خاطرات دانشجویی
تبلیغات
آفرینش

تهران سازان

جملات کاربران:
برخی از محصولات فروشگاه نواندیشان بهترین مدیر، مسئول و کاربر انجمن در مردادماه
خاطرات دانشجوییطرح توجیهی کویرنوردی یزد خاطرات دانشجویینقشه کد کامل تهران به صورت قطعه بندی شده خاطرات دانشجوییمجموعه کامل آموزش Solidworks خاطرات دانشجویی خاطرات دانشجویی
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 1 تهران خاطرات دانشجویینقشه کد نقشه gis منطقه 15 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 17 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 2 تهران خاطرات دانشجویینقشه GIS کل تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 6 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 3 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 11 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 12 تهران sam arch آرتاش

جديد ترين اطلاعیه های انجمن نواندیشان و اخبار همایش ها و مطالب علمی را از این پس در کانال تلگرام نواندیشان دنبال کنيد

درخواست و دانلود مقالات علمي رايگان | فهرست آموزش های گروه انقلاب آموزشی | مسابقات تالارها | ترجمه مقالات تخصصی با قیمت دانشجویی
صفحه 5 از 31 نخستنخست 1234567891525 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 302

موضوع: خاطرات دانشجویی

  1. #41
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    27-08-2009
    نوشته ها
    33,049
    مهندسی شهرسازی
    برنامه ریزی شهری
    امتياز طلايي
    134
    سپاس
    18,759
    28,308 سپاس در 9,300 پست
    امتياز:117270Array


    پیش فرض

    خوب قبلاً گفته بودم یه گزارش تصویری از اتاق خوابگاهمون تو سال دوم میذارم. خوب یه سری عکسا که وضعیت داغون تری داره رو ایشالا بعداً نشون میدم.

    خوب اول عکس پنکه. این پنکه که می بینید کار نمیکرد و بچه ها سلیقه خرج دادن و بهش فرم دادن:




    خوب یه چند روز بود تو اتاقمون موش بود ما هم از پنکه واسه جا کفشیمون استفاده کردیم تا کفشا لونه موشه نشه:



    بعد عید پنکه نو بهمون دادن. ما هم مثل پنکه ندیده ها وقتی روشنش کردیم تا 2،3 ماه که اونجا بودیم اصلاً خاموشش نکردیم. روز آخر که ابوذر آخرین نفر بود و میخواست اتاق رو تحویل بده هرکاری میکرد پنکه خاموش نمیشد مثل اینکه دیگه عادت کرده بود روشن بمونه. آخرش یارو واسه نگه داشتنش با دست جلوشو گرفت

    اینم که وضعیت موکت که تو خاطره قبلی ماجراشو تعریف کردم. و صندلی هم از سالن مطالعه پیچونده بودیم به همت یکی از بچه ها به این وضع در اومدش



    اشتباه نکنید عکس زیر یه کتریه. این کتری انقدر تو پنکه روشن (همونی که دیگه خاموش نشد) پرت شده بود که به این وضع افتادش. البته هنوزم به عنوان کتری استفاده میشد




    این عکس آخرم یه عکس از روز قبل از امتحانه. البته انصافاً شرایط خوبی رو داره. اون شرایط بحرانی و بد رو روم نشد فعلاً بذارم
    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]/|\[میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]/|\ [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ] /|\ [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]

    پسورد تمامی فایل هایی که پسوردشون ذکر نشده=www.noandishaan.com

    با قضاوت کردن از روی اطلاعات ناقص، مدیون وجدانمون نباشیم.


    ترس از شکست خودش باعث شکست میشه و نتیجه اون چیزی نیست جز گفتن ای کاش ...

    29 [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ])
    1 سپاس setare.blue

  2. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    سن
    2010
    نوشته ها
    Many
    آفرینش گستر
     

  3. #42
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    31-08-2009
    نوشته ها
    1,518
    مهندسی فضای سبز
    ....
    امتياز طلايي
    10
    سپاس
    53
    189 سپاس در 78 پست
    امتياز:11045Array

    پیش فرض

    خیلی جالب بود
    به خصوص این

    بعد عید پنکه نو بهمون دادن. ما هم مثل پنکه ندیده ها وقتی روشنش کردیم تا 2،3 ماه که اونجا بودیم اصلاً خاموشش نکردیم. روز آخر که ابوذر آخرین نفر بود و میخواست اتاق رو تحویل بده هرکاری میکرد پنکه خاموش نمیشد مثل اینکه دیگه عادت کرده بود روشن بمونه. آخرش یارو واسه نگه داشتنش با دست جلوشو گرفت
    من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت خواری پی شبنم نمی گردم


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    1 سپاس VINA

  4. #43
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    12-04-2010
    نوشته ها
    1,152
    مهندسی شهرسازی
    برنامه ریزی شهری
    امتياز طلايي
    22
    سپاس
    139
    168 سپاس در 78 پست
    امتياز:6609Array

    پیش فرض

    قوانینی که توی اکثر خوابگاه ها صادق بود

    1. هیچ وقت نباید به دمپایی دل ببندی چون بیشترین مدتی که یک دمپایی جلوی یک اتاق می مونه ماکزیمم با اغراق 1 هفته می باشد
    2. ساعات خواب در خواب گاه حداقل 1 بامداد می باشد در غیر این صورت مشخص می شود که بسیار پاستوریزه اید
    3. قانون بقای تعداد دمپایی در کل خوابگاه صادقه (یعنی در کل از تعداد دمپایی های خوابگاه کاسته نمی شود فقط از اتاقی به اتاق دیگر منتقل می گردد)
    4. در هر اتاقی از خوابگاه همیشه و تنها با چایی از شما پذیرایی می گردد
    5. از اتاق پسران هیچ انتظار تمیزی و نظم نداشته باشید
    6. قلیان در اکثر موارد از ملزومات اتاق است لا اقل هر چهار اتاق دارای یک قلیان می باشدکه این یک قلیان هر چهار اتاق را ساپورت می کند
    7. .......

    .............
    من ترسیم کردن را به حرف زدن ترجیح می دهم ، زیرا ترسیم کردن سریعتر است و مجال کمتری برای دروغ گفتن باقی می گذارد.لوکوربوزیه

    کچیلیک
    (1)


    1 سپاس setare.blue

  5. #44
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    31-08-2009
    نوشته ها
    1,518
    مهندسی فضای سبز
    ....
    امتياز طلايي
    10
    سپاس
    53
    189 سپاس در 78 پست
    امتياز:11045Array

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط hamid_hisystem نمایش پست ها
    قوانینی که توی اکثر خوابگاه ها صادق بود

    1. هیچ وقت نباید به دمپایی دل ببندی چون بیشترین مدتی که یک دمپایی جلوی یک اتاق می مونه ماکزیمم با اغراق 1 هفته می باشد
    2. ساعات خواب در خواب گاه حداقل 1 بامداد می باشد در غیر این صورت مشخص می شود که بسیار پاستوریزه اید
    3. قانون بقای تعداد دمپایی در کل خوابگاه صادقه (یعنی در کل از تعداد دمپایی های خوابگاه کاسته نمی شود فقط از اتاقی به اتاق دیگر منتقل می گردد)
    4. در هر اتاقی از خوابگاه همیشه و تنها با چایی از شما پذیرایی می گردد
    5. از اتاق پسران هیچ انتظار تمیزی و نظم نداشته باشید
    6. قلیان در اکثر موارد از ملزومات اتاق است لا اقل هر چهار اتاق دارای یک قلیان می باشدکه این یک قلیان هر چهار اتاق را ساپورت می کند
    7. .......

    .............
    ایول
    بقیه قوانینم بگید خوبه آدم یاد خاطراتش می افته کیف داره
    این قانون دمپایی که دیگه ردخور نداره من یه سری بعد از 2ماه دمپاییامو سه طبقه بالای واحد خودمون تو جا کفشیه نا آشناترین افراد خوابگاه دیدم حوصله نداشتم برشدارم فرداش که رفتم سراغش مثل اینکه دمپاییم نقل مکان کرده بود از اونجا ...!بعد از اونم دیگه روی مبارک دمپاییم دیده نشد(عوضش تا آخرین روزی که تو خوابگاه بودم کلی دمپایی خوشگل و متنوع پام کردم).
    من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت خواری پی شبنم نمی گردم


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    1 سپاس VINA

  6. #45
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    28-05-2010
    نوشته ها
    1,322
    سایر رشته ها
    سپاس
    0
    14 سپاس در 7 پست
    امتياز:3332Array

    پیش فرض

    منم یه خاطره بگم:

    یه روز کنار ایستگاه سرویس های دانشگاه واستاده بودم و به دوردست ها خیره شده بودم. یکی از همکلاسی های دختر اومد و از هم چند تا سوال پرسیدیم، در مورد درس امروز و کتابای اساتید و اینا. مشغول بحث های دانشگاهی بودیم که دیدم یک عدد مامور نیروی انتظامی پشت سرم واستاده. ازم سریع پرسید شما نیسبتتون یا این خانوم چیه؟
    گفتم: "همکلاسیمه، داشتم سوالای درسی ازش میپرسیدم"
    گفت:" همکیلاسی هم مگه شد نیسبت؟"
    گفتم:"سوال پرسیدن از همکلاسی که عیب نیست!!!"
    گفت:" آدام وقتی میخواد از همکیلاسیشم حتی سوال کنه باید قبلیش با پیدر و مادریش صوحبت کنه و اونا هم بیان و با خونواده ی دوختره حرف بیزنن بعد!!!!!!"
    من کلی تعجب کرده بودم از خنگی این بابا!
    گفتم:" همکلاسییییههه، آدم تو دانشگاه با کلی از همکلاسیاش حرف میزنه یا سوال میپرسه"
    گفت:" تو که اینجا داری ازش سوال میپرسی، تو دانیشگاه باهم چیکارااا میکنین دیگه"
    وای خدا باورم نمیشد که انقدر یه مامور پلیس گلابی و پخمه باشه.
    دیدم این یارو اصلا مخ نداره و ازون متعصب های وحشتناکه.
    گفت:" تو دانیشجویی، من نمیخوام بیبرمت کلانتری واست پرونده تشکیل شه و آینده ات خراب شه، بار آخرت باشه ها"
    بعدشم رفت. و انگار خیلی عقده تو دلش بود و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت:" اصلا تو برو اونطرف واستا پیش بقیه پسرا، اینجا نایست!!!"
    منم رفتم و جناب پلیس تا لحظه ی اومدن سرویس چشم ازم بر نداشت تا خیالش راحت شه یه موقع من با همکلاسیم حرف نمیزنم!!!


  7. #46
    کاربر ممتاز

    تاریخ عضویت
    25-05-2010
    نوشته ها
    8,408
    مهندسی مکانیک
    حرارت و سیالات
    امتياز طلايي
    18
    سپاس
    128
    663 سپاس در 333 پست
    امتياز:43580Array


    پیش فرض

    خاطره مربوط میشه به 19 سالگیم
    الن 23.5 سالمه

    7.5 صبح بود داشتم می رفتم طرف دانشگاه . هوا خیلی سرد بود و خیابون هم خلوت... همین طور که داشتم می رفتم یه دفعه دیدم یه سگ انداخته دنبال یه دختر بچه دبستانی. راستش رو بخواید خیلی ترسیدم. دختره داشت فریاد می زد و می دوید و سگ هم مثل خر ! دنبالش می کرد. تا اینکه یه نفر اومد و سگ رو فراری داد.دختره داشت می مرد. مدرسشون سر راه من بود .میخواستم بهش بگم بیا تا ببرمت دم مدرست که یه دفعه دیدم سگ داره میاد طرف من. حتماً تا حالا این مثل رو شنیدید که میگن مو به تن آدم سیخ میشه.... من تا اون موقع فکر میکردم این فقط یه مثله...در اون لحظه دیگه هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم...کم مونده بود قلبم از حرکت وایسه..سرم گیج می رفت..تمام موی تنم سیخ شده بود..اصلاً بدنم بی حس شده بود... یه سنگ برداشتم دیدم یه کم ترسید ..من میخواستم بدوم که یه دفه دیدم دوباره داره میاد..دستم رو تکون دادم که فکر کنه میخوام سنگ بندازم ، دیدم فرار کرد...یه چند متر رو دویوم دیدم امنیت برقرار شده تا چند دقیقه(حدوداً نیم ساعت) من حالم عادی نبود هنوز پاهام می لرزید...بدبخت اون دختره..اصلاً از یادم رفته بود..منو باش من خودم اینطوریم بعد میخوام به اون دختره که شاید 8- 9 سال از من کوچیک تر بود کمک کنم..فکر کنم خودش راحتتر رفت مدرسشون ..چون اگه من میخواستم ببرمش شاید خون من هم میافتاد گردنش..شانس آورد!!!؟؟؟19 سالشه چرا باید از یه سگ بترسه..؟ ولی اگه شما جای من بودید که یه سگ با اون لب و لوچه وحشتناک و دندانهای سگی! و تیز در 2-3 متریتون به شما پارس بکنه می فهمید من چه حسی داشتم.....
    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ][میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ][میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]

    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]
    2 سپاس setare.blue,VINA

  8. #47
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    26-05-2010
    نوشته ها
    2,710
    سایر رشته ها
    امتياز طلايي
    15
    سپاس
    0
    97 سپاس در 54 پست
    امتياز:15057Array

    پیش فرض

    من ترم اخر خوابگاه کوی دانشگاه بودم.........اون ساختمونی که ما بودیم الان شده دخترونه.....معروف بود به خوابگاه کاشونیا.....فقط 4 واحد عمومی داشتم و پایان نامه.........استاد راهنمام مسیحی بود.......خیلی مرد باسوادی بود و واقعا وقت میذاشت......یه ترم تمام کار کردم......چون استادم به این شرط قبول کرده بود که این پایان نامه رو بردارم..........که در حدی باشه که بعدها بعنوان مرجع برای دانشجوهای دیگه استفاده بشه.........شبها تا ساعت 4 و 5 صبح مطالعه میکردمو مینوشتم........صبحها تا ساعت 11 خواب بودم بعدش یه نهار و بعضی روزای هفته هم میرفتم پیش استادم اقای ایشخان شمعون پور
    همیشه شبا هر یه ساعت یه ساعت ونیم که تو سالن مطالعه بودم میومدم بیرون روی اون تپه روبروی برج میلاد مینشستم یه سیگار میکشیدم..........و یه 10 دقیقه ای به شب تهران خیره میشدم.........چه فکرایی که از سرم نمیگذشت.........و چه امیدایی که تو دلم زنده نمیشد..........اون شبها از بهترین خاطرات دوران دانشجوییمه............و اون پایان نامه برام خیلی عزیز شد و گل کرد..........
    2 سپاس setare.blue,VINA

  9. #48
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    10-01-2010
    نوشته ها
    755
    مهندسی کامپیوتر
    سپاس
    0
    7 سپاس در 7 پست
    امتياز:2291Array

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط eng.esmail نمایش پست ها
    خاطره مربوط میشه به 19 سالگیم
    الن 23.5 سالمه

    7.5 صبح بود داشتم می رفتم طرف دانشگاه . هوا خیلی سرد بود و خیابون هم خلوت... همین طور که داشتم می رفتم یه دفعه دیدم یه سگ انداخته دنبال یه دختر بچه دبستانی. راستش رو بخواید خیلی ترسیدم. دختره داشت فریاد می زد و می دوید و سگ هم مثل خر ! دنبالش می کرد. تا اینکه یه نفر اومد و سگ رو فراری داد.دختره داشت می مرد. مدرسشون سر راه من بود .میخواستم بهش بگم بیا تا ببرمت دم مدرست که یه دفعه دیدم سگ داره میاد طرف من. حتماً تا حالا این مثل رو شنیدید که میگن مو به تن آدم سیخ میشه.... من تا اون موقع فکر میکردم این فقط یه مثله...در اون لحظه دیگه هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم...کم مونده بود قلبم از حرکت وایسه..سرم گیج می رفت..تمام موی تنم سیخ شده بود..اصلاً بدنم بی حس شده بود... یه سنگ برداشتم دیدم یه کم ترسید ..من میخواستم بدوم که یه دفه دیدم دوباره داره میاد..دستم رو تکون دادم که فکر کنه میخوام سنگ بندازم ، دیدم فرار کرد...یه چند متر رو دویوم دیدم امنیت برقرار شده تا چند دقیقه(حدوداً نیم ساعت) من حالم عادی نبود هنوز پاهام می لرزید...بدبخت اون دختره..اصلاً از یادم رفته بود..منو باش من خودم اینطوریم بعد میخوام به اون دختره که شاید 8- 9 سال از من کوچیک تر بود کمک کنم..فکر کنم خودش راحتتر رفت مدرسشون ..چون اگه من میخواستم ببرمش شاید خون من هم میافتاد گردنش..شانس آورد!!!؟؟؟19 سالشه چرا باید از یه سگ بترسه..؟ ولی اگه شما جای من بودید که یه سگ با اون لب و لوچه وحشتناک و دندانهای سگی! و تیز در 2-3 متریتون به شما پارس بکنه می فهمید من چه حسی داشتم.....
    واییییییی نه خیلی یییی ترس داره .

    ما تو خوابگاه داشتیم ( یه دونه واسه محافظ و اینا ) بعد تولید مثل کرد شدن یه عالمه
    ولی یاد گرفتیم فرار نکنیم اگه همونجا وایستیم خودش در میره ( امیدوارم ) :دی
    ولی تو موقعیت نمیشه فرار نکرد .

    دو تا از دوستام ظرف غذا دستشون بود که یهو سگ می بینن یکی از دوستام که هیچی دستش نبود میزنه زیر دست اون یکی دوستم که بشقاب و اینا دستش بود که دو تایی فرار کنن ( ما هنوز واسمون علامت سواله که چرا این ظرف های این یکی رو انداخت زمین ؟؟ )
    من به سه چیز معتقدم :
    اول خودم ،
    دوم هیچ چیز ،

    1 سپاس setare.blue

  10. #49
    کاربر فعال

    تاریخ عضویت
    09-06-2010
    نوشته ها
    3,244
    مهندسی It
    سپاس
    269
    561 سپاس در 170 پست
    امتياز:15044Array

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط Secret نمایش پست ها
    ترم سوم که بودم یه درس فضایی با یه استاد مالیخولیایی داشتیم که متسفانه حرف ادمیزاد حالیش نمیشد...
    خیلیم سخت گیر بود و روی تاخیر و غیبت شدیدا حساس(کلاسشم 8صبح بود از بدشانسی)

    تقریبا آخرای ترم بود که من حال خوشی نداشتم تا دانشگاهم رفتم ولی هرچی فکر کردم دیدم حوصله تحمل کردن این آدمو ندارم این شد که تا استاد رفت تو کلاس منم همون بیرون چندتا صندلی بود نشستم واسه خودم خوش بودم...

    یکم گذشت دیدم یکی از بچه ها اومد از دور یه نگا به من کرد بعد با خوشحالی راشو گرفت رفت و این حالت هی تکرار شد
    دیگه آخرش به خودم شک کرده بودم تا اینکه یکی دیگه از بچه ها اومد گفت چه خوب که کلاس تشکیل نشده اصلا حوصلشو نداشتم
    تازه دوزاریم افتاد

    نگوو حرکی منو بیرون کلاس میدید فکر میکرد استاد نیومده و کلاس تشکیل نشده
    اون روز کلاس 30نفری با 8نفر تشکیل شد استاده هم دیگه نمیگم بعدا چه حالی از همه گرفت(30 نفری که فکر کنم بنده های خدا همشون تا دانشگاه اومدن و گول خوردن برگشتن)
    اینو قبلا هم گفته بودی
    همیشه نمی شود زد به بی خیالی و گفت ...
    تنها امده ام ....تنها میروم
    یک وقتهایی
    حتی برای ساعت یا دقیقه ای
    کم می آوری
    دل وا مانده ات یک نفر را میخواهد .

  11. #50
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    31-08-2009
    نوشته ها
    1,518
    مهندسی فضای سبز
    ....
    امتياز طلايي
    10
    سپاس
    53
    189 سپاس در 78 پست
    امتياز:11045Array

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط تینا نمایش پست ها
    اینو قبلا هم گفته بودی

    مرسی سوتیمو گرفتی عزیزم
    من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت خواری پی شبنم نمی گردم


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]


    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]



صفحه 5 از 31 نخستنخست 1234567891525 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آموزش: قوانین مربوط به روابط عاشقانه و زناشویی
    توسط peyman sadeghian در انجمن ازدواج و مسائل زناشویی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 20-09-2011, 01:39
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 17-09-2011, 10:27
  3. آموزش: آشنایی با گیاهان دارویی (تعریف کلی از گیاهان دارویی)
    توسط morvaridtalaee در انجمن گیاهان دارویی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 20-06-2011, 01:54
  4. نوشتن جادویی
    توسط هـــاله در انجمن مسابقات، سرگرمی ها و مباحث متفرقه
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 02-02-2011, 19:52

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •