رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

زمانی بود که میگفتم:آسمان!چه طاقتی داری تو...! بازهم هستی،بازهم لطفت شامل حال ماست...!

وما،باز هم هستیم،و دریغ از دیدن تو،از دیدن خورشید...

انکار می کنیم هرآن چه خوبی ای که داریم،هر لذتی که داریم...

وبعد چشمانم انگار باز شد...،خوب و بد را دیدم...

وحالا که آسمان شهر ما آن قدر تاریک است که آخرین باری را که به او گفتم بخشنده،یادم نیست...،دلگیرم...

آسمان هم از ما روی برگرداند.خورشید هم دیگر زیبا نیست،

و مردمانی که از خواب برمیخیزند،دنبال روزمرگی ها...،دنبال هیچ...،دنبال پوچ...

و من،دنبال آن آخرین ترانه ای که می خواندم...،آن شب سرد،اما روشن با نور ماه،چه بود آن ترانه..؟! از خوشبختی ها می گفت،از خوبی ها،از عشق...

و حال...،چه گریه دار است بازهم امید داشتن،بازهم انتظار...،وسکوتی نه از روی قبول داشتن چیزهایی که می بینی،سکوتی از هزاران ناله دردناک تر...،سکوتی به وسعت رنج هایی که در زندگی دیدم ،به وسعت من...

حال که این جا در صبح سپید هم چیزی پیدا نیست ...،از آسمان می خواهم دست کم او باشد...،لبخند بزند و از دور،نظاره گر انسان هایی باشد که خوشحال نیستند...

که نفس می کشند،به اجبار...،که راه دیگری ندارند،و هیچ چیزشان زیبا نیست...

وانسان هایی که پرند از علامت های سوال،پرند از چراها...

انسان هایی که ادامه دارند هنوز...،و انگار کاسه ی صبرشان آن قدر سرریز شده که اهمیتی ندارد هر آن چه که هست ،هر آن چه که بود، و هر آن چه که خواهد شد...

 

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع یک تحول،یک نقطه...

وبعد،وقتی که رسیدی به انتها،میفهمی که اون چیزی نبود که دنبالش بودی...

و رسیدی،نه به اون چیزی که مقصد تو بود،به جایی رسیدی که می بایست

و آه...که من نمیفهمم که فرق بین خوبی و خوشی چیست...؟

آن چه که برای من خوب است با آن چیزی که فقط موجب خوشحالی من است...

و ای کاش کمی فراتر از خود را میشد ببینیم،دیدن نه...،با تمام وجود حس کردن،فهمیدن،درک همه چیز به روشنی و شفافی آسمانی که می بینیم،پرنده ای که می گذرد...

ولی نه،آن وقت این همه درد و رنج نبود،پس لذت رسیدن به خوبی ها هم نبود...

اگر از همان ابتدای مسیر به انتها می رسیدیم...،بدون هیچ رنجی،و هیچ چشمی که ببارد...،چه رسیدن بی ارزشی بود،چه درک غلطی بود از هرآن چه که هست...

وشاید اگر درد رسیدن نبود،رسیدنی هم که باید،نبود.

شاید،با این همه شاید،اگر دست من می رسید به خورشید،خوشبخت تر از حال بودم،شایدهم...نه،((همیشه فاصله ای باید باشد))،

همیشه فاصله ای باید باشد...

 

هوتی...منظورم از این پستاست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لذت دنیا به تجربه کردنه بارها وبارها مسیرهای زیادی رو تو زندگی میری و به انچه که می خواهی نمیرسی ولی در پس تمام این روزها وسالها یکروز اون خورشیدت رو پیدا میکنی واونوقت رسیدن به ارزو چه لذتی داره

 

:icon_gol::ws37:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
همانقدر که هدف مهم است راه رسیدن به ان هم مهم است.........فرض کنیم که اطلاعات لیسانس یک رشته را توسط دستگاهی به ذهن یک انسان تزریق کنیم.........ایا این انسان با انسان دیگری که چندین سال زحمت کسیده و این اطلاعات را دارد یکی است مسلما نه.......نفر دوم چقدر تجربه در راه رسیدن به این هدف طی کرده؟

انسان در طول حرکت در مسیرهایی که به اهدافش ختم میشود ...... چیزهایی بدست میاورد که بسا از خود هدف با ارزش ترند

مردان بزرگی را دیده ام که در طی سالها زندگی و تلاش و فکر و مبارزه به علم و ثروت و احترام و موقعیت اجتماعی رسیده اند...........و فرزندانی را دیده ام که به یمن ارث پدر به یکباره به خیلی چیزها رسیده اند............پدر کجا و پسر کجا

این راه زندگیست که انسان را میسازد و ارزشمند میکند........نه موقعیتهایی که بدلایل مختلف به انسان میرسد...........چه پستهایی که باید به صاحب پستشان افتخار کنند............و چه صاحبان پست و مقامی که باید به پست و مقامشان افتخار کنند

 

مدرک دکترا به دکتر حسابی افتخار میکند و مرحوم کردان به مدرک دکترا

اما این کجا و ان کجا تفاوت در راه رسیدن است.....

 

 

:JC_thinking:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
حرفتو کاملا قبول دارم .............همین الان دین با معنای دین از زندگی خودم شخصا و نه خانوادم حذف شده..........چرا؟ چه عملی باعث شد که دین برای من از حالت تقدسش خارج بشه............فقط و فقط مطالعه در دین باعث این حالت شد...........من یکی از دیندارهای پر و پا قرص مسجد رو بودم..............خیلی قرآن خوندم..........تفسیر خوندم...........حتی یه مدتی تو مسیحیت مطالعه کردم..........و در کنار اینها همیشه برای خودم گفتگوی ذهنی داشتم............باید برای هر چیزی به نتیجه میرسیدم.................کم کم تجربه زندگی و ارتباط با جوامع مختلف باعث شد که تردیدهایی برام بوجود بیاد .........این استحاله برای خود من شخصا 12 سال طول کشید..........حالا میرسم به کسی که نماز میخونه .....روزه میگیره........و دقیقا هرچی بهش میگن رو با یه دید سطحی قبول کرده...........اگه بخوام نتیجه این داستانی رو که 12 سال برای من طول کشید رو برای اون تو نیم ساعت بگم............معمولا یا حاضر به قبول نیست............و یا اگه قبول کنه دو روز دیگه دوباره میره سراغ عادتهاش...........و برای همگان راحت تره که با هنجارهای اجتماعی که توش زندگی میکنن همراه بشن......................اما خلا فرهنگی که برای خودم پیش اومده............من به واسطه مراسم و اعیاد و عزاداریهای دینی..........در جمع شرکت میکردم و انرژی میگرفتم........همینطور بعد از مدتی حضور در یک جمع و رعایت قوانین حاکم بر اون دارای یک شخصیت مقبول اجتماعی میشدم..............اما............اما حالا باید بشینم و نگاه کنم و تنها باشم............نه تنها دارای اون شخصیت مقبول نیستم....بلکه به نوعی از من دوری میکنند تا مبادا فکر تاریک من به اونها سرایت نکنه..........همچنین روزهایی که مراسم دینی هست مثل نماز عید فطر...........یا مراسم محرم.............من تنها تو خونه میشینم......چون از نظر فکری نمیتونم اونها رو قبول کنم.........اما دلم میگیره احساس نبودن در جمع ازارم میده

خلاصه من به کسی توصیه نمیکنم راهی رو که رفتم بیاد چون تحملش خیلی سخته:icon_gol:

 

http://www.noandishaan.com/forums/showthread.php?t=25368&page=6

:icon_gol: :icon_gol: :icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
میخواستیم من وتو را بهتر بشناسیم

مارا بهتر بشناسیم تا بدانیم ما چگونه ما شدیم

ما شدنمان تحت اثر بیگانه وغیر عادت دیرین ماست

سر خم میکنیم وبه تبعیت ذاتمان به انچه ادم فروخت به کمترش دینم ودنیایمان را برباد میدهیم

میترسیم خودمان را به بوته نقد بکشانیم

میترسیم تا باورها وارزشهایمان را به سنگ محکی نشان دهیم

دروغ میگوییم وراست کردار جلوه میدهیم

به تاریخمان مینازیم وبه به وچه چه میزنیم وداد سخن از داشتم ها سرمیدهیم

اما هیچوقت نمیپرسیم اگرروزی همین افغانستان بدبخت هم از ما جلو زد که به ضرس قاطع میگویم چندسالی بیش طول نخواهد کشید چه وکه را پایینتر ودون تر خواهیم دانست

چرا باور نمیکنیم ایراد واشکال از خود ماست

این همه عقب افتادگی ریشه های بسیار واضح ودرمان پذیری در بین خودمان دارد

هیچ مهم نیست عرب بالا سرمان باشد یا همین نظام یا شاهنشاهی

همین قهقرا را به سرعت ادامه میدهیم

با افتخار سقوط میکنیم

http://www.noandishaan.com/forums/showthread.php?t=18798&page=4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
چرا امروز ملت ما مظهر فقر است - دلیل آن افکار فقیرانه ماست – نخواستیم ، اراده نکردیم به زبان ساده تر عزم نکردیم تا مظهر ثروت باشیم – ثروت تنها اقتصاد و مادیات نیست – ثروت تمام نعمت ها و خوبی ها همچو شگوفائی فکری؛ خدا شناسی، تمدن و تعالی مادی و معنوی و غیره صفات و اوصاف نیکو میباشد - پس در یک جمع بندی میتوان چین اختصار کرد که فقر در زندگی ملت های فقیر حاصل اندیشه های فقیرانه آن ملت ها است. فقر نه تنها فقر مادی، بلکه فقر در کلیه عرصه ها همچون فقر علمی ، سیاسی وامثالهم.

قومی به جد وجهد رسیدند به وصل دوست

قومی دیگـــر حــواله به تقـــدیر میکنـند

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
بعضی روزا غم و غصّه روز قبل رو عیناً همراه خودشون میارن و از لحظه ای که چشماتو باز میکنی مثل آوار رو سرت خراب میشن. انگار میخوان بهت بفهمونن که از دیروز تا حالا هیچی عوض نشده، حتی تو. دلت میخواد دوباره چشماتو ببندی و بری سراغ روز بعد.

 

بعضی روزا احساس خفگی میکنی. احساس میکنی گیر کردی و نمیتونی تکون بخوری. گیر کردی لای آدمای دروغگو، آدمای اخمو، آدمای ناراحت، آدمای عصبانی، آدمای پرخاشگر، آدمای فضول، آدمای دورو، آدمای متظاهر، آدمای نامرد، آدمای بی ادب، آدمای نامهربون، آدمای بی وفا، آدمای خودخواه، آدمایِ... آدما؟ دلت میخواد سرتو بیاری بالا و دنبال یه آدمِ خالی بگردی. اما...

 

بعضی روزا مجبوری لبخند بزنی چون حوصله سؤالای آدمای دورو برتو نداری. سؤالایی که جواب بعضیاشونو حتی خودتم نمیدونی! سؤالایی که جواب دادن بهشون حتی از لبخند زورکی هم سخت تره. با این وجود ازت میپرسن "چی شده؟ چرا امروز سرحال نیستی؟" و تو میفهمی که لبخندت داره محو میشه. فشار بیشتری به لبات میاری و میگی "چیزی نیست، خوبم...".

 

بعضی روزا دلت میخواد یه لیست درست کنی. یه لیست از یه عالمه از آدمای دورو برت. یه لیست که اسم هرکی رفت توش، از زندگیت بره بیرون! یه لیست که اسم آدمای توش دیگه توی هیچ کدوم از دفترچه تلفنات نباشه. اسمشو میذاری : "اخراجی ها".

 

بعضی روزا ناراحتیا اینقدر رو هم تلنبار شدن که با کوچیکترین جرقه ای بغضت میترکه و دیگه نمیتونی خودتو کنترل کنی. همشو رو سر کسی که کبریت آخرو کشیده خالی میکنی. شاید اون کس اون همه هم مقصر نباشه. شایدم اصلا مقصر نباشه! گاهی وقتا اونم نامردی نمیکنه و در جواب بغضشو رو تو خالی میکنه. شاید اونم حق داشته باشه. بالاخره آدما باید ناراحتیشونو یه جوری خالی کنن... آخرش با خودت میگی ای کاش آدما شرایط همدیگرو درک میکردن.

 

بعضی روزا، روزای خیلی بدی هستن.

 

:icon_gol::icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارزشش رو داره یا نه؟

 

صدای بوق آزاد تلفن شماره میگیرم....بعذ از لحظه ای انتظار

-بله...؟

-الو سلام

-سلام بفرمائین

-ببخشید راجع به تبلیغتون واسه اینترنت پر سرعت تماس گرفتم

می خواستم درخواست بدم . هزینه ش چقدر میشه؟

- هزینه مودم و نصب.... وشارژ ماهیانه .... تومن

باشه اگه ممکنه همکارتون رو بفرستین.ممنونم

یک هفته بعد

اینرنت پر سرعت بدون اشغال خط تلفن

کامپپوتر رو روشن می کنی و میشینی پاش و تو گوگول سرچ می کنی

سایت های مختلفی رو پیدا می کنی

بعضی ها نظرت رو جلب می کنن و عضو میشی

سرت رو بلند می کنی شب شده...

