خاطرات دانشجویی
تبلیغات
آفرینش

تهران سازان

جملات کاربران:
برخی از محصولات فروشگاه نواندیشان بهترین مدیر، مسئول و کاربر انجمن در مردادماه
خاطرات دانشجوییطرح توجیهی کویرنوردی یزد خاطرات دانشجویینقشه کد کامل تهران به صورت قطعه بندی شده خاطرات دانشجوییمجموعه کامل آموزش Solidworks خاطرات دانشجویی خاطرات دانشجویی
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 1 تهران خاطرات دانشجویینقشه کد نقشه gis منطقه 15 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 17 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 2 تهران خاطرات دانشجویینقشه GIS کل تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 6 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 3 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 11 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 12 تهران sam arch آرتاش

جديد ترين اطلاعیه های انجمن نواندیشان و اخبار همایش ها و مطالب علمی را از این پس در کانال تلگرام نواندیشان دنبال کنيد

درخواست و دانلود مقالات علمي رايگان | فهرست آموزش های گروه انقلاب آموزشی | مسابقات تالارها | ترجمه مقالات تخصصی با قیمت دانشجویی
صفحه 26 از 31 نخستنخست ... 616222324252627282930 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 251 تا 260 , از مجموع 302

موضوع: خاطرات دانشجویی

  1. #251
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    04-11-2010
    نوشته ها
    2,576
    مهندسی برق
    الکترونیک
    سپاس
    6
    117 سپاس در 89 پست
    امتياز:18072Array


    پیش فرض

    امروز چه کاری کردم
    به به

    فیزیک الکترونیک داشتیم جلسه اساتید برق بود قرار بود استادها 20 دقیقه دیر سرکلاس بیان بچه های نشسته بودن که 20 دقیقه تموم شد منم دقیقا 20 دقیقه دیر رسیده بودم وقتی فهمیدم جریان چیه رفته جای استاد ایستادم و گفتم استاد گفته تا بیاد ازتون درس رو بپرسم

    چشای همه چهارتا شد گفتن دروغ نگو منم خیلی جدی گفتم که استاد گفتن می تونید باور کنید می تونید باور نکنید جزوه یکی از بچه ها رو برداشتم و چند تا سوال
    رسیدم بچه ها که دیدن جدیم جدی شدن

    2 سه نفری رو هم دعوا کردم
    دیدم بچه ها درس بلد نیستن گفتم حالا که نخوندین شروع می کنیم به دوره کردن درس ...

    خلاصه جزوه رو مرور کردیم بعد رفتیم به روی خودم هم نیوردم که الکی گفتم
    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]
    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]

    عشق، پلنگی ست که در رگ هایم می دود.
    من این پلنگ را قلاده نمی بندم و رامش نمی کنم. حتی اگر قفس تنم را بشکند.


    چیز های زیادی واسه اهدا هست
    مث
    ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


  2. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    نوشته ها
    Many
    آفرینش گستر
     

  3. #252
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    31-08-2009
    نوشته ها
    1,518
    مهندسی فضای سبز
    ....
    امتياز طلايي
    10
    سپاس
    53
    189 سپاس در 78 پست
    امتياز:11045Array

    پیش فرض

    چندماه پیش توی یه workshop شرکت کرده بودیم.. روز اول بیشتر سخنرانی ادمای مثلا کار درستشون بود... میز و صندلیا به شکل گرد توی سالن چیده شده بود!
    دکتر... رفت پشت میز اصلی که دقیقا رو به روی ما بود نشست به سخنرانی! رو میزیش خیلی کوتاه بود و فرم نشستنش و پاهاش کامل معلوم بود...

    همه جا تو سکوت فقط این حرف می زد مام تو حلق اینا بودیم! رو کاغذ واسه دوستم نوشتم انگار سر توالت نشسته! این نوشتن همانا و ترکیدن دوستم همانا!
    من و این دوستمم به هم بیفتیم خندمون بند نمیاد بی صدا می خندیم، می لرزیم و شر شر اشک از چشامون میاد!

    حالا این داره حرف میزنه همه جا ساکت صندلیا به هم چسبیده(نمیشد پاشیم بریم بیرون 1لحظه) ما تا میومدیم خودمونو جمع کنیم نخندیم رو به رومونو نگاه می کردیم مدل نشستنشو مدیدیم باز شروع میکردیم لرزیدن! یعنی کل صورتمون خیس شده بود نمیدونستیم باید چیکار کنیم!..

    تا بالاخره یه استراحت بین صحبتاش دادن بعدش که باز اومدیم دیدیم یه رومیزی بلند گذاشتن واسه میز
    یادش بخیر!
    من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت خواری پی شبنم نمی گردم


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]



  4. #253
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    01-01-2010
    نوشته ها
    4,695
    سایر رشته ها
    مرمت بناهای تاریخی
    سپاس
    0
    49 سپاس در 39 پست
    امتياز:19619Array


    پیش فرض

    دیروز سر کلاس پیشه شوفاژ نشسته بودم و سویشرتمم رو دسته صندلی و شوفاژ بود و گرمه گرم شده بود و چراغارو خاموشیده بود و استادم پشته پی سی بود و داشت اسلاید نشون میدادو میتوضیحید و منم دستامو درازیدم رو شوفاژ و سرمو گذاشتم رو سویشرتم و به اسلایدا نگاه میکردم و خوابم برد....وااااااااااااای چقد مزه داد خوابیدم
    که تو خواب حسیدم چرا همه جا سوتُ کور شده ؟!!! یهو حسی تو خواب بهم گفت باید بیدار شم و باز کردنه چشمام همانا و چشم تو چشم شدن با استاد همانا!!!
    استاد گفت خانم خورشیدی بهتون خوش میگذره؟؟!!!
    منم گفتم بله استاد ،چون دارم اسلایدارو نگاه میکنم و دانش اندوزی میکنم!!!
    تا آخره ساعت استاد همش سرشُ از پی سی میورد کنار و به من نگاه میکرد که مبادا دوباره خوابیده باشم!!!

    ولی خوابه خیلی خوب بودا حیف که نذاشتن!!!




  5. #254
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    22-11-2010
    نوشته ها
    1,505
    سایر رشته ها
    دریا
    سپاس
    0
    7 سپاس در 4 پست
    امتياز:9273Array

    پیش فرض

    ماه رمضون بود. با بچه ها تا سحر بیدار می موندیم مثلا" درس می خوندیم بعد از خوردن سحری می خوابیدیم..
    هر شب ساعت 3-2 یه سر و صدای عجیب و غریبی توی شهر می پیچید. صدای طبل و شیپور و آواز و ...
    خیلی بحث بود که چی می تونه باشه. چند تا از بچه های جنوب میگفتن اینا یه سری مراسم بومی ها با اجنه و "زاری" ها و ... هست.
    قرار گذاشتیم یه شب بریم ببینیم. جنوبی ها خیلی سعی کردن مانع بشن ولی 4 نفری رفتیم.
    از دیوار دانشگاه بالا رفتیم پریدیم بیرون و رفتیم دنبال صدا.. رسیدیم به یکی از محله های قدیمی و "حلبی آباد" شهر. روشنایی نداشت و همه ی خونه ها چوبی و "کپر و آلاچیق" مانند بود.
    داشتیم توی تاریکی مطلق میرفتیم به طرف منبع صدا که یه دفه برای چند دقیقه سکوت مطلق شد !!
    یه دفه از 2 متریمون صدای طبل و " آهااااااااااااااااااااای هوووووویییییی لالالالالا........." بلند شد
    همه کپ کرده بودیم و از ترس و وحشت هر کدوم یه طرف فرار کردیم.... بعد از مدتی به خودمون اومدیم و برگشتیم دیدیم یه آقای سیه چرده با یه طبل و شیپور داره توی کوچه ها میچرخه. نگو کارش اینه که هر شب توی کوچه ها مردم رو برای سحری ماه رمضون بیدار می کنه.
    بهمون گفت اولش که یه دفه توی اون ساعت شب توی اون محله چند تا غیر بومی دیده , یه کم ترسیده و خواسته با غافلگیر کردنمون حالمون رو بگیره..
    قضیه رو اونجوری که خودمون دوست داشتیم برای بقیه دوستان تعریف کردیم و چند روزی سر کارشون گذاشتیم...
    درد من حصار برکه نیست
    زیستن با ماهیانی است
    که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است !!


  6. #255
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    31-08-2009
    نوشته ها
    1,518
    مهندسی فضای سبز
    ....
    امتياز طلايي
    10
    سپاس
    53
    189 سپاس در 78 پست
    امتياز:11045Array

    پیش فرض

    یه سری با گروه کوهمون سوار بر مینیبوس بودیم که بریم غار گردی...
    توی راه اکثرمون همون جلوی مینیبوس جمع بودیم شوخی و خنده.... راننده آهنگ ِ بااااازم شراره همرو دیوونه کرده مامانش موهاشو عروسکی شونه کرده...( شاید یادتون بیاد چی بود
    ) گذاشته بود. ماهام(دختر و پسر و استاد و ریز و درشت) اسم یکی از همون دوستامون که خدیجه بود و گذاشتیم جای شراره و بلند بلند داشتیم با آهنگ میخوندیم...

    تا یه جا یهو آهنگ رسید به این قسمت: شراره بده یه بوسه چرب به من... با من برقص بمون امشب با من
    همه تا گفتن خدیجه بده... تازه دوزاریشون افتاد آهنگ چی میگه.. قیافه ها دیدنی بود اگه ام کسی نمیخوند که خیلی تابلو تر بود در نتیجه همه داشتن میخوندن ولی با قهقه و خنده... این دوستم که کلا رنگ گوچه فرنگی شده بود رفته بود زیر صندلی منم کنارش میخندیدم بهم میگفت انوشه خیلی تابلو شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت خواری پی شبنم نمی گردم


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]



  7. #256
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    11-08-2011
    نوشته ها
    2,869
    مهندسی صنایع
    سپاس
    1,271
    1,602 سپاس در 395 پست
    امتياز:22010Array


    پیش فرض

    کلاس MIS داشتیم...استادشم همون اول اومد گروه بندی کرد 2 نفری و به هر گروه یه فصل کتاب رو گفت که خودتون ارائه خواهید کرد...
    2روال بر این بود که بعد ارائه بچه ها ایشون هم یه توضیحی میداد و تمام.... 2 جلسه گذشت و نوبت من و دوستم بود ...من هم نماینده کلاسش بودم و کلی مطلب زیر رو رو کرده بودم و 10 -20 تا مطلب و خونده بودم و خلاصه برای یه ارائه عالی آماده بودم...لپتاپ و اینا برده بودم که با پروژکتور هم اسلاید اینا نمایش بدم....
    بعد که اومد شروع کرد و نوبت شروع درس شد...خودمو آماده کردم که میگه الان برم جلو و شروع کنم....دیدم خودش شروع کرد بعد یه ربع 20 دقیقه که 10 مین مونده بود کلاس تموم شد برگشت گفت خانم فلانی تشریف بیارین ارائه بدین...دید یکه خوردم گفت چکیده بگین... نامرد من 3 هفته س دارم میدوم اونوقت میگی چکیده بگو
    رفتم جلو لپتاپم بردم..دیدم وقت برا لپتاپ و اسلاید و... نیست ...
    شروع کردم...این آقا عادت داشت وقتی بچه ها شروع میکردن به ارائه میرفت با بقیه بچه ها حرف میزد بعد با یکی از بچه ها حسابی گرم میگرفت
    من هم داشتم در اوج آرامش ارائه م رو میدادم و مثل استادا که زوم میکنن رو یه دانشجو منم رو ایشون زوم کرده بودم... جور که بچه ها هم متوجه بودن...هر چی تن صدامو بالا پایین بردم بلکه متوجه شه دیدم نشد...همینطوری داشت صحبت میکرد
    تیر خلاص رو زدم ...تن صدا رفت بالا...به یکی از موارد تو توضیحاتش اشاره نکرده بود و من هم اون رو بعد کلی جستجو پیدا کرده بودم و محال بود که اصلا از همچین چیزی خبر داشته باشه گفتم...و اما موردی که آقای... در توضیحاتشون اشاره ای بهش نکردن و فکر میکنم از قلم افتاده باشه فلانه ...دیدم stop کرد و یه نگاه به من و مات و مبهوت و بعد دیدم انگار مشتاق شنیدنه یه بار دیگه گفتم که بله این مورد هم ....
    قیافه بچه ها دیدنی بود همه شون فقط داشتن به ضایع شدنش میخندیدن آخه اونا هم دل پری از حرف زدناش داشتن و نحوه تدریس و....
    من هم همونطور جدی یه توضیح کوچولو دادم و تمام....
    دوستام گفتم خیلی خوب و مسلط بودی و ارائه ت عالی بود...

    در دست احداث ...






  8. #257
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    09-10-2012
    نوشته ها
    470
    مهندسی شیمی
    مهندسی فرآیند
    سپاس
    0
    8 سپاس در 7 پست
    امتياز:1866Array

    پیش فرض

    جاتون خالی توی خوابگاه هر شیطنتی میشد پای ما و اتاقمون وسط بود
    ما طبقه سوم بودیم یه بار یه از خدا بی خبری برای ترسوندن سرپرستا پلاستیک پر از اب پرت کرده بود پایین ما هم از همه جا بیخبر داشتیم شام میخوردیم که یه دفعه اسم منو پیج کردن!!!!
    وقتی تلفن و برداشتم سرپرست شروع کرد به دعوا کردن.
    من اولش شوکه بودم
    بعد از خودم دفاع کردم وقتی دید ناراحت شدم و بی دلیل تهمت زده پاشد امد بالا حرفشو عوض کرد که من خواستم از تو بپرسم. منم که قاطی کرده بودمگفتم کار و میکشونم به دانشگاه که با چه جراتی به من تهمت زدید بعدشم با این جمله:((ما از خانواده های با فرهنگ هستیم و این کارها در شان ما نیست.)) برگشتم تو اتاقمو درو کوبیدم...
    بعدشم کلی گریه کردم که چرا بهم تهمت زدن...


  9. #258
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    22-11-2010
    نوشته ها
    1,505
    سایر رشته ها
    دریا
    سپاس
    0
    7 سپاس در 4 پست
    امتياز:9273Array

    پیش فرض

    سلف سرویس دانشگاه خیلی خیلی به هم ریخته و کثیف بود. شستن ظرفها یه داستانی داشت !!
    همه چیزا و کارا قابل دیدن بود یعنی همه توی آشپزخونه و محیط شستشوی ظرفها رو می دیدن !!
    همه ظرفها رو با مخلفات باقیمانده ته ظرف می ریختن توی یک سینک بزرگ پر از اب و کف, و بعد بدون دست کشیدن بهشون درش میاوردن میچیدن کنار دیوار و با یه شیلنگ بهشون آب می پاشیدن...
    یه روز یکی از کارگرا پسر 3-2 سالشو آورده بود توی سلف سرویس و اون هم نامردی نکرد و حسابی ظرفهای چیده شده کنار دیوار رو با ... آب پاشی کرد !!!!!
    تا دو روز هیشکی نمیرفت غذا بخوره !!!
    درد من حصار برکه نیست
    زیستن با ماهیانی است
    که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است !!


  10. #259
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    09-10-2012
    نوشته ها
    470
    مهندسی شیمی
    مهندسی فرآیند
    سپاس
    0
    8 سپاس در 7 پست
    امتياز:1866Array

    پیش فرض

    بهترین لذت دانشجویی:
    لذتی که در خوابیدن سر کلاس دروس عمومی هست در خوابیدن در رختخواب گرم و نرم نیست


  11. #260
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    20-07-2011
    نوشته ها
    1,793
    مهندسی عمران
    عمران
    سپاس
    1,810
    2,549 سپاس در 444 پست
    امتياز:20620Array


    پیش فرض

    گفتی خوابیدن!
    یه ترم تابستون ساوه مهمان بودم ساعت 7 صبح یکی از این درسای اخلاق یا نمیدونم چی داشتیم. من باید دقیقاً ساعت 3.5 از خواب پا میشدم که برسم به سرویس واینا. حالا تابستون هم معمولاً دیر میخوابن دیگه. هیچی خیلی از شبا میشد که اصلاً نمیخوابیدم! همونجوری یه کله لباس میپوشیدم میزدم از خونه بیرون.
    سر کلاس این استاده من کلاً خواب بودم. یعنی دقیقاً میتونستم دیگه دقیق با اختلاف شاید 3-4 دقیقه بگم چی میشد. میرفتم سرکلاس بعد 5 دیقه چشام گرم میشد بعد 10 دقیقه سرمو میذاشتم رو میز ولی بیدار، الکی هم خودمو تکون میدادم که بگم بیدارم مثلا که زمینه سازی کنم واسه خوابم. بعد 15 دقیقه هم حالا نخواب کی بخواب!
    استاد آنتراک که میداد بیدار میشدم.
    ینی این شده بود برنامه هر جلسه من.
    کلاً هم تو کلاس 7-8 نفر بیشتر نبودیم. من میرفتم ته کلاس به اون بزرگی تابلوئه تابلو میخوابیدم. استادم هیچی نمیگفت. عجب مرد نازنینی بود.
    الان که یادم میاد پشیمونم از خوابیدنم سر کلاسش.
    میدونید مرامش این بود که میگفت اگه کلاس من جاذبه لازم رو داشته باشه دانشجو سر کلاسم نمیخوابه، حتماً ایراد از منه.
    یعنی معدود عادم حزب اللهیه باحالی بود که دیدم. خیلی کارش درست بود.
    یادش بخیر.
    واقعاً دانشگاه کارخانه انسان سازی است.
    یک عمر هر دردی به من دادی، حس میکنم عین نیازم بود.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آموزش: قوانین مربوط به روابط عاشقانه و زناشویی
    توسط peyman sadeghian در انجمن ازدواج و مسائل زناشویی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 20-09-2011, 01:39
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 17-09-2011, 10:27
  3. آموزش: آشنایی با گیاهان دارویی (تعریف کلی از گیاهان دارویی)
    توسط morvaridtalaee در انجمن گیاهان دارویی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 20-06-2011, 01:54
  4. نوشتن جادویی
    توسط هـــاله در انجمن مسابقات، سرگرمی ها و مباحث متفرقه
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 02-02-2011, 19:52

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •