رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

دوستان عزیز این تاپیک با این هدف ایجاد شده تا یه مجموعه ای باشه از بهترین پستهایی که در این تالار زده شده.........

 

قانون این تاپیک اینه که هیچگونه پست اسپمی توش نباید باشه ..........

قصدم ایجاد البوم از بهترین پستهای تالار هست .........

 

 

  • مهم:
    پستها بصورت نقل قول گذاشته بشه تا معلوم باشه نویسنده اصلی پست کیه و لینکی باشه برای رجوع به تاپیکی که این پست درش زده شده..............برای اینکار دکمه نقل قول رو بزنید بعد از اونجا کپی کنید و اینجا پیست کنید............ترجیحا مطلبی در ادامه اون نزنید...........


 

  • در قسمت عنوان نام تاپیک مربوطه نوشته میشه

  • دوستان حتما پستهایی رو انتخاب کنید که نویسنده پست خود نفر باشه و کپی پیست نباشه
    :w16:
    (این قانون بعد از بحث و گفتگو در تالار پیشنهادات اضافه شد)


 

در صورتی که میخواهید تشکر کنید از دکمه تشکر استفاده کنید......

یا با رفتین به تالار مربوطه از نویسنده پست تشکر کنید..........

پست تشکر نزنین.........حذف میشه

اگر کسی پست خوبی داره که دوست داره اینجا باشه ولی دوست نداره خودش پستشو اینجا بذاره به من پیام خصوصی یا عمومی بده و لینکشو برام بذاره...........من اینکارو میکنم.....

 

 

  • با توجه به حساسیتهایی که هست این حق برای مدیر تالار و همکارش محفوظه که پستهایی رو که تشخیص میدن حذف کنن

 

راجع به این تاپیک پیشنهادی دارید؟.........انتقاد؟
اینجا
رو کلیک کنید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
سلام

طی یه سری حساب کتاب به این نتیجه رسیدم که حداقلش تو این ایران خودمون تمام خلایق ( هر چه لایق ) اصولا بیشتر از سه دسته نیستن.

دسته اول و دسته دوم و دسته سوم.

دسته اول : دسته ای از دوستان, به اصطلاح روشن فکر, بهانه گیر, از هر چیزی فقط بلدند ایرادشو بگیرن, اصولا دست به سیاه و سفید نمیزنن, همیشه خدا مخالف هستند, برای مخالفتشون هم میتونن هزار و یک دلیل جور واجور بیارن که با دو هزار تا دلیل تو هم حتی به فکر فرو نمیرن, اصولا نمیتونی بهشون بگی چی کار کنن چون اصلا به غیر از مخالفت کار دیگه ای دوست ندارن بکنن, حتی بهشون بگی آقا جون خانم جان بیا برای این نقدت یه راه کار بیار که ما این جا رو درست کنیم عمرا بتونی یه املت ب حرفهاشون درست کنی. امثال این گروه شامل بیش از 70% جمعیت فعال رو شامل میشن.

دسته دوم : گروهی که همیشه تحت هر شرایطی موافق هستند و براشون فرقی نداره چی بشه یا نشه, اصولا مثل گل شمع دونی هستند, کاری ندارن که چی بشه یا نشه, میتونن خودشون رو به هر شکلی در بیارن و اصلا به روی مبارک نیارن کا تا یک ماه پارسال گندم شده بود خودکفا الان شذه وارد کننده چندم جهان, این جمعیت اصولا شامل 15% میشن, میشه تحملشون کرد ولی به سختی

دسته سوم : یه عده که همه چیز رو وظیفه خودشون میدونن, اصولا اگه جایی از کار ایراد ببینن به جای بهانه گرفتن و غر زدن میان آستین میزنن بالا و شروع میکنن کاری که از دستشون بر می آد رو انجام میدن, اهل این نیستن که چرا اینجا مشکل هست, میبینن مشکل دارییم میگن حالا که هست باید چه جوری حلش کنیم؟ اصولا همیشه رو کمکشون میشه حساب کرد, همیشه به فکر دیگران و پیشرفت هستند.

نمیدونم تا حالا خودتون جزو کدوم تیپ آدم میدونستین ولی من میتونم تو این انجمن افراد زیادی رو که جزو دسته سوم هستند بهتون معرفی کنم, حالا چرا اصلا این رو گزاشتم دلیلش ساده است, خیلی از دوستان من یا شما میشینن از همه چی ایراد میگیرن بدون اینکه یه راهکار معرفی کنن البته به قول خودشون ما بلدیم مشکلات رو پیدا کنیم ولی راه حل کار یکی دیگه است ....

اما خداییش اگه جزو هر دسته و گروهی که میشی یه کم فکر کن و قول بده هر جا که هستی در هر پستی که هستی کاری که بر عهدت هست رو درست انجام بدی, اون وقت همه ما میتونیم بگیم داریم به پیشرفت مملکت کمک میکنیم.

در آخر باید بگم که سجاد بترکی این رو در 40s اول نوشتم .

ارادتمند

:icon_gol:

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
سلام دوستان عزیز

شاید اینو به عنوان ایمیل یا یه مطلب ده بار قبل اینم دیده باشید ولی ایا واقعا بهش جدی فکر کردید؟

چقدر شما عمل کردید ؟

 

خوب است که بدانيم!؟ شايد كه عمل كنيم!!!

 

تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست

 

 

 

براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است !

 

اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعه يافته و ثروتمند هستند .

 

تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست .

 

ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوههايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري ميباشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر ميكند .

 

مثال بعدي سويس است.

 

كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نميآيد اما بهترين شكلاتهاي جهان را توليد و صادر ميكند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال ميتوان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد ميشود .

 

سويس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شده است (بانكهاي سويس) . >

 

افراد تحصيلکردهاي كه از كشورهاي ثروتمند با همتايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص ميكنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد .

 

 

نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند.. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي ميگيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل ميشوند .

 

 

پس تفاوت در چيست؟

 

تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است .

 

وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل ميكنيم، متوجه ميشويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي ميكنند:

 

 

1. اخلاق به عنوان اصل پايه

 

2. وحدت

3. مسئوليت پذيري

 

4. احترام به قانون و مقررات

 

5. احترام به حقوق شهروندان ديگر

 

6. عشق به كار

 

7. تحمل سختيها به منظور سرمايه گذاري روي آينده

 

8. ميل به ارائه كارهاي برتر و فوق العاده

 

9. نظم پذيريي

 

10. احترام به دين و مذهب بدون دخالت در امور سياسي و اجتماعي

 

این مورد که ماشالا جزو باورهای عمومی ما هست وتا تقی به توقی میخوره هرچی که میدونیم ونمیدونیم نثار باورها وعقاید مخالفمون میکنیم!!

 

اما در كشورهاي فقير، عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي ميكنند .

 

ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بوده است

 

ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شده است.

 

ما براي آموختن و رعايت اصول فوق كه (توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شده است) فاقد اهتمام لازم هستيم ...

 

اگر شما اين نامه را براي ديگران نفرستيد:

 

اتفاقي براي شما نميافتد،

 

گربه شما نميميرد،

 

از محل كارتان اخراج نميشويد،

 

هفت سال بدبختي بر سرتان آوار نميشود

 

و مريض هم نخواهيد شد .

 

 

اما اگر ميهن خود را دوست داريد،

 

اين پيغام را به گردش بياندازيد تا شايد تعداد بيشتري از هموطنانمان مانند شما آن را بفهمند، تغيير كرده و .....

 

 

ودراخر دوست من

اگر شما اینجوری نیستید شما واقعا یک فرشته اید

بگذار یک ادم که دائما دراشتباهه مثل خودم بیاد وجدا این بار بخواد تا تغییر کنه!

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست

خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ....

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم ...

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

  • قانون یكم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید كه در طول زندگی در دنیای خاكی با شماست.

 

  • قانون دوم: با دوستان مواجه می‌شوید، در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی كرده‌اید كه "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، باید به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی كنید.

 

  • قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناكام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.

 

  • قانون چهارم: درس آنقدر تكرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشكال مختلف آنقدر تكرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع كنید.

 

  • قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست كه درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.

  • قانون ششم: جایی بهتر از اینجا و اكنون نیست. وقتی "آنجای" شما یك "اینجا" می‌شود به "آنجایی" می‌رسید كه به نظر از "اینجای" فعلی‌تان بهتر است.

  • قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنكه منعكس كننده چیزی باشد كه درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.

 

  • قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این كه با آنها چه می‌كنید، بستگی به خودتان دارد.

 

  • قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها كاری كه باید بكنید این است كه نگاه كنید، گوش بدهید و اعتماد كنید.

  • قانون دهم: تمام این‌ها را در بدو تولد فراموش می‌كنید. اگر مشكلات دانستنی‌های درون را از میان بردارید، همه این‌ها را به خاطر خواهید آورد.

s3tkqbvyhxr0ffsyvf8o.jpg

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نقل قولهای از افراد متفاوت از کتاب " در زندگی فهمیده ام که ... "

در زندگی فهمیدم که یک زلزله 7 ریشتری تمام مشکلات دیگر زندگی آدم را کم اهمیت می کند. 28 ساله

فهمیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته " از این قسمت باز کنید" سخت تر از طرف دیگر است . 54 ساله

فهمیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری . 12 ساله

فهمیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به زنت بگویی " دوستت دارم" . 61 سال

فهمیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم ، آن را به نحو احسن انجام می دهم . 48 ساله

فهمیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم . 38 ساله

فهمیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. 20 ساله

فهمیده ام که وقتی مامانم میگه " حالا باشه تا بعد " این یعنی " نه" . 7 ساله

فهمیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. 42 ساله

فهمیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند . 64 ساله

فهمیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ، من می ترسم . 5 ساله

فهمیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک " زندگی خوب" حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند . 72 ساله

فهمیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد . 29 ساله

فهمیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام . 38 ساله

فهمیدم که عشق ورزیدین ضمانت تنها شدن نیست، دست دادن معنی رفاقت نیست. 26 ساله

فهمیده ام که همه چی دروغه!!! حتی تو حتی من 28 ساله

راستی شما چی از زندگی فهمیده اید ؟

لطفا یک جمله به این جملات اضافه کنید و.

.

:ws37:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
اگر همان کاری را انجام می دهی که همیشه داده ای، همان چیزی را به دست خواهی آورد که همیشه آورده ای.

 

تا به حال شده دلتو به دریا بزنی و توی موقعیت های خطرناک ریسک کنی؟

برات پیش اومده که توی موقغیتی قرار بگیری که یه طرفش همون زندگی باشی که تا به حال داشتی و یه طرف دیگش آرزوها و زندگی بهتری باشه که ممکنه با خطر کردن بهش برسی؟

شاید خیلی ها توی چنین مواقعی ترجیح می دن همون روال سابق زندگیشون رو پیش بگیرن. چون در اون صورت یه احساس امنیت خاطری دارن که ممکنه با ریسک کردن به خطر بیفته. چون برای این کار شاید مجبور باشن خیلی از چیزهای آشنا و عادت ها و راحتی های خودشون رو کنار بذارن.

شما ها چه طور؟

ترجیح می دین زندگیتون همون حالت کسالت و روزمرگی رو داشته باشه یا نه؟

چه قدر تا به حال به خاطر آرزوهاتون جنگیدین؟

می دونم خطر کردن تا جایی که به آدم ضرر نرسونه خوبه، ولی فرض کنید توی موقعیتی قرار گرفتین که این ضرر نهایی براتون روشن نیست ولی برای رسیدن بهش که اتفاقا چیز ارزشمندیه، باید بهای نه چندان کمی رو بپردازی؟

شماها تو چنین موقعیت هایی چی کار می کنین؟

لطفا همه بیاین نظر بدین.

 

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
امروز ساعت7:45 کلاسم تموم شد و گیر کردم تو ترافیک قبل از اذان...!یک ساعت و نیم تو ترافیک آریاشهرپونک بودم و آدمایی رو دیدم که روزه های ریاکارانشون خیلی بشون فشار آورده بود ودیگه قوانین رانندگی و این چیزا حالیشون نمیشد...!چه تاثیرات اخلاقی خوبی رو آدما میذاره واقعا روزه!مرده دستشو گذاشته بود رو بوق و برم نمیداشت،یه راننده دیگه ازبغلش داد میز که: مردک بوق نزن...!نذار زبون روزه ای دهنمو کثیف کنم!!!و مرده هم اومد که پیاده شه،کسایی که تو ماشینش بودن نزاشتن(شاید به این بهانه که ماه رمضونه و ...!)

و من،طبق معمول که اگر جایی مهمونی دعوت باشیم که خیلی ادعای خدا بودن میکنن و همه رو از بالا نگاه میکنن،یا نمیرم و یا اگه میرم به ساده ترین شکل ممکن میرم،خیلی دیرتر از افطار رسیدم،به یکی از همون مهمونیای ریاکارانه و مزخرفی که گفتم...!آدمایی که افتخارشون اینه که 4 بار حج رفتن و کشورای زیارتی مثل سوریه و ... رو دیدن!و دخترشون چادر سر میکنه...و به خیال خودشون مومن تشریف دارند...!

من تا وارد شدم یه لحظه فک کردم اشتباه اومدم،آخرین بار عید رفته بودم وحالا...،همه چیز خونه ی حاج خانوم و حاج آقا تغییر کرده بود...!از مبلمان گرفته تا فرشا و پرده ها و حتی کابینتا..!و تازه اون موقع بود که فهمیدم چرا مهمونی گرفتن اینا،که به بهونه ی خدا و روزه و افطاری و...خونه ی قشنگشونو به مردم نشون بدن...!حالم به هم میخوره از این آدما

اگه اصرارای زیاد مامانم نبود (نمیدونم چرا انقدر این دوستشو دوس داره!من دلم میخواد خفش کنم!)،اصلا پامو همچین جایی نمیذاشتم...

قیافه ی کریه حاج خانوم که با ناز و عشوه بدون توجه به اصرارای من که نمیخوام برای من روی میز غذا میچید،

تیپ عجیب غریب دخترشون که حالا چشم مردها رو دور دیده بود و هر چی میتونست رنگ به صورتش پاشیده بود و همه ی زیور آلاتی که داشتو از خودش آویزون کرده بود،

صدای حاج آقایی که از تلوزیون محبوبشون سخنرانی میکرد و اراجیف میگفت بلند بلند،

بوی انواع غذاها و دسرهای مختلفی که فقط برای خودنمایی درست شده بودن،

قیافه ی مامان مظلوم من میون اون جمع بیخود و افسوس من که چرا باید مامانم همچین دوستایی داشته باشه و من و خواهرامم مجبور کنه باش بیاییم!،

نگاه کردن به پسر بچه ی بیچاره ی 5 سالشون که چه آینده ی کثیفی در انتظارشه،

هجوم افکار من...،

احساس خفگی بهم دست داده بود

حالم داشت به هم میخورد

اصلا نمیتونستم همچون محیطی رو تحمل کنم!

گفتم حالم خوب نیست،زدم بیرون...،

تو ماشین آهنگ آزادی Chris de Burgh رو گوش دادم چندین و چند بار.... و اومدم خونه...،به اتاق خودم که رسیدم یه نفس راحت کشیدم...

 

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماکسانی که به فکرمان هستند را به گریه می اندازیم.

 

ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمان نیستند.

و ما به فکر کسانی هستیم

که هیچوقت برایمان گریه نمی کنند.

این حقیقت زندگی است .

 

عجیب است ولی حقیقت دارد.

 

اگر این را بفهمی، هیچوقت برای

تغییر دیر نیست.

 

 

مرا بسپار به یادت به وقت بارش باران گر نگاهت به ان بالاست

و در حال دعا هستی خدا ان جاست دعایم کن که من تنهاترین

تنها نمانم

 

 

 

قصه ها را گفته ایم چیزی نمانده برای گفتن

 

کاش میشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا که روزی معشوق

از دست نرود

 

میدانی که خاصیت عشق این است زمانی که دانستی و دانست این

راز را، هر دو گریزان میشوید

 

نمیدانم چه رازیست

 

 

فراموش نکن

 

 

 

شاید سالها بعد در گذر جاده ها

 

 

 

بی تفاوت از کنار هم بگذریم

 

 

 

و

 

 

 

بگوییم:

 

 

 

آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود

 

 

 

 

 

 

 

من برای سالها مینویسم...سالها بعد كه چشمانت عاشق میشوند...

 

 

افسوس كه قصه ی مادر بزرگ راست بود...همیشه یكی بود یكی

 

نبود

 

 

:girl_in_dreams:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.

نیمه‌های شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می‌رسید.

مبهوت فریادها و ناله‌ها بود که شبان دست بر شانه‌اش گذاشت و گفت:

این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شب‌ها ناله‌هایش را می‌شنویم.

چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می‌گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می‌شویم که نفس می‌کشد.

ناصر خسرو گفت: می‌خواهم به پیش آن مرد روم.

مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد.

ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.

مرد به آن دو گفت از جان من چه می‌خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.

ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی.

دیدن آدم‌های جدید و زندگی‌های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود….

چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.

چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. …….

سال‌ها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش بازگشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت..

….

اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می‌گوید: “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می‌کنی.

 

به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو…

 

لبخند آدمیان اندیشه‎های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ”

 

شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه‌ای بسازند،

 

و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.

 

باید دنبال شادی ها گشت، غمها خودشان ما را پیدا می کنند.(فردریش نیچه)

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ببخشید یکم طولانی شد ولی به خوندنش می ارزه

----------------------------------------------------------------

روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.

شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.

شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟

-آره.

-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟

-نه.

-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟

-نه.

روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.

روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟

روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.

شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟

روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

 

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

------------------------------------------

پ.ن: این قسمتی از داستان شازده کوچولو اثرآنتوان دو سنت اگزوپری ترجمه احمد شاملو ،نکات جالبی داره برای تفکر

 

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

این مطلب رو از وبلاگ یک افغانی گرفتم.ببینید چه میکنه این طالبانیسم تو افغانستان!این افغانی های بنده خدا ...............................

 

mosharekat_news1209591.jpgTalibanShootWomenInKabul2.jpg

 

 

چند وقت است که داد وبیداد راه انداخته اند که کرزی وتیم فاشیستش می خواهد با طالبان از سر سازش براید ومملکت را دوباره به گُه بکشاند.به نظر من اینها هیچی نمی فهمند که این همه داد وقال می کنند .خٌب آدمهای خُل وضع شما چقدر بی سلیقه اید .اصلاً به نظر من تا حالا تصورش را هم نکردید که وقتی ملاّامام بیاید زمام امور مملکتی را به عهده بگیرد وشما را بهشتی تان کند،چه صفایی دارد.دیوانه ها شما اصلاً نمی دانید که شهر با سیمای طالبانی چقدر جذاّب خواهد شد.

تصورش را بکنید که ملاّ امام در نماز جمعه به همه شما جوانان وپیران وزنان وبچه ها کلید دروازه جنت پيشنهاد کند،کمربندهایی به شما بدهد که از جنس چرم خوب وباکیفیت باشدنه جنس فوم درجه چندم آشغالی، که مواد منفجره را برایتان نگهدارد ،

تصورش را بکنید ،دوباره وقتی از یکی از سرک های کابل عبور می کنید و می بینید که الاغی را تا سر زانوان بالاپوش به تن کرده اند تا مبادا نگاه کسی به آلت تناسلی آن بی زبان بيفتد.الله واکبر از این ابتکار در حوزه مسائل جنسی.

تصورش را بکنید که مثلاً زنان را که چگونه مثل گلابی آبی رنگ یک دست(وحدت سیمای ظاهری )دست در دست یک اوشتوکی ویا مردکی به خیابان می آیند ویا تصور کنید که اگر یکی از انان تنها ی تنها بیاید ملاّامام چطور شلاّق را بر باسن های مخفی شده در حجب وحیایش می کوبد.چقدر صحنه جذاّب وخنده داری خواهدبود.

تصور کنید که ملاّصاحب با یک قوطی کنسرو لوبیای خالی که سرو ته اش باز شده به کار اندازه گیری متراژ ریش ومحاسن مردان می پردازد.

تصور کنید با بلند شدن صدای اذان از امام باره ها به یکباره خیل مردم وضو گرفته ونگرفته از سر عشق (نه ترس)به نماز می ایستند.

تصور کنید در ایام ماه مبارک رمظان مجبوری بعد از افطار تا بوق سگ به نماز جماعت تراویح بروی وبعد از نماز ترواویح برگه حضور وغیاب را امضاءکنی.

جالب نیست؟خداییش خیلی باحاله.بنابراین خیلی دیوانه اید که از کرزی واین ابتکار جالبش انتقاد می کنید.

:icon_pf (34):

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

 

 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

 

می تواند تنها یك همسر داشته باشد

 

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

 

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

 

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

 

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

 

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی!

 

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

 

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

 

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

 

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

 

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

 

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

 

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

 

و این رنج است

 

 

:hanghead:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد

 

یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست

 

یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم

 

یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم

 

یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن

 

یادم باشد: سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

 

یادم باشد: برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته !

 

یادم باشد: هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ... یادم باشد: می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به

اسرار عشق پی برد و زنده شد !

 

یادم باشد: گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ،یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ... یادم باشد اولین بار عشق را تو به من آموختی پس عشقت را فراموش نکنم

و

یادمان باشد که هیچ وقت

یادمان نرود

 

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
اهم اهم

 

 

قهوه خونه ای دایر کردم برای اینکه

چوی بخوریم و گپ بزنیم ....................(نه که فک کنین اسپم هااااااااااااا نههههههههه اصلا اسپم زمین تا اسمون فرق فوکوله هر کی هم فرقشو نمیدونه بیاد پیش خودم توجیهش کنم )

 

 

احدی هم به این مکان چپ نیگا کنه (مدیرا میفهمن چی میگگم) با شاخای سمندون طرفن.

 

 

 

 

خلاصش کنم :

اینجا قهوه خونه سمندونه

 

 

 

 

خوش اومدین

 

سر در قهوه خونه---------------------------------->سلام ای عشق

 

بفرما داخل :ws53:

 

27200537715959068307.jpeg

 

:ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عجب قصه ای شده قصه دانشمندها و استادهایی که آمدند ایران ...چندتا یشان آشناهای ما هستند، مخصوصا آقا و خانم سین ... رییس یک دانشگاه بزرگ توی امریکا و استاد معتبرجاهای دیگرو...دعوتنامه که گرفتند خوشحال که قرار است بیایند کمک! که می خواهیم ایران را بسازیم !

 

 

آنها هم آمده اند و حالا چندروز که گذشته فهمیده اند که مورد سوء استفاده قرار گرفته اند...نه همایش علمی ای! نه سمیناری! نه گوش شنوایی!....بیچاره خانم دکتری که از آلمان آمده و مرتب اعتراض میکند که چرا پس به من وقت نمی دهند!؟ کلی راهکار برای فلان قسمت اقتصاد آورده ام یا روانشناسی که داشت سخنرانی میکرد و طرح مشاوره ایننترنتی اش را می گفت که چون فهمیده مردم بعد از انتخابات در ایران افسرده شده اند تصمیم گرفته که ...که هیچی! صدای صوت و پارازیت بلندگو سخنرانیش را قطع کرده ....

 

خلاصه دوری خورده اند این آقایان و خانم ها که آمده اند به یاری ایران بیمار و فهمیده اند جریان، ضیافتی بیش نیست برای استفاده ابزاری از آنها!

 

و جالب دختر آقای سین بود که تا فهمید جریان چیست اشک تو چشمهاش جمع شد و با فارسی دست و پا شکسته گفت «ما بعد از انتخابات واسه مردم تظاهرات کردیم ...یعنی الان فکر می کنند ما به فکرآنها نیستیم ؟آمده ایم مهمانی ا.ن؟!

 

 

 

پی نوشت:من که از هر طرف فکر میکنم نباید دعوت را می پذیرفتند....هدف وسیله رو توجیه نمیکنه.

 

:ws52:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است

 

دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد

 

دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم

 

دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند

 

دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,

 

دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود

 

یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم

 

دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم

 

یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند

 

یا زمانی که شاگرد اول می شویم

 

دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم

 

یا به حرف های قشنگی که می شنویم

 

دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود

 

به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای

 

دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم

 

مثلا با خنده های بی دلیل

 

یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی

 

دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران

 

یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا

 

دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام

 

به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم

 

دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ

 

دلمان خوش است که همه چیز رو براه است

 

که همه دوستمان دارند

 

که ما خوبیم.

 

چقدر حقیریم ما....

 

چقدر ضعیفیم ما...

 

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا

 

و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند

 

دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند

 

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود

 

با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم

 

دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک

 

دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی

 

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود

 

چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را

 

روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد

 

دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها

 

دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی

 

دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند

 

و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم

 

دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است

 

و زمان می گذرد

 

 

************ ********

 

 

حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای

 

به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد

 

ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید

 

و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند

 

و فصل ها می گذرد

 

دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند

 

یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی

 

دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند

 

روی قبر ما

 

و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند

 

و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است

 

و زمان باز می گذرد

 

 

************ ********

 

 

دلمان خوش است به استخوان بودن

 

به هیچ بودن

 

به خاک بودن دلمان خوش است

 

به مورچه ها و موش ها و مارها

 

 

************ ********

 

 

ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود

 

مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند

 

ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود

 

ما خیلی خوبیم ... !

:ws38:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تازگی ها فکر می کنم خیلی احساساتی شده ام و برای همه دل می سوزانم و همش در حال قربون صدقهء همه رفتن هستم .

 

(یک بزرگی یادم داد.گفت روزگار بدی است هوای هم را زیاد داشته باشید یک کمی قربون صدقه هم بروید بگذرد این روزهای ) نمی دانم خوب است یا بد اما حال من را بهتر می کند .

 

شاید کمی لوس باشد اما حالا من مثل یک بازی چندتا از قربون صدقه های خودم را این جا می نویسم سر آخر هم از پنج نفر از بچه ها دعوت می کنم که در این بازی شرکت کنند ببینیم چه می شود.

 

قربون صدقه های من اینطوری هستند :

 

الهی قربون اون خانوم چادریه که تا نصفه شب جلوی پمپ بنزین ستارخان می شینه و قند و شکر می فروشه برم که روشو مثل مامان من می گیره .

 

الهی فدای دوستم ( مجتبی ) خودم بشم که صبحای خیلی زود خوابالو باید بره سر کار و از اون گربهه که دم نداره خیلی می ترسه.

 

الهی قربون یکی از دخترای فامیلمون برم که برای آبجی کوچیکش دوتا خواستگار اومده !!!

الهی دور مامانم بگردم که سس سالاد خیلی دوست داره و میگه آبجیم درست کردنی همش توش ماست می ریزه.

 

الهی قربون مریم محسنینا برم که دلش قد یه گنجیشکه و اون وقتا برای به هم رسیدن من و مریم چهل تا زیارت عاشورا خونده بود. و من همش حسرتمه که چرا براش برادری نمی کنم.

 

الهی قربون حمید برم که شعراش مثل مرباس اما انقدر اعصابش خورد شده بود که تو بلاگش نوشته بود یکی نیست به من بگه تو ... می خوری می خوای شاد زندگی کنی.

 

الهی قربون رییسمون برم که خیلی سعی می کنه با همه رفیق باشه و همه دوسش داشته باشن و خیلی هم موفق نیست .

 

الهی بمیرم واسه اون آدمایی که تو طبقه دهم بیمارستان ساسان بستری هستن و من همیشه از میدون ولیعصر گذشتنی یادشونم.

 

الهی قربون میثم دوستم برم که داره تو مغازشون دکور جدید میزنه و دهنش با رسم شکل و نمودار سرویس شده !!!

الهی قربون خودم برم که دارم همش قربون صدقهء همه میرم مثل مامان بزرگا.

 

آخی الهی قربون بابا بزرگم برم که چند روز پیشا سالش بود.

 

الهی فدای مخاطبای خاموش این انجمن بشم که با این همه بد نوشتنای من بازم هر روز یواشکی میان یه سری به پروفایلم میزنن .

 

الهی قربون حمید رضای عزیزم برم که دلش اندازه پنج تا اقیانوس جا داره و کوچیکه و دلم تنگشه .

 

الهی قربون آبجیم برم که داره طرحش توی خوانسار تموم میشه و خوشحاله.

 

الهی قربون همه کارتون خوابا و معتادا برم که انگار این روزای شب عید خیلی زیاد شدن یا شاید من دارم بیشتری می بینمشون

 

فعلا الهی قربون همینا برم تا بعد .

 

در پایان من از spow و شادمهرباز و جاوید جمالی و سپیده علیرضا و سهیل و همه دعوت می کنم که برن قربون هر کی عشقشونه.

 

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
زرنگی فکور میخوای روانشناس بازی در اری..........هرکی هر کدومشو بگه میخورم .........میشینی میگی تو داری از همون رنج میبری میبریش تو اون نظریه انگیزه.که میگه انسان در پی رفع نیازه

راستی اسم اون امپول بزرگه که میزنن به ملت وقتی میگیرنشون چیه منظورم اونیه که دست دکترای روانپزشکه

 

بچه ها بترسید از دکتر های روانپزشک

من الان براتون یک مقداری ازشون میگم

فرض کنید که یه دکتر روانپزشک با شما لج کنه

این بدتر از اینه که یه قاضی با شما لج کنه چرا؟

چون ماموراشو با لباس فرم میفرسه شما رو میگیرن

هیچکس کمکتون نمیکنه چون همه فکر میکنن حتما شما دیوونه اید که دارن این بلا رو سرتون میارن .....شما حتی نمیتونید داد بزنید چون یه امپول وحشتناک از روی لباس بهتون میزنن.......و عضلاتتون شل میشه ...شاید هذیان هم بگید........بهر حال شما منتقل میشید به بخش تیمارستان......در اونجا شما رو میندازن بغل یه مشت روانی که احتمال هر چیزی میره

شما دستتون به جایی نمیرسه چون هیچ وسیله ارتباطی با بیرون ندارید

و اونجا هم تحت نظارت هیچ جایی نیست.....جالبه بدونین که حتی اگه یه بازرس بیاد و شما قسم وایه بخورید که بخدا من دیوونه نیستم منو بزور اوردن اینجا با لبخندش مواجه میشید ....چون اونجا همه این حرفو میزنن.........شما میگید من فلانیم ادم حسابیم........بابا من فلان تاجرم .فلان دکترم ...فلان مهندسم.........اما چه فایده چون اونجا بعضیا ادعای رئیس جمهوری میکنن....بهتون میگه میدونم عزیزم .اینجا همه دکترن........بعد اگه خیلی اصرار و التماس کنید ..دکتر روانپزشک همراهش میگه این امروز حالش بده.........داد میزنه پرستار امپولو بیار

حتی اگه بعد مدتی پدر مادرتون شما رو پیدا کنن.ابتدا تحت تلقین اون ادم خطرناک که اسمش دکتر روانپزشکه قرار میگیرن ......بعد به شما یه امپول تزریق میشه که هذیان بگید و در شرایط ناهمگون روانی قرار بگیرید.........حتی شاید حافظه تونو از دست بدید.......بعد پدر و مادرتون میان دیدنتون..........و کلی گریه میکنن.....و شما میدونید که اخرین راه نجاتتون همین پدر مادره....اما چون نمیتونید صحبت کنید ....و کشدار مثل معتادا صحبت میکنید تحت تاثیر امپولی که زدن و بهم ریختگی که در اثر مصاحبت با روانیا پیدا کردین ....پدر مادر به شما اجازه صحبت نمیدن......شما رو بغل میکنن...و هی خودشون حرف میزنن........شما میخواید اخرین امیدتونو از دست ندید و فریاد میزنید.........اونوقت پدر مادر ازتون میترسه و فرار میکنه پرستار میاد و جلوی اونا با مهربونی باهات برخورد میکنه ...........اما تو میدونی اون چه شمریه ...اون رحم نداره.........جالبه پدر مادر از ملاقات با تو بر میگردن و پدرت در اون لحظه مشغول مرور خاطراتشه تا ببینه ایا در کودکی چنین برخوردهایی از تو دیده (چون اون دکتر کثیف) این فکرو انداخته توی کله پدرت که این بچه در کودکی مشکل داشته..........و مادرت فکر اینه که جواب فامیلو چی بده.....یا اینکه نکنه برای خواهرت خواستگار نیاد...چون داداشش دیونه است..........تورو بر میگردونن اسایشگاه ......پرستار نیششو باز میکنه و با دندونای زردش هر هر بهت میخنده.................حالا تو میمونیو دکتر سنگ دل روانی که تصمیم میگیره چه بیماریی رو روت بزاره مثل پدری که برای بچه ش اسم انتخاب میکنه.........شیزو فرنی......سادیسم.....اسکیزو فرنی...........ووووو

دستت به هیچ جا نمیرسه .....هیچ قانونی حمایتت نمیکنه ..........به وکیل دسترسی نداری..........

 

توصیه:

اگر فامیلی کسی دارید که بهش همچین انگی زدن...........اول خونه دکترشو یاد بگیرید.........شاید لازم شد یکمی باهاش مثل خودش برخورد کنید....محل مدرسه بچه هاشو بلد باشید .شاید لازم شد تصادفی رخ بده و باید ازتون بترسه ......برای بیمار وکیل بگیرید....و اونو از چنگ داروهای دکتر نجات بدید

 

اگه همین الان فکور یه بیماری روی من نذاشت .......

:banel_smiley_52:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
بزار داستان بازدیدمو از یه تیمارستان بگم

سال 1385 بود ......با یکی از دوستام رفتیم دانشکده کشاورزی شیراز...........توی دانشگاه اون رفت دنبال کارهاش و موقع انتخاب واحد ترم مهرماه بود..........من تو سالن دانشگاه قدم میزدم.......و به این جوونای امروز نگاه میکردم و یاد گذشته ها میکردم..........چه جوونایی مثل برگ گل........مثل گل هلو..........شروع کردم تابلوها رو خوندن..........لیست واحدهای ارائه شده 2--3 تا دختر هم اونجا بودن فکر کنم ترم یکی بودن از ریخت وقیافه هاشون معلوم بود............بعد یکیشون گفت شما دانشجویین..........گفتم سلام ......به من میاد دانشجو باشم؟..........گفت استادین؟.............گفتم تازه اومدم تو این دانشگاه روز اولمه گفتم یه دوری بزنم با محیط اشنا شم شما چی ترم چندین؟..............گفت تازه قبول شدم شما چی درس میدین؟.................خوب باید یه جوابی میدادم که توش نمونم من که از کشاورزی سر در نمیارم................گفتم فلسفه کشاورزی درس میدم...........یکم فکر کرد........ و چند تا دیگه از دوستاشم اومدن و منم براشون یه نیم ساعتی از فلسفه کشاورزی میگفتم..........دوستم اومد و زدیم بیرون ............. میگفت دوباره رفتی منبر ؟ ............این بندگان خدا رو جمع کردی چی میگفتی..........خلاصه کلی خندیدیم

تو راه برگشت از بیمارستان روانی شیراز رد میشدیم...........بیرون شهره و خیلی بزرگه ..........گفتم رحیم بریم توشو ببینیم........گفت راه نمیدن..........گفتم اونش با من ............شرط نهار امروز که راه میدن.............رفتیم ماشینو پارک کردم............مردم اونجا جمع شده بودن یه سالنی بود ........توی اون سالن با مریضاشون ملاقات میکردن.........پرس و جو کردم اسم رئیس بیمارستان چیه ؟............گفتن دکتر شریفی............بدوستم گفتم بریم تو ................رفتیم از دژبانی رد شدیم بدون اینکه محل به نگهبان بزاریم .......رفتیم تو............نگهبان اومد بیرون گفت صدامون کرد ........برگشتیم با یه قیافه حق بجانب......گفت کجا؟...........گفتم...مهمان دکتر شریفی هستیم این چه طرز برخورده؟.............دکتر منتظر ما هستن..............گفت ببخشید شما راهو بلدین ؟............گفتم نه...........گفت صبر کنید تا به سر پرستار زنگ بزنم..............زنگ زد........یه مردی اومد با روپوش سفید............سلام و علیک و گفت که دکتر تشریف ندارن............گفتم عیبی نداره منتظرشون میشیم..........مارو برد دفتر دکتر ..............مسئول دهترش ادم یولی بود راحت میشد بری رو مخش..........مردم در برابر تعارف و قیافه حق بجانب زود تسلیم میشن.............شروع کردم باهاش به صحبت و گفتم از طرف جامعه متخصیص مراقبت پرواز اومدم...........برای هماهنگی بازدید و تحویل کمکهای مردمی به بیمارستان(عنصر طمع رو بیدار کنید)............بهش گفتم ببین اگه دوستان بیان و از نزدیک ببینن...............مسلما حس نوع دوستیشون بیدار میشه و کمکهای بهتری میکنن................و ایشون رو خیلی احترام کردم.............انسانهایی که سطح پایین هستن در برابر احترام ذلیل میشن و میشه ازشون استفاده کرد...........گفت دکتر تا 1 ساعت دیگه نمیاد و زنگ زدم گفتن از شما پذیرایی کنیم تا بیان

ازش خواستم برم بندها رو بازدید کنم................و اون هم با سرپرستار هماهنگ کرد و رفتیم خیلی از بندها رو نشونم داد...............بند قدیمیا که دیگه امید به بازگشتشون نبود..........هم زنونه و هم مردونه .............یه بار داستان علی سیاه رو گفتم که ساعتمو میخواست یادتونه..........تو همین بند دیدمش........بند زنها خیلی اسفناک بود ............ادمای ریزه میزه توشون زیاد بود...........ژنتیکی مشکل داشتن

یه بند دیگه هم دیدم که گفت اینجا موقته بعضیا از توش سالم بیرون میرن و بعضیا منتقل میشن به بند های دیگه....گویا 6 ماه بیشتر اونجا نگرشون نمیداشتن.........ادمای حسابی زیادی اونجا بودن.............یه پسری بود هی به من میگفت اقا بخدا من سالمم ........تو رو خدا یکاری بکن اینجا گیر کردم............ و داستان طولانیه

و یه بند دیگه ای رفتیم که توش من یه خلبان دیدم..........که واقعا خلبان بود و دقیقا معلوم بود راست میگه.........داستاناش زیاده اگه شد مینویسم

برگشتیم .........گفتن دکتر منتظر شماست............رفیقم جا زده بود میگفت حمید بدبخت شدیم الان میدنمون دست پلیس............گفتم دعا بدن دست پلیس اگه از اون امپولا بزنن بندازنمون پیش اینا ماشینمونم ببرن.........کی میدونه ما اینجاییم؟

خلاصه گفتم نترس........رفتیم پیش دکتر و یه داستان براش ساختم که من از طرف مهندس فلانی اومدم و ایشون گفتن مذاکره حضوری کنم که ایا امکان بازدید هست یا نه..............و کم کم بحثو بردم تو حیطه تخصصی خودش ................ادما وقتی یه چیزی بلدن هی دوست دارن راجع بهش حرف بزنن............پس یکی دوتا سوال هوشمندانه باعث شد دکتر یادش بره از ما سوال کنه که واقعا کی هستیم و اینجا چیکار میکنیم.............شروع کرد راجع به پالسهای مغزی گفتن و ............... و ماهم با اشتیاق گوش میدادیم...........و بالاخره زدیم بیرون رفتیم نهار رستوران صوفی عفیف اباد(شیرازیا میدونن کجا رو میگم) ...........

شاید بگید چرا اینکارو کردی

چون داشتم رو یه نظریه کار میکردم................و اون یه ازمایش بود برای من:ws3:

:ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...