خاطرات دانشجویی
تبلیغات
آفرینش

تهران سازان

جملات کاربران:
برخی از محصولات فروشگاه نواندیشان بهترین مدیر، مسئول و کاربر انجمن در مردادماه
خاطرات دانشجوییطرح توجیهی کویرنوردی یزد خاطرات دانشجویینقشه کد کامل تهران به صورت قطعه بندی شده خاطرات دانشجوییمجموعه کامل آموزش Solidworks خاطرات دانشجویی خاطرات دانشجویی
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 1 تهران خاطرات دانشجویینقشه کد نقشه gis منطقه 15 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 17 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 2 تهران خاطرات دانشجویینقشه GIS کل تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 6 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 3 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 11 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 12 تهران sam arch آرتاش

جديد ترين اطلاعیه های انجمن نواندیشان و اخبار همایش ها و مطالب علمی را از این پس در کانال تلگرام نواندیشان دنبال کنيد

درخواست و دانلود مقالات علمي رايگان | فهرست آموزش های گروه انقلاب آموزشی | مسابقات تالارها | ترجمه مقالات تخصصی با قیمت دانشجویی
صفحه 18 از 31 نخستنخست ... 814151617181920212228 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 171 تا 180 , از مجموع 302

موضوع: خاطرات دانشجویی

  1. #171
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    10-01-2010
    نوشته ها
    7,344
    سایر رشته ها
    وب گردی
    سپاس
    2,382
    3,574 سپاس در 913 پست
    امتياز:30898Array


    پیش فرض

    رفتیم دسشویی یونی
    دوستمون رفت بعد 5 دقیقه داد زد که اب طعه حالا من چی کنم ما هم از پشت در پدیده دستمالو پیشنهاد دادیم که ناسزا شنیدیم از اون دو نفر دیگه هم تو دسشویی های بغلی بودن اونا هم گیر کرده بودن منم گفتم بمونید برم اب بخرم

    از دسشویی تا بوفه اگه بدوییم میشه ده دقیقه
    منم از دسشویی در اومدم مسیر بوفه رو طی میکردم که یکی از همکلاسیامون دیدتمون و سر صحبت باز کرد منم بدلیل پسر بودنش نمیتونستم بگم بابا بی خیال بچه ها تو دسشویی گیر کردنبعد 5 مین اومدم سریع رفتم بوفه نصف مسیرم دوییدم اومدم از پله ها برم پایین دیدم ای بابا چند عدد دوستان مکانیکیمون وسط راه پله جلسه دینامیک گذاشتنو ما هم بعد کلی اهم و اهوم کردن رد شدیم رفتیم درون بوفه گفت اب معدنی بزرگ ندارم منم سه تا کوچی خریدم بعد فکر کردم هوا سرده این ابها هم سرده بهتره توشون اب جوش بریزم نصف هر کدومشو خالی کردم اب جوش ریختم بردم واسه دوستان بعد یه ربع
    دوستانم بعد شست و شو اومدن بیرون


    نکته:قبل دسشویی رفتن ابا رو چک کنید
    مردان به وسعت غیر قابل باوری نامردند

  2. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    نوشته ها
    Many
    آفرینش گستر
     

  3. #172
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    05-01-2010
    نوشته ها
    1,739
    مهندسی معماری
    برنامه ریزی شهری
    سپاس
    0
    45 سپاس در 32 پست
    امتياز:10957Array

    پیش فرض

    استاد درس اخلاقمون روحانی بود....
    من تا حالا ندیده بودمش...نمیدونستم روحانی هستن...
    دیر رسیدم سر کلاس....وقتی رسیدم....بهم گفت لطفا برو پیش مدیر کلاس بپرس کلاس آقای...کی شروع میشه؟
    فامیلی خودش رو میگفت..:دی...من نمیدونستم....رفتم گفت نیم ساعته شروع شده.....منم رفتم به استاد گفتم....(جقدر هم سرخوش کار مفید انجام دادم واسش...)وقتی گفتم بهش گفت تا حالا کجا بودی ...نیم ساعت دیر اومدی....
    همه اینها به کنار این اصلا تو صورت آدم نگاه نمیکرد....اما کلی بهم گیر داد واسه حجاب و گفت دفعه بعد حجابتونو رعایت کنید...
    دفعه بعد باز هم دیر رسیدم....اما این بار 5 دقیقه...حواسم به حجابم بود...اما شلوارم کوتاه بود....منم گفتم بیخیال این اصن نگاه نمیکنه که ببینه....
    رفتم سلام کردم بدو رفتم نشستم....5 مین بعد آنتراک داد این خاطره رو تعریف کرد:
    گفت کلاس زبان ایتالیایی میرفته از طرف سفارت استادش خانوم ...حجابش درست نبوده...این هم وقت تلفظات کلمه ها نمیتونست نگاه کنه به استاد و یاد نمیگرفته...میره به استاد میگه ...اون هم جلسه بعد حجابشو رعایت میکنه واسه ...جلسه بعد اما یه شلوار میپوشه که کوتاه بوده....و وضع بدتر میشه....
    بعدشم گفت اینم مستاق امروز ماست....
    .
    .
    منظورش من بودم....
    واسه آنتراک از کلاس رفتم بیرون ونیومدم....نمیدونم چطوری متوجه شد اصن نگاه نمیکرد...
    .وقتی رفتم تو کلاس داشت تخته رو می دیدا....
    واقعیت این است که هر کسی آزرده ات خواهد کرد؛

    فقط باید کسانی را پیدا کنی که ارزشِ تحمل رنج را داشته باشند.





  4. #173
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    20-05-2010
    نوشته ها
    10,552
    مهندسی عمران
    معماری
    امتياز طلايي
    12
    سپاس
    147
    2,317 سپاس در 851 پست
    امتياز:61522Array


    پیش فرض

    امروز سره کلاس متد متریال بودیم...
    هم بچه های ساره هستن هم بچه های معماری..
    استادمون داشت کد برای درب های ورودی رو توضیح می داد...گفت مثلا"2068 یعنی 24 اینچ در 68 اینچ...گفت این 320 یعنی 24...10 یعنی 12... همه اینجوری بودیم...
    منم گفتم استاد دلیل اینکه این کد ها اینجوریه چیه؟ خب از اول بنویسن 24 دیگه...چه کاریه...ملتو گیج می کنن

    ایتاد هم گفت: نمی دونم ...اما مقصر اصلی معماران ....

    ما رو می گید
    تو اگر از رویاهایت ننوشتی ...من هم برای خودم می نویسم هم برای تو.... گاهی لازم است هر کس یک "تو" داشته باشد....

    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسل نسیم،هر چه هستی... گذرا نیست هوایـــــــــــت،بوِوووووویـــ ــــــــــــت...فقط آهسته بگو....با دلم می مانی؟

  5. #174
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    20-05-2010
    نوشته ها
    10,552
    مهندسی عمران
    معماری
    امتياز طلايي
    12
    سپاس
    147
    2,317 سپاس در 851 پست
    امتياز:61522Array


    پیش فرض

    استادمون اومد بگه آحرین جلسه ی گلاس ارائه مطلب دارید یادتون نره....داشت روحیه می داد که آسونه و اینا...کاری نداره 10 دقیقه باید صحبت کنید....
    منم پیتزا می خرم میارم سره کلاس...اون ته کلاس می شینم...این دفعه من غذا می خورم...شما حرف میزنید

    میگم استاد سئوال هم از مطلبی که ارائه می دیم می پرسید یا وقت نمی شه؟
    می گه من که نه...بچه ها شاید بپرسن...
    گفتم باشه ...خیلی خوبه...اما از من کسی نپرسه....
    کلاس ترکید
    تو اگر از رویاهایت ننوشتی ...من هم برای خودم می نویسم هم برای تو.... گاهی لازم است هر کس یک "تو" داشته باشد....

    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسل نسیم،هر چه هستی... گذرا نیست هوایـــــــــــت،بوِوووووویـــ ــــــــــــت...فقط آهسته بگو....با دلم می مانی؟

  6. #175
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    10-01-2010
    نوشته ها
    7,344
    سایر رشته ها
    وب گردی
    سپاس
    2,382
    3,574 سپاس در 913 پست
    امتياز:30898Array


    پیش فرض

    ما یه کارگاه ریخنه گری داریم که توش یه تلی از ماسه رو بیل میزینیم الک میکنیم قالب میزنیم بعد قالبا رو با یه اتیش(از اینا هست تو کله پزی میگیرن رو پاچه میسوزنوننش قبل پختن) خشک میکنیم بعد توش مذاب میریزیم به همین سادگی به همین خوشمزگی


    رفتیم تو کلاس رسیدیم به مرحله خشک کردن ماسه ، منم بغل قالبم نشسته بودم کار پسر ه تموم شد شعله رو ازش بگیرم ماسه رو خشک کنم یدفعه صورتم یه گرمای عجیبی رو حس کرد و چند متر پریدم به پسره گفتم نزدیک بود صورتمو بسوزونید میگه نه میخواستم عکس العملتو در برابر شعله ببینم





    جلسه بعد قرار شد یه روز خودمون با یونولیت یه قالب بسازیم بعد اونو تو دل ماسه بزاریم و مذاب ریزی کنیم دو تا از پسرا قالبشونو درست کردن اوردن که دیدم بله کلمه گاو () رو زدن (( همه اسم خودشونو زدن یا اسم جی اف یا بی افشونو اینا زده بودن گاو)
    بالاخره گروها قالبا رو زدن استادم قالب هر کی در میومد اسم قالبشو میگفت طرف میومد تحویل میگرفت و سوهان میکشید

    رسید به قالب اونا یهو گفت گاو

    اونا هم گفتن ما
    کلاس رفت رو هوا

    استادم بیرونشون کرد
    مردان به وسعت غیر قابل باوری نامردند

  7. #176
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    31-08-2009
    نوشته ها
    1,518
    مهندسی فضای سبز
    ....
    امتياز طلايي
    10
    سپاس
    53
    189 سپاس در 78 پست
    امتياز:11045Array

    پیش فرض

    یه عدد سوتی دسته جمعی از بچه های کلاسمون

    دو روز پیش یه کلاس داشتیم که تقریبا 4ساعتی بی وقفه درگیرش بودیم و دیگه آخراش مخ همه هنگ کرده بود..تموم که شد از پله های ساختمون میومدیم پایین نمیدونم کی برگشت گفت پایین از دانشجوها پذیرایی میشه...
    من و دوستام اینجوری شدیم..ولی خب کی از پذیرایی بدش میاد
    ماهام
    20 نفر آدم رسیدیم به محوطه دیدم جلوی سالن ژوژمان یه میز چیدن از این سر حیاط تا اون سر پر از شیرینی و نسکافه و چایی و میوه و خلاصه همه ذوق مرگ ریختیم اونجا و میز و تخلیه کردیم
    بعد همینطور که حرف میزدیم دیدیم تو سالن جلسه بوده و این میزو چیده بودن برای اینکه بعدا از مهمونای دعوت شده تو اون جلسه پذیرایی کنن
    ولی بعد از حمله ی ما تبدیل به یک میز جنگ زده شده بود
    اصلا به روی خودمون نیاوردیم و همه باهم با لیوانا و شیرینیا و میوه های تو دستمون از محوطه زدیم بیرون
    من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت خواری پی شبنم نمی گردم


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]



  8. #177
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    26-02-2011
    نوشته ها
    1,291
    مهندسی مکانیک
    سپاس
    10
    80 سپاس در 44 پست
    امتياز:8007Array

    پیش فرض

    خاطره دارم هلووووووووو مال همین یه هفته پیش

    دم در کتابخونه یه دونه میز پیدا کردیم
    اوردیمش کنار راهرو که بچه ها میرن کتابخونه میز رو ببینن ! چنتا صتدلی هم اوردیم و کاغذ و قلم و همه چی رو مهیا کردیم !

    هر کی رد میشد بهش میگفتیم که یکی از بچه ها بیماره و پول نداره برا درمان ، داریم برا درمانش پول جمع میکنیم!

    بعضیا احساساتی میشدن پول میدادن ! یکی احساساتش فوران کرد 5 هزاری داد !

    تو اون یه ساعت سینزده هزار تومن کاسب شدیم ! ولی بعدش دهنمون سرویس شد ! پدرمون دراومد تا پیداشون کردیم !

    یکیشون اینقده عصبانی شده بود که گذاشته بود دنبالمون !


  9. #178
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    07-12-2011
    نوشته ها
    209
    مهندسی شیمی
    سپاس
    0
    2 سپاس در 2 پست
    امتياز:1581Array

    پیش فرض

    والا خاطره که زیاده ...
    ترم 4 که بودم ، فیزیک 2 داشتم ... امتحام میان ترمش، 4،5 کلاس همزمان باید امتحان میدادن ...چون استاد یکی بود ... جایی که من باید امتحان میدادم، سالن امتحانات بود و به دلیل کمبود مراقب استاد چند نفر از دانشجوهارو مراقب گذاشت ... ماهم چون میدونستیم استاد این کارو میکنه ، چندتا از رفقارو توجیه کردیم به عنوان ترم بالایی برن پیش استاد داوطلب شن واسه مراقب..خلاصه امتحان شروع میشه و مراقبام کسی نبود جز رفیقایم ...هیچ وقت یه امتحان اینقدر بهم خوش نگذشته بود ...خیلی خندیدم ...
    جالب اینجاس اونجا به هرجایی میموند به جز جلسه امتحان ...20 دقیقه آخر ، من پا شدم از جلسه شروع کردم فیلم گرفتن و راه میرفتم واسه خودم بعد یهو نمیدونم استاده از کجا سر رسید واسه اینکه ببینه اوضاع چطوره ... منم سریع در نقش گوشیو قایم کردم خودمو جا مراقب جا زدم رفتم بالا سر یکی بچه ها انگار سوال داره
    خلاصه ...اون روز خیلی خوش گذشت ...آخر جلسه جالبه رفتم برگهمو بدم فهمیدم برگه خودم نیستماله یکی دیگه بود که با هم عوض کردیه بودیم ....

