خاطرات دانشجویی
تبلیغات
آفرینش

تهران سازان

جملات کاربران:
برخی از محصولات فروشگاه نواندیشان بهترین مدیر، مسئول و کاربر انجمن در مردادماه
خاطرات دانشجوییطرح توجیهی کویرنوردی یزد خاطرات دانشجویینقشه کد کامل تهران به صورت قطعه بندی شده خاطرات دانشجوییمجموعه کامل آموزش Solidworks خاطرات دانشجویی خاطرات دانشجویی
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 1 تهران خاطرات دانشجویینقشه کد نقشه gis منطقه 15 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 17 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 2 تهران خاطرات دانشجویینقشه GIS کل تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 6 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 3 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 11 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 12 تهران sam arch آرتاش

جديد ترين اطلاعیه های انجمن نواندیشان و اخبار همایش ها و مطالب علمی را از این پس در کانال تلگرام نواندیشان دنبال کنيد

درخواست و دانلود مقالات علمي رايگان | فهرست آموزش های گروه انقلاب آموزشی | مسابقات تالارها | ترجمه مقالات تخصصی با قیمت دانشجویی
صفحه 16 از 31 نخستنخست ... 612131415161718192026 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 151 تا 160 , از مجموع 302

موضوع: خاطرات دانشجویی

  1. #151
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    26-05-2010
    نوشته ها
    2,803
    سایر رشته ها
    کلاس دوم اکابر
    سپاس
    101
    157 سپاس در 53 پست
    امتياز:20780Array


    پیش فرض

    امتحان ریاضی مهندسی کتاب باز داشتیم من نمیدونستم کتاب بازه. آخه کی ریاضی مهندسی کتاب باز بوده؟

    چند دقیقه زودتر رفتم سر جلسه. کسی تو کلاس نبود. نشسته بودم خیلی راحت و بی استرس که یه نفر اومد جلوم نشست. برگشت از من پرسید آقا شنیدم امتحان کتاب بازه. من با خنده گفتم نه بابا کتاب باز چی؟ یارو رنگش شد گچ دیوار. گفت تورو قرآن راست میگی؟ گفتم آره بابا کی گفته کتاب بازه. پسره دست و پاشو گم کرد. بلند شد وسایلشو جمع کرد گفت من حذف میکنم رفت بیرون. منم واسه خودم میخندیدم گفتم بیچاره بدبخت با چه ذوق و شوقی اومده بود امتحان بده. چند دقیقه بعد برگشت اومد گفت آقا امتحان کتاب بازه. منم لم داده بودم گفتم نه بابا گفتم که کتاب باز نیست.

    گفت نه آقا الان از بچه ها پرسیدم همه میگن کتاب بازه. یه دفه بلند شدم گفتم نه بابا؟ خیلی بشاش گفت آره بابا.

    تو همین فاصله چند نفر دیگه هم اومدن تو کلاس دیدم کتاب دستشونه. پرسیدیم دیدیم بــــله. امتحان کتاب بازه. حالا دیگه من رنگم شد گچ دیوار. و پسره میخندید. ظرف چند دقیقه همه چیز برگشت. به قول معروف ورق برگشت.

    هیچی دیگه افتادم.

    .

    اي کساني که ايمان آورده ايد!


    کاري به کار کساني که ايمان نياورده اند نداشته باشيد!


  2. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    نوشته ها
    Many
    آفرینش گستر
     

  3. #152
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    09-07-2011
    نوشته ها
    1,828
    سایر رشته ها
    سپاس
    83
    557 سپاس در 195 پست
    امتياز:12442Array

    پیش فرض

    من ترم 1 و 2 یاسوج خیلی شیطنت میکردم. البته خودم تو جمع شیطون نیستم ولی اگه با کسی صمیمی بشم که شیطونه واویلا...اون ترما با سه تا ترم بالایی هم اتاق بودیم که خیلی شیطون بودن و رو ما هم تاثیر گذاشته بودن واسه همین دردسر زیاد درست کردیم برا خودمون، از جمله:
    پشت خوابگاهمون یه خیابون بود که از اتاقا راحت میدیدیمش، هر کی یاسوج رفته باشه میدونه که انگار رو کوه بنا شده، شهر انگار تو سربالاییه، خیابون پشت خوابگاه به ما خیلی نزدیک بود و با وجودی که پشت پنجره از این توری محکما گذاشته بودن و یه دیوار بلند، باز پسرا میومدن پشت خوابگاهمون.
    ترم 3 بودیم؛ دو - سه تا پسر بودن که هرشب میومدن برامون آواز میخوندن و میرقصیدن. ما هم تشویقشون میکردیم. کل اتاقا میومدن ولی ما لامپ اتاق رو خاموش میکردیم تا مشخص نباشیم. دخترای یکی از اتاقای طبقه بالای ما با این پسرا خیلی حرف میزدن؛ ما هم 5 نفرمون میچسبیدم به پنجره و فقط شنونده بودیم، گهگاهی سوتی، تشویقی...
    یه شب طبقه بالایی ها نبودن و به جاشون ما باهاشون حرف زدیم، اونم چه حرفایی!!! (اینم بگم که ترم قبلش شب یلدا حسابی ترکوندیم، برف زد و ما هم برف ندیده! با قابلمه و ماهیتابه و ... رفتیم پشت پنجره و نصف شبی حسابی کل زدیم و دست زدیم و تمپک زدیم و مردم یاسوج و مخصوصا کارمند حراستمون که خونه ش همون ورا بود رو زا به راه کردیم، همه بیدار شده بودن اومده بودن رو پشت بووم، ببینن چه خبره؟!!! خیلی هام پا شده بودن میرقصیدن، کلی پسر هم اومده بودن تو خیابون پشتی و بوق بوق و رقص... خلاصه فرداش یکی یکی اتاقا رو خواستن حراست جز اتاق ما رو، چون لامپ اتاق خاموش بود، حراستیه پشت خوابگاه متوجه مون نشده بود و از اون موقع اتاقای بالای سرمون و بغل دستیمون ازمون کینه داشتن)
    که یهو سرپرست خوابگاه در اتاق رو زد و با اون لحنش گفت: درو باز کنید ( آخه ما درو قفل میکردیم تا کسی ناغافل نیاد تو اتاق)، ما مو بر تنمون سیخ شد، یهو همه مون ساکت شدیم. دوباره و دوباره در زد.
    فورا همه پریدم رو تخت که یعنی خوابیم، که خانمه فریاد زد: خانم ... در باز کنید، صداتون رو شنیدم. بعد چندبار صدا زدن، بالاخره خانم ... در حالی که چشماشو می مالید که یعنی خواب بوده در رو باز کرد و گفت: چه خبر شده؟ خانم سرپرست کاردش میزدی خونش نمیومد، فرباد زد: همه حرفاتونو با پسرا شنیدم. تو کارگردانی میکردی و خانم ... (من) هم حرف میزد، فردا کل اتاق میرین حراست....
    ما همه زهره ترک شده بودیم، نگو اتاقای بالا بهش زنگ زده بودن و خبر داده بودن که بیا اتاق 5 دارن با پسرا حرف میزنن. اونم اومده بود اتاق بغلیمون گوش وایساده بود و هر چی رو که گفته بودیم شنیده بود...(حالا صمیمی ترین دوست من تو اتاق بغلی بود، یه اس ام اس نداده بود، خبرمون کنه)

  4. #153
    عضو جدید

    تاریخ عضویت
    04-08-2010
    نوشته ها
    78
    مهندسی مکانیک
    طراحی جامدات
    سپاس
    0
    0 سپاس در 0 پست
    امتياز:245Array

    پیش فرض

    همین ترم قبل بود که امتحان ارتعاشات داشتم
    اینقدر خونده بودم که .............
    رفتیم سر جلسه ی امتحان و منم نمیدونستم که یه برگه فرمول آزاده(اگه میدونستم 4 5 تا سوال مینوشتم میرفتم سر جلسه دیگه)
    خلاصه رفتیم و یهو گفتن یه برگه a4فرمول مجازه
    منم یه تقلب 2 خطی خیلی کوچیک نوشته بودم که همون رو در آوردم و نوشتم
    یهو مراقبه اومد بالا سرم گفت این چیه؟عمنم گفتم همون برگه a4 ضهستش دیگهاونم نامردی نکرد گفت ای خاک
    بعدش رییس دانشگاه اومد برای سر زدن به کلاس
    نگو برگه کوچیک رو دیده و اومد بالاسر من و گفت:(صداش خیلی بلند بود مثل اینکه داشت داد میزد)چه امتحانی داری؟گفتم ارتعاشات.گفت سخته؟گفتم یه کم.دوباره پرسید یه کم سخته یا خیلی سخته؟منم گفتم یه کم
    طرف فکر کرده بود تقلب دارم میکنم
    این شد که من اعصابم به هم ریخت دیگه
    ولی بالاخره همون امتحان رو قبول شدم
    در دنیا هیچ بدر دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت ن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت

  5. #154
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    20-05-2010
    نوشته ها
    10,552
    مهندسی عمران
    معماری
    امتياز طلايي
    12
    سپاس
    147
    2,319 سپاس در 851 پست
    امتياز:61524Array


    پیش فرض

    سر کلاس مواد و مصالح بودیم ...استاد گفت چون کلاس بعد از ظهره و زود تاریک می شه نمی تونیم بریم سر ساختمون...شاید یه روز تعطیل بریم و....
    یکی از بچه ها گفت خب بریم یه فروشگاه مواد و مصالح
    تو اگر از رویاهایت ننوشتی ...من هم برای خودم می نویسم هم برای تو.... گاهی لازم است هر کس یک "تو" داشته باشد....

    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسل نسیم،هر چه هستی... گذرا نیست هوایـــــــــــت،بوِوووووویـــ ــــــــــــت...فقط آهسته بگو....با دلم می مانی؟

  6. #155
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    06-08-2010
    نوشته ها
    3,340
    مهندسی معدن
    استخراج
    امتياز طلايي
    20
    سپاس
    7
    50 سپاس در 40 پست
    امتياز:19844Array


    پیش فرض

    درس: نقشه برداری عمومی
    امتحان میانترم
    سوال 1- از سمت چپیم دیدم
    سوال 2- از سمت راستی
    سوال 3- از کتاب

    نمره 6.75 از 7
    چایت را بنوش
    نگران فردا نباش
    از گندمزار من و تو
    مشتی کاه می ماند برای بادها ...

  7. #156
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    02-08-2012
    نوشته ها
    6,099
    سایر رشته ها
    امتياز طلايي
    20
    سپاس
    3
    61 سپاس در 30 پست
    امتياز:47712Array


    پیش فرض

    ترم قبل خیلی برنامه امتحانیم بد بود هیچ وقتم هنر تقلب کردن نداشتم دوستام گفتن به فلانی می گیم بیاد مراقبت باشه هواتو داشته باشه راحت تقلب کنی منم گفتم نه نمی خوام
    دوستم که هیچی نخونده بود با اعتماد بنفس گفت به فلانی گفتم بیاد هوامو داشته باشه .اتفاقا اون مراقبه کار داشته به یکی دیگه سریع و با عجله می گه هوای اینو داشته باش اونم فک می کنه منظورش این بوده که نذاره تقلب کنه تا آخر امتحان بالاسرش وایمیسته و دریغ از یک کلمه تقلب
    اگر چیزی اتفاق می افتد به خاطر این است که باید اتفاق می افتاده

    و اگر اتفاق نیفتاده است لابد نباید اتفاق می افتاده. (مصطفی مستور)



    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]

  8. #157
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    20-05-2010
    نوشته ها
    10,552
    مهندسی عمران
    معماری
    امتياز طلايي
    12
    سپاس
    147
    2,319 سپاس در 851 پست
    امتياز:61524Array


    پیش فرض

    یه استاد داریم خیلی رو حضورو غیاب حساسه...اگه کسی دیر بیاد می گه آخر کلاس بیان بهش بگن که حاضری بزنه وگرنه غیبت می خورن.
    منم از اونجایی که اتوبوس سواررم...اد سر کلاس این 2 مین دیر رسیدم...دیدم داره سئوالا رو پای تخته می نویسه...گفتم گاوم زایید ... آخر سر بهش می کم حضورم رو بزنه...

    امتحان دادیمو شروع کرد درس دادن...منم آخر کلاس یاد رفت که بهش بگم...3ساعت بعد از کلاس زدم تو سر حودم...گفتم هیچ چی دیگه غیبت خوردم...
    زنگ زدم دوستم...گفتم ببین ایمیل بزنم بهش قبول می کنه؟
    گفت خیلی خوش شانسی...امروز اصلا" حضور غیاب نکرد
    یه نفس راحت کشیدم
    تو اگر از رویاهایت ننوشتی ...من هم برای خودم می نویسم هم برای تو.... گاهی لازم است هر کس یک "تو" داشته باشد....

    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسل نسیم،هر چه هستی... گذرا نیست هوایـــــــــــت،بوِوووووویـــ ــــــــــــت...فقط آهسته بگو....با دلم می مانی؟

  9. #158
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    20-05-2010
    نوشته ها
    10,552
    مهندسی عمران
    معماری
    امتياز طلايي
    12
    سپاس
    147
    2,319 سپاس در 851 پست
    امتياز:61524Array


    پیش فرض

    همین الان....

    3 ساعت پیش از دانشگاه رسیدم...ساعت 9 شب....
    استاد تاریخ معماریمون گفته بود هفته ی دیگه امتحان از فصل فلان تا فلان...
    منم پریشب نشستم کلی فلش کارت درست کردم ( یه بار خر خون بازی می خواستم در بیارماااا)....لیستی که داده بود رو دیدم....گفتم عجب نامردیه این....تا اینجا رو درس داده 10تا اصافی رو هم تو لیست گذاشته
    همین جوریش همه چی تو بنا های یونان عین همه 10 تا اضافی هم گفته
    یه ساعت پیش هم هی به خودم گفتم...اوکی شب می خونم تا 2-3...بعد صبح 9-1 وقت دارم دیگه....
    دوستم 20 مین پیش اس ام اس زد...مهنااااااز فردا امتحانه یا 5 شنبه؟
    گفتم زهرا مگه فردا نیست؟
    برگه ی استادو دیدم که نوشته امتحان اول 6 اکتبر .... فردا 4 امه!!!!
    زنگ زدم می گم زهرا 6 ام امتحانه....می گه ای بگم چی بشی که منو ترسوندی این موقعه ی شب
    از یه طرف خوشحال بودم
    از یه طرف ناراحت که اون شب چقدر به استاد فحش دادم... آخه خیلی استاد خوبیه..... ...
    ویرایش توسط Mahnaz.D : 04-10-2011 در ساعت 18:49
    تو اگر از رویاهایت ننوشتی ...من هم برای خودم می نویسم هم برای تو.... گاهی لازم است هر کس یک "تو" داشته باشد....

    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسل نسیم،هر چه هستی... گذرا نیست هوایـــــــــــت،بوِوووووویـــ ــــــــــــت...فقط آهسته بگو....با دلم می مانی؟

  10. #159
    کاربر ممتاز

    تاریخ عضویت
    07-02-2011
    نوشته ها
    5,875
    مهندسی عمران
    امتياز طلايي
    5
    سپاس
    0
    132 سپاس در 79 پست
    امتياز:31721Array


    پیش فرض

    الان تو يكي از خاطرات دانشجوييم به سر ميبرم!
    الان از يه كافي نتي تو يه شهر ديگه آن هستم ، نميتونيد تصور كنيد چه كافي نتيه ، تعويض روغني از اينجا باكلاستره طرف يك سيبيلي داره قصاب نداره آغاسي هم گذاشته صداش رو بلند كرده 10 دقيقست نشستم چشمام كور شد كمــــــــــــــــــــك
    از ننـگ چـه گـویی که مـرا نام ز ننگ اسـت
    وز نـام چـه پـرسی که مـرا ننگ ز نام اسـت
    مِـی خـواره و سـرگـشته و رنـدیم و نظربـاز
    وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

    Gorxan olup!

  11. #160
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    01-01-2010
    نوشته ها
    4,695
    سایر رشته ها
    مرمت بناهای تاریخی
    سپاس
    0
    49 سپاس در 39 پست
    امتياز:19619Array


    پیش فرض

    امروز طراحی دست آزاد از بنا و بافت ها داشتیم و استادمون مارو برد برج قربان، که کورکی بزنیم !
    پسرا یه سمت بودن و دخترا یه سمتِ دیگه! یه دختری از کنار پسرا رد شد و با کلی نازو عشوه گفت به نظرتون من چجوریم؟! و پسرا هنگ کردن
    کلی خندیدیم دلمون شاد شد ولی متاسفانه موفق به زیارت چهره دختره نشدیم!


    و بعد دو سه ساعت نشستن دیدیم یه آب میوه با یه کیک کنارمون سبز شد! استاد رفته بود واسه هممون آب میوه اینا گرفته بود!....خیلی خیلی مزه داد اون آب میوه اینا!




اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آموزش: قوانین مربوط به روابط عاشقانه و زناشویی
    توسط peyman sadeghian در انجمن ازدواج و مسائل زناشویی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 20-09-2011, 01:39
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 17-09-2011, 10:27
  3. آموزش: آشنایی با گیاهان دارویی (تعریف کلی از گیاهان دارویی)
    توسط morvaridtalaee در انجمن گیاهان دارویی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 20-06-2011, 01:54
  4. نوشتن جادویی
    توسط هـــاله در انجمن مسابقات، سرگرمی ها و مباحث متفرقه
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 02-02-2011, 19:52

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •