رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

اما چرا انسان ها در شرایط ویژه ای بیشتر به خبرچینی روی می آورند و بدون هیچ آزرمی به تخریب همنوعان شان می پردازند و حتا به حریم انسان هایی که به آنها بسیار نزدیک اند نیز رخنه می کنند؟ در شوروی دوران استالین و در آلمان هیتلری  همسایگان، همسایه های شان را، فرزندان پدران شان را و هم صنفی ها دوستانی را که هر روز با آنها در یک صنف می نشستند، لو می دادند. در آلمان شرقی، مردی سالها علیه همسرش که از وی سه فرزند داشت جاسوسی می کرد. به فراوانی دیده شده است که کارمندان برجسته ی یک دولت بخاطر منافع مادی، تعلقات ایدیولوژیک و یا رسیدن به قدرت، علیه کشور های شان جاسوسی کرده اند. پرسش اصلی این است که در درون چنین افرادی افزون بر منافع آشکار و قابل رویت مادی و مسایل مربوط به قدرت سیاسی و گرایشات کور ایدیولوژیک، چه می گذرد؟ آن ساختار های روانی که انجام چنین اعمال سخیف را ممکن می سازند، کدام ها اند؟ اینها و بسیار پرسش های دیگر فکر انسان را به خود مشغول می دارند. در دنیای که معرفت و دانش به جای رسیده است، کار های بزرگی در این راستا صورت گرفته اند. اما ما همیشه از کنار این پرسش ها گذشته ایم. افشای برخی اسناد توسط ویکی لیکس در رابطه با بزرگان دولت افغانستان، یک پرسش قدیمی را دوباره در ذهن من بر انگیخت. سال ها قبل در مورد مسایل روانی انسان نژادپرست مطالعاتی را انجام دادم و مقالاتی نیز نوشتم. یادم آمد که در آن کار ها اشاره هایی نیز به روان انسان خبرچین، انسانی که به آسانی دشمن می آفریند،  شده بود. در چند هفته گذشته چیز های را دوباره  در این رابطه از نظر گذراندم و خواستم تا این اندیشه ها را در اینجا مطرح کنم.
خبرچین برده و سرسپرده ی دستگاهی است که برایش خبرچینی می کند؛ وی شخصیت ضعیف و درهم شکسته ای دارد که در برابر بالایی ها سر خم می کند. عادتی که وی از طریق سوسیالیزاسیون قدرت گرا، در متن روابط خانوادگی استبداد زده و محیط های خشن و متمایل به مجازات کودک تا مرز های کودک آزاری و استفاده های سؤ از کودکان کسب کرده است. چنین انسانی مولود و زاده محیط استبداد زده است. هر آنچه را که خود در کودکی از سر گذرانده است، در موقعیت دیگری بر دیگران تحمیل می کند. وی تنها به مثابه مولود محیط استبداد زده و کسی که بر دیگران ستم روا می دارد نباید مورد توجه قرار گیرد، بلکه در عین زمان خود برده و قربانی آن است. از همان کودکی یاد می گیرد تا در برابر قدرت برتر تمکین کند. تمکینی که تا مرز های اطاعت کور،  سرسپردگی و بلی گویی و خبرچینی ادامه می یابد. به سخن وطنی وی موجود حقیری بالاتر از یک "بادنجان دور قاب چین" نیست. می گویند یکی از دولت مردان مستبد افغانستان در دهه های پنجاه قرن گذشته، وقتی که می خواست افراد دیگر را ادب کند، به گوش بریده اش اشاره می کرد و می گفت میدانی که این گوش را جناب سردار صاحب با دندان های خود کنده اند؟ چنین فردی فضیلت و اوج انسانیت را در اطاعت بی چون و چرا اما پر از ریا کاری و دورویی می بیند. او همیشه در پی اطاعت از قدرت برتر است اما در عین زمان هم آمادگی از پشت خنجر زدن به صاحبان قدرت برتر و تمکین در برابر قدرت والاتر از قدرت برتر را دارد. قدرت برتر برای وی مانند پلکان و زینه است. نگاه وی به انسان ها و مقام ها، نگاه هیرارشیک است؛ نه از روی پذیرش سلسله مراتب، بلکه برای عرض بندگی و ارادت. چنین شخصیتی با افراد هم قطار خود بیشترین مشکل را دارد، فکر می کند که چنین افرادی عرصه و جای را بر وی تنگ می کنند. وی در برخورد با چنین کسانی در یک سفربری همیشگی قرار دارد و همواره در پی حذف آنها می باشد. او همیشه به گونه ی نامرئی، مانند اسپ بد عادتی که به چپ و راست لگدپراکنی می کند، به چپ و راست ضربه می زند. چنین آدمی همیشه از آرنج چپ و راستش برای گشایش فضای بیشتر برای خودش استفاده می کند و همیشه خودش را در معرض حمله دشمنان احساس می کند. وی همیشه در جنگ است، در تقلا است. همیشه کسانی در ذهن وی وجود دارند که مانع ارتقأ او می شوند. اصولاً چنین شخصیتی مشکل جاویدانی دارد، مشکل او مانند برق تمام وقت است که هیچ قطع نمی شود. وی نیاز دارد تا با دشمنان جاویدانی در جدال باشد. یکی از راه های از میان برداشتن چنین دشمن هایی که برای وی خطر بالقوه و یا بالفعل را می سازند، استفاده از خبرچینی است. خبرچینی نزد مقام هایی که می توانند، راه را برای کاریر وی باز کنند و دشمنان را از سر راه او بردارند. روی دیگر سکه این است که زیرا چنین شخصیتی به بیماری بی پایان قدرت گرایی و قدرت زدگی گرفتار است، نیاز به اجرای قدرت، نه به شیوه های مشروع و قانونی که به شیوه های کاملاً برون از حوزه های اخلاقی دارد.  او از این طریق به روان نامتعادل خود، تعادل می بخشد. برای اینکه بتواند با وجدان راحت بر اعمال غیراخلاقی خود صحه بگذارد، به قربانیانش سیمای غیر انسانی می دهد، آنها را متهم به خیانت می کند، از آنها انسان های خائن به دین و وطن و یا خائن به انقلاب و ارزش های مقدسی که خود وی می آفریند، می سازد. او که در جایی برده ی بینوایی بیش نیست، می خواهد در جای دیگر آقا و سرور باشد. او باید با زبون ساختن دیگران به عادی سازی آن همه زبونی که خود از کودکی کشیده است، توازنی بدهد. از این رو، آزار و حقیر کردن دیگران و ویران ساختن شخصیت و عزت آنها به وی آرامش می دهد. چنین فردی برای حقیر ساختن قربانی، حد و مرزی نمی شناسد. او نه تنها می تواند تا مرز های درهم شکستن فرودستانی که گمان می کند با وی همراه نیستند و یا آن همتاهایی که گمان می کند مانع ارتقای او می شوند، پیش می رود، بلکه می خواهد تا اعماق روان آنها نیز رخنه کند. او می خواهد آخرین گوشه های نامکشوف زندگی و روان قربانی اش را کشف و مستعمره بسازد. قربانی را و یا رقیب کذایی را از شخصیت او و از فردیت او محروم کند. قربانی در اینجا، فدای عقده حقارت و تمایل به سلطه طلبی-سادیستی  بی حد و مرز خبرچین می شود. مواردی دیده شده است که قربانی نیز مسخ می شود و مانند ارواح تناسخ یافته به آنچه که خبرچین با توسل به دستگاه خبرچینی و نظام شکنجه و اقرارگیری به وی می قبولاند به نوعی نزدیکی پیدا می کند. مانند زنانی که به دلیل ستم های تاریخ به گونه ای خودکار به مردانه اندیشی عادت می کنند و به آزار دهندگان و تحقیر کنندگان دختران و زنان دیگر تقلیل می یابند. این نوعی از استعمار درونی است، استعماری که شخصیت انسان در گرو آن قرار می گیرد. شخصیت و فردیت، خود مستعمره می شوند، آزادی سلب می شود و انسان از درون فتح می شود. قدرت پذیر، جباریت پذیر و در عین زمان مجری جباریت. مانند برده ای که در پی مجازات از جانب مالک، بر دستان او بوسه می زند و گمان می کند که بردگی تقدیر اوست. در شکنجه  گاه های استالین برخی از قربانی ها باور کرده بودند که در خدمت دشمن کار کرده اند و آنچه را که از روی آگاهی و یا از سر ناآگاهی انجام داده اند در خدمت دشمنان انقلاب بوده است. بسیاری از قربانیان در دادگاه های استالینی، خود، خواهان اجرای مجازات اعدام در حق خود می شدند و گمان می کردند که از این طریق می توانند دین شان را به انقلاب و رهبر ادا کنند. در "محاکمه های پراگ" چند گروه از انقلابیون چک به تناوب علیه یکدیگر دست به جنایت زدند و جالب اینجاست که هر بار نیز شکنجه گران خود را و دستگاه استالین را حق به جانب و قربانیان شان را خائن و مستحق هر نوع عذابی می دانستند. دینگ سیاو پینگ، پدر اصلاحات چین را چند بار وادار به انتقاد از خود کردند. وی از عادات ضد انقلابی خود عذر خواهی کرد، کلاه را از سرش برداشته و بر گردنش آویختند، تحقیرش کردند و این همه به کمک خبرچینان صورت گرفت. سعید امامی معاون وزارت اطلاعات ایران بود. وی در نابودی و شکنجه مخالفان رژیم ایران دست داشت و یکی از مهره هایی بود که به فراوانی در برابر بالا سر خم کرده و پائینی ها را لگدمال کرده بود. همرزمان و هم قطاران او که او را مانع ارتقأی خود می دانستند، نخست با خبرچینی وی را در نزد بالایی ها بی اعتبار ساختند و بعداً وی را شکنجه ها کردند تا جائیکه وی با سرکشیدن واجبی به زندگی اش در زندان پایان داد. در هالند، در عروسی یکی از افغان ها یکی از دوستانم که قربانی شکنجه در دوران حزب دموکراتیک خلق شده بود و پس از رهایی از زندان سال ها زیر تداوی روانی قرار داشت، شخصی را به من نشان داد که گویا رفیق سیاسی وی بوده است. او گفت که روزی در جریان باز پرسی ام در زندان صدارت وی داخل شد. فرد مستنطق روبروی من نشسته بود. او روز قبل، بعد از بستن انگشت های پایم به برق و چند بار برق دادن با نوک تیز  خط کش چوبی به فراوانی بر پشت دستهایم کوبیده و موجب ورم و کبود شدن دستهایم شده بود. رفیقم تا مرا دید، با اندوه فراوان ابراز همدردی کرد و گفت: بسیار متأسفم، اینها نمی دانند که با روشنفکران نباید چنین برخورد کنند و برایم چای و کیک خواست و ابراز همبستگی نمود؛ تا خواستم نخستین جرعه ی چای را بنوشم، رفیقم گفت که من هم مأمورم و می دانی که بسیار زیر فشار قرار دارم. خوب بالاخره کمی معلومات بده تا تو را از این حالت نجات بدهم. من گفتم که  من چیزی ندارم که بگویم، من از هیچ چیز اطلاع ندارم. وی اصرار می کرد و من هم انکار؛ تا اینکه به یکباره گی منقلب شد و دیگر از دوستی و مهمان نوازی نشانی نبود. از جایش پرید و گفت شما خاینان به انقلاب نمی دانید که ما تا کجای شما نفوذ داریم و همه فعالیت های شما را می دانیم. اینبار وی که دوست خودم بود، به شکنجه و آزارم پرداخت. شکنجه هایی که هرگز نمی توانم فراموش کنم. جالب اینجاست که بعدها وقتی چشمان او به ما افتاد آمد، کنار ما آمد، قربانی اش را مخاطب قرار داده و گفت: می دانی که من نا گزیر بودم، مأمور بودم و اگر آن اعمال را انجام نمی دادم خدا می داند که بر سر خانواده ام چه ها می آوردند. من حتا در همان لحظه هایی که شما در زنجیر بودید به صداقت و شرافت شما ایمان داشتم اما ناچار بودم. یکی از رجال دولت افغانستان به من گفت که در زندان پلچرخی، قوماندان زندان هر روز دست کم یکبار می آمد و به زندانیان امر می کرد تا یکی از بزرگترین فرهنگیان کشور را که با ما یکجا زندانی بود لت و کوب کنند. هر کسی که از این امر ابا می ورزید، در پیش چشمان هم بند های زندان به فجیع ترین شکل شکنجه می شد. یکی از مشغله های زندانیان این شده بود که این شخصیت محترم و فرهنگی را روزانه به امر قوماندان کتک کاری کنند. قوماندان زندان از تماشای این حالت لذت می برد و این کار را هر روز تکرار می کرد.

خبرچینی در قلمرو های خبرچین پذیر، در دستگاه هایی که خبرچین عزت و مقام می یابد و قربانی او تحقیر می شود بیشتر از هر جائی شیوع می یابد. چنین سرزمین هایی و دستگاه های آن، دلبسته خبرچینی اند.  خبرچینان گاه ظاهر بسیار نورمالی دارند. پدران بسیار مهربان و برادران مهربانتر می باشند. روزه می گیرند، به مسجد می روند و ختم قرآن می کنند. در سخنرانی هایشان علیه فساد سخن می گویند، برنامه های تلویزیونی را غیر اسلامی می دانند، با شنیدن صدای زن مشکل دارند، از برادری جهان اسلام و امت اسلامی دم می زنند. اما از سوی دیگر بسیاری از اینها باده نوشی می کنند، مردبارگی می کنند و تا گوش های شان فاسد اند. کاری بجز تجزیه شهروندان به قبایل و اقوام و باور به برتری قبیله ی خود و  یا آن ایمان باطل خودشان ندارند. چنین کاراکتر هایی سمبول و نماد دو پارگی شخصیتی اند. چنین افرادی می خواهند به سلطه بی حد و مرز بر روان آنانی را که فرودست می دانند دست یابند. چنین حالتی، خاص گرایش های قدرت گرای راست و فاشیست و جریان های بنیاد گرای مذهبی نیست. این ممیزه ی مشترک همه گرایش های ضد دموکراسی از راست تا چپ می باشد. یادم می آید،زمانی که در انقره دانشجو بودم، روزی عبدالله اوجآلان رهبر پی کا کا، که دشمن شماره یک جمهوری ترکیه تلقی می گردید را به جاسوسی برای استخبارات ترکیه متهم کردند و اجازه ندادند تا در آمفی تیاتر فاکولته علوم سیاسی سخنرانی کند. دلیل هم این بود که وی بعد از مدتی از زندان آزاد شده بود و می خواست به تحصیلاتش ادامه دهد. واقعیت این بود که دستگاه استخبارات ترکیه تلاش داشت تا از این طریق وی را در اذهان عامه بی اعتبار سازد. بحث بر سر این نیست که وی یک انسان بی رحم و قاتل زنان و کودکان بی گناه بسیاری است، بحث بر سر این است که دستگاه های خبر چینی چگونه شخصیت کشی می کنند. این روان های استبداد پرور در اجرای خشونت همسان اند. یکی به نام دین و قوم سخن چینی را توجیه می کند و دیگری به نام تاریخ و انقلاب.

تفاوتی در کار نیست، ربودن عزت و شرافت مخالف مهم است، ذلیل کردن او استراتژی است. یکی از علمای کرام ما با آوردن آیت و حدیث در مورد خطرات دوستی و نزدیکی با غیر مسلمین بحث می کرد و می گفت که وی می داند که فلانی ها کافر و دشمن دین اند. همان شخص را در محفل دیگری دیدم که در مورد مشروعیت دوستی و همکاری با ایالات متحده امریکا با آوردن احادیث در مورد تجارب تاریخی پیامبر اسلام سخن می گفت. وی شخصیت کشی مخالفانش را با استفاده از ساده انگاری عوام به کمک آیات توجیه می کرد ولی جایی که باید به زورمندان تسلیم شود و سرسپردگی خودش را توجیه و تشریع کند به جعل و یا استفاده ناروا از احادیث دیگری می پرداخت. باز عالمی را دیدم که علیه شراب خواری در دیپلوماسی و استفاده آن توسط سفیران افغانستان سخن ها می گفت، در حالیکه چند ماه بعد در کنار جنرال دوستم مست و لایعقل نشسته و از او به عنوان عضو رهبری جبهه تمجید می کرد. یکی از خبرچینان سفارت ایالات متحده را که توسط ویکی لیکس افشا شد، در لندن دیدم که چنان مست بود که سر از پا نمی شناخت؛ وقتی به وی سلام دادم گفت حیف تو که عقاید اسلامی ات استوار نیستند. وی تا جایی مست بود که ما ناگزیر شدیم بعداً از زیر بغل هایش بگیریم و او را از میزی که به دور آن بزرگان دولت نشسته بودند، کشان کشان انتقال دهیم.

 از مسایل دیگری که به اشاعه خبرچینی به عنوان فرهنگ کمک می کند، شیوع بحران های اجتماعی، فقر، عقب ماندگی، جنگ های ایدیولوژیک و پیکار های اجتماعی و ترس انها از فرداست. چرا که انسان های در گیر با مشکلات در پی کشف راه های ساده اند و ساده ترین راه اجتناب از تحلیل های ژرف و پذیرش بغرنجی ها، پناه بردن به خبرچینان است. به کمک دستگاه های خبرچینی مسایل پیچیده اجتماعی و بحران های اقتصادی و ساختاری همه تقلیل می یابند به توطئه های خبر چینان و دستگاه های جاسوسی دیگران. در چنین شرایطی خبرچین مخالفانش را به خبرچینی متهم می کند و بر سر او سایه ای از شک و گمان می گستراند. از این رو ذهنیت های ساده انگار و تحلیل گریز بیشتر به خبرچینی رجوع می کنند. بدینگونه خبرچین پروری بیش از هر زمانی رواج می یابد و از جانب دیگر اجتناب از تحلیل و پی گیری علت ها و کشف رابطه علت و معلول به فراموشی سپرده می شود و جامعه تفکر گریز، بیشتر از هر زمان دیگری تفکر گریز می شود. هر روز بیشتر از پیش بر رقم خبرچینان افزوده می شود، خبر چینی به دستگاه بیمه پایدار برای خبرچین و خبرچین پرور برای مشارکت در قدرت و تداوم آن ارتقأ می یابد. خبرچین نیز هر روز بیشتر از پیش به زوال شخصیت مبتلأ می شود، چرا که وی تنها مجرم نظام مند است که به دلیل ارتکاب جرم پاداش می بیند. اما واقعیت شخصیتش این است که وی، انسان حقیر و فرومایه ای است. پرزه ناچیزی از یک دستگاه بی معنی و بی مفهوم است که بجز دروغ و جعل به چیز دیگری وفادار نیست. در عین زمان وی از رنج و عذابی که قربانی او و بستگانش می کشند، لذت می برد؛ عقده های فرو خفته اش گشوده می شوند، اعمال قدرت می کند و گرایش سادیستی او از طریق توسل به اجرای قدرت بی پایان ارضاء می شود. چنین فردی در متن یک فرایند تهی شدن از هر نوع ارزش اخلاقی از حس نوع گرایی و داشتن تعهد اخلاقی عاری می شود. او هر زمان که موقعیتش را در خطر ببیند در پی ملجا و پیشوای دیگری می دود. شامه قدرت طلبی چنین فردی بسیار قوی است. او می داند که بوی قدرت از کجا می آید.

خبرچین در واقعیت قاتلی است که ابزار او کلمات و دستگاه های تکنیکی خبرچینی اند. او حق و مسؤولیت خود می داند تا در ژرفای زندگی قربانی اش نفوذ کند. حریم خصوصی در کارزار عملیاتی او وجود ندارد، جرم یک موضوع شخصی نیست؛ از دید خبرچین، کرامت انسانی قربانی باید مورد سوال قرار گیرد، قربانی باید به شی تنزل داده شود و از شخصیت و انسانیت تهی شود. این تلاش در مرز های شخص قربانی محدود و محصور نمی ماند. هجوم به عزت و شرافت نزدیکان، اعضای خانواده، همفکران حقیقی و مجازی، رخنه به دستگاه های مخابراتی و کشف مکاتبات آنها تا مرز های اشاعه خبر و شایعه و اتهام در مورد گرایش های بسیار خصوصی فرد قربانی، چه حقیقی و چه مجازی، همه بخش هایی از ابزار دستگاه خبرچینی را می سازند. خبر چین به مجازات فرد قربانی اکتفا نمی کند او دست به مجازات جمعی می زند. به هر اندازه که پهنا و گستر ه ی این مجازات بزرگتر باشد، به همان اندازه روان خبرچین که به یک دوپارگی علاج ناپذیر مبتلأ می باشد، بیشتر ارضأ می شود. بسیار اتفاق افتاده است که پدر و مادر، فرزندان و نزدیکان قربانی نیز سرجمع در معرض حمله خبرچین قرار گرفته اند. این شیوه مختص به کشور های سنتی نیست که در آنها مجازات جمعی وجود دارد و به کمک عادت های قبیلوی و پیش مدرن توجیه می شوند بلکه در دیکتاتوری های مدرن نیز چنین است. در دوران استالین فرزندان و همسران "ضد انقلابیون" را نیز مجازات کرده و از تحصیل محروم می کردند. خبرچین جنایتکاری است که به سایه قربانی اش مبدل می شود، همه جا در واقعیت و در عوالم اوهام  قربانی  را تعقیب می کند. وی در تعقیب قربانی اش هیچ حد و مرزی را نمی شناسد؛ از قدرت تخیلش بهره می گیرد؛ جعل می کند و دست به تزویر می زند. ناظم حکمت شعری دارد که پس از مرگ استالین سروده است: "خوب شد که بمردی، سایه سبیل های کلفت تو از پیاله شوربای ما بر افتاد." خبرچینان در همه جا حی و حاضر اند، تا جائیکه سایه سبیل های استبداد در پیاله های شوربای قربانیان نیز حضور دارند.

یادم می آید که شش سال پیش گزارشی را از دستگاه خبرچینی افغانستان دیدم که در آن راجع به یکی از جوانان همکار رییس جمهور نوشته بودند که وی با یک خبرنگار زن انگلیسی در وزیر اکبر خان به یک رستوران لبنانی رفته بعد از صرف سلاد از رستوران برون شده و هر کدام به خانه هایشان رفتند. در این گزارش بی معنی و فاقد هر نوع ارزش اطلاعاتی، خبرچین، چه پیامی را می خواهد بگوید؟ پیام بسیار روشن است. این جوان که به دلیل تحصیل در انگلستان و تنها به همین دلیل، به همکاری با انگلیس ها متهم بود، افزون بر ملاقات با یک تبعه انگلستان توسط خبرچین با شگرد خاصی به زنبارگی نیز متهم می شد. بدینگونه شخصیت وی با تداعی پیام های بی معنی و فاقد متن اخلاقی و اجتماعی از طریق خبرچینی مورد هجوم قرار می گیرد. این پروسه ادامه می یابد، جامعه اندیشه گریز و مبتلا به اخلاقیات دوگانه و صاحب استاندارد های دوگانه، گام به گام شخصیت وی را در اذهان عامه می کوبد و هر روز بیشتر از پیش تخریب می کند.

خبرچینی در افغانستان، در محدوده ی خوش خدمتی های برخی از وزرا و سران دولت به کشور های خارجی محدود نمی شود. از غرب برگشتگان به تحصیل کرده های مهاجر در ایران و پاکستان به دیده ی جاسوسان ایران و پاکستان می بینند؛ نخبگان و فعالان از پاکستان و ایران برگشته، از غرب برگشتگان را جاسوسان و مزدوران مغرب زمین می دانند. بدین منوال خبرچینی هم در قلمرو واقعیت و هم در توهم فعالان سیاسی ما به یک سیستم صنعتی گسترده ارتقأ یافته است. سیستم صنعتی که بسیاری از تحلیل ها و شخصیت کشی ها را سامان می دهد و مشروع می سازد. بدون شک خبرچینی در افغانستان، به ویژه در میان نخبگان سیاسی به گونه غیر عادی گسترش یافته است و به یک شبکه مؤثر بر سیاست و اقتصاد ارتقأ پیدا کرده است. یادم می آید، در جوانی های ما بزرگترین توهین به یک انسان، این بود که به او تهمت همکاری و نزدیکی به دستگاه های استخباراتی خارجی زده شود. کسی به نام هوتکی به زنده یاد محمد هاشم میوندوال تهمت جاسوسی برای امریکا را زده بود. نام و عزت آن روشنفکر کشور ما آسیب های فراوان دید و او به همین دلیل رنج های فراوان کشید. امروز بسیاری ها با خارجیان روابط ویژه دارند و به آنها اطلاعات می دهند، اینان نه تنها احساس سرافکندگی نمی کنند، بلکه مباهات می کنند. سی سال جنگ و ویرانی، غربت و آوارگی فضای خبرچین پذیری را در سرزمین ما مساعد ساخته است. چه بسیار از خود می پرسم که مگر خبرچینی به مسلک شرافتمندی ارتقأ یافته است که خبر چینان در میدان های سیاست این کشور هر روز بیشتر از پیش رجز خوانی می کنند؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...