خاطرات دانشجویی
تبلیغات
آفرینش

تهران سازان

جملات کاربران:
برخی از محصولات فروشگاه نواندیشان بهترین مدیر، مسئول و کاربر انجمن در مردادماه
خاطرات دانشجوییطرح توجیهی کویرنوردی یزد خاطرات دانشجویینقشه کد کامل تهران به صورت قطعه بندی شده خاطرات دانشجوییمجموعه کامل آموزش Solidworks خاطرات دانشجویی خاطرات دانشجویی
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 1 تهران خاطرات دانشجویینقشه کد نقشه gis منطقه 15 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 17 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 2 تهران خاطرات دانشجویینقشه GIS کل تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 6 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 3 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 11 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 12 تهران sam arch آرتاش

جديد ترين اطلاعیه های انجمن نواندیشان و اخبار همایش ها و مطالب علمی را از این پس در کانال تلگرام نواندیشان دنبال کنيد

درخواست و دانلود مقالات علمي رايگان | فهرست آموزش های گروه انقلاب آموزشی | مسابقات تالارها | ترجمه مقالات تخصصی با قیمت دانشجویی
صفحه 22 از 31 نخستنخست ... 212181920212223242526 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 211 تا 220 , از مجموع 302

موضوع: خاطرات دانشجویی

  1. #211
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    14-08-2011
    نوشته ها
    78
    مهندسی مکانیک
    ســـاخــت و تــولیـــد
    امتياز طلايي
    2
    سپاس
    2
    4 سپاس در 2 پست
    امتياز:1109Array

    Heart یه خاطره جالب از دوران دانشجویی

    من دانشجوی رشته جانورشناسی هستم و این یک خاطره از یکی از کلاسی‌هامون:
    تو کلاسمون دختری بود که خیلی شر بود و توی کلاس‌ها این قدر تیکه می‌انداخت که همه ما از خنده ریسه می‌رفتیم .....
    یکی از کلاسی‌هامون با استادی بود که خیلی سختگیر و اخمو بود و حتی همون دختر هم جرات تیکه انداختن نداشت.
    همون استاد یک بار قفسی سر کلاس آورده بود و اون دختر یک کنفرانس ٥ دقیقه‌ای ارائه داد و استاد به اون دختر گفت به من بگو این چه حیوونیه؟
    قفس با پارچه‌ای پوشانده شده بود و فقط پاهای حیوون دیده میشد.
    این دوست ما جواب داد من نمی‌تونم بگم چه حیوونیه، باید جاهای دیگه‌ای از بدنشو ببینم.
    استاد اخم کرد و گفت: نخیر از همین پاهاش باید بفهمی چه حیوونیه!
    دانشجو گفت: نمی‌دونم و رفت نشست ....
    استاد پرسید؛ ببخشید خانم اسم شما چیه؟
    اون هم بلند شد و پاچه‌های شلوارشو کشید بالا و گفت: خودتون ببینید اسمم چیه ....





  2. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    نوشته ها
    Many
    آفرینش گستر
     

  3. #212
    کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت
    02-02-2012
    نوشته ها
    3
    روانشناسی
    اجتماعی
    سپاس
    0
    0 سپاس در 0 پست
    امتياز:33Array

    پیش فرض

    ما هم 1استادی داشتیم نهایت سگ اخلاق لج می کرد چند ترم دیگه مهمونش میشدی زودی میزد توی برجک دانشجو اون درس هم انحصاری برای خودش بود.1جلسه بچه ها خواستن کلاس بپیچونن رفته بودن توی 1کلاس دیگه اما اون کلاسو بایکی از بچه ها که اطلاعی نداشته بود از موضوع شرو ع کرده منم فلسفم توی دانشگاه این بود که اگه زود بری سرکلاس استاد پرو میشه اما از ترس این یکی همش زود میرفتم اونروز 1کاری پیش اومد که با تاخیر رفتم راه نمیداد اما من رفتم دیدم 1نفر سر کلاس هست در زدم گفت بفرماید تو گفتم استاد کلاس نیست گفت چرا امروز کلاسش ویژه هست گفت چرا بقیه نیومدن گفتم من بی اطلاعم والا موبایلش زنگ خورد رفت بیرون توی سالن که قدم میزد 1دیده بود فهمیده بود که توی 1کلاس دیگه هستن.اومد تی کلاس گفت جزوه بدید نگاهش کرد وچنتا علامت زد گفت اینارو حتما بخونید اسم ماهم پرسید موقع امتحان دیدم همونای که گفته بود مهمه داده خلاصه اون درسو من بانمره بالا که سابقه نداشت پاس کردم بقیه از دم افتاده بودن یا 10شده بودن

