رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

من دچار یک مشکل شدم

عه، سلام یادم رفت

بله ، یک مشکل که نه فکر کنم یک گله مشکل ، روانپزشکهای زیادی هم دیدم ولی بعد از یکهفته (فقط یک هفته) اره دادنو تیشه گرفتن گفتن نمیدونیم یا .......بماند چون سوال میپرسن جواب نمیدم و داروهاشونم میگیرم ولی میندازم دور ،

بزگترین مشکل من اینه که دارم از دورن خودمو منهدم میکنم ، یک چیزایی همش تو ذهنم میچرخه ! امروز نیم ساعت یک مشت سیانید پتاس تو مشتم گرفته بودم ها میکردم بوی بادوم تلخش بلند میشد میگرفتم جلوی بینیم و فکر میکردم ، دقیقا نمیدونم به چی فکر میکردم ولی محو شده بودم تو خودم ، لرزش دستام بیشتر میشد تا آخر یکی از همکارا یهو اومد تو این صحنه رو دید رم کرد ، سریع دستکش به دست شدو مچمو باز کرد ازم گرفتو مثل بچه کوچولو ها مارو برد دستامونو یکساعت داشت میشست (واقعا میگم دوست داشتم مزه کنم ببینم چه مزه ایه و با اینکه میدونستم کارم احمقانس ولی یک چیزی تو ذهنم میگفت تستش کن) ، هیچ چیزی برام جذاب نیست و داشته های خودمو یا دارم به فراموشی میسپرم یا پخشش میکنم ، به عنوان مثال : هیچ موضوع کاری و .... برام جذاب و ارزش نداره !!! احساس میکنم زندگیم داره تموم میشه و پایان کارم و به همه چیز میگم گور باباش

نمیدونم این قسمت آخر چرا هی تو ذهنم تکرار میشه !! (زندگیم رو به پایانه)

نه تفریح برام ارزش داره یا جذابه و نه کار و کلا هیچی ، از فلان شرکت زنگ میزنن یا جواب نمیدم یا میگم به من چه ؟ طرف سه روز زنگ میزد میدیدم ولی جواب نمیدادم تا آخر پا شد اومد دید جواب نمیدم ، کلی گله و وقتی هم شرح کارش رو گفت و در آخر گفت میخوایم فلان کارو بکنیم نگاش کردم و نمیدونم چرا دست خودم نبود و گفتم خب به من چه ؟ برید بکنید پا شدم رفتم بیرون

داشته هام رو یا دارم فراموش میکنم یا میندازمشون دور یا..... خلاصه یجوری ازش فاصله میگیرم

نمیدونم اصلا این مشکل رو باید حل کنم یا نه ! نمیدونم هم چرا دارم میگم اصلا ........

لرزش شدید دست هم که پدر مارو در آورده یک لیوان چایی رو نمیتونم سالم ببرم تو اتاقم ، میرم آزمایش کنم سرگرم بشم درب بطری فلان ماده رو باز میکنم میریزم تو یک ظرف یکم بوش میکنم بعد میریزمش دور

  • Like 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:ws38:

یه چی بگم؟بنظر من این حال شما دو حالت میتونه داشته باشه:

1- اینکه به هر چیزی که میخواستید رسیدید و یجورایی همه چی براتون لُوس و بیهوده شده

2-و بالعکس تلاش کرید برسید اما نرسیدید

راستش تاجایی که از پستاتون شناخت پیدا کردم آدمی نیستید که با دوتا حرف ذهنتون تغییر جهت بده و بشه تحت تاثیرش قرار داد برا همینه روانپزشک یا کسایی مث این افراد نتونستن روتون تاثیری بذارن...میخواید یه بارم با یه روانشناس حرف بزنید گفتن خیلی بهتره تا دارو خوردن

 

چرا یه مدت تغییر موضع نمیدید؟از خیلی چیزا فاصله بگیرید حتی از همین مواد شیمیایی که ظاهرا خیلی باهاشون انس گرفتید شاید روحتون نیاز به استراحت داره ولی بازم میگم با یه روانشناس حرف بزنید تا کامل تخلیه بشید

امیدوارم هرچه زودتر حل بشه:icon_gol:

  • Like 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
من دچار یک مشکل شدم

عه، سلام یادم رفت

بله ، یک مشکل که نه فکر کنم یک گله مشکل ، روانپزشکهای زیادی هم دیدم ولی بعد از یکهفته (فقط یک هفته) اره دادنو تیشه گرفتن گفتن نمیدونیم یا .......بماند چون سوال میپرسن جواب نمیدم و داروهاشونم میگیرم ولی میندازم دور ،

بزگترین مشکل من اینه که دارم از دورن خودمو منهدم میکنم ، یک چیزایی همش تو ذهنم میچرخه ! امروز نیم ساعت یک مشت سیانید پتاس تو مشتم گرفته بودم ها میکردم بوی بادوم تلخش بلند میشد میگرفتم جلوی بینیم و فکر میکردم ، دقیقا نمیدونم به چی فکر میکردم ولی محو شده بودم تو خودم ، لرزش دستام بیشتر میشد تا آخر یکی از همکارا یهو اومد تو این صحنه رو دید رم کرد ، سریع دستکش به دست شدو مچمو باز کرد ازم گرفتو مثل بچه کوچولو ها مارو برد دستامونو یکساعت داشت میشست (واقعا میگم دوست داشتم مزه کنم ببینم چه مزه ایه و با اینکه میدونستم کارم احمقانس ولی یک چیزی تو ذهنم میگفت تستش کن) ، هیچ چیزی برام جذاب نیست و داشته های خودمو یا دارم به فراموشی میسپرم یا پخشش میکنم ، به عنوان مثال : هیچ موضوع کاری و .... برام جذاب و ارزش نداره !!! احساس میکنم زندگیم داره تموم میشه و پایان کارم و به همه چیز میگم گور باباش

نمیدونم این قسمت آخر چرا هی تو ذهنم تکرار میشه !! (زندگیم رو به پایانه)

نه تفریح برام ارزش داره یا جذابه و نه کار و کلا هیچی ، از فلان شرکت زنگ میزنن یا جواب نمیدم یا میگم به من چه ؟ طرف سه روز زنگ میزد میدیدم ولی جواب نمیدادم تا آخر پا شد اومد دید جواب نمیدم ، کلی گله و وقتی هم شرح کارش رو گفت و در آخر گفت میخوایم فلان کارو بکنیم نگاش کردم و نمیدونم چرا دست خودم نبود و گفتم خب به من چه ؟ برید بکنید پا شدم رفتم بیرون

داشته هام رو یا دارم فراموش میکنم یا میندازمشون دور یا..... خلاصه یجوری ازش فاصله میگیرم

نمیدونم اصلا این مشکل رو باید حل کنم یا نه ! نمیدونم هم چرا دارم میگم اصلا ........

لرزش شدید دست هم که پدر مارو در آورده یک لیوان چایی رو نمیتونم سالم ببرم تو اتاقم ، میرم آزمایش کنم سرگرم بشم درب بطری فلان ماده رو باز میکنم میریزم تو یک ظرف یکم بوش میکنم بعد میریزمش دور

واقعا مشکلتون عجیبه:w58:

من روانشناس یا روان پزشک نیستم، اما میدونم این مشکلتون اصلا جالب نیست! بلکه هم خیلی خطرناکه! شما جونتون اصلا انگار دیگه رو به بازی بازی گرفتین!!!:w58: سیانید پتاسسسس؟؟؟؟:sad0::icon_pf (34):

 

 

ببینید من یه چیزی که چند وقته خودم دارم روش کار میکنم، فرو بردن خشم و ایستادن روی خودمه! اگه خشمگین میشم سعی میکنم روش وایسم و بروز ندم! به علاوه تو بعضی تصمیمات روی خودم وایمیسم!

مثلا صبح زود بیدار شدن

بار ها شده خیلی خیلی خوابم میومده اما هر جور شده روی خودم وایمیسادم! راه میرفتم... آب به صورتم میزدم... اما نمیخوابیدم چون باید روی خودم می ایستادم

 

 

حالا چیزی که به ذهن من میرسه اینه که یه مدت شما هم از این شیوه استفاده کنین

روی خودتون در قبال بعضی کارای نامعقول بایستید:5c6ipag2mnshmsf5ju3

 

 

شاید که مشکلتون حل بشه

امیدوارم که حل بشه:sad0::icon_gol:

  • Like 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
من دچار یک مشکل شدم

عه، سلام یادم رفت

بله ، یک مشکل که نه فکر کنم یک گله مشکل ، روانپزشکهای زیادی هم دیدم ولی بعد از یکهفته (فقط یک هفته) اره دادنو تیشه گرفتن گفتن نمیدونیم یا .......بماند چون سوال میپرسن جواب نمیدم و داروهاشونم میگیرم ولی میندازم دور ،

بزگترین مشکل من اینه که دارم از دورن خودمو منهدم میکنم ، یک چیزایی همش تو ذهنم میچرخه ! امروز نیم ساعت یک مشت سیانید پتاس تو مشتم گرفته بودم ها میکردم بوی بادوم تلخش بلند میشد میگرفتم جلوی بینیم و فکر میکردم ، دقیقا نمیدونم به چی فکر میکردم ولی محو شده بودم تو خودم ، لرزش دستام بیشتر میشد تا آخر یکی از همکارا یهو اومد تو این صحنه رو دید رم کرد ، سریع دستکش به دست شدو مچمو باز کرد ازم گرفتو مثل بچه کوچولو ها مارو برد دستامونو یکساعت داشت میشست (واقعا میگم دوست داشتم مزه کنم ببینم چه مزه ایه و با اینکه میدونستم کارم احمقانس ولی یک چیزی تو ذهنم میگفت تستش کن) ، هیچ چیزی برام جذاب نیست و داشته های خودمو یا دارم به فراموشی میسپرم یا پخشش میکنم ، به عنوان مثال : هیچ موضوع کاری و .... برام جذاب و ارزش نداره !!! احساس میکنم زندگیم داره تموم میشه و پایان کارم و به همه چیز میگم گور باباش

نمیدونم این قسمت آخر چرا هی تو ذهنم تکرار میشه !! (زندگیم رو به پایانه)

نه تفریح برام ارزش داره یا جذابه و نه کار و کلا هیچی ، از فلان شرکت زنگ میزنن یا جواب نمیدم یا میگم به من چه ؟ طرف سه روز زنگ میزد میدیدم ولی جواب نمیدادم تا آخر پا شد اومد دید جواب نمیدم ، کلی گله و وقتی هم شرح کارش رو گفت و در آخر گفت میخوایم فلان کارو بکنیم نگاش کردم و نمیدونم چرا دست خودم نبود و گفتم خب به من چه ؟ برید بکنید پا شدم رفتم بیرون

داشته هام رو یا دارم فراموش میکنم یا میندازمشون دور یا..... خلاصه یجوری ازش فاصله میگیرم

نمیدونم اصلا این مشکل رو باید حل کنم یا نه ! نمیدونم هم چرا دارم میگم اصلا ........

لرزش شدید دست هم که پدر مارو در آورده یک لیوان چایی رو نمیتونم سالم ببرم تو اتاقم ، میرم آزمایش کنم سرگرم بشم درب بطری فلان ماده رو باز میکنم میریزم تو یک ظرف یکم بوش میکنم بعد میریزمش دور

 

حمید ب این راحتی ها نمیشه گفت ک:ws38:

اول اینکه نمیدونم واقعا میخای خوب بشی یا نه.

ولی اگر مشکلی پیش اومده، شدیدا پیشنهاد می کنم به یک روانشناس خوب مراجعه کنی.

تصور میکنم، هلاکویی گزینه خوبی باشه.

عموما حال ما به عواملی زیادی ربط داره.

می تونه مربوط به سن باشه. ولی ایشون نهایتا بتونه به شما بگی ک نیاز به کار "تراپی" داری یا نه. و اینکه شاید بتونه گزینه خوبی معرفی کنه.

  • Like 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
:ws38:

یه چی بگم؟بنظر من این حال شما دو حالت میتونه داشته باشه:

1- اینکه به هر چیزی که میخواستید رسیدید و یجورایی همه چی براتون لُوس و بیهوده شده

2-و بالعکس تلاش کرید برسید اما نرسیدید

راستش تاجایی که از پستاتون شناخت پیدا کردم آدمی نیستید که با دوتا حرف ذهنتون تغییر جهت بده و بشه تحت تاثیرش قرار داد برا همینه روانپزشک یا کسایی مث این افراد نتونستن روتون تاثیری بذارن...میخواید یه بارم با یه روانشناس حرف بزنید گفتن خیلی بهتره تا دارو خوردن

 

چرا یه مدت تغییر موضع نمیدید؟از خیلی چیزا فاصله بگیرید حتی از همین مواد شیمیایی که ظاهرا خیلی باهاشون انس گرفتید شاید روحتون نیاز به استراحت داره ولی بازم میگم با یه روانشناس حرف بزنید تا کامل تخلیه بشید

امیدوارم هرچه زودتر حل بشه:icon_gol:

 

سلام

خب هر دو مورد رو تجربه کردم ، یعنی هم به خیلی از چیزایی که میخواستم رسیدم و خیلی موارد هم بوده کلی انرژی گذاشتمو زمان صرف کردم ولی هیچی به هیچی

با تعداد زیادی روانپزشک صحبت کردم ولی حرفاشون گیرایی خاصی برام نداره ، نمیدونم وقتی طرف حرف میزنه انتظار یک فیدبک داره ولی معمولا آخرش گفتن دقیقا نمیدونیم چته و سعی کن تنها نباشی یکی کنارت باشه شر درست نکنی ، اکثرا تشخیصشون میره تو افسردگی و امثالش و دست به دارو میشن یا مثلا خنثی باشم یا بخوابم ، ولی بعدش خودشون میگن نه اشتباه کردیم .

من دقیقا یک مدته اصلا توان روحی اینکه بخوام فعالیت خاصی داشته باشمو ندارم و کاملا فاصله گرفتم از همه چیز

مواد شیمیایی هم کاری باهاشون ندارم و فقط دم دستمه ، حالا هم تو خونه و هم هر جا اصلا ، اینی هم که میرم طرفشون صرفا برای اینه که میگم شاید یکم سرگرمم کنه وگرنه مثل سابق دنبال اینکه بشینم صد بار تست بزنم یک چیزی بسازم نیستم

یک چیز پیچیده شده ، زمانی تو اوقات فراغتم فکر میکردم ایده پردازی میکردم و همونو میگرفتم میرفتم جلو شیش ماه بعد عملیاتیش میکردم اما الان نه چیزی به ذهنم میاد و نه اصلا جذابیتی برام داره

  • Like 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
واقعا مشکلتون عجیبه:w58:

من روانشناس یا روان پزشک نیستم، اما میدونم این مشکلتون اصلا جالب نیست! بلکه هم خیلی خطرناکه! شما جونتون اصلا انگار دیگه رو به بازی بازی گرفتین!!!:w58: سیانید پتاسسسس؟؟؟؟:sad0::icon_pf (34):

 

 

ببینید من یه چیزی که چند وقته خودم دارم روش کار میکنم، فرو بردن خشم و ایستادن روی خودمه! اگه خشمگین میشم سعی میکنم روش وایسم و بروز ندم! به علاوه تو بعضی تصمیمات روی خودم وایمیسم!

مثلا صبح زود بیدار شدن

بار ها شده خیلی خیلی خوابم میومده اما هر جور شده روی خودم وایمیسادم! راه میرفتم... آب به صورتم میزدم... اما نمیخوابیدم چون باید روی خودم می ایستادم

 

 

حالا چیزی که به ذهن من میرسه اینه که یه مدت شما هم از این شیوه استفاده کنین

روی خودتون در قبال بعضی کارای نامعقول بایستید:5c6ipag2mnshmsf5ju3

 

 

شاید که مشکلتون حل بشه

امیدوارم که حل بشه:sad0::icon_gol:

وقتی میگی جون اتفاق خاصی تو ذهنم نمیوفته ، من که گفتم ، اگر نرمال باشه کسی نمیاد بشینه ترکیبات مهلک رو بو بکشه چون به خاطر جونش هم که شده میترسه ، من دقیقا خنثی هستم و به جون و زندگی فکر نمیکنم ، دقیقا هم نمیدونم چرا اینکارو میکنم و به چی فکر میکنم اون لحظه و همه اینا شاید بدون اختیار خودم باشه چون تهش چیزی نیست و فقط محو میشم تو یک عالم خالی

در مورد ایستادن روی مشکلات ده سال با مشکلات ریزو درشت که آدم سرسام میگیره جنگیدم و روشون ایستادم و سعی کردم نشکنم ولی الان حوصله این چیزا رو ندارم که بخوام باهاش مقابله کنم یا نه ، به نظرم هر چیزی (مشکل) یک شروعی داره و بالاخره یک موقعی تموم میشه اما اینکه هیچوقت تموم نشه و هی موارد دیگه هم بهش اضافه بشه دیگه عجیبه

من نه میخوابم که تصمیم بگیرم صبح زود بیدار بشم و نه ذهنم آرامش داره ، به کسی که میپرستی قسم میخورم دیشب 4 تا لورازپام ، 4 تا دیازپام و سه تا زولپیدم !!11 تا قرص خوردم که شاید بخوابم ولی باز مثل جغد بیدار بودم و توی اتاقم راه میرفتم و هی سیگار میکشیدم

دیگه چی بگم؟

  • Like 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
حمید ب این راحتی ها نمیشه گفت ک:ws38:

اول اینکه نمیدونم واقعا میخای خوب بشی یا نه.

ولی اگر مشکلی پیش اومده، شدیدا پیشنهاد می کنم به یک روانشناس خوب مراجعه کنی.

تصور میکنم، هلاکویی گزینه خوبی باشه.

عموما حال ما به عواملی زیادی ربط داره.

می تونه مربوط به سن باشه. ولی ایشون نهایتا بتونه به شما بگی ک نیاز به کار "تراپی" داری یا نه. و اینکه شاید بتونه گزینه خوبی معرفی کنه.

 

سجاد جان نمیدونم میخوام خوب بشم یا نه باور میکنی؟

دو هفته پیش برای اولین بار اومدم شهر شما !!اصلا هم نمیخواستم بیام و یکی اینقدر گیر داد که اعصابمو به هم ریخت گفتم بگیر دو تا بلیط بریم

از مشهد اومدیم یک مسافتی رو نزدیک نیشابور و مارو بردن یک جایی به اسم اغرش یا ارغش نمیدونم ! (اسماش عجیب بود مثلا بیوژن رو یادمه بقیشون یادم نیست) یک معدن طلا بود که زیرش زاییده بودن و بعد از کلی هزینه میلیاردی یک ارزنم در نیومده بود

نماینده صاحبش یک دکتره بود اومد تو جلسه حرفاشو زد و بعد از یکساعت گفت آقای فلانی چرا ساکتی ؟ خب چه کنیم و از این حرفها

برگشتم گفتم چمیدونم هر کاری دوست دارید بکنید به من چه که چه کنید ! یارو کپ کرد یهو و سکوت کرد ، یعنی کل جمع جا خوردن ، پا شدم اومدم بیرون یارو گفت آقای فلانی و هی صدا زد اصلا جواب ندادم اومدم این یارو رفیقمون رو خفت کردم گفتم برگرد بریم مشهد کار دارم ، اونم فکر کرد کار دارم !! توی مسیر که یکی دو ساعت راه بود در به در دنبال یک جایی بودم نت گوشی آنتن بده و سریع علی بابا رو خفت کردم یک بلیط برای تهران ، به این طرف گفتم منو تو این میدونه پیاده کن ! یارو گفت تو که تا حالا مشهد نیومدی اینجا چیکار داری؟ گفتم یک کاری دارم تو برو پیش همونا و آخرشم قاطی کردم یک داد سرش زدم که برو دیگه ، رفت و منم یک دربست گرفتم برای فرودگاه و پریدم اومدم تهران ، وقتی چند ساعت بعد زنگ زد گفت کجایی بیام دنبالت گفتم تو اتاقم نشستم اصلا باورش نمیشد ، صبح زود اومدم ظهر برگشتم و کلا سه ساعت اونجا بودم

هر چی هم زنگ زدن یا جواب نمیدادم یا میگفتم خب به من چه ؟

هلاکویی کیه ؟

  • Like 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

pldn jhci fi hdk

حمید تازه به این حالت رسیدی؟

 

چاره ش یه سقوط آزاده و بعد تالاپ:|

 

به نظر من تستش کن دنیا انقدر ارزش نداره هی خودمونو محدود کنیم.

  • Like 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
سجاد جان نمیدونم میخوام خوب بشم یا نه باور میکنی؟

دو هفته پیش برای اولین بار اومدم شهر شما !!اصلا هم نمیخواستم بیام و یکی اینقدر گیر داد که اعصابمو به هم ریخت گفتم بگیر دو تا بلیط بریم

از مشهد اومدیم یک مسافتی رو نزدیک نیشابور و مارو بردن یک جایی به اسم اغرش یا ارغش نمیدونم ! (اسماش عجیب بود مثلا بیوژن رو یادمه بقیشون یادم نیست) یک معدن طلا بود که زیرش زاییده بودن و بعد از کلی هزینه میلیاردی یک ارزنم در نیومده بود

نماینده صاحبش یک دکتره بود اومد تو جلسه حرفاشو زد و بعد از یکساعت گفت آقای فلانی چرا ساکتی ؟ خب چه کنیم و از این حرفها

برگشتم گفتم چمیدونم هر کاری دوست دارید بکنید به من چه که چه کنید ! یارو کپ کرد یهو و سکوت کرد ، یعنی کل جمع جا خوردن ، پا شدم اومدم بیرون یارو گفت آقای فلانی و هی صدا زد اصلا جواب ندادم اومدم این یارو رفیقمون رو خفت کردم گفتم برگرد بریم مشهد کار دارم ، اونم فکر کرد کار دارم !! توی مسیر که یکی دو ساعت راه بود در به در دنبال یک جایی بودم نت گوشی آنتن بده و سریع علی بابا رو خفت کردم یک بلیط برای تهران ، به این طرف گفتم منو تو این میدونه پیاده کن ! یارو گفت تو که تا حالا مشهد نیومدی اینجا چیکار داری؟ گفتم یک کاری دارم تو برو پیش همونا و آخرشم قاطی کردم یک داد سرش زدم که برو دیگه ، رفت و منم یک دربست گرفتم برای فرودگاه و پریدم اومدم تهران ، وقتی چند ساعت بعد زنگ زد گفت کجایی بیام دنبالت گفتم تو اتاقم نشستم اصلا باورش نمیشد ، صبح زود اومدم ظهر برگشتم و کلا سه ساعت اونجا بودم

هر چی هم زنگ زدن یا جواب نمیدادم یا میگفتم خب به من چه ؟

هلاکویی کیه ؟

 

هممم. حدس میشه زد که می خای یا نمیخای.

ببین حمید. ب نظرم امشب زنگ بزن

 

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.

 

امتحانش ضرر نداره. فوقش اینم مثل بقیه اس دیگه.

خوبی هلاکویی اینکه چند تا حوزه علوم انسانی رو مطالعه کرده. و فکر کنم دوتا دکترا داره.

 

 

اون جایی هم ک گفتی. بوژان ه. آبشار داره. سمت نیشابور جاهای خوبی داره. معدن طلا نمی دونم کجاست اون سمتا!

  • Like 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عميقا ميفهم چي ميگيد :sigh:

كلي نوشتم براتون اما بعد كه دوباره نوشته هاي خودمو خوندم حس كردم بدجور خودمو افشا كردم واسه همين پاك كردم

 

توصيه ام اينه

هرگز به روانپزشكا و روانشناسا اعتماد نكن

به نوشتن دقيق حالات روبيار نوشتن رو خود من خيلي جواب داد

 

قوي باش و مبارزه كن دوباره برگرد رو صحنه :w16:

  • Like 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
pldn jhci fi hdk

حمید تازه به این حالت رسیدی؟

 

چاره ش یه سقوط آزاده و بعد تالاپ:|

 

به نظر من تستش کن دنیا انقدر ارزش نداره هی خودمونو محدود کنیم.

از این کار نمیترسم ، میشناسی منو بارها و بارها تا مرزش رفتمو برگشتم (دیگه از میدون تی ان تی بدتر بود؟ مگه اونجا کلی کشته نداد ما هم چند ماه افقی بودیم )

نیازی نیست بری خودتو بندازی پایین

این هه ترکیب مهلک کنارمه و شبو روز و اصلا کنار تخت خوابمه

نمیدونم ، جوابت جالب بود بدون حاشیه و چیزی راهکار عملیاتی بود

مرسی :icon_gol:

  • Like 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
عميقا ميفهم چي ميگيد :sigh:

كلي نوشتم براتون اما بعد كه دوباره نوشته هاي خودمو خوندم حس كردم بدجور خودمو افشا كردم واسه همين پاك كردم

 

توصيه ام اينه

هرگز به روانپزشكا و روانشناسا اعتماد نكن

به نوشتن دقيق حالات روبيار نوشتن رو خود من خيلي جواب داد

 

قوي باش و مبارزه كن دوباره برگرد رو صحنه :w16:

 

ممنونم از وقت و زحمتی که کشیدید :icon_gol:

نمیدونم چی باید بنویسم و اصلا گیر کجاست یا از کجا شروع میشه و.......

یا قوی بودن برای چی ؟ مبارزه با چی یا کی ؟

بحث امید و این حرفها نیست اشتباه نشه و من هر روز دارم کلمات رو هم فراموش میکنم و گاهی مجبور میشم تو گوگل سرچ کنم تا بهم نشون بده ، درست مثل یک بچه کلاس اولی که املا کلماتو نمیدونه

  • Like 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
از این کار نمیترسم ، میشناسی منو بارها و بارها تا مرزش رفتمو برگشتم (دیگه از میدون تی ان تی بدتر بود؟ مگه اونجا کلی کشته نداد ما هم چند ماه افقی بودیم )

نیازی نیست بری خودتو بندازی پایین

این هه ترکیب مهلک کنارمه و شبو روز و اصلا کنار تخت خوابمه

نمیدونم ، جوابت جالب بود بدون حاشیه و چیزی راهکار عملیاتی بود

مرسی :icon_gol:

],k ldakhslj 'tjl:w16:

چون میشناسمت گفتم:w16:

حالا بهت زنگ میزنم میحرفیم

ممنونم از وقت و زحمتی که کشیدید :icon_gol:

نمیدونم چی باید بنویسم و اصلا گیر کجاست یا از کجا شروع میشه و.......

یا قوی بودن برای چی ؟ مبارزه با چی یا کی ؟

بحث امید و این حرفها نیست اشتباه نشه و من هر روز دارم کلمات رو هم فراموش میکنم و گاهی مجبور میشم تو گوگل سرچ کنم تا بهم نشون بده ، درست مثل یک بچه کلاس اولی که املا کلماتو نمیدونه

یکی از نشانه ها فروشی موقت هستش یه نوع خفیف آلزایمر

معمولا کسایی که با مواد شیمیایی کار میکنن یا یک سری کار روتین رو انجام میدن بهش گرفتار میشن

نوشتن خوبه یکی از کمک هاش اینه باعث میهش به مواردی که به ذهنت میا فکر مکنی و این بین خیلی اوقات شاید یادت بره میخوای چی بنویسی

اهل نقاشی هم نیستی بگیم نقاشی بکش:|

  • Like 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
],k ldakhslj 'tjl:w16:

چون میشناسمت گفتم:w16:

حالا بهت زنگ میزنم میحرفیم

 

یکی از نشانه ها فروشی موقت هستش یه نوع خفیف آلزایمر

معمولا کسایی که با مواد شیمیایی کار میکنن یا یک سری کار روتین رو انجام میدن بهش گرفتار میشن

نوشتن خوبه یکی از کمک هاش اینه باعث میهش به مواردی که به ذهنت میا فکر مکنی و این بین خیلی اوقات شاید یادت بره میخوای چی بنویسی

اهل نقاشی هم نیستی بگیم نقاشی بکش:|

 

خط اولو اصلا نفهمیدم

شاید تا حدی درست بگی و ترکیبات شیمیایی عوارض هایی ایجاد میکنن ، مثلا یکی دو ماه پیش یک ترکیب خیلی پیچیده کار میکردم که اصلا نمیشد چند دقیقه پایدار نگهش داشت و

اون روی کلیه و گردش خون تاثیر شدیدی میذاشت و منم یکهفته درد شدید کلیه رو تحمل کردم اما دیگه مثل کک نیستن که مخو پوک کنن

بله میتونم لرزش دستمو بندازم گردن سرب و ترکیباتش یا زبونم که جدیدا گاهی میگیره و کلمات گره میخورن به همو بندازم گردن سیلان ها ولی نه کل موضوع رو که

حرف من یک چیز دیگه بود

  • Like 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ممنونم از وقت و زحمتی که کشیدید :icon_gol:

نمیدونم چی باید بنویسم و اصلا گیر کجاست یا از کجا شروع میشه و.......

یا قوی بودن برای چی ؟ مبارزه با چی یا کی ؟

بحث امید و این حرفها نیست اشتباه نشه و من هر روز دارم کلمات رو هم فراموش میکنم و گاهی مجبور میشم تو گوگل سرچ کنم تا بهم نشون بده ، درست مثل یک بچه کلاس اولی که املا کلماتو نمیدونه

 

نوشتن خب باعث ميشه قسمت واژگاني ذهن شما فعال بشه دوباره

اما همينكه خودكار دستت ميگيري و مياريش رو كاغذ و شروع ميكني از خودت نوشتن

سوال ها به ذهنت مياد

احساست رو بنويس

بنويس

مايوسم

خسته شدم از زندگي

يا همون موقع كه سيانيد رو تودستتون گرفته بوديد

تموم اون حالت رو همونطور كه براي ما توي اين تاپيك نوشتيد همونارو براي خودتون بنويسيد

اگه احساس خشم به كسي يا چيزي داري جزيياتشو بنويس

اگه فكر ميكني مثلا من نوعي بيخبر از رنج تو نوشتم از خودم برات نسخه مي پيچم حستو بنويس

 

....

ببين هركسي تو برهه اي از زندگيش به حالات مشابه حالات افسردگي دچار ميشه يا حتي فكر كردن به خودكشي يا خلاص شدن از ابن همه رنجي كه ميبره

تقصير تو نيس دنياي بيروحي شده زندگي ما

حالا براي شما بودن تو محيط شيميايي مزيد بر علت هم شده

اينو مقايسه كنيد با زندگي هر روزه تو شهراي الوده ايران

اين سمي كه هرروز تنفس ميكنيم ناخواسته روي مركز اعصاب ما اثر ميزاره حالا شرايط كاري شما اين اثر رو چن برابر كرده

 

توي دوره كاراموزيم تو نيروگاه تبريز

يه اقايي بود كه من از ايشون خيلي چيزا يادگرفتم كه در واقع ايشون سيم كش اونجا بود و بعد تو يه بخش خيلي خطرناك نيروگاه مشغول به كار شده بود و به سرطان دچار شده بود

اما تو اون سه ماه و خرده اي اونجا بودم مبارزه اشو با سرطان و چكاب هاي دوره اي شو ميديدم ايشون همسر و دوتا پسر داشتن و ميگفتن تموم زندگي من اونان

من برم كي مواظبشون باشه

 

حتما كه زندگي بايد براي خودمون باشه حتما شما هم كسايي داريد كه واقعا دوستتون دارن و نگرانتون ميشن

قوي باش و اين دوره رو با صبوري و با چشم دل طي مسير كن مطمينا بعدكه اين مسير رو طي كردي به معناي تازه اي از زندگي دست پيدا ميكني

والا تسليم شدن رو همه بلدن روزي هزاران انسان تسليم ميشن و ميرن

 

اگه ميتوني كارتو عوض كن اگه مشكل مالي نداري از اون كار بيا بيرون

برو تو شمال واسه خودت كشاورزي كن باغداري كن

جدي ميگم

من خودم اولين روزي كه بتونم تو شمال يه قطعه كوچيك زمين بخرم حتما اين دنياي مسخره صنعتي و سرمايه داري رو ميزارم كنار و عطاشو به لقاش ميبخشم

  • Like 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متاسفانه تو ایران و یه سری جاهای دنیا غیرقانونیه، ولی تو خیلی جاها هم به خواص داروییش اشراف دارن و برای یه سری بیماریهای خاص استفاده میشه ازش. و بعضی جاها هم کاملا قانونیه. بنظرم امتحانش میتونه بهتون کمک کنه. ولی یاداور میشم که افراد، خودشون مسعول کارین که انجام میدن.

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
نوشتن خب باعث ميشه قسمت واژگاني ذهن شما فعال بشه دوباره

اما همينكه خودكار دستت ميگيري و مياريش رو كاغذ و شروع ميكني از خودت نوشتن

سوال ها به ذهنت مياد

احساست رو بنويس

بنويس

مايوسم

خسته شدم از زندگي

يا همون موقع كه سيانيد رو تودستتون گرفته بوديد

تموم اون حالت رو همونطور كه براي ما توي اين تاپيك نوشتيد همونارو براي خودتون بنويسيد

اگه احساس خشم به كسي يا چيزي داري جزيياتشو بنويس

اگه فكر ميكني مثلا من نوعي بيخبر از رنج تو نوشتم از خودم برات نسخه مي پيچم حستو بنويس

 

....

ببين هركسي تو برهه اي از زندگيش به حالات مشابه حالات افسردگي دچار ميشه يا حتي فكر كردن به خودكشي يا خلاص شدن از ابن همه رنجي كه ميبره

تقصير تو نيس دنياي بيروحي شده زندگي ما

حالا براي شما بودن تو محيط شيميايي مزيد بر علت هم شده

اينو مقايسه كنيد با زندگي هر روزه تو شهراي الوده ايران

اين سمي كه هرروز تنفس ميكنيم ناخواسته روي مركز اعصاب ما اثر ميزاره حالا شرايط كاري شما اين اثر رو چن برابر كرده

 

توي دوره كاراموزيم تو نيروگاه تبريز

يه اقايي بود كه من از ايشون خيلي چيزا يادگرفتم كه در واقع ايشون سيم كش اونجا بود و بعد تو يه بخش خيلي خطرناك نيروگاه مشغول به كار شده بود و به سرطان دچار شده بود

اما تو اون سه ماه و خرده اي اونجا بودم مبارزه اشو با سرطان و چكاب هاي دوره اي شو ميديدم ايشون همسر و دوتا پسر داشتن و ميگفتن تموم زندگي من اونان

من برم كي مواظبشون باشه

 

حتما كه زندگي بايد براي خودمون باشه حتما شما هم كسايي داريد كه واقعا دوستتون دارن و نگرانتون ميشن

قوي باش و اين دوره رو با صبوري و با چشم دل طي مسير كن مطمينا بعدكه اين مسير رو طي كردي به معناي تازه اي از زندگي دست پيدا ميكني

والا تسليم شدن رو همه بلدن روزي هزاران انسان تسليم ميشن و ميرن

 

اگه ميتوني كارتو عوض كن اگه مشكل مالي نداري از اون كار بيا بيرون

برو تو شمال واسه خودت كشاورزي كن باغداري كن

جدي ميگم

من خودم اولين روزي كه بتونم تو شمال يه قطعه كوچيك زمين بخرم حتما اين دنياي مسخره صنعتي و سرمايه داري رو ميزارم كنار و عطاشو به لقاش ميبخشم

 

ممنونم از شما ، زحمت کشیدید و وقت گذاشتید :icon_gol:

در مورد نوشتن : حتما اینکارو از همین الان میکنم ، من همیشه یک تخته شاسی رو پامه و یک رپید هم رو گوش چپم و یک نخ سیگار هم روی گوش راستم ، ایده خوبیه امتحان میکنم مینویسم .

برای اون بنده خدا هم واقعا متاسف شدم و امیدوارم سلامتیش رو بدست بیاره :hanghead:

اما دوست گل من یکم موضوع من داره به اشتباه برداشت میشه !! من در جنگ با چیزی نیستم که تسلیم شده باشم یا چیزی شبیه به اون

اتفاقا اخلاق منو دوستانی که میشناسن میدونن تا یک چیزی رو به سر انجام نرسونم ول کن نیستم حتی اگر به قیمت جونم تموم بشه ،

الانم نیومدم زار بزنم و بگم میخوام خودمو بکشم (این کشتنو ناصر آورد تو بحث ) فقط گفتم احساس میکنم زندگیم رو به پایانه و این چیزیه که تو ذهنم میپرخه

من تقریبا همه جور شغلی داشتم و به جرات میتونم بگم تو هر صنعتی سرک کشیدم و یک کارنامه ای ازش دارم ، از پتروشیمی شروع شده ، بعد متالوژی و فلزات ، دارو سازی و سنتز دارو ، بعد معدن و کانی شناسی ، بعد چند تا طرح و فرمولاسیون به شرکت فلان دادم داشت شر میشد که مربوط به یکسری سلاح بی سرو صدا بود ، بعد الکترونیک ، و...... و اوقات فراغتم هم همیشه باز یا طراحی بود که واقعا هم برای تفریح انجام میدادم یا حل کردن معادله ، جبر و هندسه رو دوست دارم و برای تفریح روی همون تخته شاسی درگیرشم ، البته الان نه اینایی که دارم میگم مال قبله ، روی پام تخته شاسی بوده یک نگاه به اون میکردم یک نگاهم به صفحه مانیتورم و طراحی یک چیزی ،

صحبتهام از روی ضعف نیست اشتباه برداشت نکنید

الان فرق کلنگو با دمپایی نمیتونم تشخیص بدم (یعنی دارم اینجوری میشم) انگار دارم خاموش میشم ، کشاورزی هم کردم اتفاقا ، جرقه کشاورزی هم از هیدروژل شروع شد بعد سر از پرورش و اصلاح خاک در آوردیم و یک چیزایی هم استخراج میکردم که جنبه سم داشت

علف هرز میکاشتم

الان اما دارم سقوط آزاد میکنم و زبونم هم میگیره حرف میزنم و دیگه توان اینو ندارم دو خط از یک فرایند حرف بزنم چه برسه بخوام انجامش بدم

انگار ذهنم خالی شده ،

نه کاری انجام میدم (یعنی نمیتونم) نه ........... سیانیدهم همین بود

حس خاصی بهش نداشتم قبلا این چیرا رو میدیدم حالم خوب میشد ذوق میکردم باهاشون سروکله میزدم ، یک سیلندر گاز میگرفتم انگار صاحب دنیا میشدم !!! سیانید رو ها میکردم بوی بادومش در بیاد نه برای اینکه خریت رو ثابت کنم ، دست خودم نیست نمیدونم چرا ، تو یک عالم دیگه محو میشم برای خودم بعد یکی معمولا میاد منو میکشه بیرون ، یهو یک رعشه ای میوفته (شبیه این رعشه رو ده سال پیش که دوپینگ انسولین میکردم میوفتادم ) به بدنم یخ میکنم بعد یهو کلم مثل زودپز میشه و یکسری افکار بی سر و ته که سریع هم فراموش میشه و یادم نمیمونه ، زمانی که اون افکاره میاد یهو اون سیانیده رو اونجوری میکنم ، زمانش هم طولانیه یهو نصف روز اینجوری میشم و بقیه روز مثل الان خنثی هستم ، محو یک موضوعی میشم و متوجه زمان نیستم یهو میبینم ساعت 7 شده و همه جا تاریکه ، یک لیوان چایی ریختم ساعت 2 گذاشتم کنارم رفتم واسه خودم الان که ساعت 7 شده به خودم اومدم و میبینم چایی شده آب یخ و گاهی موزیکی هم هست میبینم هزار بار تکرار شده

توی اون چند ساعت اصلا متوجه نیستم چیکار میکنم ، اون سیانید هم اون بنده خدا اومد تو یهو دید جیغ زد یهو به خودم اومدم و تو ذهنم مونده و نمیدونم شاید خیلی کارای دیگه هم کرده باشم و چون مزاحمی نبوده تو خاطرم نیست

یک چیزیه نمیدونم چطوری بگم به زبونم نمیاد .

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
سلام

خب هر دو مورد رو تجربه کردم ، یعنی هم به خیلی از چیزایی که میخواستم رسیدم و خیلی موارد هم بوده کلی انرژی گذاشتمو زمان صرف کردم ولی هیچی به هیچی

با تعداد زیادی روانپزشک صحبت کردم ولی حرفاشون گیرایی خاصی برام نداره ، نمیدونم وقتی طرف حرف میزنه انتظار یک فیدبک داره ولی معمولا آخرش گفتن دقیقا نمیدونیم چته و سعی کن تنها نباشی یکی کنارت باشه شر درست نکنی ، اکثرا تشخیصشون میره تو افسردگی و امثالش و دست به دارو میشن یا مثلا خنثی باشم یا بخوابم ، ولی بعدش خودشون میگن نه اشتباه کردیم .

من دقیقا یک مدته اصلا توان روحی اینکه بخوام فعالیت خاصی داشته باشمو ندارم و کاملا فاصله گرفتم از همه چیز

مواد شیمیایی هم کاری باهاشون ندارم و فقط دم دستمه ، حالا هم تو خونه و هم هر جا اصلا ، اینی هم که میرم طرفشون صرفا برای اینه که میگم شاید یکم سرگرمم کنه وگرنه مثل سابق دنبال اینکه بشینم صد بار تست بزنم یک چیزی بسازم نیستم

یک چیز پیچیده شده ، زمانی تو اوقات فراغتم فکر میکردم ایده پردازی میکردم و همونو میگرفتم میرفتم جلو شیش ماه بعد عملیاتیش میکردم اما الان نه چیزی به ذهنم میاد و نه اصلا جذابیتی برام داره

 

 

سلام چقد بی ادبم یادم رف سلام بدم:ws3:

خسته اید عموجان خسته...شاید خیلی چیزا یکنواخت شده براتون:w02:

 

آدمی زاد ممکنه تو هر سنی به پوچی برسه یعنی فکر کنه که رسیده و این فکر میکنم برای همه ی آدما به صورتهای مختلف خودشو نشون داده پر رنگ کم رنگ داشته...و این تحت تاثیر خیلی از عوامل هست برای من نوعی خستگی مفرط و به نتیجه نرسیدن همه ی کار هام یا ایستادن و به عقب نگاه کردن یا یا یا و...

 

 

اولین چیزی که هست اینه:فک نکنید تنهایید و این مشکل فقط برای شماست و هیچکس نمیتونه کمکتون کنه و قابل درک نیستyes.gif

 

 

تا جایی که اطلاع دارم مشکل شما طوری نیست که فقط با دارو حل بشه اگه گفتم روانشناس چون وادار به حرف زدن میشید اونم ساعتها...ببینید ماهمه پیشنهادهای عادی میدیم بهتون باتوجه به اینکه شناختی هم از زندگیتون نداریم...

 

 

ممکنه یه جایی از زندگیتون یه سری مسائلی بوده که در دراز مدت باعث این حالتون شده مث یه گره که از عقب هی داره میکشه و راه حلش اینکه یه متخصص باهاتون همراه بشه برگرده به عقب و اونو باهم بازش کنید:ws31:

 

اتفاقا پیشنهاد آقای سجاد خیلی خوبه دکتر هلاکوئی خیلی روانشناس خبره ای هستن پیشنهاد میکنم چندتا از سخنرانیاشونو گوش بدید نظرتونو جلب میکنه:w16:

 

 

دلیل اینکه میرید سمت مواد شیمیایی اول چون در دسترس هستن دوم چون یجورایی همیشه همراهتون بودن سوم وقتی ادم از زمان و مکان خارج میشه کارایی رو انجام میده که دستش خودش نیست و وقتی به خودش میاد میگه چرا؟چراش واضحه چون از حال خودش خارج شده چون تو حالت طبیعی نبوده...نمیگم نگران نباشید میگم پیگیر مشکل بشید تا حلش کنید لااقل بهش مث یه معما فک کنید ها؟یه معمایی که باید حل بشه:ws50:

حل میشه جناب مهندس :icon_gol:

  • Like 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از همه ممنونم که وقت گذاشتند

:icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_gol:

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند سالت بود یادم رفته ؟؟

 

ربطی به موضوع نداره البته

  • Like 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×