رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

تمام هستی ام را برگی کن!

بر درختی بیاویز!

خودت باد شو!

بر من بوز!

به زمینم بیانداز!

خدا که شدی و از من گذر کردی ...

خیالم راحت می شود

جای پای تو، مرا

و همه هستی مرا

تقدیس می کند!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می رود

می آید

نمی بیند

نمی شنود

نمی خندد ...

.

.

.

می روم

می آیم

می بینم

می شنوم

نمی خندم !

.

.

.

غریب شده ایم ...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما راوی جهان نیستیم

 

و جهان بی رحم تر از آن است

 

که روایت بی وقفه اش را

 

به خاطر ما . . . لحظه ای قطع کند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کم کم محو می شوی

در خاطرم !

مثل

مه آخر جاده ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستان من نمی توانند

نه! نمی توانند ...

هرگز این سیب را عادلانه قسمت کنند !

تو

به سهم خود فکر می کنی

من

به سهم تو ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دنیای عجیبی ست

تو نمی فهمی ... نمی دانی ... نیستی ...

 

من می فهمم نبودنت را ...

می دانم عشق نیست

و ...

هستم ...

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و خنده ای تلختر از همیشه!

مگر میشود ...

چه کنم دست خودم نیست

این قصه آسمانی همیشه ابریست!

و تو ...

بگذریم!!!

 

zx1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

.

.

تو فقط کمی آسمان برای کوچیدنِ ابرهایم به من ببخش ... من قول می دهم رعدی شوم بر آغاز باران هایت !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می خواهم کسی باشی که وقتی از تو جدا می شوم بایستی و رفتنم را تماشا کنی ... و من نرسیده به در ِخانه سرم را برگردانم ... و با لبخندی بدرقه ات کنم ...

.

.

.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و زير بارش باران عشق مي پوسد

 

يكي دو ساعت ديگر ، دل مقوايي

 

...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نوشتم

تا تو را پیدا کنم !

نخواندی

مرا گم کردی ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می خواهم با یک ضربدر قرمز

خودم و تو را

جدا کنم از روزهایی که رنگ دلخوشی

از رویشان پریده

و از شب هایی که

بوی خواب های کپک زده می دهند ...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این بار می خواهم آنقدر بروم که خودت سنگ برداری به سرم بزنی ! از بس سر به سرم نگذاشته ای سر به راه که نشدم هیچ ... سر به راه گذاشته ام ...!

.

.

.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خواب دیدم از تو دور شدم

وای که عجب خواب بدی

گفتم بیا با هم بریم

گفتی که راه رو بلدی

...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه فرق مي كند براي من باشد يا تو

مهم انتظار است كه اينگونه تقسيم شده است

تو پشت آن ديوارها

من پشت اين شيشه ها !

و ...

ديوارها دروغ نمي گويند اما شيشه ها آدم را گول ميزنند ...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درد من نبودنت نیست...

 

رفتنت بی هیچ بهانه ایست!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نیستی ...

مدتهاست که میان هیچ کدام

از این اتفاق های همیشگی نیستی !

و من در نبودنت

عادت کرده ام

که "یازدهِ" تمام ساعت های دنیا را

یک به یک هورت بکشم

و تو را میان تمام حادثه های بی ربط به تو

جست و جو کنم ...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در دل چگونه یاد تو می میرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزیست

کو را هزار جلوه ی رنگین است

 

بگذار زاهدان سیه دامن

رسوای کوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان که آفریده ی شیطانند

 

اما من آن شکوفه ی اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها ترا بگوشه ی تنهایی

در یاد آشنای تو می جویم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی سپیده از دامن شب زاییده شد،

 

هنوز باد لالایی ماه را با خود زمزمه می کرد.

 

و جهان من در سینه دشت خاموش بود.

 

نمی دانم چرا گنجشک ها به گیاه سرخ چمن درود نگفتند.

 

شاید، به خاطر رویای دیشب ...

 

رویایی که در حقیقت، گیاه سرخ را عاشق خواند و

 

نامش را رز نهاد.

 

تا امروز هیچ ذهنی برای واژه ی عشق تعریفی نداشت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من ایمان دارم شبی از شبها

می رسد از راه

با خودت خواهی گفت:

"نکند آن که در چشمم نگریست و گفت

دوستت دارم، راست می گفت

نکند این منم که عشق را باخت، مفت" !

 

شبی از شبها

می رسد از راه

که تو هی تکرارکنان

با خودت خواهی گفت:

نکند راست می گفت

نکند راست می گفت ...

 

.

.

.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...