رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

اینو بخوبی میدونیم که هر چه ریاضیات پیشرفت کند, بازهم اصولش همانست. 

اما آیا وزن ریاضیات قدیم با ریاضی نوین یکی است,؟؟؟

با این مقدمه میخوام این سئوال رو داشته باشم که : آیا سختی ایام برای همه طبقات اجتماعی اعم از عامی و عالم و جوان تحصیلکرده و غیرآن یکی است ؟

و اینکه کدام طبقه سرنوشت بقیه رو رقم میزنه ؟

اینکه الان تو این اوضاع قرار داریم, (بقیه ش بماند) 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بحثش کلیه ولی بدور از شاه نامه نویسی باید بگم از اونجایی که من مدتیه تبدیل به مزدور شدم ?(نظر اطرافیانه میگن مزدور ) ممکنه نتونم اون جوابی رو بدم که بقیه دوست دارن ! ??

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 3 ساعت قبل، levrone گفته است :

بحثش کلیه ولی بدور از شاه نامه نویسی باید بگم از اونجایی که من مدتیه تبدیل به مزدور شدم ?(نظر اطرافیانه میگن مزدور ) ممکنه نتونم اون جوابی رو بدم که بقیه دوست دارن ! ??

 

 

 

نظر اطرافیان که البته اطرافیان بودنشونم هنوز به اثبات نرسیده, برای خودشون نظره. 

چیزی که مهم هست نظر خودمونه. حالا اونا رو بیخیال شو. 

دلمان برا شاهنامه نویسی هات بدجوری تنگ شده. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در ۱۳۹۷/۷/۷ ه‍.ش. در 23:59، فکور گفته است :

نظر اطرافیان که البته اطرافیان بودنشونم هنوز به اثبات نرسیده, برای خودشون نظره. 

چیزی که مهم هست نظر خودمونه. حالا اونا رو بیخیال شو. 

دلمان برا شاهنامه نویسی هات بدجوری تنگ شده. 

فکور جان من خودم راهمو گم کردم ، دست به خشتک موندم چیو تو دو سه خط بگم آخه ......ملت عادت دارن بریزن همه چیو هوا کنن فرداشم فاز فرهنگ بگیرن ولی واقعیتش اینه که تا دست زور بالا سرشون نباشه همینه ، حالا این حرفها رو بیخیال ، انگورا رسیدن ؟ (سوت !!!!) ? آقا یک معدن چتی برداشتن مارو بردن حالم بهم خورد ، این همه راه مارو بردن سمت تبریز بک معدن چت نشونمون دادن دوزار ارزش نداشت ، چی بود آندرتیکر بود ?اسمش یا آندریان ، آندریان فکر کنم ، بعدش رفتیم سمت شما ولی با برادران بودیم نمیشد بیام سمت آب انگورات و تو کل مسیر تهران تا تبریزو و بعدشم ارومیه کلا خواب بودم چون بیدار میشدم مخمو ساچمه میکردن  ، واردی که چی میگم ?یک ترکه هم از ترکیه اومده بود اونجا یقه ما رو گرفته بود از اون به قول شما چوخ بیلمیشا ? درست گفتم ترکیشو ؟ طرف یهو با چند تا کانتینر کاتالیست خودرو ظهور کرد رو سرمون ، حس هیچیو دیگه ندارم و فقط گوش میکردمو آخرشم پا شدم اومدم ، نمیدونم خودمم دیگه حال ندارم و نمیدونم چی میخوام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام. خسته نباشی. 130کیلومترم میومدی و چن روز مهمونم میشدی حالت که جا میومد (بکنار) خاطرات خوبی هم رقم میزدیم. 

یه حکایت بهت بگم بد نیست. میگن تو یه دهی ،یکی بود که دست به سیاه و سپید نمیزد و همش میگفت :خدا میاد درستش میکنه. یه روز بالا پشت بوم خونه ش نشسته بود که سیل میاد تو ده. مردم فرار میکنن بالای تیه بلند. هر چی بهش میگن پاشو تو هم بیا ،نمیاد و میگه :خدا خودش منو نجات میده. 

بعد که سیل تا بالای زانو بالا میاد ،یکی با اسب میاد که نجاتش بده،بازم نمیاد. ارتفاع سیل که به بالای یک ونیم متر میرسه ،یه نفر با قایق برا کمکش میاد و اون آدم بازم قبول نمیکنه و میگه خدا خودش میاد و نجاتم میده. بعد که ارتفاع سیل تا بالا پشت بوم میرسه ،با هلیکوپتر میان و بازم قبول نمیکنه و سیل میبردش. 

تو قیامت از خدا شاکی میشه که منو نجات ندادی و...... 

خدا بهش میگه :همه اونایی که برا نجاتت اومدن ،رو من برات فرستادم. قرار نبود که خودمم بیام. 

حکایت این سفر شما هم ظاهرا بهانه خوبی بوده که بیای باهم گپ و گز کنیم که لگد زدی به بخت و اقبال منو ما و........ 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 11 مهر 1397 در 00:54، levrone گفته است :

فکور جان من خودم راهمو گم کردم ، دست به خشتک موندم چیو تو دو سه خط بگم آخه ......ملت عادت دارن بریزن همه چیو هوا کنن فرداشم فاز فرهنگ بگیرن ولی واقعیتش اینه که تا دست زور بالا سرشون نباشه همینه ، حالا این حرفها رو بیخیال ، انگورا رسیدن ؟ (سوت !!!!) ? آقا یک معدن چتی برداشتن مارو بردن حالم بهم خورد ، این همه راه مارو بردن سمت تبریز بک معدن چت نشونمون دادن دوزار ارزش نداشت ، چی بود آندرتیکر بود ?اسمش یا آندریان ، آندریان فکر کنم ، بعدش رفتیم سمت شما ولی با برادران بودیم نمیشد بیام سمت آب انگورات و تو کل مسیر تهران تا تبریزو و بعدشم ارومیه کلا خواب بودم چون بیدار میشدم مخمو ساچمه میکردن  ، واردی که چی میگم ?یک ترکه هم از ترکیه اومده بود اونجا یقه ما رو گرفته بود از اون به قول شما چوخ بیلمیشا ? درست گفتم ترکیشو ؟ طرف یهو با چند تا کانتینر کاتالیست خودرو ظهور کرد رو سرمون ، حس هیچیو دیگه ندارم و فقط گوش میکردمو آخرشم پا شدم اومدم ، نمیدونم خودمم دیگه حال ندارم و نمیدونم چی میخوام

ابن معدن که میگی تو منطقه ارسباران (قره چه داغ) هستش که معدنش طلا هم داره و دست دولته ظاهرا. که خاکها رو میارن سه هفته با سیانور محلول در آب تو تانکر ها قرار میدن که مثلا سیانور مضاعف پتاسیم و طلا ازش استحصال کنن و بعدش....... 

فک کنم یه جورائی تو کار یونیزه کردن طلای موجود در خاکهای اون معدن بودن والان خبر ندارم که هستن و بازم گند میزنن یا نه. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 13 مهر 1397 در 13:19، فکور گفته است :

ابن معدن که میگی تو منطقه ارسباران (قره چه داغ) هستش که معدنش طلا هم داره و دست دولته ظاهرا. که خاکها رو میارن سه هفته با سیانور محلول در آب تو تانکر ها قرار میدن که مثلا سیانور مضاعف پتاسیم و طلا ازش استحصال کنن و بعدش....... 

فک کنم یه جورائی تو کار یونیزه کردن طلای موجود در خاکهای اون معدن بودن والان خبر ندارم که هستن و بازم گند میزنن یا نه. 

خیلی معدن چرتی بود ، هزار تن بارگیری کردن برای نمونه آوردن تهران الکی کلی جا گرفتن کوه ساختن هر چی هم میگم ببرید هی لفتش میدن ، 4 تا معدن معرفی کردن فعلا دو تاشو بازدید کردم که هر دو هم مزخرف بود ، یک معدن همین تهران مثل درخت سبز شد یهو این خیلی چربه نزدیکم هست فعلا روی این گیر دادم اینا هم دردشون میاد ? آقایون روش حساسن چون جاش خیلی بده ، خیلی بد .....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 13 مهر 1397 در 13:05، فکور گفته است :

سلام. خسته نباشی. 130کیلومترم میومدی و چن روز مهمونم میشدی حالت که جا میومد (بکنار) خاطرات خوبی هم رقم میزدیم. 

یه حکایت بهت بگم بد نیست. میگن تو یه دهی ،یکی بود که دست به سیاه و سپید نمیزد و همش میگفت :خدا میاد درستش میکنه. یه روز بالا پشت بوم خونه ش نشسته بود که سیل میاد تو ده. مردم فرار میکنن بالای تیه بلند. هر چی بهش میگن پاشو تو هم بیا ،نمیاد و میگه :خدا خودش منو نجات میده. 

بعد که سیل تا بالای زانو بالا میاد ،یکی با اسب میاد که نجاتش بده،بازم نمیاد. ارتفاع سیل که به بالای یک ونیم متر میرسه ،یه نفر با قایق برا کمکش میاد و اون آدم بازم قبول نمیکنه و میگه خدا خودش میاد و نجاتم میده. بعد که ارتفاع سیل تا بالا پشت بوم میرسه ،با هلیکوپتر میان و بازم قبول نمیکنه و سیل میبردش. 

تو قیامت از خدا شاکی میشه که منو نجات ندادی و...... 

خدا بهش میگه :همه اونایی که برا نجاتت اومدن ،رو من برات فرستادم. قرار نبود که خودمم بیام. 

حکایت این سفر شما هم ظاهرا بهانه خوبی بوده که بیای باهم گپ و گز کنیم که لگد زدی به بخت و اقبال منو ما و........ 

 

نمیشد بیست نفر از برادران هم باهام بودن هر جا میرفتم اینا هم میومدن ، کم مونده بود تو دستشویی هم باهام بیان ?

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...