  4. #213
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    31-08-2009
    نوشته ها
    1,518
    مهندسی فضای سبز
    ....
    امتياز طلايي
    10
    سپاس
    53
    189 سپاس در 78 پست
    امتياز:11045Array

    پیش فرض

    یادش بخیر واسه کنکور میخوندیم روزای آخر بود و حسابی واسه خودمون مالیخولیایی شده بودیم
    زمستون بود و دستشویی کتابخونه خراب واسه همین مجبور بودیم با دوستم بریم پارک... پالتوهامونم حسابی کوتاه بود ولی خب مطمئن بودیم شرایط طوری نیست کسی گیر بده که دوستم گفت حالا خوبه از این فاطی کمنداهو ببینتمونو بخواد ببره یه هفته مونده به کنکور چه اوضاعی بشه...!
    رفتیم تو دست شویی حسابیم جفتمون قفل از درس خوندن منم داشتم راجع به یه موضوعی واسه دوستم میگفتم که توش مارکر سبز داشت
    همینطور که میحرفیدم دیدم چشمای دوستم 10تا شده.. از اونجا که تلپاتیمون قویه فهمیدم پشت سرم ازین گشت مشتای ارشادِ احتمالا!!! منم همینطور که میگفتم مارکر سبز هنگ کرده بودم میخواستم طبیعیشم بکنم پشتش گفتم نمیدونی که مارکر سبزززززززززززززززززز، ابی ی ی ی ی ی ی ی ی، زردددددددددددد، قرمز.... همینجوری رنگارو ردیف کردم پشت هم... جالب تر از این عکس العمل دوستم بود که من گفتم سبززززززززززززززززز اون با تعجب گفت نه بابا!!!!!!!! من گفتم آبی ی ی ی ... اون گفت شوخی میکنی!!!!!!!!!!!!!! گفتم زرد گفت باور نمیکنم!!!!! و واسه هر رنگ کلی عکس العمل نشون میداد
    همینجوری از دست شویی اومدیم بیرون منم فکر کنم 24 رنگی رو گفتم بعد اون دو تا فاطی کماندوها کلا اینطوری بودن و همچنان ما دور شدیم و اونا اینطوری بودن!
    من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت خواری پی شبنم نمی گردم


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]



  5. #214
    عضو جدید

    تاریخ عضویت
    31-10-2011
    نوشته ها
    84
    مهندسی عمران
    عمران - سازه
    سپاس
    23
    6 سپاس در 5 پست
    امتياز:419Array

    پیش فرض

    خاطرات کلاس های عملی نقشه برداری >یادش به خیر<


    شنبه عصرها

    دوتا از بچه ها دارن با ژالون توی دستشون دن کیشوت بازی میکنن ( ســلام مردم؛ مردم ژالون یه چیزی شبیه نیزه اس که یه نوک تیز هم داره واسه فرو کردن تو زمین ) ، استاد هنوز نیومده ، ... اوه ه ه ه ه ه ه ه ! انگار نشونه گیری یکیشون خیلی خوب بود !

    چند دقیقه بعد. استاد یه خورده توضیح میده و غیبش میزنه. صحرا رو هم تقسیم کردن. نزدیک دانشکده برای گروهی که دوتا دختر دارن ، یه خورده دورتر برای گروهی که یه دونه دختر داره و گروه بعدی که همه پسرن پای کوه ! پسرای گروه سوم احساس آزادی خیلی شدیدی بهشون دست میده. اولش یه خورده کار میکنن ، بعد شروع میکنن به بادوم زمینی خوردن ، یکی با موبایلش آهنگ گذاشته، یکی میرقصه ، یکی خیره شده به دخترای دانشکده علوم که مسیر خوابگاه به دانشگاهشون از پای همون کوه میگذره ، دو نفر کشتی میگیرن ، یه نفر از زور بی کاری کبریت در میاره و بوته های تو بیابون رو آتیش میزنه. یه دفعه جدی جدی آتیشه تند میشه. همه دستپاچه میشن. از قیافه استاد معلوم بود که اگه این صحنه رو ببینه همشونو میندازه هیچ ، یه کتک حسابی هم همونجا بهشون میزنه ! خلاصه با ته کفش و جزوه و حتی آب دهن هم که شده آتیش خاموش میشه ، ولی هنوز خیلی دود میکنه. دل تو دل بچه ها نیست. آخرش استاد پیداش نمیشه. خب ، خیال همه راحت شد. بازم همون احساس آزادی قلقلک شون میده ! یه خورده دیگه کار میکنن و همزمان شوخی و خنده و چرت و پرت گویی هم ادامه داره. گروه های دیگه کارشون تموم شده. گروه سه هم کم کم داره جمع و جور میکنه که استاد از پشت یه کانتینر ، در فاصله ده پونزده متری گروه سه میاد بیرون ...

  6. #215
    عضو جدید

    تاریخ عضویت
    31-10-2011
    نوشته ها
    84
    مهندسی عمران
    عمران - سازه
    سپاس
    23
    6 سپاس در 5 پست
    امتياز:419Array

    پیش فرض

    غروب یه روز پاییزی بود که علی با گروهکش می رن بوفه فنی و دور یه میز حلقه می زنن. اعضای گروهک دور و برشون رو خوب نگاه می کنن که سوژه گیر بیارن، چون طبق یه قانون نانوشته هر جایی که اینا پا بذارن سوژه خنده و مسخره بازیشون با پای خودش میاد به دام می افته. از قضا یه کارتن مقوایی گنده ، پر از ساندیس کنار دکتر بوده. میثم و علی چون حرفی برای گفتن نداشتن و پا به پای بقیه از کله صبح تمام ابناء بشر رو به سخره گرفتن، به دکتر گیر می دن که اگه مردی یه دونه از ساندیسا رو کش برو. آقای دکتر هم که یادش به خیر، اون زمان خیلی بچه مثبت بود، دور و برشو نگاه می کنه، در کیفشو باز می کنه و شروع می کنه به بار زدن ساندیس. بعد از اینکه کارتن تا نصفه خالی می شه و کیف دکتر پر، بقیه به وضوح کم میارن و التماسش می کنن که بسه دیگه حالا ما یه غلطی کردیم! دکی جون هم پوزخند ملایمی به نشانه اقتدار می زنه و در کیفشو می بنده، میره سر کلاس و نفری یه دونه ساندیس به ملت می ده !

  7. #216
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    31-12-2010
    نوشته ها
    3,902
    مدیریت
    IT
    سپاس
    25
    100 سپاس در 68 پست
    امتياز:16415Array

    پیش فرض

    دانشگاه که میرفتیم اون قدیم ندیما در کلاس ها ی پنجره شیشه ای کوچیک داشت از تو اون شیشه داخل کلاس و اصولا دید میزدیم ببینیم چه خبره ی بار یکی از بچه ها که طفلک قدشم یکم کوتاه بود رو پنجه وایستاده بود از این شیشه داخل کلاس و به زحمت نگاه می کرد ی وقتایی انگار یهو به آدم الهام میشه باید ی حرکتی بکنه ی کوچولو هولش دادم نگو در خوب بسته نشده بود این طفلکی یم تعادل نداشت پرت شد تو کلاس تا وسط کلاس رفت تو به استاد سلام داد در رفت اومد بیرون ی وضعی ..
    کلاس ترکیده بود منم تا جایی که تونستم خودمو فقط از دسترسش دور کردم
    من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ، من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید...

    سعی نكن متفاوت باشی..فقط خوب باش..خوب بودن به اندازه كافی متفاوت هست...

    تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است...تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسان تر است



  8. #217
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    04-01-2011
    نوشته ها
    161
    مهندسی مکانیک
    ساخت و تولید
    امتياز طلايي
    12
    سپاس
    3
    27 سپاس در 8 پست
    امتياز:521Array

    پیش فرض

    یک خاطره جالب یادم اومد که فکر می کنم بد نباشه این رو بگم
    ایام امتحانات بود ،من و برادرم هم مثل بیشتر بچه ها به درس نخوندن و سپری کردن اوقات مشغول بودیم .... یک روز برادرم اومد گفت : اقا من این درس مقاومت مصالح رو هر کار می کنم پاس نمی شه ، یک روز وقت بذار یک کمی به من یاد بده ...... من هم جو گیر شدم و گفتم باشه حتما ........ روزی که قرار بود به برادر گرامی مقاومت مصالح یاد بدیم ، نه من حال داشتم چیزی توضیح بدم و نه برادم حوصله گوش کردن داشت .... در یک تصمیم سی ثانیه ای بین من و داداش ، قرار شد که من فردا جای اون برم سر جلسه امتحان ( من هیچ شباهتی از نظر ظاهری به برادرم ندارم ..... طبق گفته دوستان ) عکس روی کارت ورود به جلسه خیلی تابلو بود که من نیستم ..... سرتون رو درد نیارم با شیش تیغ کردن صورت و عوض کردن مدل مو ...... یک کمی شبیه عکس شیدم
    خلاصه رفتیم سر جلسه امتحان ........ یک بنده خدایی پشت سر من بود تو سالن که از قبل امتحان می گفت به من برسون . من هم که همش استرس داشتم چیزی نمی گفتم و سر تکون می دادم ..... امتحان شروع شد و این اقا از یک دقیقه بعد از شروع هی می زد به صندلی من که برسون .... بعد یک نیم ساعت که کفرم در اورد و من هم مطمین بودم که دیگه در این دانشگاه دیده نخواهم شد مثل این بچه ..... به مرافب گفتم این پشت سری من رو عوض کنید .... اون هم خیلی شاکی و عصبانی پسره رو برد ته ته سالن که هیچ کسی نبود و یک دیگه اومد پشت سر من نشست ..... این نفر هم سعی در دیدن برگه ی منه بخت برگشته می کرد که مرافب امتحان 3 بار در گوش من گفت که برگتو جمع کن تا کسی نبینه .....هر دفعه ای که می یومد سمت من سکته می کردم و وقتی در گوشم می گفت برگت رو جمع کن همچین خیمه می زدم رو برگه که هیچ کسی فکر نمی کرد که من جای کسی دیگه ای اومدم امتحان بدم ( در ضمن من دست چپم برای همین تذکر می داد :دی) در اخر امتحان هم از مرافب تشکر کردم که نذاشت از زحمات من کسی دیگه ای استفاده کنه .........خلاصه امتحان تموم شد و دادشم نصفه عمر شده بود دم دانشگاه ...... نمره اش از خود من تو اون درس بالاتر شد ، نمره خیلی خوبی بود

  9. #218
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    26-02-2011
    نوشته ها
    1,292
    مهندسی مکانیک
    سپاس
    10
    87 سپاس در 45 پست
    امتياز:8014Array

    پیش فرض

    با برو بروبچ تو حیاط یونی نشسته بودیم که یه دونه سوسک سیاه پیدا کردیم !
    خلاصه شیطونیمون گل کرد گرفتیم دستمون ! شبیه این سوسک پلاستیکیا بود ! به هر کی میرسیدیم میدادیم دستش اول چیزی نمیگفت ولی بعد که سوسکه شروع به راه رفتن میکرد میترسیدن !
    خلاصه اون روز تو یونی یه همایش بود رفتیم دم در سالن داشتن توی ظرف شیرینی میدادن ! با دوستام رفتیم نفری یه شیرینی برداشتیم و سوسکو انداختیم تو ظرف !
    و...


  10. #219
    عضو جدید

    تاریخ عضویت
    21-11-2011
    نوشته ها
    9
    مهندسی معماری
    سپاس
    3
    1 سپاس در 1 پست
    1 سپاس در 1 پست
    امتياز:67Array

    پیش فرض

    ترم قبل یه استادی برای مقدمات داشتیم که کرکسیونش تا ساعت 7 طول میکشید، کلاسمون هم طبقه 5 بود ترم پاییزی هم بود یعنی ساعت 7 هیچکی تو دانشگاه به جز حراستیا و ما نبود.
    من و دوستام هم معمولا تا آخرای کلاس میموندیم بعضی از بچه ها هم ساعتای 6_6:30 میرفتن دیگه، خلاصه آخر کلاس ما 7-8 نفر بیشتر نبودیم
    یه بار من اجازه گرفتم زودتر رفتم مثلا 6.45 بود فکرکنم و همچنان دانشگاه خالی بود.
    دوستم شیوا گفت یه مین بعد از اینکه رفتی یه صدای جیغ وحشتناک از پایین پله ها اومد ، استاد داشت سکته میکرد گفت خانم فلانی تنها رفت؟
    شیوا گفت بله، استاد گفت بدویین برین دنبالش بچه ها اومدن دنبال من، منم از دانشگاه دیگه اومده بودم بیرون گوشیم هم سایلنت بود متوجه زنگشون نشده بودم

  11. #220
    کاربر ممتاز

    تاریخ عضویت
    13-06-2010
    نوشته ها
    10,101
    مهندسی مکانیک
    امتياز طلايي
    30
    سپاس
    0
    591 سپاس در 368 پست
    امتياز:112289Array


    پیش فرض

    یادش به خیر.

    یکی از شاهکارهای دانشجویی برای داشتن آبی ولرم.




    .
    .
    .
    .

    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]




اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آموزش: قوانین مربوط به روابط عاشقانه و زناشویی
    توسط peyman sadeghian در انجمن ازدواج و مسائل زناشویی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 20-09-2011, 01:39
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 17-09-2011, 10:27
  3. آموزش: آشنایی با گیاهان دارویی (تعریف کلی از گیاهان دارویی)
    توسط morvaridtalaee در انجمن گیاهان دارویی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 20-06-2011, 01:54
  4. نوشتن جادویی
    توسط هـــاله در انجمن مسابقات، سرگرمی ها و مباحث متفرقه
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 02-02-2011, 19:52

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •