خاطرات دانشجویی
تبلیغات
آفرینش

تهران سازان

جملات کاربران:
برخی از محصولات فروشگاه نواندیشان بهترین مدیر، مسئول و کاربر انجمن در مردادماه
خاطرات دانشجوییطرح توجیهی کویرنوردی یزد خاطرات دانشجویینقشه کد کامل تهران به صورت قطعه بندی شده خاطرات دانشجوییمجموعه کامل آموزش Solidworks خاطرات دانشجویی خاطرات دانشجویی
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 1 تهران خاطرات دانشجویینقشه کد نقشه gis منطقه 15 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 17 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 2 تهران خاطرات دانشجویینقشه GIS کل تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 6 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 3 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 11 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 12 تهران sam arch آرتاش

جديد ترين اطلاعیه های انجمن نواندیشان و اخبار همایش ها و مطالب علمی را از این پس در کانال تلگرام نواندیشان دنبال کنيد

درخواست و دانلود مقالات علمي رايگان | فهرست آموزش های گروه انقلاب آموزشی | مسابقات تالارها | ترجمه مقالات تخصصی با قیمت دانشجویی
صفحه 28 از 31 نخستنخست ... 8182425262728293031 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 271 تا 280 , از مجموع 302

موضوع: خاطرات دانشجویی

  1. #271
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    09-10-2012
    نوشته ها
    470
    مهندسی شیمی
    مهندسی فرآیند
    سپاس
    0
    8 سپاس در 7 پست
    امتياز:1866Array

    پیش فرض

    یلادش بخیر یه استاد داشتیم سخت گیر...
    سر یه درس 4واحدی گیر داده بود که میان ترم بگیره و خودشم حس گرفتن نداشت... همشم میگفت 5 نمره از دست دادین.
    منم یه بار جوابشو دادم که ما برای مفهوم درس میخونیم نه نمره ...
    کلی با حرفم حال کرد و دیگه حرف میان ترمم نزد...
    من اینطور دانشجویی بودم

  2. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    نوشته ها
    Many
    آفرینش گستر
     

  3. #272
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    12-09-2012
    نوشته ها
    740
    مهندسی برق
    مخابرات - سیستم
    سپاس
    27
    116 سپاس در 39 پست
    امتياز:3843Array

    پیش فرض

    دوران دانشجویی....

    خوابگاه
    سلف
    سایت
    سالن مطالعه
    پارک کودک
    آبشار
    همش تو اینا خلاصه شد.مسخره بودااااااااا

    یه خاطره از خوابگاه...

    من همیشه میرفتم رو تراس مسواک میزدم یه شب ساعت 3 مثل همیشه جغد بودم و برای مسواک رفتم که شهر زیبا رو هم تماشا کنم اون پایین چشمم به آقای نگهبان خوابگاه افتاد که یواشکی این ور و اون ور رو نگاه کرد و از در پشتی فروشگاه خوابگاه که روبروی نگهبانی بود رفت تو فروشگاه

    3 نصفه شب!!!

    بعد با یکی دوتا چیپس و پفک اومد بیرون و باز نگاه کرد دید کسی میست و رفت تو ساختمون نگهبانی!!!

    اومدم برای دوستم تعریف کردم کلی خندیدیم بعد گفتم بیا حالشو بگیریم از تلفن اتاق به نگهبانی زنگ زدیم....بنده خدا شوکه گوشی رو برداشت گفت بله!!!

    گفتیم ما دیدیمت...
    تو فروشگاه چیکار میکردی؟

    بعدش از این کارمون پشیمون شدیم گفتیم حتما پولشو تو دخل گذاشته بود چرا اینقدر زود قضاوت میکنیم!
    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    اگر جايي که ايستاده ايد را نمي پسنديد، عوضش کنيد شما درخت نيستيد!! "پاسكال"



    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]

    **منن*

  4. #273
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    07-03-2013
    نوشته ها
    440
    ریاضی
    آمار محض
    سپاس
    0
    93 سپاس در 68 پست
    امتياز:7094Array

    پیش فرض

    ترم دوم ک بودیم کلاس ریاضی عمومی 2 داشتیم ...منم بار اول بود ک داشتم میرفتم سر کلاس ، 2 جلسه قبلشو نرفته بودم...
    نیم ساعت زودتر رسیدم دانشگاه...
    رفتم دم در کلاس 1 ک قرار بود کلاس اونجا برگزار شه گفتن برید تو سایت منتظر باشین تا کلاس تموم شه... رفتم تو سایت دیدم هیچ کدوم از دوستام نیستن ...یه کم که نشستم یه دختری اومد تو سایت که تا حالا ندیده بودمش...
    گفتم لابد ترم بالاییه ،افتاده دوباره برداشته ...ازم پرسید : شمام ریاضی داری؟ گفتم :آره ... یه کم حرف زدیم...! گفتم 2 جلسه قبل و نیومدم و اینا...
    بعدش این دختره رفت بیرون...!

    دوستام و همکلاسیا همه اومدن...ساعت 2 شد رفتیم سر کلاس...
    5 دقیقه بعد استاد اومد سرکلاس...همین که دیدمش اینجــــــوری شدم

    استاد همون خانمی بود که تو سایت داشتم باهاش می حرفیدم!
    من و که دید یه لبخند زد ، گفت: شما خانم؟! گفتم:...!

    گفت : خوش اومدی!

    یعنی تا آخر ترم هروقت باهاش کلاس داشتم نگاش که می کردم جفتمون خندمون میگرفت!
    از اون استادای باحال بود...
    "کسایی که استادای کم سن و باحال داشتن می دونن چی میگم"
    خــاطره ی بهترین روز زندگیم:
    به آرزوی بچگیم رسیـــدم
    چقـــدر دلم می خواست تو صف اول نمازجماعت باشم!
    این بار نه تنهـــا صف اول ، بلکه جلـــوتر از صف اول جـــای گـــــرفتم...
    حتی جلــــــوتر از پیش نماز...!
    همه به من اقتـــدا می کنند...چقـــــدر مهم شدم!
    نمــاز تمام می شود...همــــه به سمتم می آیند...
    روی دست بلندم می کنند...چقــــدر عزیز شدم!
    چنــد قـــدمی حرکت می دهند
    یکی فــــریاد می زند:بلند بگــــــــو "لا اله الا الله"

    رد پاهایم را پاک میکنم...
    به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم...!

  5. #274
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    07-03-2013
    نوشته ها
    440
    ریاضی
    آمار محض
    سپاس
    0
    93 سپاس در 68 پست
    امتياز:7094Array

    پیش فرض

    یکی دیگه که امروز اتفاق افتاد...
    این ترم یه استادی داریم یه جورایی اهل دله...!

    دو تا از درسامو "فرآیندتصادفی و رگرسیون" باهاش دارم...تو 3 ساعت کلاس 1 ساعت تمام روضه می خونه...خودش امروز میگفت من بابام روحانیه تو خونمه برم بالا منبر...!
    انصافا حرفاشم باحاله اما نه واسه کلاس ریاضیات که کلا تو همون 3 ساعتشم محاله برسه کتاب و تموم کنه...!

    این استاد اول ترم سرکلاس گفتش هرکدوم از بچه ها که حواسش نباشه گوشیشو سایلنت بذاره و سر کلاس گوشیش زنگ بخوره هفته بعدش باید شیرینی بیاره سرکلاس...!

    امروز سر کلاسش بعد اینکه یه کم حرف زد تا خواست درسشو شروع کنه گوشیش زنگ خورد تمام کلاس یهو از خنده رفت هوا ...رفت بیرون گوشیشو جواب داد وقتی اومد تو کلاس همه شروع کردن که استاد حالا باید شیرینی بدین...

    استادم گفت : من رو حرفم هستم ... اما یه پیشنهاد میدم...بین شیرینی و 5/0 نمره یکیشو انتخاب کنین...!

    ماهم راضیش کردیم عوض شیرینی به هرکدوممون امتحان پایان ترم 1 نمره بده...!
    "به افتخــــــــــــار همه ی استادای باحال دوست داشتنی هوووووووورااااااااااااا"
    خــاطره ی بهترین روز زندگیم:
    به آرزوی بچگیم رسیـــدم
    چقـــدر دلم می خواست تو صف اول نمازجماعت باشم!
    این بار نه تنهـــا صف اول ، بلکه جلـــوتر از صف اول جـــای گـــــرفتم...
    حتی جلــــــوتر از پیش نماز...!
    همه به من اقتـــدا می کنند...چقـــــدر مهم شدم!
    نمــاز تمام می شود...همــــه به سمتم می آیند...
    روی دست بلندم می کنند...چقــــدر عزیز شدم!
    چنــد قـــدمی حرکت می دهند
    یکی فــــریاد می زند:بلند بگــــــــو "لا اله الا الله"

    رد پاهایم را پاک میکنم...
    به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم...!

  6. #275
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    30-05-2010
    نوشته ها
    6,101
    سایر رشته ها
    Just Volleyball
    امتياز طلايي
    17
    امتياز ترجمه
    4.88
    سپاس
    210
    765 سپاس در 355 پست
    امتياز:37771Array


    پیش فرض

    هفته پیش قزوین بارون و تگرگِ به شدت فجیعی زد...اصن اسمون اعصاب اینا نداشت
    دوستم ماشینشو پارک کرده بود بیرون یونی...خاک بود که به خاطر بارون گل شده بود
    سمت چپ و راستش ماشین بود..پشت ماشین هم سپر به سپر یکی چسبونده بود اصن یه وضی بود
    این دوستِ من اوومد بک بگیره...هرکاری میکرد جا نداشت عقب تر بیاد....دیگه میلیمتری رد کرد
    نزدیکِ ماشین پشتیه که شد دیدم یه ورِ ماشین رفت بالا!!!!!
    دیدم روو پراید پشت سریه سواریم کلا
    من----> میخوای دیگه گاز ندییی؟رفتیم روو پرایدِ دیگه
    دوستام--->
    پرایدِ
    باران یعنی نقطه چین تا خدا...




    دریا باش.. تاآنکه شایستگی دارد از با تو بودن لذت ببرد و آنکه شایستگی ندارد در تو غرق شود..
    .

    A word's just a word 'till you mean what you say
    And love isn't love 'till you give it away






  7. #276
    عضو جدید

    تاریخ عضویت
    04-06-2011
    نوشته ها
    11
    مهندسی نساجی
    شیمی
    سپاس
    1
    0 سپاس در 0 پست
    امتياز:64Array

    پیش فرض

    ما یک استاد کاملا جدی(تریپ جذبه) داشتیم که همیشه از خودش تعریف میکرد،یکبار سر کلاس که جلسه آخر محسوب می شد
    شروع کرد به خاطره تعریف کردن(در کمال تعجب همه ی بچه ها)،خلاصه بقدری خاطره اش بی مزه و مزخرف بود که نگو،
    خودش شروع کرد به خندیدن ما هم به بی مزگی اش کلی خندیدیم
    خلاصه همه به این نتیجه رسیدیم که همون بهتر تو این 2 ترمی که باهاش درس داشتیم هیچوقت خاطره تعریف نکرد

  8. #277
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    26-10-2011
    نوشته ها
    765
    مهندسی معماری
    معماری
    امتياز طلايي
    14
    سپاس
    38
    135 سپاس در 54 پست
    امتياز:6571Array

    پیش فرض

    بهترین دوران دانشجویی ام دوران خوابگاه بود... اتفاقا همین چن روز پیش تمام عکسای اون دورانو از آرشیوم کشیدم بیرون و کلی حال کردم.

    یه استادی داشتیم بهمون تری دی درس میداد.

    خیلی جوون بود و از اونجایی که دانشگاه ما دخترونه بود ، مسئولاش واسه ورود اساتید پسر خیلی حساس بودن .

    این بنده خدا اون اولاش که وارد دانشگاه شده بود قیافه بچه گونه ای داشت و موقع ورود به دانشگاه اجازه ورود بهش نداده بودن و گفته بودن اینجا دانشگاه دخترونه اس و....

    خلاصه بنده خدا هر چی هم گفته بود بابا من استادم حراست باور نکرده بود ...

    آخرش مدیر گروهمون باهاش تماس گرفتن تا به این بیچاره اجازه دادن تا وارد یونی بشه. یعنی دانشگاه ما همچین دانشگاهی بود!!!



    دیگران را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش تو هستند بدین دلیل که تو سزاوار آرامشی(زرتشت)

    پرسشنامه (جهت تکمیل مطالعات)

    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]

    گیسوانت را بیاور شانه پیدا میشود
    بغض داری شانه مردانه پیدا میشود
    امتحان کن ساده و معصوم لبخندی بزن
    تا ببینی باز هم دیوانه پیدا میشود





  9. #278
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    26-10-2011
    نوشته ها
    765
    مهندسی معماری
    معماری
    امتياز طلايي
    14
    سپاس
    38
    135 سپاس در 54 پست
    امتياز:6571Array

    پیش فرض

    یه روز هم امتحان سازه های نو داشتیم که استاد اون درسمون هم خیلی باحال بود و کم سن ولی مخی بود واسه خودش...

    از اونجا که درسش اختیاری بود این بنده خدا یه سری سوال بهمون قبل امتحان داده بود که از همونا 20 تاشو قراربود سرامتحان بده...

    ولی خدائیش هم سوالاش سخت بود .

    خلاصه سر جلسه گفت نیم ساعت واسه امتحان وقت دارید از اونجایی که مسولا باهاش لج بودن گفتن آخه امتحان هم نیم ساعت میشه باید حداقل 2 ساعت زمان امتحان باشه ...

    آقا اینم 2 ساعت زمان داد واسه امتحان به لج تمام مسولا هر کی سوال میپرسید ازش جواب سوالو بهش میگفت ...

    مایه حالی کردیم سر اون جلسهههههههههه...



    دیگران را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش تو هستند بدین دلیل که تو سزاوار آرامشی(زرتشت)

    پرسشنامه (جهت تکمیل مطالعات)

    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]

    گیسوانت را بیاور شانه پیدا میشود
    بغض داری شانه مردانه پیدا میشود
    امتحان کن ساده و معصوم لبخندی بزن
    تا ببینی باز هم دیوانه پیدا میشود





  10. #279
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    31-08-2009
    نوشته ها
    1,518
    مهندسی فضای سبز
    ....
    امتياز طلايي
    10
    سپاس
    53
    189 سپاس در 78 پست
    امتياز:11045Array

    پیش فرض

    چند وقت پیش با دوستم رفته بودیم دانشگاه رو تحقیقمون کار کنیم، لپ تاپ و وسیله و هرچی داشتیم تو یکی از کلاسا پخش و پلا کردیم شروع کردیم به کار کردن کلا دو تا ردیف جلو پر شد از وسیله های ما خلاصه یکم کار کردیم گفتیم بریم چایی بخوریم بیایم ادامه کارمون. تا چایی بخوریم و برگردیم 15 مین این حدودا طول کشید. اومدیم بالا دیدیم همونجا یه کلاس تشکیل شده همه بچه هاشم از ردیف سوم نشستن... حالا ما پشت در بال بال میزدیم! وسیله هامونم یکی دو تا نبود که 1لحظه در بزنیم برشون داریم که! خلاصه دل و زدیم به دریا سرمونو انداختیم پایین و رفتیم تو، 1ساعت داشتیم وسیله جمع میکردیم! استاده ام احساس میکنم زیر لب فحشمون میداد بی ادب!
    تازه آخرشم یسری کاغذای دوستم جا موند، خانومی کردیم دوباره نرفتیم تو کلاس برش داریم
    من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت خواری پی شبنم نمی گردم


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]



  11. #280
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    07-04-2013
    نوشته ها
    5,313
    سایر رشته ها
    سپاس
    0
    8,041 سپاس در 2,381 پست
    امتياز:28477Array


    پیش فرض

    چند روز پیش امتحان سنجش از دور داشتیم که با یه استاد... ای بابا چی بگم
    تو خاطره قبلی از محاسنش گفتم
    امتحانمون ساعت 10بود من از ساعت8شروع کردم خوندن
    وقتی رفتم سر کلاس،فقط سوالا آشنا بودن ولی جوابا یادم نبود که خب طبیعیه با این خوندن من
    خلاصه امتحان رو که خراب کردم
    بعدش امتحان آزمایشگاهش بود گفت سکشن اول طبق لیست کلاس بیان تو
    هرکی هم نیومد براش صفر رد میکنم(بچه میترسوند)
    منم جزو سکشن اول بودم اما همون اول ترم جابه جا کرده بودم (سه نفر بودیم که این کارو کردیم)
    خلاصه اومد گفت سکشن دوم
    دید کلاس شلوغ شد
    این استاد هم فوق العاده بی نظمه همون موقع منظم شد گفت من برم لیست بیارم ببینم کی جابه جا اومده
    دیدم اسم مارو خوند
    گفتم استاد ما بهتون گفته بودیم
    دیدم عصبانی شد منم حساس دیگه گفتم الان یه چیزی بهش میگم از کلاس زدم بیرون اون سه نفرم اومدن بیرون
    دیگه نمره ما شده بود صفر
    بعد از امتحان بچه ها رفتن پیشش گفت امکان نداره ازشون امتحان بگیرم
    منم گفتم بچه ها ولش کنین این انقدر حواس پرته فردا یه نمره هم برا ما رد میکنه
    ولی بچه ها باز رفتن باهاش صحبت کردن
    گفت یه زمانی رو مشخص میکنم ازتون امتحان میگیرم
    الانم رفته سفر وماهمینطور موندیم


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آموزش: قوانین مربوط به روابط عاشقانه و زناشویی
    توسط peyman sadeghian در انجمن ازدواج و مسائل زناشویی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 20-09-2011, 01:39
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 17-09-2011, 10:27
  3. آموزش: آشنایی با گیاهان دارویی (تعریف کلی از گیاهان دارویی)
    توسط morvaridtalaee در انجمن گیاهان دارویی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 20-06-2011, 01:54
  4. نوشتن جادویی
    توسط هـــاله در انجمن مسابقات، سرگرمی ها و مباحث متفرقه
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 02-02-2011, 19:52

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •