات نبود، بی اهمیت می شد. زندگی و همه تجربیات آن تنها خوراک هیولای درون او هستند که هر چیزی را می خورد و خمیر می کند و به شکل داستان بازمی سازد. فلوبر در نامه یی می نویسد: «دنیا چیزی نیست جز صفحه کلیدی برای هنرمند واقعی.» یوسا در کتاب «عیش مدام» رد پای اما بوواری را در سه زن که تقریبا هم عصر فلوبر بودند پیدا می کند و حدس می زند که این زن ها همان صفحه کلیدی را ساخته بودند که فلوبر پشت آن نشست و تق تق کنان تراژدی حماسی مادام بوواری را نوشت. نخستین زن دلفین دلامر است. شوهر او شاگرد پدر فلوبر بوده که بعد از فارغ التحصیلی پزشک عمومی شد. پس از ازدواجی که با مرگ همسرش به انتها رسید، با دلفین 17 ساله ازدواج می کند. در دهکده کوچکی که آنها زندگی می کردند، ماجراهای دلفین دلامر و ولخرجی های او حرف های زیادی به دنبال دارد. ماجرای دلفین دلامر در آن زمان سروصدا می کند و خبرش می پیچد، یوسا نقل می کند که دوست فلوبر ـ بوییه- پیشنهاد نوشتن ماجرای دلامر را به فلوبر می دهد و فلوبر به تدریج که ماجرا در او ته نشین می شود، به چگونگی نوشتن ماجرای دلامرها فکر می کند. منبع بعدی خاطرات خانم لودوویکاست که خواهر هم کلاسی فلوبر بوده است. انگار فلوبر با لودوویکا دیدارهای زیادی داشته و به او نامه می نوشته است. خود فلوبر رابطه اش با لودوویکا را تنها کنجکاوی ادبی می داند، رابطه یی که هدفش کسب ماده خام برای نوشتن رمانش است. اما شواهد می گویند این زن آنقدر برای او جذاب می شود که با هم رابطه یی را شروع می کنند. به هر حال، چه ادبیات بهانه این رابطه باشد و چه هدف آن، زندگی لودوویکا برای فلوبر جذاب بوده و روی او تاثیر گذاشته است. لودوویکا پس از آنکه شوهر اولش می میرد، با مجسمه سازی که عاشقش بود ازدواج می کند. ولی خیلی زود می فهمد که خودش عاشق مجسمه ساز نیست و برای تسکین درد زندگی مشترکش به دیگران روی می آورد، برای آنها هدیه های گران قیمت می خرد، ول خرجی می کند و قرض بالامی آورد و اموالش مصادره می شوند. او برای رهایی خدمت کار به سراغ عشاقش می فرستد که به او پول بدهند، ولی آنها هم کمکی نمی کنند. کمی بعد، همسرش از او که هنوز در شوک فاجعه پیش آمده است طلاق می گیرد. زن سوم را فلوبر در مقاله یی می یابد. زنی درگیر ماجرایی دیگر می شود، به شوهرش زهر می خوراند و بعد بچه هایش و در نهایت خودش را با زهر می کشد. آنچه در این سه زن مشترک است، میل به زندگی در عین حرکت به سمت نابودی است. هر سه این زن ها بی پروا خطر می کنند و حواسشان به فاجعه یی که برایشان رخ می دهد نیست، آنها به سمت شور زندگی می روند، می خواهند زندگی متفاوتی از آن چه دارند تجربه کنند، نمی توانند جلوی خواسته هایشان مقاومت کنند، تلاش می کنند و شکست می خورند، شکست آنها فاجعه یی بی برگشت است، غرق شدن است در دنیای آرزوها و خیال ها. فلوبر عمیقا از واقعیت و زندگی نفرت داشت ودر نامه هایی که به لوییز کاله، نوشته مدام بر این نکته تاکید می کرده است، در واقع او به اسم نفرت از بورژوازی از کل بشریت بدش می آمد. بشدت به هر آن چه به آدم ها مربوط می شد بدبین بود و جز خودش و ادبیات به هیچ چیز دیگر فکر نمی کرد. خوش آمد خواننده، تاثیرگذاری بر دنیا و پذیرش جامعه برای او اهمیتی نداشتند، او فقط می خواست رمان بنویسد. فلوبر اعتقاد داشت که «وقتی می بینیم دنیا تا این حد بد است، ناچاریم به دنیای دیگر پناه ببریم.» این دنیای دیگر به نظر او ادبیات است، دنیایی که در آن می توان مرزهای واقعیت را شکست و آن را گسترده تر کرد: «تنها راه تحمل هستی آن است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام.» واقعیت برای فلوبر تنها سکوی پرشی بوده برای نوشتن رمان و رمان برای او پاسخی بوده به واقعیت، پاسخی که هم بیانگر نفرتش از زندگی باشد و هم قاطع، تلخ و زیبا باشد. فلوبر برای نشان دادن این نفرت کتابی در مذمت زندگی ننوشت وبه دنبال این هم نبود که زندگی را از این بهتر کند، فلوبر با «مادام بوواری» کتابی نوشت درباره عشقی یک طرفه به زندگی. او سعی نکرد زندگی را تلخ نشان دهد و جای آن، به مشاهده دقیق و بی طرفانه زندگی روی آورد، خودش را مثل دانشجویان پزشکی که جسدی را کالبدشکافی می کنند، خون سرد جا زد. در صفحه های پایانی رمان، وقتی شارل به تماشای جسد اما می رود، فلوبر می نویسد: «می رفت و جلوی جسد می ایستاد تا بهتر نگاهش کند و محو این تماشا می شد، تماشایی که دیگر دردناک نبود از بس عمیق بود.» فلوبر هم، وقتی به رمانی درباره شکست زنی می نویسد، نفرت عمیقش را دردناک نشان نمی دهد، سعی می کند خودش را از روایت کنار بکشد و به ما نشان دهد که زندگی ای که ازش نفرت دارد چه جور چیزی است. بر جزییات زندگی اما و شارل مکث می کند، دقیق می شود و گزارش می دهد و همین کافی است تا عمق شکست اما بوواری را حس کنیم. خود فلوبر در نامه یی می نویسد: «برای آنکه چیزی جالب توجه شود، باید مدتی طولانی به آن نگاه کنی.» با وجود آنکه فلوبر خودش را گزارش دهنده و مشاهده گر واقعیت جا می زند، او واقعیت را می تراشد، تغییر می دهد، چیزی ازش کم می کند، چیزی به آن می افزاید و به واقعیت بی شکل زندگی فرم می دهد و از این زندگی نفرت انگیز رمانی زیبا خلق می کند. رمانی که زیبایی اش نه در خوش بختی و ارزش های اخلاقی که در نظم نهفته در رمان، بی طرفی و در عین حال زنده بودن توصیف ها، شکوه عصیان اما (که مثل چشم هایش «شکوهی سرد و یخ وار» است) خود را نشان می دهد. فلوبر دنیایی می سازد دقیق تر، جذاب تر، باشکوه تر و جاودانه تر از دنیای واقعی. او با کلماتش از زنی روستایی و هوس باز قهرمانی ماندگار در تاریخ ادبیات می سازد و از زندگی رقت بار زن هایی که در زمان خود همواره سرزنش می شدند، اما بوواری را می آفریند که سال های سال هم دلی خوانندگان را برمی انگیزد. با مقایسه مسیر حرکت گوستاو فلوبر در نوشتن مادام بوواری و مسیر اما بوواری در رمان، تفاوت های عمده این خالق و مخلوق مشخص می شود. محرک هر دو عشق به ادبیات و نفرت از بورژوازی است. فلوبر نفرتش از بورژواها را به تمام دنیا تعمیم می دهد و سعی نمی کند چیزی را تغییر دهد، اعتقاد دارد که «بشریت همین است که هست: وظیفه فعلی ما تغییر آن نیست، شناختن آن است.» او می نویسد تا بشریت را بشناسد و به تعبیر یوسا واقعیت را هم افشا و هم انکار می کند. فلوبر زندگی را به کمک ادبیات تحمل می کند و برای دیگران هم قابل تحمل می کند، در مقابل غرق شدن در ادبیات برای اما شروع غرق شدن در زندگی بود. اما فرق واقعیت و ادبیات را نمی دید و به همین خاطرهنوز از همه بشریت ناامید نشده بود و می خواست تغییرش دهد. اما از امید و آرزوهایش دست نکشید و به بیان فلوبر «باورش این بود که عشق باید یک باره، با درخشش های بسیار و تکان های شدید از راه برسد. توفانی آسمانی که به زندگی هجوم بیاورد، زیر و رویش کند، اراده آدم ها را مثل شاخ و برگ بکند و دل را یکپارچه ببرد و به ورطه بیندازد. نمی دانست که وقتی ناودان ها گرفته باشد باران روی بام خانه ها دریاچه ها به وجود می آورد.» اراده اما در جریان ماجراهایش از ریشه در آمد و او به گرداب اتفاق هایی افتاد که نمی توانست بر آنها تاثیر بگذارد، در عشق اولش شکست خورد و فهمید «همه آنچه او می خواست فقط همین بود که بر چیزی محکم تر از عشق متکی باشد.» ولی اما، برخلاف فلوبر، نتوانست چیزی محکم تر از عشق پیدا کند، به سراشیبی زندگی افتاد، به بن بستی رسید که تنها راه چاره اش را مرگ می دید. در مقابل، فلوبر اراده اش را به کار گرفت تا زندگی افسارگسیخته را به چنگ آورد، ادبیات را یافت و به آن تکیه کرد و از راه آن به زندگی شکل داد: آنقدر تراشش داد تا سخت ولی نامیرا شد. در کنار خواندن کتاب مادام بوواری گوستاو فلوبر خواندن دو کتاب «نوشتن مادام بوواری» با زیرعنوان «حماقت، هنر و زندگی» ترجمه اصغر نوری و «عیش مدام» اثر «ماریو بارگاس یوسا» با ترجمه اقای عبدالله کوثری پیشنهاد می شود که اولی نامه نگاری های گوستاو فلوبر به معشوقه اش لوییز کوله در زمان نگاشتن کتاب مادام بوواری است و دومی درباره‌ زندگی فلوبر و باورهای او درباره‌ ادبیات و نقش آن در زندگی انسان است و ابعاد گوناگون رمان «مادام بوواری» را توضیح می‌دهد. از متن کتاب مادام بواری نوشته گوستاو فلوبر: احتیاجی نمی بینم بروم کلیسا، وسایل نقره اش را ببوسم و به خرج خودم یک مشت دلقک را پروار کنم که خورد و خوراکشان از خود ما بهتر است! چون خدا را می شود توی جنگل، توی مزرعه هم نیایش کرد، یا حتی با تماشای گنبد نیلگون ، آنطوری که قدما عبادت میکردند. نمی توانم این خدایی را قبول کنم که اینها به شکل پیرمردی نشان می دهند که با چوبدستش توی باغچه اش قدم می زند و این کار و آن کار را می کند؛ چیزهایی که خود به خود عجیب اند و با هیچ کدام از قانون های فیزیک هم جور در نمی آیند؛ که این خودش در ضمن نشان می دهد که کشیش ها همیشه دچار جهل بوده اند و می خواهند مردم را به شکل خودشان در بیاورند. برای دانلود کتاب مادام بوواری نوشته گوستاو فلوبر به لینک زیر مراجعه فرمایید : دانلود کنید. پسورد : [Hidden Content]
  14. spow

    نـام آخرین کتابی که خواندی

    مادام بوواری/گوستاو فلوبر/مهدی سحابی/نشر مرکز کتاب مادام بوواری شاخص ترین اثر گوستاو فلوبر به شمار میرود که در طول 5 سال و با استناد و اقتباس از فضای زندگی ساری و جاری در اطرافش نوشته شده است و نخستین اثر رسمی فلوبر نیز به شمار میرود. فلوبر با سبک نگارش واقع گرایانه خود تاثیر بسیار عمیقی بر ادبیات غرب و نویسندگان پس از خود گزارد و خود نیز متاثر از سبک نوشتن بالزاک بوده و شاهکارهایش مادام بواری و تربیت احساسات، به ترتیب از زن سی ساله و زنبق درهٔ بالزاک الهام می‌گیرند. تصور کنید اما بوواری جای آنکه بیفتد دنبال شور زندگی نهفته در وجودش، جای آنکه بر زندگی ملال آورش با شارل بوواری آشوب کند و جرات ورزد و زندگی پرخطری داشته باشد و به استقبال فاجعه رود، به همه چیز تن می داد و در آن خانه می ماند و صبر می کرد تا شاید عاشق آقای بوواری شود. تصور کنید اما مرزها را نمی شکست، به تمناهایش افسار می زد و هر آن چه جامعه از او خواسته بود رعایت می کرد و تخیلش را محدود می کرد، آن وقت چه؟ اما بوواری را بدون جرات ورزی اش، بدون اشتباه های مرگ بارش تصور کنید که جای آنکه بیفتد در سراشیبی زندگی و به تندی به قعر برسد، در مرداب زندگی با شارل می ماند و آرام آرام فرو می رفت، بی آنکه فرورفتن را حس کند و یک هو به خودش بیاید، یا حتی هیچ وقت هم به خودش نیاید و نفهمد که هیچ وقت هیچ جای زندگی اش را نمی خواسته، دوست نداشته، اصلانفهمد زندگی اش فقط توهمی از آرامش بوده: آن وقت چه؟ «مادام بوواری» نتیجه نگاه دقیق فلوبر است بر زندگی چند زن که در مقابل زندگی شان آشوب کردند و البته تلاش بیش ازحد فلوبر برای نوشتن رمانی که از واقعیت زندگی این زن ها تغذیه کند و با این وجود چیزی بر واقعیت زندگی ما می افزاید. اما بوواری عصاره زندگی این زن ها در ذهن فلوبر است: زنی ناراضی، سطحی، شجاع، ولخرج، عمل گرا و تنها. بر خلاف بسیاری از زن های طبقه متوسط به روزمرگی زندگی اش راضی نمی شود و این عادی بودن همه چیز او را خسته و بی رحم می کند: «گپ وگفت شارل همچون پیاده روی خیابانی یکنواخت و ملال آور بود، و افکار و عقاید همه آدم ها، در لباس معمولی هر روزی شان، در آن رفت و آمد داشت بی آنکه هیجانی برانگیزد، مایه خیالبافی یا خنده یی بشود.» و می خواهد راهی برای رهایی از خانه تنگ شارل بوواری بیابد، تجربه می کند، اشتباه می کند، عمیقا غمگین می شود و از اشتباهش درس نمی گیرد، بی اراده ادامه می دهد، خیال می کند به دنبال عشق است، همان عشقی که در رمان ها تخیل او را سیراب می کردند، وقتی در میان رابطه است و حال آنقدر هیجان انگیز است که او را با خود بکشد هیچ احساس پشیمانی یا خلانمی کنداما اوضاع همیشه به کام او نمی ماند. اما می خواهد خودش باشد، خواسته های جسمانی و تخیل های کودکانه اش را جدی می گیرد، بیش از حد جدی می گیرد، زمین می خورد و بلند می شود و دوباره زمین می خورد وپس از آنکه ژرف ترین تجربه ها و زخم های بشر را حس کرد، به استقبال مرگ می رود. امای هوس کار و سطحی نگر بدون آنکه مدام در اندیشه ذات آدم ها باشد و درباره مسائل سیاسی و اجتماعی روی منبر برود، نمونه کسی است که از «سنجش روح» فلوبر سربلند بیرون می آید، که فلوبر اعتقاد داشت: «معیار سنجش روح گستردگی تمنای اوست.» دنیا برای فلوبر معدنی بود که با تلاش زیاد مصالح رمانش را از آن تامین می کرد. روابطش با آدم ها اگر در خدمت ادبیات نبود، بی اهمیت می شد. زندگی و همه تجربیات آن تنها خوراک هیولای درون او هستند که هر چیزی را می خورد و خمیر می کند و به شکل داستان بازمی سازد. فلوبر در نامه یی می نویسد: «دنیا چیزی نیست جز صفحه کلیدی برای هنرمند واقعی.» یوسا در کتاب «عیش مدام» رد پای اما بوواری را در سه زن که تقریبا هم عصر فلوبر بودند پیدا می کند و حدس می زند که این زن ها همان صفحه کلیدی را ساخته بودند که فلوبر پشت آن نشست و تق تق کنان تراژدی حماسی مادام بوواری را نوشت. نخستین زن دلفین دلامر است. شوهر او شاگرد پدر فلوبر بوده که بعد از فارغ التحصیلی پزشک عمومی شد. پس از ازدواجی که با مرگ همسرش به انتها رسید، با دلفین 17 ساله ازدواج می کند. در دهکده کوچکی که آنها زندگی می کردند، ماجراهای دلفین دلامر و ولخرجی های او حرف های زیادی به دنبال دارد. ماجرای دلفین دلامر در آن زمان سروصدا می کند و خبرش می پیچد، یوسا نقل می کند که دوست فلوبر ـ بوییه- پیشنهاد نوشتن ماجرای دلامر را به فلوبر می دهد و فلوبر به تدریج که ماجرا در او ته نشین می شود، به چگونگی نوشتن ماجرای دلامرها فکر می کند. منبع بعدی خاطرات خانم لودوویکاست که خواهر هم کلاسی فلوبر بوده است. انگار فلوبر با لودوویکا دیدارهای زیادی داشته و به او نامه می نوشته است. خود فلوبر رابطه اش با لودوویکا را تنها کنجکاوی ادبی می داند، رابطه یی که هدفش کسب ماده خام برای نوشتن رمانش است. اما شواهد می گویند این زن آنقدر برای او جذاب می شود که با هم رابطه یی را شروع می کنند. به هر حال، چه ادبیات بهانه این رابطه باشد و چه هدف آن، زندگی لودوویکا برای فلوبر جذاب بوده و روی او تاثیر گذاشته است. لودوویکا پس از آنکه شوهر اولش می میرد، با مجسمه سازی که عاشقش بود ازدواج می کند. ولی خیلی زود می فهمد که خودش عاشق مجسمه ساز نیست و برای تسکین درد زندگی مشترکش به دیگران روی می آورد، برای آنها هدیه های گران قیمت می خرد، ول خرجی می کند و قرض بالامی آورد و اموالش مصادره می شوند. او برای رهایی خدمت کار به سراغ عشاقش می فرستد که به او پول بدهند، ولی آنها هم کمکی نمی کنند. کمی بعد، همسرش از او که هنوز در شوک فاجعه پیش آمده است طلاق می گیرد. زن سوم را فلوبر در مقاله یی می یابد. زنی درگیر ماجرایی دیگر می شود، به شوهرش زهر می خوراند و بعد بچه هایش و در نهایت خودش را با زهر می کشد. آنچه در این سه زن مشترک است، میل به زندگی در عین حرکت به سمت نابودی است. هر سه این زن ها بی پروا خطر می کنند و حواسشان به فاجعه یی که برایشان رخ می دهد نیست، آنها به سمت شور زندگی می روند، می خواهند زندگی متفاوتی از آن چه دارند تجربه کنند، نمی توانند جلوی خواسته هایشان مقاومت کنند، تلاش می کنند و شکست می خورند، شکست آنها فاجعه یی بی برگشت است، غرق شدن است در دنیای آرزوها و خیال ها. فلوبر عمیقا از واقعیت و زندگی نفرت داشت ودر نامه هایی که به لوییز کاله، نوشته مدام بر این نکته تاکید می کرده است، در واقع او به اسم نفرت از بورژوازی از کل بشریت بدش می آمد. بشدت به هر آن چه به آدم ها مربوط می شد بدبین بود و جز خودش و ادبیات به هیچ چیز دیگر فکر نمی کرد. خوش آمد خواننده، تاثیرگذاری بر دنیا و پذیرش جامعه برای او اهمیتی نداشتند، او فقط می خواست رمان بنویسد. فلوبر اعتقاد داشت که «وقتی می بینیم دنیا تا این حد بد است، ناچاریم به دنیای دیگر پناه ببریم.» این دنیای دیگر به نظر او ادبیات است، دنیایی که در آن می توان مرزهای واقعیت را شکست و آن را گسترده تر کرد: «تنها راه تحمل هستی آن است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام.» واقعیت برای فلوبر تنها سکوی پرشی بوده برای نوشتن رمان و رمان برای او پاسخی بوده به واقعیت، پاسخی که هم بیانگر نفرتش از زندگی باشد و هم قاطع، تلخ و زیبا باشد. فلوبر برای نشان دادن این نفرت کتابی در مذمت زندگی ننوشت وبه دنبال این هم نبود که زندگی را از این بهتر کند، فلوبر با «مادام بوواری» کتابی نوشت درباره عشقی یک طرفه به زندگی. او سعی نکرد زندگی را تلخ نشان دهد و جای آن، به مشاهده دقیق و بی طرفانه زندگی روی آورد، خودش را مثل دانشجویان پزشکی که جسدی را کالبدشکافی می کنند، خون سرد جا زد. در صفحه های پایانی رمان، وقتی شارل به تماشای جسد اما می رود، فلوبر می نویسد: «می رفت و جلوی جسد می ایستاد تا بهتر نگاهش کند و محو این تماشا می شد، تماشایی که دیگر دردناک نبود از بس عمیق بود.» فلوبر هم، وقتی به رمانی درباره شکست زنی می نویسد، نفرت عمیقش را دردناک نشان نمی دهد، سعی می کند خودش را از روایت کنار بکشد و به ما نشان دهد که زندگی ای که ازش نفرت دارد چه جور چیزی است. بر جزییات زندگی اما و شارل مکث می کند، دقیق می شود و گزارش می دهد و همین کافی است تا عمق شکست اما بوواری را حس کنیم. خود فلوبر در نامه یی می نویسد: «برای آنکه چیزی جالب توجه شود، باید مدتی طولانی به آن نگاه کنی.» با وجود آنکه فلوبر خودش را گزارش دهنده و مشاهده گر واقعیت جا می زند، او واقعیت را می تراشد، تغییر می دهد، چیزی ازش کم می کند، چیزی به آن می افزاید و به واقعیت بی شکل زندگی فرم می دهد و از این زندگی نفرت انگیز رمانی زیبا خلق می کند. رمانی که زیبایی اش نه در خوش بختی و ارزش های اخلاقی که در نظم نهفته در رمان، بی طرفی و در عین حال زنده بودن توصیف ها، شکوه عصیان اما (که مثل چشم هایش «شکوهی سرد و یخ وار» است) خود را نشان می دهد. فلوبر دنیایی می سازد دقیق تر، جذاب تر، باشکوه تر و جاودانه تر از دنیای واقعی. او با کلماتش از زنی روستایی و هوس باز قهرمانی ماندگار در تاریخ ادبیات می سازد و از زندگی رقت بار زن هایی که در زمان خود همواره سرزنش می شدند، اما بوواری را می آفریند که سال های سال هم دلی خوانندگان را برمی انگیزد. با مقایسه مسیر حرکت گوستاو فلوبر در نوشتن مادام بوواری و مسیر اما بوواری در رمان، تفاوت های عمده این خالق و مخلوق مشخص می شود. محرک هر دو عشق به ادبیات و نفرت از بورژوازی است. فلوبر نفرتش از بورژواها را به تمام دنیا تعمیم می دهد و سعی نمی کند چیزی را تغییر دهد، اعتقاد دارد که «بشریت همین است که هست: وظیفه فعلی ما تغییر آن نیست، شناختن آن است.» او می نویسد تا بشریت را بشناسد و به تعبیر یوسا واقعیت را هم افشا و هم انکار می کند. فلوبر زندگی را به کمک ادبیات تحمل می کند و برای دیگران هم قابل تحمل می کند، در مقابل غرق شدن در ادبیات برای اما شروع غرق شدن در زندگی بود. اما فرق واقعیت و ادبیات را نمی دید و به همین خاطرهنوز از همه بشریت ناامید نشده بود و می خواست تغییرش دهد. اما از امید و آرزوهایش دست نکشید و به بیان فلوبر «باورش این بود که عشق باید یک باره، با درخشش های بسیار و تکان های شدید از راه برسد. توفانی آسمانی که به زندگی هجوم بیاورد، زیر و رویش کند، اراده آدم ها را مثل شاخ و برگ بکند و دل را یکپارچه ببرد و به ورطه بیندازد. نمی دانست که وقتی ناودان ها گرفته باشد باران روی بام خانه ها دریاچه ها به وجود می آورد.» اراده اما در جریان ماجراهایش از ریشه در آمد و او به گرداب اتفاق هایی افتاد که نمی توانست بر آنها تاثیر بگذارد، در عشق اولش شکست خورد و فهمید «همه آنچه او می خواست فقط همین بود که بر چیزی محکم تر از عشق متکی باشد.» ولی اما، برخلاف فلوبر، نتوانست چیزی محکم تر از عشق پیدا کند، به سراشیبی زندگی افتاد، به بن بستی رسید که تنها راه چاره اش را مرگ می دید. در مقابل، فلوبر اراده اش را به کار گرفت تا زندگی افسارگسیخته را به چنگ آورد، ادبیات را یافت و به آن تکیه کرد و از راه آن به زندگی شکل داد: آنقدر تراشش داد تا سخت ولی نامیرا شد. در کنار خواندن کتاب مادام بوواری گوستاو فلوبر خواندن دو کتاب «نوشتن مادام بوواری» با زیرعنوان «حماقت، هنر و زندگی» ترجمه اصغر نوری و «عیش مدام» اثر «ماریو بارگاس یوسا» با ترجمه اقای عبدالله کوثری پیشنهاد می شود که اولی نامه نگاری های گوستاو فلوبر به معشوقه اش لوییز کوله در زمان نگاشتن کتاب مادام بوواری است و دومی درباره‌ زندگی فلوبر و باورهای او درباره‌ ادبیات و نقش آن در زندگی انسان است و ابعاد گوناگون رمان «مادام بوواری» را توضیح می‌دهد. از متن کتاب مادام بواری نوشته گوستاو فلوبر: احتیاجی نمی بینم بروم کلیسا، وسایل نقره اش را ببوسم و به خرج خودم یک مشت دلقک را پروار کنم که خورد و خوراکشان از خود ما بهتر است! چون خدا را می شود توی جنگل، توی مزرعه هم نیایش کرد، یا حتی با تماشای گنبد نیلگون ، آنطوری که قدما عبادت میکردند. نمی توانم این خدایی را قبول کنم که اینها به شکل پیرمردی نشان می دهند که با چوبدستش توی باغچه اش قدم می زند و این کار و آن کار را می کند؛ چیزهایی که خود به خود عجیب اند و با هیچ کدام از قانون های فیزیک هم جور در نمی آیند؛ که این خودش در ضمن نشان می دهد که کشیش ها همیشه دچار جهل بوده اند و می خواهند مردم را به شکل خودشان در بیاورند. برای دانلود کتاب مادام بوواری نوشته گوستاو فلوبر به لینک زیر مراجعه فرمایید : دانلود کنید. پسورد : [Hidden Content]
×
×
  • جدید...