    یادش بخیر ...خیلی زود میگذره دوران دانشجویی ...مخصوصا دوران کارشناسی ...
    نفهمیدیم کی شدیم سال آخری ...

    از این دوران استفاده کنید و لذت ببرین که بهترین و خاطره انگیز ترین دوران زندگیتونه ... خاطرات تلخ و شیرین

  10. #179
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    31-08-2009
    نوشته ها
    1,518
    مهندسی فضای سبز
    ....
    امتياز طلايي
    10
    سپاس
    53
    189 سپاس در 78 پست
    امتياز:11045Array

    پیش فرض

    یک ترمی بود که دانشجوی مهمان بودم...
    طبق معممول همیشگیمون همیشه سر کلاسا همون ردیف اول میشستیم شیطونی میکردیم ، هیچکسم باهامون کاری نداشت...

    جلسه آخر نشستیم به اسم فامیل و نقطه خط بازی کردن
    استاد هم یکیو صدا کرد بره تحقیقشو ارائه بده...
    خود استادجون هم صندلیشو برداشت گذاشت جلو منو دوستم نشست ما دوتام که انگار نه انگار
    این جناب استاد خیلی ی ی ی ی پیر بود
    هنوز یه دقیقه از سمینار اون دختره نگذشته بود که من سرمو آوردم بالا دیدم استاد کلش کج شده و دهنش باز مونده داره خر خر میکنه

    منم نتونستم جلو خندمو بگیرم شروع کردم با صندلیم لرزیدن دوستم با تعجب گفت چته اشاره کردم به استاد که یهو فاجعه رخ داد و دوستم منفجر شد(اون وقتی میخندید با دل و جون و همه اعضای بدنش میخندید)منم بلافاصله دستاشو گرفتم یکم خودشو کنترل کنه دوستمم دسش النگو داشت جیرینگ جیرینگ صدا میداد
    در همین حین استاد از خواب پرید راست تو چشم ما نگا کرد که به چی میخندین!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    دوستمم که معمولا کودک درونش زیادی زنده بود گفت(خیلی آروم در حدی که استاد بشنوه) استاد این داره با النگوهای من بازی میکنه خندمون گرفت
    استاده هم خیلی محترمانه وسط اون همه آدم بلند برگشت بهم گفت دخترم دیگه با النگوهای دوستت بازی نکن تو دیگه بزرگ شدی
    بعدم این موضوع باعث شعف و شادی کل کلاس شد
    من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت خواری پی شبنم نمی گردم


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]



  11. #180
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    05-02-2011
    نوشته ها
    225
    سایر رشته ها
    سپاس
    0
    2 سپاس در 2 پست
    امتياز:1361Array

    پیش فرض

    منو زهرا و نسیم با عجله از اموزش زدیم بیرون اعصابمون خورد بود میخواستیم بریم طبقه ی پایین دعوا با مدیر گروه که چرا درسمونو حذف کرده
    از پله ها میخواستیم بیام پایین نسیم جلوتر بود بعدش زهرا و من بودیم...
    پله اول پله دوم نرسیده به پله سوم نسیم پاش لیز خوردو
    حالا اینجارو داشته باشین یه اقای محترم از پله ها داشت میمومد بالا 2 3 پله با نسیم فاصله داشت نسیم که لیز خورد این اقا ناخوداگاه خم شد روی 2 پا که نسیمو بگیره و بلند گفت یا علی
    حالا مکالمه بینه منو زهرا
    زهرا بگیرش
    زهرا :غش از خنده
    فایده نداشت تو صدم ثانیه دستشو گرفتم...
    اگه نسیم میرفت قشنگ از بین پاهای این اقا لیز میخورد میرفت پایین دیگه خودتون تصور کنید یه دسته من به نرده یه دستم به نسیم نسیم به موازاته پله ها دراز کشیده بود
    واااااااااااااااااای که ما اون روز از دانشکده با چه وضعی زدیم بیرونو رو صندلی نشستیم و دلمونو گرفته بودیمو با صای بلند میخندیدیم همه میگفتن اینا دیوونن
    بنده خدا نسیم تا 1 ماه واسه کمرش میرفت فیزیوتراپی

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آموزش: قوانین مربوط به روابط عاشقانه و زناشویی
    توسط peyman sadeghian در انجمن ازدواج و مسائل زناشویی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 20-09-2011, 01:39
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 17-09-2011, 10:27
  3. آموزش: آشنایی با گیاهان دارویی (تعریف کلی از گیاهان دارویی)
    توسط morvaridtalaee در انجمن گیاهان دارویی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 20-06-2011, 01:54
  4. نوشتن جادویی
    توسط هـــاله در انجمن مسابقات، سرگرمی ها و مباحث متفرقه
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 02-02-2011, 19:52

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •