خاطرات دانشجویی
تبلیغات
آفرینش

تهران سازان

جملات کاربران:
برخی از محصولات فروشگاه نواندیشان بهترین مدیر، مسئول و کاربر انجمن در مردادماه
خاطرات دانشجوییطرح توجیهی کویرنوردی یزد خاطرات دانشجویینقشه کد کامل تهران به صورت قطعه بندی شده خاطرات دانشجوییمجموعه کامل آموزش Solidworks خاطرات دانشجویی خاطرات دانشجویی
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 1 تهران خاطرات دانشجویینقشه کد نقشه gis منطقه 15 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 17 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 2 تهران خاطرات دانشجویینقشه GIS کل تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 6 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 3 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 11 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 12 تهران sam arch آرتاش

جديد ترين اطلاعیه های انجمن نواندیشان و اخبار همایش ها و مطالب علمی را از این پس در کانال تلگرام نواندیشان دنبال کنيد

درخواست و دانلود مقالات علمي رايگان | فهرست آموزش های گروه انقلاب آموزشی | مسابقات تالارها | ترجمه مقالات تخصصی با قیمت دانشجویی
صفحه 29 از 31 نخستنخست ... 91925262728293031 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 281 تا 290 , از مجموع 302

موضوع: خاطرات دانشجویی

  1. #281
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    28-09-2009
    نوشته ها
    9,234
    مهندسی مکانیک
    سیستم های انرژی
    امتياز طلايي
    25
    سپاس
    1,732
    1,897 سپاس در 664 پست
    امتياز:48015Array


    پیش فرض

    این مطلب رو که خوندم یاد یک خاطره ای افتادم
    ------------
    اولین بار که تو عمرم تقلب کردم ؛ سال اول ابتدایی ؛ امتحان ریاضی: پیس پیس (خطاب به جلوییم) گردی عدد 9 سمت چپشه یا راستش؟ جلوییم: چپ! من : چپ کدوم طرفه؟!...
    همچین اسکلایی بودیم ما !
    -----------
    ترم 3 ریاضی مهندسی داشتیم و صمیمی ترین دوستم استاتیک رو افتاده بود و خیلی از کلاسامون جدا شده بود ولی این کلاس رو با هم بودیم...هر یکشنبه هم کوییز این درس رو داشتیم...
    و ما میرفتیم ردیف اخر مینشستیم که بیشتر با هم صحبت کنیم...یکبار یکی از سال بالایی ها که یکبار این درس رو افتاده بود خیلی ملتمسانه از من خواست که بهش تقلب برسونم...من هم راه حل رو براشون توضیح دادم مثلا اینجوری: اول مشخص کنید تابع فرد هست یا زوج ، بعد که مشخص شد این کار رو کنید و بعدش هم فلان فرمول رو استفاده کنید و نقطه تکنیش رو هم چک کنید...این بنده خدا هم اینجوری من رو نگاه میکرد دوستم هم گفت خب اگه میدونست نقطه تکین چیه که دیگه از تو نمیپرسید و دو تایی بهش خندیدیدم بعدها به دخترای هم کلاسیش گفته بوده که این دو تا من رو سر جلسه مسخره کردن و هر سری که میدیدیمش اینجوری بود (من چه میدونستم کسی که تقلب میخواد باید روی کاغذ باید تا جواب رو براش نوشت)
    Hey you...Don't tell me there is no hope at all

    Together we stand...Divided we fall








  2. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    نوشته ها
    Many
    آفرینش گستر
     

  3. #282
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    20-07-2011
    نوشته ها
    1,793
    مهندسی عمران
    عمران
    سپاس
    1,810
    2,548 سپاس در 443 پست
    امتياز:20619Array


    پیش فرض

    امروز بعد از 4 سال رفتم دانشگاهمون مدرکمو بگیرم.
    تمام اون خاطرات برام زنده شد. کارمندای دانشگاه، محوطه دانشگاه، جو . محیطش و ...
    یه زمانی تو محوطه دانشگاه که راه میرفتم با همه سلام علیک میکردم. امروز رفتم هیچکسو نمیشناختم.
    یه حس تلخِ شیرینی بود.
    یعنی وارد جاده دانشگاه که شدم خاطرات مثل یه فیلم داشت برام مرور میشد. انگار همین دیروز بود.
    چقدر خوشحال و سرحال بودیم.
    الان یکیمون زن گرفته یکی رفته خارج یکی سرش شلوغه و ...
    واقعاً یادش بخیر.
    من تو دوران دانشجوئیم خیلی لذت بردم.
    4 سالی که هیچ وقت فراموش نمیکنم.
    یک عمر هر دردی به من دادی، حس میکنم عین نیازم بود.

  4. #283
    کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت
    12-07-2013
    نوشته ها
    5
    سایر رشته ها
    سپاس
    0
    0 سپاس در 0 پست
    امتياز:38Array

    پیش فرض

    دوران دانشجویی
    دوران خالی شدن کم بودها سر آدم
    دوران کوچک شدن توسط آدم های..........
    دوران دویدن دونبال جزوه
    دوران گرفتن نمره امتحانی که استادش برگ رو تصحیح نمی کنه

  5. #284
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    07-04-2013
    نوشته ها
    5,313
    سایر رشته ها
    سپاس
    0
    8,034 سپاس در 2,381 پست
    امتياز:28470Array


    پیش فرض

    یادمه آخرین جلسه آزمایشگاه سنجش از دور بود
    استادمون هم که معرف حضور هستن بسیار بی خیال
    منم خیلی کم سر کلاسشون میرم تو آزمایشگاه جا خیلی کم بود واسه همین من رفتم عقب نشستم وگفتم اصلا نخواستم یاد بگیرم چیه اه
    دیدم دوستم اومد پیشم نشست کلی حرف زد همین که من خواستم حرف بزن ماستاده گفت خانم جلیلی شما که همش خوابید وکلاس رو نمیاد حداقل الان ساکت باشید
    خواستم یه چیزی بگم ريا،راستش فقط بخاطر نمره نگفتم


  6. #285
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    14-04-2010
    نوشته ها
    2,145
    مهندسی مکانیک
    جامدات
    سپاس
    1,876
    1,560 سپاس در 421 پست
    امتياز:11647Array

    پیش فرض

    یادش بخیر ترم های اول دانشگاه بود یاد نمیاد چه کارگاهی داشتیم بعدش تو دانشگاه ما کارگاهای مکانیک با آزمایشگاه شیمی تو یه راستا بود ماشاالله از صد درصد بروبچ های شیمی هم صد و بیست درصدشون دختر بودن که یه سره جمع می شدن جلو آزمایشگاهاشون ،واقعاً یادش بخیر ما سه تا دوست خیلی صمیمی بودیم که جا داره ازشون اسم ببرم وحید که باهام از دبیرستان دوست صمیمی بودیم و محمد رضای عزیز هم که همون ترم اول به من و وحید پیوست .....بگذریم آقا یه روز که کارگاه داشتیم من به وحید و محمد رضا گفتم بیاید ببینیم که کی خیلی میپره گفتن باشه معیارمون چی باشه ؟؟من گفتم بریم از روی این شمشادهای که رو بروی آزمایشگاه شیمی دانشگاه هست از رو اونا بپریم وحید چون قدش از من و محمد رضا کوچیک بود یه لحظه جا زد!بعد چون بدن سازی میرفت دید اگه نیاد براش افت داره.....گفت بریم یاالا........اومدن رفتیم از قضا چندتا دخترهای شیمی هم اونجا نشسته بودن اونا هم انقدر ما بلند بلند رفتیم اونجا صحبت کردیم که چجوری بپریم از نیتمون با خبر شده بودن و میخواستن ببینن ما جرات میکنیم از روشون(منظور به شمشادهاست) بپریم یا نه؟آخه خیلی بلند بودن بعدشم حدود یک متر عرض داشتن عرض داشتن.......آقا محمد رضا دید دخترها دارن نگاه میکنن جو گرفتتش گفت اول من میپرم .....عقب رفت عقب بعد از 10 متر دویدن وقتی به شمشادها رسید خیلی ترسید و نپرید دوبار تکرار کرد ولی نتونست دخترها هم هم صدا میگفتن ترسو ترسو ترسو.......آقا اون رفت کنار و وحید رفت عقب اومد بپره چون قدش از ما کوتاهتر بود آقا چشمتون روز بد نبینه پاهاش گیر کرد به شمشاد ها با مخ خرد زمینآقا دخترهای شیمی رو میگی ترکیدن از خنده انقدر خندیدن که وحید حرصش دراومده بود و میگفت باز میخوام بپرم حالا فکرش رو بکنین چنان زمین خرده بود سرش گیج میرفت ،من و محمد رضا زیر بغلهاش رو گرفته بودیم اونم لج کرده بود میگفت باید بپرم بلاخره به حرف ما گوش نکرد باز رفت عقب و اومد بپره باز پاهاش مثل اول گیر کرد و نقش بر زمین شد آقا باز دخترهای شیمی از بار اول بیشتر شروع کردن به خندیدن اونم با صدای بلند ،وحیدم حرصش دراومده بود به زمین و زمان فش میداد یادش بخیر چقدر خندیدیم

    آقا نوبت من شد به وحید هی میگفتم وحید جان آروم باش بزرگ میشی یادت میره من کلاً این شکلی بودم وقتی با وحید داشتم حرف میزدم وحیدم هی به من میگفت زر نزن زر نزن برو بینم خودت میتونی بپری ؟

    آقا ما هم رفتیم عقب قشنگ یادم با فاصله نیم بالاتر از اون شمشادها پریدم حدود 1یک ونیم متر بالا پریدم آقا دختر هورااااا کشیدن انگار المپیک بود وحید و محمد رضا وقتی دیدن من تونستم بپرم هی با خنده به من میگفت ماشاالله عجب اسبی خریدیم.....وای خدا اون روز ها چقدر خوش بودیم چقدر میخندیدیم...



    واقعاً یادشون بخیر.....الان سال به سال هم به زور همدیگرو میبینیم

    ما رفتیم و همه دوستان رو به خدا میسپارم


    باز هم باید در افق محو شد.....

    بدرود








  7. #286
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    07-04-2013
    نوشته ها
    5,313
    سایر رشته ها
    سپاس
    0
    8,034 سپاس در 2,381 پست
    امتياز:28470Array


    پیش فرض

    من قبل ترها وقتی میخواستم مثلا به یکی بگم این کارو انجام بده یا نه میگفتم آفرین
    مثلا میگفتم آفرین بیا بریم بیرون یا مثلا آفرین اذیت نکن
    وقتی اومدم خوابگاه دیدم هم اتاقیام هم همینو میگنبه جز یکیشون که شیرازی بود وهروقت ما میگفتیم این باتعجب نگاه میکرد
    یه روز همون با یکی دیگه از بچه های شیرازی که اومده بود تو اتاقمون شروع کرد حرف زدن بهش گفت اینا چرا اینطورین؟ ما برا تشویق بقیه میگیم آفرین اینا اگر یکی اذیتشون کنه هم میگن آفرین این کارو نکن
    بعدا به خودم گفت من اوایل فکر میکردم اسم یکیتون آفرینه که هیم میگین آفرین


  8. #287
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    07-04-2013
    نوشته ها
    5,313
    سایر رشته ها
    سپاس
    0
    8,034 سپاس در 2,381 پست
    امتياز:28470Array


    پیش فرض

    یه سرپرستی داریم جدیدا اومده خیلی هم با ما فاصله سنی نداره وخیلی هم باحاله
    یه بار داشت حضور وغیاب میکرد اومد در اتاق ما وکلی احوالپرسی کرد واینا ما هم گفتیم عجب چیه قضیه؟ ( هرچند قبل تر تو یه موسسه با هم آشنا شده بودیم)
    چند دقیقه بعد از اینکه رفت،یه دختری اومد در اتاقمون گفت اون خانمه گفت اینو بدم به راضیه جلیلی که بقیه حضور وغیاب ها رو انجام بده دو طبقه هم مونده
    اتفاقا دختر خاله من هم اتاقش طبقه دوم بود
    من یه دوتا اتاق رو حضور وغیاب کردم تا رسیدم اونجا وقتی رفتم،دیگه حرفمون گل انداخت ویادم رفت بقیه اتاقا رو برم ساعت 12 هم میبایست لیست رو تحویل میدادم
    (فکر کنم 10 دقیقه یا از 12 گذشته بود یا10 دقیقه مونده بود به 12
    گفتم خدایا این دو طبقه رو چطور حضور غیاب کنم آخه بیشتر بچه ها هم خوابیده بودن ونمیشد بیدارشون کرد
    منم تو هر لاینی میرفتم و میدیدم یکی بیداره ،آمار کل اتاقا رو ازش میگرفتم حالا چه جری؟
    مثلا یکی رو تو آشپزخونه میدیدم(ماشاالله همه هم منو میشناسن بس که آرومم)میگفتم فلانی اتاق 24 همه هستن میگفت نمدونم بعد اسم ها رو جلوش میخوندم میگفتم اینو امشب دیدی؟ اگر میگفت آره،حضوریشو میزدم
    همینکه تموم شد،دیدم خانمه اومد دنبال لیست گفت ببخشید یه کار پیش اومده بود انجام دادی؟ گفتم بعلهههههههههههه همه رو انجام دادم
    بنده خدا شیش ساعت داشت تشکر میکرد


  9. #288
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    07-04-2013
    نوشته ها
    5,313
    سایر رشته ها
    سپاس
    0
    8,034 سپاس در 2,381 پست
    امتياز:28470Array


    پیش فرض

    یادمه ترم دو بودیم وازون جو گیرها
    تا دانشگاه یه برنامه میذاشت،ما هم میرفتیم
    یه بار برنامه گذاشتن برا خونه سالمندان
    بچه ها که برگشتن همه اینجوری بودن
    من اولش اینجوری بودم بعد زنگ زدم به مامانم وبعدش اینجوری شدماما وقتی برگشتم اینجوری بودم چون دلم نمیخواست بچه ها بیشتر ناراحت بشن
    آخر شب بود اومدم تو حیاط دیدم یکی از هم کلاسیام تو حیاط نشسته بود وداشت با لپ تاپش ور میرفت
    تا منو دید گفت راضیههههههههههههه دیدیییییییییی؟؟؟؟؟؟ وای خدا دلم خیلی سوخت اومد طرفم که ابراز احساسات کنه که یهو من با یه حرکت خبیثانه،یه بطری از پشت سرم در اوردم و کلی اب ریختم بهش
    بعد وانم شروع کرد به گفتن بووووووووووووق گفت تلافی میکنم
    منم زودی دویدم تو اتاق یکی از دوستام اونم اومد دنبالم مثلا خواست خیسم کنه گفتم بیای جلو تمام وسایل بچه ها خیس میشه جرات داری بیا
    ساعت دیگه از12گذشته بود وما همچنان داشتیم کل کل میکردیم
    یهو سرپرست اومد اینجوری بود فامیلی سرپرستمون شوریه
    دوستم گفت خانم شوری این جلیلی خوابگاه رو ریخته به هم آخه همه بچه ها از سروصدای من اومده بودن در اتاق دوستم که من اونجا پناه گرفته بودم
    خانم شوری گفت راضیه بیا برو بیرونمگه تو مال خوابگاه دیگه ای نیستی؟ برو بیرون ببینم
    گفتم اون میخواد خیسم کنه وشروع کردم لوس بازی
    اینم خوشش اومد گفت بیا خودم ردت میکنم (انگار میخواست از مرز ردم کنه)دختره با یه بطری آب دم در بود
    نمیدونم خانم شوری چه جوری پیچوندش وبلافاصله منو در پناه خودش گرفت وبردم بیرون
    فرداش اومد پیش دختر خالم شکایت گفت جلو اینو بگیر یه ملت رو بهم میریزه با شیطونیاش
    به نظرتون دختر خالم چی گفت؟
    گفت خانم شوری بزرگ میشه

    1 سپاس sanasolo

  10. #289
    کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت
    20-08-2013
    نوشته ها
    1
    مهندسی برق
    سپاس
    0
    0 سپاس در 0 پست
    امتياز:18Array

    پیش فرض

    سلام ترم پیش که خیر سرمون مثلا ترم اخر بودیم خودشم از نوع نهمش
    یه امتحان داشتیم که اگه اونو میدادیم لیسانسو میگرفتیم.امتحان اخرمون بود.
    یه بار تصمیم گرفتیم جزوه رو تا اخر بخونیم بریم امتحان.من و دوستم هردومون در حد بیست
    خوندیم.یه روز مونده به امتحان دوستم بهم زنگ زد پرسید امتحان ساعت جنده؟
    گفتم ساعت پنج.فرداش که که ساعت چهار رفتیم امتحان دیدیم
    امتحان ساعت دو بود.و اینگونه شد که ما حذف شدیم.
    و هنوز به دنبال لیسانسیم.

  11. #290
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    28-04-2013
    نوشته ها
    372
    مهندسی مکانیک
    مادر
    سپاس
    6
    42 سپاس در 23 پست
    امتياز:1891Array

    پیش فرض

    همین ترمی که گذشت یک روز امتحان میان ترم ریاضی‌ داشتیم


    استاد گفت بد از کلاس بشینید امتحانتونو بدید

    بچه‌ها هم گفتند که نه ما خسته‌ایم و ربع ساعت استراحت بده

    استاد بیچاره هم استراحت داد و تو اون ربع ساعت بچه‌ها به توافق نظر رسیدند که امتحان ندیم



    ۲ تا از خر خون‌های کلاس که میخواستن امتحان بدن رو زوری کردییم تو ماشین و جایی‌ بسیار دور پیادشون کردیم و خودمون رفتیم پارک



    جاتون خالی قلیون و ورق زدییمو رفتیم خونه



    روز بعد که کلاس داشتیم یکی‌ از کلاس بغلی‌ها که اتفاقا همونروز هم بغل کلاس ما کلاس داشتن دیدمون و گفت استادتون واسه هر نفر ۴ تا ورقه ۲ رو آورده بود بد همه‌رو یک جا انداخت سطل‌ زباله



    استاد تشریف آورد با توپی‌ پر که چرا نبودین و بهتون نمره نمیدمو اینا



    روز آخر کلاس بردیمش هواپیمای مدلی‌ که ساخته بودیم رو نشونش دادیم و وقتی‌ گفتیم طرح بدنش جدید و از خودمونه یکم نرمش کردیم و آ اون لحظه من ازش خواستم که میان تره خوب بهمون بده





    استاد هم از ۶ به هممون میان‌ترم ۵ داد



    و این بود ماجرای ما و استاد ریاضی‌2 ۲
    گرگ در چنگ اجل چون میش است

    ایها الناس!اجل در پیش است

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آموزش: قوانین مربوط به روابط عاشقانه و زناشویی
    توسط peyman sadeghian در انجمن ازدواج و مسائل زناشویی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 20-09-2011, 01:39
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 17-09-2011, 10:27
  3. آموزش: آشنایی با گیاهان دارویی (تعریف کلی از گیاهان دارویی)
    توسط morvaridtalaee در انجمن گیاهان دارویی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 20-06-2011, 01:54
  4. نوشتن جادویی
    توسط هـــاله در انجمن مسابقات، سرگرمی ها و مباحث متفرقه
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 02-02-2011, 19:52

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •