خاطرات دانشجویی
تبلیغات
آفرینش

تهران سازان

جملات کاربران:
برخی از محصولات فروشگاه نواندیشان بهترین مدیر، مسئول و کاربر انجمن در مردادماه
خاطرات دانشجوییطرح توجیهی کویرنوردی یزد خاطرات دانشجویینقشه کد کامل تهران به صورت قطعه بندی شده خاطرات دانشجوییمجموعه کامل آموزش Solidworks خاطرات دانشجویی خاطرات دانشجویی
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 1 تهران خاطرات دانشجویینقشه کد نقشه gis منطقه 15 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 17 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 2 تهران خاطرات دانشجویینقشه GIS کل تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 6 تهران
خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 3 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 11 تهران خاطرات دانشجویینقشه gis منطقه 12 تهران sam arch آرتاش

جديد ترين اطلاعیه های انجمن نواندیشان و اخبار همایش ها و مطالب علمی را از این پس در کانال تلگرام نواندیشان دنبال کنيد

درخواست و دانلود مقالات علمي رايگان | فهرست آموزش های گروه انقلاب آموزشی | مسابقات تالارها | ترجمه مقالات تخصصی با قیمت دانشجویی
صفحه 7 از 31 نخستنخست ... 345678910111727 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 302

موضوع: خاطرات دانشجویی

  1. #61
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    30-05-2010
    نوشته ها
    103
    مهندسی شیمی
    سپاس
    0
    2 سپاس در 2 پست
    امتياز:386Array

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط Anooshe نمایش پست ها
    اومدم یه خاطره از این مدت که نبودم بگم که یه جورایی تلفیقی با سوتیه
    چند روز پیش استادمون آنتراک داده بود منم بیرونه در وایساده بودم منتظر دوستم بیاد پخش کنم بترسه کلی هم با همه دوستای دیگم هماهنگ کرده بودم که ضایع نکنن
    نگو رو دست خوردم دوستم استادو قبل خودش به بیرون اومدن از کلاس دعوت کرد یکی دیگه از بچه ها هم که با اون هماهنگ بود اشاره کرد که دوستم داره میاد منم یهو پریدم جلو در گفتم پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

    با قیافه وحشت زده استادم روبرو شدم
    بعدم خنده ی دوستام
    اصلا به روی خودم نیاوردم:44:
    بعدم سرمو انداختم پایین مثل بچه های خوب معذرت خواهی کردم و بعد از اون دوستان همگی در حال فرار از دسته من بودن
    استادم هنوز میبینتم خندش میگیره
    نقل قول نوشته اصلی توسط Harry Potter نمایش پست ها
    ما یه استاد داشتیم به نام : دکتر حسن احمدی
    یه بار من باهاش سر کلاس بحثم شد ، ولم نمی کردم.(ابوذر و محمد میدونن من تو بحث کردن چقدر گیر میدم!) بعد این بنده خدا یه چیزی گفت، منم اومدم ضایعش کنم برگشتم گفتم : استاد، چه حسن کچل چه کچل حسن! بعد یه دفعه متوجه شدم هم حسنه هم کچله! بچه ها همه زدند زیر خنده، استادم هم به رو خودش نیوورد و درسو ادامه داد و آبرو ما رفت!

    وای خدا این دوتا کووووولاک بووددد!!!

    منم کلی خاطره دارم دوران دانشجویی!! ولی خب خوابگاهی نبوده بیشتر با بچه ها بوده!! حالا واستون تعریف میکنم!!!

    نقل قول نوشته اصلی توسط mahnaz.d نمایش پست ها
    یه بار سرویس دخترا پر بود ....فقط منو مونا دوستم مونده بودیم.... راننده سرویسمونم گفت برید تو سرویس پسرا!!!
    ما هم دیدیم چاره ای نداریم رفتیم.
    وستای راه فهمیدم مقنعوم بر عکس سرم کردم پسرام که آخر سوتی گرفتنن در این موارد.
    به سرعت مقنعمو پشت رو رو کردم... بعد گفتم مونا...مقنعمو پشت و رو کردم تابلو نشد که؟
    با ضدای بلند گفت: شوخی نکن... مقنعتو برعکس سرت کرده بودی!!!!!!!!!!!!!!!!!
    همه ی سرویس فهمیدن! و در حال انفجار بودن!

    مهناز این مال تو هم خیلی خفن بوود کلی خندیدم!!!


  2. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    نوشته ها
    Many
    آفرینش گستر
     

  3. #62
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    30-05-2010
    نوشته ها
    103
    مهندسی شیمی
    سپاس
    0
    2 سپاس در 2 پست
    امتياز:386Array

    پیش فرض

    در مورد حسن گفتین منم بگم!!
    ما یه دوستی داشتیم اسمش حسن بودد، بعد اذیتش میکردیم میگفتیم زنگ میزنیم خونتون میگیم ننه حسن ، حسن هسن؟؟؟

    خلاصه یه بار بش کار داشتم زنگ زدم خونشون، مامانش گوشی برداش منم یهو حواسم نبود گفتم ننه حسن حسن.... دیگه بقیشو نگفتم از خجالت گوشیو قطع کردم!!!

    1 سپاس setare.blue

  4. #63
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    30-05-2010
    نوشته ها
    103
    مهندسی شیمی
    سپاس
    0
    2 سپاس در 2 پست
    امتياز:386Array

    پیش فرض

    یه سری پارسال رفته بودیم شمال!! منم که همش در حال مسخره بازی و تکه انداختن!!! آقا اون مدت تازه تکه کلامه ما شده بود حاجی(البته هنوزم هس! ) خلاصه آهنگ سفرمون هم شده بود آهنگ گروه tm که اسمش جوگیر هست، نمیدونم شنیدین یا نه، یه جاش میگه "خانم بزن بریم درکه آخه اونجا هوا خنکه!!" بعد ما روز اول یه ویلا جنگلی گرفتیم تازه ساز بود کولر نداش خیلی هم گرم بودد، منم گرمایی هی میگفتم وای گرمه وای گرمه خلاصه روز دوم یه ویلا دیگه داشتیم رفتیم توش کولر گازی داشت، آقا رفتیم تو کولر روشن بود هوا خنکککک!!! منم یهو گفتم " حاجی اینجا هوا خنکه" به همون لحنه آهنگه!! رفیقای مارو میگی، ترکیدن از خنده، تا نیم ساعت میخندیدیم!!! خلاصه اینم شد تکه کلامه ما تو مسافرت!!! تا آخرش هی آهنگه رو گوش میدادیم به اونجاش که میرسیدیم همه میگفتن حاجی اینجا هوا خنکه!!!

    1 سپاس setare.blue

  5. #64
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    18-01-2010
    نوشته ها
    1,817
    مهندسی مواد و متالورژی
    سرامیک
    امتياز طلايي
    15
    سپاس
    13
    34 سپاس در 25 پست
    امتياز:6476Array

    پیش فرض

    خاطره ای که میخوام تعریف کنم از استادیه که باهاش استاتیک و مقاومت مصالح داشتم

    این استاد مدیر گروه بچه های پترو شیمیه و این خاطره رو از کلاس مکانیک سیالاتش که دوستامون بودن تعریف میکنم

    تعداد کل دانشجوهای این استاد 14 نفر بودن

    خلاصه روز امتحان میان ترم فرا میرسه و بچه ها یکی پس از دیگری وارد کلاس میشن و امتحان استارت میخوره

    جلسه امتحان بدون هیچ دانشجوی غایبی برگزار میشه میگذره و بعد از 2 هفته استاد میاد
    سر کلاس که نمره ها رو اعلام کنه

    به بچه ها میگه ,کلاستون چند نفرس؟ بچه میگن 14 تا

    میگه عجیبه ولی من 15 تا برگه داشتم که تصحیح کنم و اونی که نمره کامل رو گرفته برگش اسم نداره

    خلاصه استاد گرامی اسم همه دانشجوها رو میخونه و نمره ها رو اعلام میکنه میرسه به اون برگه ای که نام نداره و نمره کامل گرفته

    بعد از 1 ساعت فکر کردن استاد میفهمه که این همون جواب سوالا بوده که خودش نوشته بوده واسه تصحیح اوراق


    بنده خدا تو دانشگاه به القاب زیادی معروف شد
    ویرایش توسط rahele_s : 02-09-2010 در ساعت 23:39



    1 سپاس setare.blue

  6. #65
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    30-05-2010
    نوشته ها
    103
    مهندسی شیمی
    سپاس
    0
    2 سپاس در 2 پست
    امتياز:386Array

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط rahele_s نمایش پست ها
    خاطره ای که میخوام تعریف کنم از استادیه که باهاش استاتیک و مقاومت مصالح داشتم

    این استاد مدیر گروه بچه های پترو شیمیه و این خاطره رو از کلاس مکانیک سیالاتش که دوستامون بودن تعریف میکنم

    تعداد کل دانشجوهای این استاد 14 نفر بودن

    خلاصه روز امتحان میان ترم فرا میرسه و بچه ها یکی پس از دیگری وارد کلاس میشن و امتحان استارت میخوره

    جلسه امتحان بدون هیچ دانشجوی غایبی برگزار میشه میگذره و بعد از 2 هفته استاد میاد
    سر کلاس که نمره ها رو اعلام کنه

    به بچه ها میگه ,کلاستون چند نفرس؟ بچه میگن 14 تا

    میگه عجیبه ولی من 15 تا برگه داشتم که تصحیح کنم و اونی که نمره کامل رو گرفته برگش اسم نداره

    خلاصه استاد گرامی اسم همه دانشجوها رو میخونه و نمره ها رو اعلام میکنه میرسه به اون برگه ای که نام نداره و نمره کامل گرفته

    بعد از 1 ساعت فکر کردن استاد میفهمه که این همون جواب سوالا بوده که خودش نوشته بوده واسه تصحیح اوراق


    بنده خدا تو دانشگاه به القاب زیادی معروف شد

    عجب اسکولی بوده این!!!!


  7. #66
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    10-01-2010
    نوشته ها
    755
    مهندسی کامپیوتر
    سپاس
    0
    7 سپاس در 7 پست
    امتياز:2291Array

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط vina نمایش پست ها
    تو ترم 1 امتحان رياضي 1 داشتيم رفتيم داديم و اومديم گفتم بچه ها ميرم وضو ميگرم ميام
    وضو گرفتم با چادر نماز اومدم ديدم دارن پاشور بازي ميكنن منم با خواهش تمنا وسط بازي راه دادن
    داشتيم بازي ميكرديم كه يهو واسم سرباز اومد
    منم جيغ زدم عاشقتممممممممممممممممم سرباز جونم
    همون لحظه فاطي كماندو در عمليات غافل گير كننده اي پريد تو اتاق
    منم شوكه شدم با چادر پريدم رو ورقا
    به حال سجده
    گفتم الله اكبرررررررر


    اونم فكر كرد صدا از جاي ديگه اي بوده رفت اما همين كه رفت ما تا يه ربع ميخنديدم
    وااای خیلی باحال بود .

    ولی فاطی کماندو واسه منو از اتاق بغلی ها گرفت ( نیم ساعت بردند اتاقشون لو دادن اومدن )
    کادوپیچ کرده بود ببره حراست و امور رفاهی کل دانشگاه
    یکی از بچه ها باهاش رفیق بود کلی براش سبزواری رقصید پس داد
    من به سه چیز معتقدم :
    اول خودم ،
    دوم هیچ چیز ،


  8. #67
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    27-08-2009
    نوشته ها
    33,045
    مهندسی شهرسازی
    برنامه ریزی شهری
    امتياز طلايي
    134
    سپاس
    18,744
    28,304 سپاس در 9,298 پست
    امتياز:117266Array


    پیش فرض

    خب بعد مدتها گفتم بیام یکی دیگه از خاطره ها رو تعریف کنم. الان رفتم واسه خودم چایی ریختم این خاطره یادم اومد
    یه شب تو اتاق در حال چایی خوردن بودیم و بگو بخند :w210:
    تو همین حین، قند پرید گلوم و شروع کردم به سرفه. البته هنوز خنده ادامه داشت
    بعد بچه ها دیدن سرفه بند نیومد، یه چندتا زدن پشتم
    ولی سرفه تمومی نداشت و منم در حال خفگی بودم دیگه و رنگم به قول بچه ها دیگه بنفش و اینا شد
    دوتا از دوستام دیدن اینطوریه، پاهامو گرفتن و سروتهم کردن و یکی هم باز میزد به پشتم. ابوذرم یه لیوان برداشت دوید تو آشپزخونه (آخر هفته بود و گرفتگی سینک های ظرفشویی)، تو سینک ها آب جمع شده بود و لیوان زد توش و درآورد اومد داد بهم که بخورم.
    ولی خب بعدش حالم خوب شد. تا حالا اینطوری چیزی گلوم نپریده بود.
    بعد اینکه حالم جا اومد ابوذر تعریف کرد که اون آب شفابخش رو از کجا آورده

    جریان خفگی من موقع خوردن یه نوشیدنی کم اتفاق نمیفته
    یه سری هم تو ماشین دوستم بودیم و تقریباً تو خیابون خلوتی هم بودیم. که تو ماشین موقع خوردن آب خندم گرفت و دوباره سرفم شروع شد.
    از اونجایی که سابقم بد بود دوستم جواد که پشت ماشین کنارم نشسته بود، گفت بزن کنار این جنبشو نداره الان گندم میزنه به ماشینت
    دوستمم هول کرد و سریع ماشینو زد کنار و منم در ماشینو باز کردم پریدم بیرون.
    همون لحظه یه دختر که تنها بود داشت تو پیاده رو میرفت، با این حرکت که ماشین یهو زد کنار و پریدم بیرون، کپ کرد و طفلک یکی دو متری پرید عقب. فکر کرد میخوایم بگیریمش
    این دوستای منم که نامردی نکردن هی میگفتن و بیشتر ما رو میخندونن که منو سرفم بندازن.

    از اون به بعد هروقت با دوستام هستم، موقع خوردن یه چیزی میگم یه خورده خنده رو بذارین کنار بذارین من اینو بخورم بعداً
    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]/|\[میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]/|\ [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ] /|\ [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]

    پسورد تمامی فایل هایی که پسوردشون ذکر نشده=www.noandishaan.com

    با قضاوت کردن از روی اطلاعات ناقص، مدیون وجدانمون نباشیم.


    ترس از شکست خودش باعث شکست میشه و نتیجه اون چیزی نیست جز گفتن ای کاش ...

    29 [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ])
    1 سپاس setare.blue

  9. #68
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    14-01-2010
    نوشته ها
    2,715
    مهندسی صنایع
    سپاس
    5
    22 سپاس در 20 پست
    امتياز:12780Array

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط 3shahrsaz نمایش پست ها
    خب بعد مدتها گفتم بیام یکی دیگه از خاطره ها رو تعریف کنم. الان رفتم واسه خودم چایی ریختم این خاطره یادم اومد
    یه شب تو اتاق در حال چایی خوردن بودیم و بگو بخند :w210:
    تو همین حین، قند پرید گلوم و شروع کردم به سرفه. البته هنوز خنده ادامه داشت
    بعد بچه ها دیدن سرفه بند نیومد، یه چندتا زدن پشتم
    ولی سرفه تمومی نداشت و منم در حال خفگی بودم دیگه و رنگم به قول بچه ها دیگه بنفش و اینا شد
    دوتا از دوستام دیدن اینطوریه، پاهامو گرفتن و سروتهم کردن و یکی هم باز میزد به پشتم. ابوذرم یه لیوان برداشت دوید تو آشپزخونه (آخر هفته بود و گرفتگی سینک های ظرفشویی)، تو سینک ها آب جمع شده بود و لیوان زد توش و درآورد اومد داد بهم که بخورم.
    ولی خب بعدش حالم خوب شد. تا حالا اینطوری چیزی گلوم نپریده بود.
    بعد اینکه حالم جا اومد ابوذر تعریف کرد که اون آب شفابخش رو از کجا آورده

    جریان خفگی من موقع خوردن یه نوشیدنی کم اتفاق نمیفته
    یه سری هم تو ماشین دوستم بودیم و تقریباً تو خیابون خلوتی هم بودیم. که تو ماشین موقع خوردن آب خندم گرفت و دوباره سرفم شروع شد.
    از اونجایی که سابقم بد بود دوستم جواد که پشت ماشین کنارم نشسته بود، گفت بزن کنار این جنبشو نداره الان گندم میزنه به ماشینت
    دوستمم هول کرد و سریع ماشینو زد کنار و منم در ماشینو باز کردم پریدم بیرون.
    همون لحظه یه دختر که تنها بود داشت تو پیاده رو میرفت، با این حرکت که ماشین یهو زد کنار و پریدم بیرون، کپ کرد و طفلک یکی دو متری پرید عقب. فکر کرد میخوایم بگیریمش
    این دوستای منم که نامردی نکردن هی میگفتن و بیشتر ما رو میخندونن که منو سرفم بندازن.

    از اون به بعد هروقت با دوستام هستم، موقع خوردن یه چیزی میگم یه خورده خنده رو بذارین کنار بذارین من اینو بخورم بعداً




    واااااااااااااااااااااااا ااااااای ترکیدم از خندههههههههههههههه
    بترکی مدیر کل
    بــرای باور ِ بــودن ؛ جــایی شایــد ، باشه شایــد ...
    .
    .
    .





  10. #69
    کاربر انجمن

    تاریخ عضویت
    30-05-2010
    نوشته ها
    103
    مهندسی شیمی
    سپاس
    0
    2 سپاس در 2 پست
    امتياز:386Array

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط 3shahrsaz نمایش پست ها
    خب بعد مدتها گفتم بیام یکی دیگه از خاطره ها رو تعریف کنم. الان رفتم واسه خودم چایی ریختم این خاطره یادم اومد
    یه شب تو اتاق در حال چایی خوردن بودیم و بگو بخند :w210:
    تو همین حین، قند پرید گلوم و شروع کردم به سرفه. البته هنوز خنده ادامه داشت
    بعد بچه ها دیدن سرفه بند نیومد، یه چندتا زدن پشتم
    ولی سرفه تمومی نداشت و منم در حال خفگی بودم دیگه و رنگم به قول بچه ها دیگه بنفش و اینا شد
    دوتا از دوستام دیدن اینطوریه، پاهامو گرفتن و سروتهم کردن و یکی هم باز میزد به پشتم. ابوذرم یه لیوان برداشت دوید تو آشپزخونه (آخر هفته بود و گرفتگی سینک های ظرفشویی)، تو سینک ها آب جمع شده بود و لیوان زد توش و درآورد اومد داد بهم که بخورم.
    ولی خب بعدش حالم خوب شد. تا حالا اینطوری چیزی گلوم نپریده بود.
    بعد اینکه حالم جا اومد ابوذر تعریف کرد که اون آب شفابخش رو از کجا آورده

    جریان خفگی من موقع خوردن یه نوشیدنی کم اتفاق نمیفته
    یه سری هم تو ماشین دوستم بودیم و تقریباً تو خیابون خلوتی هم بودیم. که تو ماشین موقع خوردن آب خندم گرفت و دوباره سرفم شروع شد.
    از اونجایی که سابقم بد بود دوستم جواد که پشت ماشین کنارم نشسته بود، گفت بزن کنار این جنبشو نداره الان گندم میزنه به ماشینت
    دوستمم هول کرد و سریع ماشینو زد کنار و منم در ماشینو باز کردم پریدم بیرون.
    همون لحظه یه دختر که تنها بود داشت تو پیاده رو میرفت، با این حرکت که ماشین یهو زد کنار و پریدم بیرون، کپ کرد و طفلک یکی دو متری پرید عقب. فکر کرد میخوایم بگیریمش
    این دوستای منم که نامردی نکردن هی میگفتن و بیشتر ما رو میخندونن که منو سرفم بندازن.

    از اون به بعد هروقت با دوستام هستم، موقع خوردن یه چیزی میگم یه خورده خنده رو بذارین کنار بذارین من اینو بخورم بعداً



  11. #70
    خاطرات دانشجویی

    تاریخ عضویت
    22-05-2010
    نوشته ها
    4,679
    مهندسی کشاورزی
    امتياز طلايي
    17
    سپاس
    2,283
    2,672 سپاس در 620 پست
    امتياز:17797Array


    پیش فرض

    این خاطره ای که میگم تقریبا دیگه همه شنیدن ولی باز اینجام میگم!
    تازه ترم اول بودیمو کنجکاو از اینکه اینجا کجاست اونجا کجاس!!؟؟
    با یکی از دوستام وقتای بیکاری میرفتیم دنبال کشفیات محوطه دانشگاه..
    یه روز دوتایی رفتیم پشت ساختمون کلاسا که کمتر کسی اونجا میرفت دلیلشم نمیدونستیم!

    دیدیم ای بابا اینجا چقده خلوته!!! یکم که رفتیم جلو تر دیدیم اوههههههه کلی پسر اونجاست ولی حتی یه دخترم نیس ...

    اونم همشون با زیرشلواری و زیر پیرهنی و دمپایی
    همشونم داشتن با تعجب مارو نیگا میکردن مام که عین خیالمون نبود اصلا کجا رفتیم....
    خلاصه تا آخر محوطه رو رفتیم اونم با چه اعنماد به نفسی.....
    چشتون روز بد نبینه موقع برگشت همین که سرمون رو برگردوندیم دیدیم اون بالا نوشته
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    خوابگاه برادران

    دوستان لطفا برا خرید شارژ تلفن همراه از لینک زیر استفاده کنین،
    (نرم افزار اندروید هم داره)
    سود حاصله صرف کمک به افراد (بالاخص دانشجویان)نیازمند هستش.
    ی هزاری چیزی از ما کم نمیکنه
    ولی اگه رو هم انباشته بشه ،درد خیلی هارو درمون میکنه
    [میهمان عزیز شما قادر به مشاهده لینک نمی باشید. جهت مشاهده لینک در تالار گفتگو ثبت نام کنید. ]



صفحه 7 از 31 نخستنخست ... 345678910111727 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آموزش: قوانین مربوط به روابط عاشقانه و زناشویی
    توسط peyman sadeghian در انجمن ازدواج و مسائل زناشویی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 20-09-2011, 01:39
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 17-09-2011, 10:27
  3. آموزش: آشنایی با گیاهان دارویی (تعریف کلی از گیاهان دارویی)
    توسط morvaridtalaee در انجمن گیاهان دارویی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 20-06-2011, 01:54
  4. نوشتن جادویی
    توسط هـــاله در انجمن مسابقات، سرگرمی ها و مباحث متفرقه
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 02-02-2011, 19:52

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •