رفتن به مطلب
hodaa

خاطرات شهرسازی + راهنمایی به سال پایینی ها

پست های پیشنهاد شده

قول داده بودم که هفته گذشته یه خاطره بگم،شرمنده که نشد

العانم هر چی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیرسه که مناسب باشه فقط میخوام یه توصیه بکنم چون خودم تجربش کردم،

اینکه حتما چند روز قبل از تحویل پروژه پلات بگیرید....

واسه طرح 5 ما 5 نفرهم گروه بودیم که یکی شمالی بود من جنوب 2تا هم از غرب فقط یکی از هم گروهیامون همدانی بود

هر کی تو شهر خودش کاراش رو انجام داده بودو قرار بود روز قبل تحویل همدانهمگی همدان باشیم که پلاتها رو بگیرم،یادم نمیاد چند شیت کار بود اما زیاد بودن....

من و یکی دیگه از بچه ها روز فبل تحویل همدان بودیم اما 3تای دیگه روز تحویل اومدن این شد که ما روز تحویل رفتیم واسه پلات گیری...

ساعت 2ظهر هم باید دانشگاه میبودیم

یه پلاتی هست همدان هر کی معماری یا شهرسازی بخونه اونجا میشناستش اسمش پلات خاکیه

بینهایت بد قوله،ما واسه صبح زود وقت گرفتیم اونم قول داد

اما رفتیم دیدیم پلاتی شلوغه و فقط شاگردش هست اونم از اون مدلاییه که نمیخوا مشتری بپرونه از همه کار میگیره ،یه شیت از کار ما پلات میگرفت یه شیت از کسای دیگه،خلاصه اینجوری شد که ما دق خوردیم تا کارمون رو انجام داد

فکر کنید طرح 5 بود ما تا ساعت 6 تو پلاتی بودیم استاد هم گفت من دارم میرم تهران دیگه نیاین....

خیلی روزه بدی بود،خلاصه به هزار بد بختی کار رو رسوندیم دانشگاه ،بعد اون روز توبه کردم دیگه هیچ کاری رو واسه روزه آخر نذارم:ws13:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطره من برمی گرده به همین 6 ماه پیش که ما رفتیم اردو ؛ ما مسیرمون اینطوری بود ماهان ، کرمان ، اصفهان ، کاشان ، خلاصه ما راه افتادیم رفتیم تا رسیدیم به شهرضا ، اونجا شب خوابیدم صبح آماده شدیم بریم اصفهان ، تو مسیر که بودیم یکی از بچه ها گفت نهار ظهر اصفهان بریونی بخوریم ، یکی از بچه ها گفت من قبلا خوردم خوشم نیومده ، با این حال چون بچه ها از جمله خود من تا حالا نخورده بودیم مخالفتی نکردیم . ما ساعت 11 رسیدیم اصفهان مستقیم رفتیم میدون امام ، بعد حدودا ساعت 3 بود رفتیم به پارک برای نهار آقا نهار رو اوردن من که دیدم فهمیدم من این غذا رو بخورم معده م تعجب می کنه گفتم بیا اول ازش عکس بگیرم، از طرفی چون همه داشتن می خوردن نمیشد من نخورم . دیگه خلاصه سعی کردم زود بخورم و بلند شم ، رفتم سریع دستامو شستم دیدم همه دارن لیمو و آبلیمو از این جور چیزا می خوردن من خیلی جدی نگرفتم ، دوباره بعد نهار ما رفتیم ، با دخترا سر رفتن به باغ پرندگان و بازار اختلاف افتاد از طرفی چون می خواستیم ساعت 7 حرکت کنیم بریم کاشان وقت زیادی هم نداشتیم این شد که رفتیم بازار . خلاصه شب شد و راه افتادیم سمت کاشان ، ساعت 11 شب رسیدیم کاشان ، دخترا که طبق معمول براشون دانشگاه آزاد کاشان هماهنگ شده بود ما پسرا هم که هر جا که میشد باید میرفتیم این بود که رفتیم یه حسینیه ، جاش خوب بود بزرگ بود و خلاصه خوب بود . شام خوردیم و یه کم حرف زدیم تازه کلی ذوق کرده بودم که امشب راحت می خوابم که دیدم دلم داره درد می کنه ، اقا چشمتون روز بد نبینه از غذای ظهر مسموم شده بودم . یه مکافاتی داشتم حالا یه دوست داشتم فابریک خیلی با معرفته اسمش علی هست . همیشه با هم هستیم . این بنده خدا تا ساعت 3 با من بیدار بود هر چی قرص و اینا می خوردم هم اصلا جواب نمی داد . ساعت 3 بود دوستم مرتضی بیدار شد گفت چیه ، دید حالم بده گفت بریم دکتر ، گفتم بابا اینجا ما که جایی رو بلد نیستیم خلاصه راه افتادیم اومدیم تو خیابون نه تابلویی داره نه آدرسی که بفهمیم کجا هستیم . فقط به بلوار بود . من زنگ زدم 133 گفتم آقا ببخشید ما دانشجوییم می خواییم بریم اورژانس یه ماشین می خواییم گفت آدرس گفتم والا نمی دونم اینجا فقط یه حسینیه هست اسمش اینه گفت اسم خیابون و بگو گفتم نمی دونم حالا میرم جلوتر دوباره زنگ می زنم ، ما اومدیم جلو چند تا ماشین رد شد هر کس رو دست تکون دادیم وای سه آدرس بپرسیم وای نیساد . خلاصه دوباره به یارو زنگ زدم گفتم اقا اینجا یه تابلو داره نوشته فلان . بنده خدا فهمید شمارمو گرفت گفت برین سر میدون ماشین می فرستم براتون ما رفتیم . ماشین اومد رفتیم اورژانس . بعد دکتر گفت مسمومیت غذایی ، سرم نوشت و آمپول و از این حرفا. منم تا حالا اصلا نه مسموم شده بودم نه سرم وصل کرده بودم نه بیمارستان خوابیده بود .خلاصه تو همه چی دفعه اول بود . سرم و وصل کردن و من هنوز دل دردم خوب نشده بود . دوستامم خوابشون میومد عجیب . دیگه ساعت حدودای 6 بود فکر کنم سرم تموم شد و رفتیم که بریم حسینیه . وقتی می خواستیم بریم با یکی از بچه ها هماهنگ کردیم گفتیم ما میریم دکتر بعد که برگشتیم به تو زنگ می زنیم تو بیا در و باز کن که بچه ها دیر خوابیدن بیدار نشن گفت باشه رفت گوشیشو آورد و گذاشت رو ویبره و گرفت تو دستش و گفت اگه خوابم ببره بیدار شم . حالا ما از اونجا برگشتیم هر چی زنگ می زنیم جواب نمیده . دیگه مجبور شدم به یکی دیگه از بچه ها زنگ بزنم اونم بنده خدا مونده بود ما چی می گیم تا وقتی فهمید چند دقیقه ای ما پشت در بودیم . خلاصه امدیم تو همه خواب بودن منم هنوز درد داشتم . دوستم اومد کنارم دراز کشید خوابش برد منم دیدم دورو برم همه خوابن کفرم در اومد . دیگه تا ساعت 7 بود تحمل کردم بعدش علی رو بیدار کردم گفتم پاشو برو یه آب میوه ای چیزی بگیر بخورم. این بنده خدا از خواب پاشد بدون اینکه چیزی بگه رفت خرید و اومد . دیگه ساعت 8 شد بچه ها کم کم بیدار شدن . همه تعجب کردن از اینکه این اتفاق افتاده . خلاصه این بود که من تو این اردو یه سری چیزا رو برای دفعه اول تچربه کردم اینم خاطره تصویری من .

 

djlfsfkd72vjrqqlvdy.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بچه های شهرسازی که زیادن بذار یه کمی هم بقیه فعالیت کنن. من همین یکی دو روز پیش یه خاطره تو بخش خاطرات دانشجویی تعریف کردم.

اما حالا چون این سری گفتی روتو زمین نمیندازم همون خاطره ای رو میگم که ابوذر یه گوشه کویچکشو گفت. خاطره مشترک همه شهرسازا یعنی از دست دادن اطلاعات تو لحظات آخر :ws3:

 

ترم سوم بودیم سال 1384

تو پروژه کارگاه مطالعات شهری من و یکی دیگه از دوستام به اسم جواد و 2 نفر دیگه با هم بودیم. 2نفر دیگه که کاری نداشتن. یعنی در اصل من و جواد بودیم فقط.

کارا رو خونه انجام دادیم رفتیم دانشگاه فقط مونده بود یه ادیت کوچیک بکنیم و کارا رو پشت هم بیاریم. منم کارمو تو فلاپی ریخته بودم. (تا اون موقع همیشه کارامو وقتی کم بود تو فلاپی می ریختم و مشکلی نداشتم. همیشه هم به شوخی پز این فلاپیمو میدادم :ws3: )

صبح رفتیم سایت دانشگاه دیدیم همه بچه ها مینالن که فلاپی هاشون باز نمیشه و قفل شده و اینا. جواد گفت: بیا هی بهت میگم یه سی دی بزن الان واسه تو هم باز نمیشه. :w450:

من گفتم: نه بابا اینا فلاپیشون فلاپی نیست. بلد نیستن کار کنن. حالا منم استرس گرفته بودم نکنه فلاپیه منم ویروسی بشه باز نشه. :w164:

اون موقع هنوز ابوذر سیستمشو نیاورده بود دانشگاه. ما هم مجبور بودیم رو سیستم های داغون دانشگاه کار کنیم. چشمتون روز بد نبینه فلاپی زدم تو کامپیوتر باز نشد که نشد :icon_pf (34):

فلاپی رو روی هر سیستمی بردم بازم باز نمیشد و فقط ویروس رو باهاش منتقل میکردم. با آنتی ویروس و این چیزام درست نشد.

حالا فرداش ساعت 8 صبح هم باید میرفتیم کلاس، تحویل داشتیم. :w150:

جواد گفت بزنگ خونه بگو واست میل کنن کارا رو. خونه ما هم داداشم نبود خودش دانشگاه بود. کسی هم نبود که بتونه اینکار رو واسم بکنه. گفتم یکی رو گیر بیارین که بلد باشه بیاد اینا رو واسم بفرسته خیلی مهمه. آخرش بابام دوستشو ورداشت آورد. ما هم گفتیم اون وارده دیگه اومده. حالا باید مراحل ایمیل فرستادن رو یکی یکی بهش توضیح پشت تلفن توضیح میدادم. اما بازم هیچ فایده ای نداشت. نمیدونم یارو با چه اعتماد به نفسی اومده بود واسه اینکار. :ws6::ws28:

خلاصه تنها یه راه داشتیم اینکه کار رو از تو اونجا انجام بدیم. فقط دعا دعا میکردم چکنویس کارامو تو برگه داشته باشم که خدا رو شکر داشتم :ws36:

پا شدیم رفتیم کافی نت دانشگاه من و جواد هر کدوم 3ساعت وقت گرفتیم واسه اینکه بخشی از کارو که واسه من بود از اول شروع کنیم و تمومش کنیم. یعنی تا آخرین وقتی که کافی نت باز بود وقت گرفتیم. خدا رو شکر دقیقه 90 بالاخره کارا تموم شد. :ws17:

 

نتیجه ای که من از اینکار گرفتم این بود که دیگه حتی 1kb هم تو فلاپی ذخیره نکنم. از اون موقع بود که با فلاپی علی رغم میل باطنیم خداحافظی کردم :ws44:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این زهرا که مثلآً قرار بود بقیه رو زور کنه بیان. اما مثل اینکه خبری نیست. بازم خودم شروع میکنم.

این خاطره واسه برداشت پایان نامم هستش تو تابستون 1387 . شهراسازا تو برداشت های خودشون خاطرات زیادی رو دارن. خود من که کلی دارم. اما آخریش این بود:

کار پایان نامه من تو چهارراه ولیعصر تهران بود. یه روز عصر واسه برداشت گرفتن عکس به این چهارراه رفتم. یه سری عکسای عادی رو گرفتم. می خواستم شروع کنم به عکس گرفتن از رفتارها و فعالیت ها. چهارراه ولیعصر هم کسایی که تهرانن میدونن عصرا چه خبره :w68:

یه سری عکسا رو از این دست فروش ها مردمی که در حال خرید کردن، دیدن و راه رفتن و خوردن و ... بودن گرفتم. وقتی هم منو میدیدن چپ چپ نگاه میکردن اما واسه من عادی شده بود دیگه این چیزا :ws3:

تو این چهارراه هم ماشالا تا دلتون بخواد پلیس هستش. سعی میکردم عکسا رو دور از چشم اونا بگیرم.

بعد از اینکه یه سری عکس گرفتم رفتم سراغ پارک دانشجو. اونجا هم که یه قسمت پیرمردها جمعشون جمع بود و اصلاً کاری هم با من نداشتن. یه قسمت واسه دختر پسرای دانشجو بود که اونا رو با فاصله یه کمی بیشتر میگرفتم. مثلاً یه جای دیگه رو نشونه میگرفتم ولی عکسو از اونا میگرفتم. (ترم اولیا بدونن اینجور کلکا بعضی وقتا لازمه :ws17:)

یه قسمت واسه این خونواده ها و نامزدا جوون بود که اونا هم چپ چپ نگاه میکردن. :w450: خلاصه با هر درد سری بود این عکسا رو گرفتم.

اما رسیدم به سخت ترین قسمت. گفتم که پلیس زیاد بود. خواستم از این پلیسا هم عکس بگیرم. دنبال 2تاشون راه افتادم و تعقیبشون کردم :wht:و سر یه فرصت عکس رو رگفتم. با خوشحالی رفتم سراغ بقیه جزئیات :ws49:

اما بعد 2،3 دقیقه دیدم سر و کله اون 2تا پیدا شد و اومدم طرفم. نمیدونم کدوم نامردی لو داده بود منو گفتن ببخشید:icon_pf (34): شما اینجا چیکار میکنید؟ چرا از مردم عکس میگرین؟ هیچی دیگه آقایون ما گرفتن و بردن. حالا منم هرچی میگم دانشجوم واسه پروژم میخوام و این کارتمه و اینا چیزی نمیفهمن.

رفتم اونجا یه سرگرد بود. گفت چرا عکس گرفتی؟ چرا از مآمورا عکس گرفتی؟ منم گفتم واسه کارم بود. از مآمورام طوری عکس گرفتم که چهرشون مشخص نشه تا مشکلی نباشه. :ws3: از خودم ساختم. گفتم من جایی تابلوی عکس برداری ممنوع رو ندیدم. اما طرف اصلاً حالیش نبود. گفت شهرسازی چه ربطی به مردم داره. از ساختمونا باید عکس بگیری... هرچی زور زدم هیچی نمی فهمید. یه دنده یه دنده. گفت الان میزنم همه عکسا رو پاک میکنم میفهمی که دیگه نباید بی اجازه اینکارو کنی. منم گفتم تو حق این کار رو نداری. دیدم زد پاکش کرد. کل زحماتم پرید :w150:

منم معمولاً قاطی نمیکنم ابوذر میدونه. اما اونجا دیگه شاکی شدم. گفتم حق نداشتی اینکار رو بکنی. ماها هیچی نمی فهمید. همینه دیگه 4تا آدم مثل شماها گند میزنن به این مملکت دیگه....

شانس آوردم به خاطر حرفام بهم گیر ندادن :ws3: خلاصه دست از پا درازتر و با دوربین خالی از عکس برگشتم خونه. اما من پوست کلفت تر از این حرفا بودم و چند روز بعدش دوباره بدون مجوز رفتم عکسام رو یواشکی گرفتم و اومدم :w57:

توصیه من اینه تو برداشت به این مشکلا شاید زیاد بر بخورین اما هیچ نگران نباشید و بدون ترس هر عکسی که میخواین بگیرین. ما کنار تابلوی عکس برداری ممنوع هم عکس گرفتیم. اگر گرفتنونتون نگید من گفتما. فقط مواظب باشییییییییییییییید. هرچی کارت دانشجویی و این چیزا هم دارید با خودتون داشته باشید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منم يه خاطره از دستگيريم براتون بگم

 

ترم 2 بود. كلاس 3 گروه شده بوديم عملكردي . معنايي. كالبدي. ما عملكردي بوديم.

 

رفتيم برا برداشت. اولين باري بود كه ميرفتيم براداشت به خاطر تهيه آمار و اطلاعات.

 

9 نفر بوديم. ( از بچه هاي گروه عملكردي محمد و جواد نبودن )

 

3 تا دختر . 6 تا پسر.

 

بيخيال و عادي داشتيم عكس مي گرفتيم. تو باغ نبوديم كه. همه با هم مي گفتيم و ميخنديدم و عكس مي گرفتيم. سوژه پيدا مي كرديم و عكس مي گرفتيم. اولاي مسير بوديم. يكي از پليس 110 ها هم بود ما توجه نداشتيم كه. از اتاقك پليس من عكس گرفتم آقا پليس مهربون ما رو ديد. اومد دوربين من رو گرفت و گفت چي كار ميكنيد. ما توضيح داديم كه اين يه پروژه هست و ما اومديم .....

 

خلاصه تمام دوربينا رو ازمون گرفت. كيف چند نفر رو هم گشت. مخصوصاً كيف سيد ( سيد حافظ قران بود ) كلي سي دي از كيف سيد بيرون اومد. گير داده بود اين همه سي دي رو مي خواي چه كار؟ سي دي چي هست؟

حالا مگه باور ميكرد كه اينا سي دي قران هست.

 

خلاصه زنگ زد كلانتري و يكي از پيكان ها اومد .

باز هم كلي صحبت كرديم. راضي نشدن كه دوربينا و سي دي ها رو بدن. گفتن بايد بريم كلانتري.

 

گفتيم باشه.

 

حالا 9 نفر چه جوري بايد بره؟

گفت بايد تاكسي دربست كنيد دنبال بياين. ( كلانتري هم بخوان ببرنت بايد خودت هزينه كني )

 

دخترا داشتن دعوا ميكردن كه كي تو ماشين اقا پليسه بشينه:ws28:. اصلاً عين خيالشون نبود. چند تا دستمال كاغذي (نه برا پاك كردن اشكها، برا پاك كردن آرايشه ) از سيد قرض گرفت و رفتن تو ماشين پليس.

ما هم دنبالشون با تاكسي.

 

رفتيم تو كلانتري .:w58:

گفتيم چه كار كنيم.

زنگ زديم دكتر پاكزاد.

دكتر پاكزاد تهران بود. گفت خودتون يه كاريش كنيد.

 

زنگ زديم دكتر عظيمي ( رئيس دانشكده ). با اون كلي صحبت كرديم. حالا گير ميداد چرا بدون هماهنگي رفتيد؟

چرا اين همه جمعيت با هم رفته. اخرش راضيش كرديم تا از دانشكده با كلانتري صحبت كنه.

 

بعد از چند دقيقه اومدن گفتن ميتونيد بريد ولي يه بار ديگه ببينيمتون مستقيم ميبريمتون بازداشتگاه.

وسايل رو گرفتيم و برگشتيم :ws3:

 

ديگه از اون به بعد يواشكي عكس مي گرفتي يا معرفي نامه داشتيم.

 

محمد تو هم برداشت جمعيتي ترم 3 ( پاييز 84 ) رو تعريف كن.

كارتهايي كه نشون دادي. دروغ هاي تايماز.:ws28:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باشه تعریف میکنم ولی نگید چقدر بی مزه بودا

روز شهر سازی یعنی 17 ابان یه همایش تو ولنجک قرار بود باشه ما اون روز اتفاقا دانشگاه بودیم دانشگاه ما تو شهر ارادان 10 کیلومتر بعد از گرمسار که با سرویس حدود 2ساعت یا بیشتر تا تهران طول میکشه . ما که تا اون موقع اصلا نمیدونستیم همچین روزی هم وجود داره تو دانشگاه کلی مسخره بازی در اوردیم استادامون بهمون گفتن اگه برین این همایش براتون خوبه

ما هم که سرمون درد میکرد برا اینکه با دوستامون پاشیم بریم این ور و اون ور قبول کردیم که بریم دانشگاهم گفت که یه سرویس میگیره که از همین جا بچه ها رو ببره که راحت تر بتونیم بریم چون علاوه بر این که ارادان با تهران 110 کیلومتر فاصله داره از این سر تهران تا ولنجک خدا میدونه چقدر راهه

خلاصه کلاسامونم زودتر تعطیل کردن که می خوایم بریم همایش برسیم اما وقتی سرویس اومد بعضی از بچه ها که اسم داده بودن نیومدن برا همین راننده هم گفت باید پول بقیه رو هم حساب کنید ما هم که زورمون نمی رسید قبول کردیم بعد گفت چون تعدادتون کمه نمیبرمتون ما هم با کلی چک و چونه راضیش کردیم که تا ترمینال جنوب ما رو برسونه نمیدونید بچه ها چه کارای که نمیکردن تو سرویس اینقدر شلوغ کردن که خدا میدونه اتوبویس رو گذاشته بودن رو سرشون فکر کنید وسط جاده راننده زد کنار گفت پیاده شید کلی ریش گرو گذاشتیم تا قبول کرد دوباره راه بیفته تازه خوبه کلی پول بیشتر بهش دادیم وگرنه فکر کنم واقعا پیادمون میکرد اخه میدونید بچه های شهر سازی دانشگاه ما خیلی شیطونن حالا مال دانشگاه های دیگه رو نمی دونم ولی مال ما بد جوری شیطونن کل دانشگاه رو بهم میریزن ای کاش فقط بچه هامون شیطون بودن استادامون از بچه هامون بدترن

خلاصه رسیدیم ترمینال جنوب اونجا رفتیم سوار مترو شدیم تو مترو بدتر از اتوبوس یه واگن رو بهم ریخته بودیم دیگه صدا مردم در اومده بود بعد از کلی اختلاف بین علما اخر تصمیم گرفتیم مترو حقانی پیاده شیم از اونجا هم یه ون گرفتیم که دربست ببردمون تا ولنجک فکرش رو بکنید 17 نفر سوار یه ون اونم چی 17 نفر که بلد نیستن یه دقیقه سر جاشون بشینن ون رو رو س سرمون نذاشتیم رو برج میلاد گذاشتیم واقعا خوش گذشت ماشینای کناریمون اینقدر چب چب نگامون می کردن که خدا می دونه(احتمالا فکر میکردن این ماشین از امین اباد داره میاد )واقعا نمیدونید چه کارا که نمیکردن البته از اونجایی که میگن بعد از هر خنده ای گریه است بعدشم تا گریه کردن رفتم اول تو یه ترافیک حسابی گیر کردیم

ساعت 7 رسیدیم ولنجک کمتر از یه ساعت از همایش مونده بود وقتی رسیدیم ولنجک دیدیم خط هیچ کس انتن نمیده بدجوری دلشوره گرفتم اخه قرار بود برای برگشتن پدرم بیاد دنبالم ولی ادرس بهش نداده بودم اگرم زنگ میزد به گوشیم و میدید خطم انتن نمیده بدجوری نگران میشد رفتیم تو واقعا شلوغ بود فضا کوچیک بود استادمون گفت فکر نمیکردیم این همه جمعیت بیان سال های قبل خیلی کم بودیم برا همین جای خیلی بزرگی نگرفتیم تقریبا اکثرا وایساده بودن نیم ساعت هم تو همایش نمونده بودیم که اومدیم بیرون تا بتونیم یه تلفن گیر بیاریم تا زنگ بزنیم اخه قرار بود چند تا از دوستامم با من برگردن با یکی از دوستام در به در دنبال تلفن گشتیم بالاخره بعد کلی گشتن پیدا کردیم اما مغازه های اون اطراف کارتشون تموم شده بود دیگه واقعا داغ کرده بودم رفتم از یه اژانس اجازه گرفتم تا تلفن بزنم خوشبختانه قبول کرد زنگ زدم پدرم ولی ادرس رو بلد نبودم تلفن رو دادم به صاحب اژانس تا ادرس رو بده اما ادرس رو اشتباه داد فکر کنید یه اژانسی نتونه ادرس محل خودشو درست بده خدا بداد مسافرای اژانس برسه وقتی برگشتم به محل همایش هیچ کدوم از دوستامو ندیدم استرسم بیشتر شد حالا دو تا دختر تنها اونجا چی کار میکردیم هر چی صبر کردم پدرم نیومد این دفعه رفتم تو خود سالن خواستم بذارن زنگ بزنم بازم خوشبختانه قبول کردن خدا خیرشون بده اخه به این موضوع که خط انتن نده عادت داشتن اما از شانس من تلفنی که من باهاش زنگ میزدم هم خراب بود دیگه بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم خوشبختانه با هزار تا بدبختی تونستم پدرم رو پیدا کنم و برگردم اون دوستامم با بقیه بچه ها برگشته بودن و همه چیز به خیر گذشت

ولی برام جالب بود این همه راه ،این همه سختی اخرشم ما نیم ساعتم تو همایش نبودیم و راستشو بخواید چیزی از همایش نفهمیدیم ولی دیدن اون همه جمعیت برام قشنگ بود خداییشم توی راه بهمون خیلی خوش گذشت و این شد اولین خاطره من از روز شهر سازی و شهر ساز شدنم

ببخشید اگر جالب نبود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام به همگی

منم از خاطراتم میگم از اول اولش

روز اول که ما رفتیم واسه ثبت نام ملایر با پسر عموم بودیم یعنی اون با من اومده بود .آخه خودش دانشجوی اونجا بود

ما ملایر که پیاده شدیم خواستیم سوار ماشین شیم همین که سوار شدیم راننده گفت آقا مسیرتون کجا بید من جا خوردم گفتم این مارو مسخره کرد ؟ با خودم گفتم دلیلی نداره مارو مسخره کنه به مقصد که رسیدیم من حساب کردم دیدم گفت پول خورد همراتون نبید (البته ناگفته نمونه که اون موقع شبهای برره پخش نمیشد)با خودم گفتم عجب راننده باحالی بعدش از پسر عموم پرسیدم گفتم این چرا اینجوری حرف میزد گفت چجوری؟ گفتم بابا بید بیدو میگم خندید و گفت اینا اینجوری حرف میزنن یعنی زبونشون اینه کلی خندیدیمو رفتیم دانشگاه بعدن فهمیدیم اینجا میدون بزم داره اصلاً برره از روی ملایر ساخته شده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

والا نمیدونم تعریف کنم یا نه! آخه تو فضاش نبودین شاید درک نکنید. حالا سنگ مفته گنجشک هم مفته. ا تعریف می کنیم، شاید خندتون گرفت!!!!!

حدود چهار پنج روز پیش، جلسه آخر تاریخ جهان که استادش خانم حبیبی هست:

ما مثل همیشه دیر رفتیم سر کلاس. رفتیم داخل دیدیم استاد به یکی از پسرا که آخر کلاس نشسته بود گیر داده بود بیاد جلو. حبیبی گفتش آقای فلانی بیاین جلو بذارین ما یه بار این چهره شما رو ا نزدیک ببینیم دیگه! من و دوستم اون لحظه وارد کلاس شده بودیم و من اینو شنیدم. وقتی استاد به اون بنده خدا این حرفو زد، (ما کلاسمون طوری هست که ورودیش سر کلاسه، یعنی میای تو، میخوری تو صورت استاد!!) من برگشتم به استاد گفتم: استاد چهره مارو دیدین(در حالی که نزدیکش بودم)؟ گفتش آره! گفتم خب استاد پس ما میریم آخر کلاس بشینیم.

آقا ما اینو گفتیمو رفتیم آخر کلاس نشستیم، اولش استاد نفهمید چی گفتمو خودش هم داشت می خندید!! بعدش فهمید چی شده، تا آخر کلاس ول نمی کرد مارو، هر تیکه ای دلش خواست به ما انداخت سر کلاس!!!

 

پایان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمره پایین 18 نمیده!!!!! چی میگی!!!!

پس بزار بگم چجوری نمره درک و بیان محیط منو حساب کرده:

 

رفتیم سراغ پوشه نمرات پایان ترم. درس درک و بیان محیطو اوردیم به این امید که نمرمون 18 یا 19 شده باشه. چون اون درسو خوب بسته بودم تقریبا.

دوستان ما رفتیم پوشه رو باز کردیم، گشتیم محمد حسین صیادی نژادو پیدا کردیم، جلوش نوشته بود 16.5!!!!! اشکم داشت در میومد واقعا. حرصم گرفت شدید. رفتم پیشش گفتم استاد این چه وضعیه و فلان و بیسار. گفت میام سر کلاس توضیح میدم.

اومد سر کلاس بارم بندی ها رو گفت: 14 نمره کار عملی، 4 نمره پایان ترم. 2نمره هم فعالیت کلاسی (دقیقا یادمه این جمله رو هم گفت که: سعی کردم به همه این نمره رو بدم!!!!) بعد پرسید کی اعتراض داره؟ خیلی قرص و محکم پاشدم گفتم استاد نمره های منو به جزء بگین. گفت باشه. خوندش: شما کار عملی (همین پروژه بلوار اباذر بود) از 14، 14 گرفتی، نمره پایان ترم هم از 4، 3 گرفتی. گفتم خب استاد اینا که جمعش میشه 17 ولی شما به من 16.5 دادین!!!! گفت من اون 2نمره کار کلاسی که در واقع میخواستم به بچه ها کمک کنمو،(خیلی جدی و محکم) نه تنها به شما ندادم، بلکه 0.5 نمره هم کم کردم ازت!!!!

منم هاج و واج موندم چی بگم این انسان پاکدامن!!!!!

 

بله این بود داستان نمره ترم پیش ما!! حالا دیدی خوب نمره نمیده!! تازه سه شنبه امتحان تاریخ جهان داریم!!!!!! خدا رحم کنه بهم!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برا ما كه نمره كمتر از 18 نميداد. البته با ايشون براي ما خيلي درس ارايه نشد. همش 4 واحد. اما براي سال پاييني هامون كلي واحد ارائه شد. و بدين گونه سال پاييني هامون همه معدل الف شدن.:ws28:

 

ورودي 84 گيلان 30 نفر بودن. مجبور بودن 2 گروه بشن.مثلاً يه گروه با خانم حبيبي يه گروه هم با خانم مولوي.

 

چون يه مقدار بين استادهاي اونجا شكر اب بود ( خوش به حال بچه ها ) استادهاي نمره هاي بالا ميدادن برا رو كم كني استاد ديگه.

حالا اگر يه استاد به يه گروه از اين كلاسها تو رنج 17 تا 19 نمره ميداد، اون يكي هم بايد به اون گروه ديگه هم همين نمره ها رو ميداد.

 

آخر سر شاكرد اولشون با معدل 19 و خورده اي تموم كرد.:ws28:شاگرد اخرشون هم با معدل 15

 

اين بود جريان رشته شهربازي گيلان . ( عذر ميخوام شهرسازي )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بابا اینجا همه می کوشن نمره پایین تر بدن!! (البته ببخشید ولی جنسیت خیلی تاثیر داره!!! از خانم ها عذرخواهی می کنم ولی حقیقتیه برا خودش)

ولی میترا یه ویژگی خاصی که داره اینه که یه قدرت خاصی در فک خودش داره!! میتونه از ساعت 8 صبح تا 6 بعد ظهر، خیلی بلند و با انرژی حرف بزنه. (اگه عضله فکشو من تو بازوهام داشتم، قوی ترین مرد ایران میشدم!!!)

اگه میترا بیاد این پست ها رو ببینه، این ترم میگه: شما جمع نمره هات 20 شد ولی چون آبروی منو تو نت بردین، بهت 9.5 میدم تا دیگه ازین کارا نکنید.

بچه هایی که با خان حبیبی آشنایی نداری، بدونین که ازین انسان ارجمند اصلا این کار بعید نیست.

البته من خودم به شخصه میترا رو خیلی دوست دارم. شیر زنیه برا خودش!! تازه یه جوری هم با مادرم هم شهریه!!!!!!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

يه خاطره از خانم حبيبي.

 

بچه هاي سال پاييني ما ترم 2 كه بودن داشتن كار رنگ رو تمرين ميكردن. هر كدوم از بچه هاي يه جاي دانشكده داشتن براي خودشون رنگ كار ميكردن. يه گوشه چند نفر جمع شدن بودن. يكيشون از محمد خندان پرسيد محمد اين رنگ خوشگله. اين چه رنگي هست كه استفاده كردي.

محمد هم جواب داده بوده اين رنگ چشمهاي ميتي جونم هست.

بعد برميگردن ميبينن خانم حبيبي پشت سرشون وايساده و حسابي ضايع ميشه به خاطر اين حرفش.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ایول!!!!

رنگ چشای میتی جون!!!!!

(شما چه کارایی میکردین!!! تمرین رنگ!!! ما فقط تو مبانی طراحی 4تا دونه چیز بهمون گفتن!!! اونم به ما نگفتن.

هیچوقت یادم نمیره: ما پسرا آخر آتلیه بودیم داشتیم گپ میزدیم. دیدیم دخترا دور استاد جمعن، گفتیم طبق معمول دارن سوالای ... میکنن. بخیال شدیم. بعدا فهمیدیم که استاد داشت بهشون آبرنگ آموزش میداد. خونم به جوش اومده بود از این همه تبعیض!!! تازه اعتراض هم دارن خانوما که به حقشون نمیرسن!!! بعد رفتم بهش گفتم استاد این چه وضعیه گفت همینه که هست، یکی از من پرسید منم آموزش دادم.میخواستین شما هم بیاین. کلی جر و بحث کردم باهاش. بخاطر همین صحبتا پایان ترم بهم داد 10. در صورتی که... بیخیال.

یه نکته ای بگم اینکه استثنا این خاطره ربطی به خانم حبیبی نداشت!!! یه استاد مرد دیگه ای بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز امتحان دادیم!!:icon_pf (34):

اول شروع کردیم به نوشتن، آقا هرچی به ذهنم رسید نوشتم. (تا آخر روم خونده بودم یعنیشهرسازی رنسانس و قرون وسطی و.. نرسیدم)

8تا سوال بود که 7تاشو باید جواب میدادیم.

سوال 1و 2 رو نوشتیم. درست و غلطشو نمیدونم. رسیدیم سوال 3: شهر تئوتی هواکان بود فکر کنم. یکی از شهرهای تمدن آزتک بود. من حواسم نبود(با اینکه خونده) فکر کردم برای تمدن ژاپنه!! یه چیزای خنده داری نوشتم که نگو: نوشتم الگوی این شهر از شهر چانگ آن گرفته شده و این چیزا. اولش کلی حال کردم ولی بعد امتحان فهمیدم غلطه کلی خندیدیم. چون کیلومترها اینا با هم فاصله دارن و تمدن آزتک ها تازه تو قرن 17 کشف شد!!!!

خلاصه گند زدیم دیگه. البته نه در این حد. ولی خوب ندادم. امیدم به تحویل کارشه. ولی هنوز نمیدونم چه موضوعی رو انتخاب کنم!!!

چه ترمی شده این ترم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام.منم یه خاطره دارم ای بدک نیست.اول ترم دو بود من و دوتا دوستام رفتیم تو دفتر گروه کار داشتیم که یکی رو دیدیم همچین بچه می خورد و یه خانومه هم کنار دستش وایساده بود من مثلا میخواستم یواشی به دوستم بگم که این رو ببین با مامانش اومده دانشگاه که اونم شنید و یه نگاهی به ما کرد و ما یه خنده ریزی کردید و اومدیم بیرون بعدش که کلاس شزوع شد و ما رفتیم سر کلاس .همچین که در کلاس رو باز کردیم خشکمون زد.نگو اون دختره که فکر میکردیم دانشجو جدیده استاد درسمونه.اونم یه نگاهی به ما کرد و با خنده گفت دیگه دیر نیاین.الان که ترم 4 هستم هنوز با اون استاده یه درس داریم. یعنی به قول یکی از بچه ها اسم این رو سر قباله دانشگاهمون نوشتن و هر ترم یه درسی رو به این می دن.البته انصافا استاد خوبی بود.

خلاصه اینکه بچه ها حواستون باشد از این سوتی ها ندین که یه وقت مثل من شانس نیوردین و سرتون به باد رفت:ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیروز تو دانشگاه ما یه اتفاق بزرگ افتاد

ما یه استاد داریم که علاوه بر استاد چند تا درسای تخصصیمون معون دانشگاه و مدیر گروهمون هم هست پنج شنبه پیش فهمیدیم که استعفا داده یعنی دقیقا همون روزی که خبر کارشناسی ناپیوسته شهرسازی رو بهمون داد و کلی امیدوارمون کرد که دیگه میتونیم تو رشته خودمون ادامه تحصیل بدیم

این استاد ما برای ما از یه استاد خیلی بیشتر بود همه بچه ها دوسش داریم وخود من بشخصه با علاقه زیاد میرم سر کلاساش ماشالله باهاش تو هر ترم هم کلاس کم نداریم همه جوره هوای بچه های شهر سازی رو تو دانشگاه داره و واقعا به خیلی از ماها دلگرمی داد و علاقمندمون کرد به این رشته البته من جز این دسته نیستم چون خودم از اول این رشته رو دوست داشتم

خلاصه بعد از کلی صحبت و پیغام پسغام برای استاد دیدیم که استعفاش جدیه دیروز که رفتیم دانشگاه دیدیم استاد نیومده با بچه ها تصمیم گرفتیم که نریم سر کلاس جالبیش اینجاست استادای دیگه هم باهامون همکاری کدن چون گفته بودن اگه استاد یزدانی نیاد ما هم دیگه نمیایم رفتیم وسط سالن دانشگاه صندلی گذاشتیم و همه گرد نشستیم و گفتیم تا استاد یزدانی نیاد ما سر کلاس نمیریم چند دقیقه بعد گفتن زنگ زدن به استاد گفته من الان راه میفتم میام دانشگاه 3-4 ساعت بعد منو چند تا از دوستام تو حیاط نشته بودیم که دیدیم استاد امد رفتیم جلو سلام کردیم به زور می خندید وقتی برگشتیم رو به دانشگاه دیدیم همه بچه های شهر سازی جلوی در دانشگاه وایسادن بعد همه اومدن دور استاد جمع شدن سلام کردن و دوباره شروع کردیم خواهش که استاد نرید باورم نمیشد استاد بغض کده بود اشک تو چشاش جمع شده بود هر کس چیزی میگفت من دیروز معنی کارای فیلم هندی هارو فهمیدم چون واقعا مثل فیلم هندی بود بعدش که استاد گفت بریم تو دانشگاه بچه ها همون طور که گرد وایساده بودن جلو راه استاد رو باز کردن بعدش ما رفتیم تو اتلیه منتظر استاد شدیم وقتی استاد اومد شروع کرد برامون صحبت کردن گفت هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره برگردم دانشگاه کار شما باعث شد که برگردم

استاد به خاطر یه سری امکانات که از دانشگاه به خاطر بچه های شهر سازی در خواست کرده بود و موافقت نشده بود استعفا داده بود که با کار ما باهاشون موافقت شد حتی یکیش همون دیروز انجام شد

پیام اخلاقی:اگه با هم باشیم و هماهنگ رو دانشگاه رو هم میتونیم کم کنیم

امیدوارم چیز جالبی تعریف کرده باشم و توصیه خوبی کرده باشم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام دوستان شهرساز.از این تاپیکی که زدین خیلی ممنونم.حالا که بحث راهنمایی به ما ترم پایینی هاست،میخوام از شما ترم بالایی ها راجع به یه چیزی نظر بخوام.من امسال شهرسازی دانشگاه آزاد قبول شدم.با وجود اینکه همه رشتمو(بخاطر اینکه نمیدونن چیه) مسخره میکنن اما کاملا" از رشتم راضیم.ولی از دانشگام کاملا" ناراضیم و خیلی پشیمونم که با اینکه سال اولم بود که کنکور داده بودم و دانشگاه آزاد هم قبول شده بودم پاشدم اومدم.خودتون حتما" در جریان پایین بودن سطح علمی دانشگاه آزاد نسبت به دانشگاه های دولتی هستید.الانم من موندم که چیکار کنم.خودم که فکر میکنیم توی این دانشگاه دیگه هیچ جای پیشرفتی برام نمیمونه و از این موضوع حسابی ناراحت وافسرده ام.از یه طرف فکر کردن به اینکه اگه انصراف بدم و به فکر یه دانشگاه دیگه باشم چقدر از نظر زمانی توی زندگیم عقب میفتم ناراحتم میکنه.به نظر شما بهتره که من چیکار کنم؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام. خب دانشگاه آزاد کجا هستی؟ :ws52:

به نظر من توی شهرسازی، پیشرفت بستگی به خود دانشجو داره. درسته استاد و دانشگاه خیلی میتونه تأثیر داشته باشه، اما خود دانشجو اگه بخواد میتونه موفق باشه. هرکس باید خودش کتابای مختلف شهرسازی رو تاجایی که می تونه بخونه، اطلاعات خودش رو بروز کنه، مقالات رو بخون تا همینطوری اطلاعات خودشو بیشتر کنه.

اینکه تو ارشد هم از خیلی رشته های دیگه میان و میتونن تو کنکور ارشد شهرسازی موفق بشن، همین قضیه هستش.

فقط می مونه سطح پروژه های عملی که توی اونا، استادا تأثیرشون بیشتره.

 

درکل اگر میخوای دانشگاه بهتری قبول بشی و زیاد اینجا رو خوشت نمیاد، بهتره بشینی بخونی. فرض کن امسال قبول نشدی. اما اگر یه سال خیلی واست مهمه، ادامه بده. نمیدونم کدوم دانشگاه آزاد هستی. چون بعضی دانشگاه های آزاد سطح خیلی خوبی دارن و بهتر از خیلی دانشگاه های دولتی هستن.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی ممنونم محمد جان از اینکه جوابمو دادی.من دانشگاه آزاد واحد پردیس(نرسیده به بومهنه) درس میخونم که تازه امسال هم این رشته رو آورده.

دلم میخواد نظر چند نفرو در این مورد بدونم که بتونم درست تصمیم بگیرم.میشه بقیه هم نظرشونو بگن؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منم با محمد هم نظر هستم هما جان

من نمیدونم سطح دانشگاه شما چه حد هست اما اینی که گفتی که امسال سال اولی هست که این رشته رو آورده ،خوب امتیاز منفی هست

اما کلا من بجای شما بودم با شناختی که از خودم دارم ،راجب اینکه اگه بخونم برای سال آینده تا چه حد نتیجه میگیرم،تصمیم میگرفتم

فکر نکنم ماها که از وضعیت تحصیلی شما خبر نداریم بتونیم مشورت سازنده ای بدیم:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...