-چقدر زود گذشت هیچ کاری نکردم ها....!

فردا صبح

بذار یه سر بزنم به این نت ببینم چه خبره.....

-اِ چه باحاله هر چی پست بزنی ازت تشکر کنن امتیاز میگیری

هی پست میزنی هی امتیاز میگیری

هی سرچ می کنی دنبال یه پست خوب که زیاد بهت امتیاز بده

هی ستاره هات بیشتر میشن

با آدمای بیشتری دوست میشی

و روزهای زندگیت می گذرن و میگذرن

سر کار گاهی که کارت کمه ازش در میری و میای ببینی پستت چند صفحه جلو رفته؟

کی ،چی جواب داده؟

بعضی ها رو دوست داری و بعضی ها حرصت رو در می آرن(!)

با خودت می گی دو روزه مدیر شده فکر کرده کیه!

ساعت نزدیک به ظهره و باید بری ناهار

-نه بذار جواب اینو بدم اگه ندم خیال می کنه کم آوردم!

از وقت ناهار گذشته

-پری نمی آی بریم کتابخونه؟

-نه تو برو من کار دارم

یک ماه بعد

ای بابا نمی دونم چرا چشمام اینقدر می سوزه و زود قرمز می شه

میری دکتر

-زیاد پای کامپیوتر میشینی

میری تو فکر و میگی

-آره دکتر یعنی مال اونه؟

-متاسفانه بله و چشماتون ضعیف شده اگه کار ضروری ندارین کمتر پاش بشنین ارزش چشم شما خیلی بیشتر از این حرفاست مراقبش باشین

یک ترم بعد

آخ آخ فردا امتحانه یه ترمه خیلی کمتر به درس خوندن می رسم

و....

نمی دونم این مورد ها واسه شما هم اتفاق افتاده یا نه اینو می دونم که همه ما مدت نسبتا زیادی رو اینجا هستیم

و گذر زمان رو متوجه نمیشم!!

خیلی هامون دانشجوئیم خیلی هامون شاغل و بعضی ها هم متأهل!

از درس و کار و زندگی می زنیم که اینجا باشیم تا وقت آزادمون رو بگذرونیم!

وقتی رو که میشه باهاش چند صد تا کتاب خوند ،ورزش کرد فیلم دید یا هزار تا کار دیگه...

اما ما اینجا رو انتخاب کردیم

حالا سوال من اینه

با این همه وقتی که می ذاریم آیا قبل از اینکه دکمه ارسال جدید یا ارسال پاسخ رو بزنیم به چیزی که خوندیم یا می خوایم جواب بدیم درست فکر می کنیم؟؟یا فقط از روی هیجان جواب می دیم و پست میزنیم؟ آیا وقت ما ارزش درست مصرف کردن و درست فکر کردن و درست خرج کردن رو نداره؟

همین شما کاربر عضوی که این مطلبو می خونی؟ چی میشه که به یه پست جواب می دی اما به یه پست دیگه نه؟؟ چی میشه که اصلا میآی داخل و یه پستی رو می خونی اما به بعضی پست ها اصلاً

سرهم نمی زنی؟

الآن که داری این حرفای منو می خونی آیا این وقتی که من گذاشتم و اینا رو نوشتم یا شمایی که وقتتو گذاشتی و داری می خونی ارزشش رو نداره که یکم فقط یکم روش فکر کنیم و بذاریم گفته هامون با ارزش باشه؟ تا وقت با ارزشمون وقتی که ماه ها گذشت و بعدش که به چه جوری گذشتنش فکر می کنیم حسرت نخوریم؟؟

آیا گفتگوی آزاد ارزش اینهمه وقت گذاشتن رو داره یا نداره؟

درس گرفتن از تاپیک های زیبا یا بهترین تاپیک هفته ارزش عمل کردن داره یا نداره؟

خلاصه بگم:

"گفتگوی آزاد ارزش با ارزش بودن رو داره یا نداره؟؟"

در پایان ممنونم از وقتی که گذاشتی خوندی و شاید بخوای جواب بدی

اما خواهشم اینه برای وقتی که گذاشتیم ارزش قائل باشیم و یه نتیجه ای ازش بگیریم!

اسپم هم تا حدی که از مسیر مستقیم راهش رو گم نکنه!!و گمراه نشه آزاده...

:ws37::ws37::icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به یاد جیر جیری که اخراج شد :ws44:

 

 

 

:hi: :vi7qxn1yjxc2bnqyf8v

 

دیدگاه ما در اینجا منطقی است یعنی کار نداریم که اصلا خدا هست نیست پیامبر راست گفته جبرئیلی آمده یا نیامده خوب :w16: :ws3:

کلیه قضیه بدین قرار است که پیامبر اسلام گفته جبرئیل به من نازل شد و گفت اقرا

و پیامبر گفته خواندن بلد نیستم

 

تا اینجا خیلی راحتته و خیال همه هم راحتته ولی از اینجا سخت می شود

گزاره را دوباره بررسی کنید

 

وقتی یک بی سواد می گوید نمی توانم بخوانم یعنی نوشته ایی به او نشان داده شده است یک چیز فیزیکی دارای شکل و شمایل

 

پس نازل شدن به قلب نبوده بلکه جلوی چشم بوده است :ws3:

خوب

یا پیامبر نخست فکر کرده که می رویم می گویم این برگ ها که آیات قرآنی روی آن نوشته شده را خدا داده به سه تا دلیل رد می شود

الف - یک وقت وسط بیابان که و جنگ آیه بخواهد نازل شود

ب - برگ ها آسمانی باید باشد یعنی نسوزد، خراب نشود رنگش نپرد و.. ....

پ - یک وقت یکی بگه پیامبر داره این ها را خودش می نویسد معلوم می شود بی سواد نیست خلاصه دردسرش زیاد است

 

چون اولی درست نیست پس دیگر نمی توان گفت اقرا که در آیه نخست آمده درست است، بلکه آن اشتباه است و نمی باید نازل شده باشد.

چرا چون یا الله نخست این ها را در نظر نگرفته که به پیامبر گفته بخوان یا اصلا بنا بوده طوری دیگه بشود. :ws3::w16: :167:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
راستش خیلی وقته که دنبال یه جواب برای این سوال میگردم.

از وقتی یادمه می شنیدم که مثلا" اروپاییها خیلی به قانون احترام میزارن.خیلی شهراشون تمیزه.خیلی باادبن.خیلی بافرهنگن.دروغ نمیگن.دورو نیستن و ...

راننده تاکسی میگه تو اروپا همه به قانون احترام میزارن.اما وسط خیابون مسافر سوار میکنه.

سوپری سر کوچه مون میگه اونجا کسی سر یکی دیگه کلاه نمیزاره اما جنس تاریخ مصرف گذشته رو میفروشه.

میگیم ساعت کار مفید ما ایرانیها خیلی کمه ولی فقط میگیم و کاری نمی کنیم که افزایش پیدا کنه.

.

.

.

خرافات تو ما بیداد میکنه.

تا کی میخوایم اینجوری باشیم؟

واقعا" چه باید کرد؟

 

http://www.noandishaan.com/forums/showthread.php?t=18798&page=5

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کلا لذت بردن خیلی خوبه ، تو کارشم شدید ...

البته بهطور سالم وپاک ..

اینو گفتم چون تو کشور مون بد جوری جا افتاده و لذتو براساس اصول مذهبی چیز بدی می دونند (البته آخوندا )..

اما لذت اراده چیز دیگه ای ..

اینکه ادم تصمیم بگیره بخواد و باتمام وجود واگاهی و قدرت پیش بره ..

البته گفتم اگه اگاه بشه که راهی که می خواد در پیش بگیره چه سود ضرری داره

میتونه هر کاری کنه میتونه ..اعتیادش به هرکاریو ترک کنه حتی انجمن نواندیشانو ..

اینقده لذت میبری ....

که انگار اون روز اولین روز از روزای باقیمانده از زنگیتونه ..

 

خوش باشیدو لذت ببرید.

 

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
تلاش گسترده ای از سوی مخالفین حکومت اسلامی ایران در جریان است با این هدف که قانون اساسی کشور باید جدائی دین از حکومت را پایه نظام سیاسی کشور قرار دهد و یکبار و برای همیشه دین را از حکومت جدا کند. ایرادی که این تفکر به حکومت دینی می گیرد این است که حکومت دینی چیزی جز استبداد نیست و از همین رو باید دست دین را از حکومت قطع کرد. سروش در آخرین مصاحبه اش می گوید "تئوری ولايت فقيه، عين استبداد دينی است. با اين تئوری اصولا نمی‌توان نظم دمکراتيک به وجود آورد ". اما سئوال بزرگ این است که این نظریه یک تناقض درونی بزرگ را با خود حمل می کند که متفکرینی از جمله سروش باید پاسخگوی آن باشند.

 

سئوال این است که در صورت تغییر قانون اساسی و تدوین آن بر پایه یک نظام سکولار و دموکراتیک در صورتی که اکثریت مردم خواهان برقراری یک حکوکت دینی بودند تکلیف چه می شود. چگونه می شود از یکسو پایبند دموکراسی بود و از یکسو نظر اکثریت در چارچوب قانون اساسی منکوب کرد. این که خلاف دموکراسی خواهد بود.

 

توجه به این نکته ضروری است که سخن بر سر این نیست که اکثریت مردم امروز خواهان یک نظام سکولار هستند یا دینی. سخن هم چنین بر سر این نیست که رفراندوم کنیم بیبنیم نظر کدام گروه حاکم است. شاید این گروه غالب باشد شاید گروه دیگر. شاید هم امروز رای مردم یک چیز باشد و فردائی دیگر چیزی دیگر. صحبت از یک ایراد منطقی به تفکری است که سکولاریسم را پایه دموکراسی می داند اما باید روشن کند که در صورت مخالفت اکثریت چگونه می شود بر "یک قانون اساسی سکولار" به عنوان رکن دموکراسی پای فشرد؟

 

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
شکسته نفسی یعنی چی؟ اگر یکی واقعا به برتری خودش در ضمینه ای اعتقاد داشته باشه، شکسته نفسی یه جور دروغ محسوب نمی شه؟

 

منظورم اینه که اگر یکی از آدم تعریف کرد، و آدم مطلبی که اون فرد گفت رو قبول داشت، باز هم باید خودش رو به نفهمی بزنه؟ مثلا اگر کسی توی یه مسابقه اول شد، و بعد عده ای اومدن و ازش تعریف کردن و بهش تبریک گفتن، قهرمان بگه: "نه خیر! من اول نشدم!!" یا "اتفاقی بود" یا "اختیار دارین. من که کاری نکردم" یا...

 

شاید بعضی از جواب هایی که بالا نوشتم به گوشتون آشنا بیاد. بعضی هاش هم احمقانه بیاد. ولی اون جیزی که به نظرم مسلمه اینه که همشون اشکال دارن چون دروغن.

 

میگن شیطان به دلیل تکبرش از بهشت رونده شد. مگه شیطان جز واقعیت چیزی گفت!؟ به قول سوره ای اعراف در قران:

 

 

 

(خداوند به او) فرمود: چه چیز تو را مانع شد که سجده کنی در آن هنگام که به تو فرمان دادم ؟ گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفریده‏ای و او را از خاک (۱۲)

قَالَ مَا مَنَعَکَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قَالَ أَنَاْ خَیْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ ﴿۱۲﴾

 

 

گفت: از آن (مقام و مرتبه‏ات) فرودآی! تو حق نداری در آن (مقام و رتبه) تکبر بورزی بیرون رو که تو از افراد پست و کوچکی! (۱۳)

قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یَکُونُ لَکَ أَن تَتَکَبَّرَ فِیهَا فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصَّاغِرِینَ﴿۱۳﴾

 

 

 

خوب شیطان مگه دروغ گفت وقتی به نکته ی آفریده شدن از آتش و خاک اشاره کرد!؟ نه. این واقعیت بود. پس چرا خدا لعنتش کرد؟ فرق بین غرور (که چیز منفی ای هست) با متوجه بودن برتری شخصی (که نشونه ی عقل و آگاهیه) در چیه؟ چه طوری می شه هم واقع بین و صادق بود و هم در عین حال متکبر نبود؟

 

 

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
چه میشد ؛ بعضی خانمها , به جای عرضه اندام ونمایشگه هیکل خویش باشند ؛ از فکر وخلاقیت واندیشه وباروها وارزش های خود , نمادی وفانوس برای ظلمتکده امروز باشند ........

چه میشد

جامعه نیازش به روح وفکر وجوهریت پاک زن :ws21:دارد , تا به ظاهر وتیپ وقیافه وماتیک وروژ لب او :ws37:

یادگاری از بیتاب:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
تا حالا به این مسئله فکر کردید که انسان ها (شاید موجودات دیگرم همینطور. من نمیدونم) هرگز کاری رو انجام نمیدند تا زمانی که به شکلی نفع خودشون هم در اون باشه... درسته رفتار ما میتونه گاها خیلی خود خواهانه باشه و فقط به نفع ما باشه و راحتی و آسایش و کمک به همنوعانمون در اون رفتار منظور نشده باشه... گاها حتی رفتار ما به دیگران ضرر میزنه... اما واقعا برعکس این وجود داره ؟ مسلما کارهایی هست که به دیگران نفع زیادی برسونه... ولی آیا هیچ رفتاری هست که به هیچ شکلی به ما نفعی نرسونه و فقط به نفع دیگران باشه ؟ منظورم از نفع فقط نفع مادی نیست... منظور حتی احساس ها هم هست...

من هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم...

شما میتونید به یک فقیر کمک کنید... آیا واقعا اینکار باعث خوشحالی شما نمیشه ؟ این حس خوب بودن و اینکه به انسان دیگری کمک کردید به شما لذت خاصی میده و از نظر روانی شاید شما رو ارضا کنه... در نتیجه چون باعث این حس در شما شده پس اینکار هم میتونه خودخواهانه باشه... شاید دلیل اصلی کمک به دیگران همین حس باشه... البته دلیل دیگه میتونه احساس گناه باشه... زمانی لباس گرمی به تن دارید و یا با اتوموبیل خودتون توی خیابون رانندگی میکنید و فردی ناتوان رو میبینید که توی سرما روی زمین نشسته شاید این حس گناه هست که باعث میشه به اون فرد کمک کنید... با کمک کردن به اون فرد احساس گناه شاید از بین بره در نتیجه اینکار به شما از نظر روانی سود رسونده و خود این باعث میشه اینکار هم خودخواهانه باشه...

 

شاید این همون چیزی هست که دانشمندان عصب شناس و فیلسوف ها و روانشناسان مدت ها هست که دارند روی اون کار میکنند... این مشخصه که پیدا کردن و اثبات یک عمل کاملا غیر خودخواهانه که برای خود ما به هیچ وجه سودی نداشته باشه تقریبا غیر ممکنه... ولی چرا اصلا ما انسان ها این حس بشر دوستی رو داریم ؟ چرا ما انسان ها حس میکنیم باید به دیگران کمک کنیم تا خوب باشیم ؟

 

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
بنابراین همین معماری که پشت سر منه خودش یه سمفونیه

منتها بعضیا نمیشنون

تک تک ذرات این عالم نهان باتو می گویند روزان و شبان

ما سمیعیم و بصیر و با هوشیم با شما نامحرمان ما خاموشیم

 

ما یه اوستایی داشتیم خدا رحمتش کنه مرحوم پدرم و میگم با هم رفته بودیم چهلستون اصفهان و بعد دیدم که ایشون داره میرقصه به سماع اومده گفتم چی بود گفت این یه سمفونیه .... این یه هارمونیه

گفت

هارمونیم هارمونیم هارمونی

سمفونیم سمفونیم سمفونی

بنابر این همه قصه های عالم هم یه قصه س اونم قصه خلقته

از وحدت به کثرت اونوقت دوباره از کثرت به وحدت

بقول مولانا میگه عمو سبزی فروش بله............... سبزیت گل داره بله............درد دل داره بله

این عمو سبزی فروش ......این پیر طریقته.........سبزی وحدت میده ما بخوریم.....این همون پیریه که گفت

پیر را بگزین که بی پیر این سفر

هست بس پر افت و خوف و خطر

هر که او بی سر بجنبد دم بود

جنبش او جنبش کژدم بود

و اکثر بزرگان طریقت ما هم لقب بابا داشتن....مث بابا طاهر بابا رکنی بابا کرم..........اینم داداش هموناس واسه همینم بهش میگن عمو سبزی فروش .........و اون عنصر positive خلقته که همیشه میگه بله............هرچی بهش بگی میگه بله.......من نعنا میخوام بله........تو رو تنها میخوام بله...........من ترب میخوام بله...........بر عکس اون عنصر اهریمنی که همیشه میگه نه ..........نگاتیوه.....چون وقتی شما میگین بله دیگه بله کار تمومه .........ولی وقتی میگین نه تازه میگیم چرا نه .........تازه اول گفتگوه .......... گفتگو هم که ایین درویشی نبود ...ورنه با تو ماجراها داشتیم..........اون همیشه میگه نه ........من زن سرهنگ نمیشم .........خوب چرا نمیشی؟.........من زن ملا نمیشم ......چرا نمیشی؟.........بنابراین میگه که سبزی گل داره بله...........سبزی در ادبیات جهانی نماد و سمبل وحدته.....the green of the world in the university..... در مقابلش گل نماد و سمبل کثرته ..........چون ما همه یه چیز بودیم....وقتی خداوند گل مارو افرید...........گل ادم بسرشتند و به پیمانه زدند .......... وارد عالم تحینات و تکثرات و مادیات و نفسانیات شدیم...........بنابراین سبزی گل داره..........از سبزی به گل............از وحدت به کثرت..........اینجا پرده اول نمایش خلقت تموم میشه

بعد میگه درد دل داره بله..........این درد دل این دل درد نیست ............این درد عشقه........گفت درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد.......اشک خونین به طبیبان بنمودم گفتند........درد عشق است و جگر سوز دوایی دارد...... این همون دردیه که توماس ادیسون............اون شاعر بزرگ بلژیکی.........توی اون شعر معروفش سمفونی اسمانها ........میگه سلیمان من زحلت بالعراقی...........الاغی من نواها ما الاغی........الا ای ساربان محفل دوست.......الی رکوانکم طالش تیاقی......سلیمان معشوق ........ از وقتی رفته به عراق ............ از دوری روی او ..........دیدمو چشیدم و کشیدم .......انچه دیدم و چشیدم و کشیدم........بنابراین درد درد عشقه .......... و عشق هم همخانه وحدته.........جان خوکان و سگان از هم جداست.........متحد جانهای عشاق خداست.........بنابر این این عشق همخانه وحدته از سبزی به گل............از وحدت به کثرت..........و بعد از گل به درد .........دوباره از کثرت به وحدت...........بعد از درد دلم که اسهاله و دوباره کثرت..........

:ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

این شعر از حسین پناهی،واقعا ارزش یه بار خوندنو داره.خواستم تو تالار ادبیات بزنم ولی دلم نیومد شماها نخونینش:ws37:

 

 

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

 

 

حرمت نگه دار دلم

گلم

که این اشک خون بهای عمر رفته من است

میراث من!

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!

کتیبه خوان قبایل دور

این,این سرگذشت کودکی است

که به سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است

هرشب گرسنه می خوابید

چند و چرا نمیشناخت دلش

گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

و آوار میخواند ریاضیات را

در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

دودوتا جارتا چارچارتا...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت

با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه

آری دلم

گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

دلم گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

میراث من

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است

تا بدانم و بدانم و بدانم

به وار

وانهادم مهر مادریم را

گهواره ام را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم

و کبوترانم را از یاد بردم

و می رفتم و می رفتم و میرفتم

تا بدانم و بدانم و بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط

مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یک جا

همه را به حرمت چشمان تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش معکوس آغاز شده باشد

بر این مقصود بی مقصد

از کلامی به کلامی

و یکی یکی مردم

بر این مقصود بی مقصد

کفایت میکرد مرا حرمت آویشن

مرا مهتاب

مرا لبخند

و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟

پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای

که آویشن را میسرود

مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شد!

و تیر باران نمی شد لورکا

در گرانادا

در شب های سبز کاجها و مهتاب

آری یکی یکی مردم به بیداری

از صفحه ای به صفحه ای

تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود

پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ

به ته رودخانه همراه با ویرجینیا وولف

تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد

حرمت نگه دار دلم گلم

دلم

اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین

نه , نه

به کفر من نترس

نترس کافر نمی شوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

انسان و بی تضاد؟!

خمره های منقوش در حجره های میراث

عرفان لایت با طعم نعنا

شک دارم به ترانه ای که

زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!

پس ادامه میدهم

سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود

با این همه

تو گوئی اگر نمی بود

جهان قادر به حفظ تعادل نبود

چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..

نگاهش کن

چون آن کلاغ

چون آن خانه

چون آن سایه

ما گلچین تقدیر و تصادفیم

استوای بو و نبود

به روزگار طوفان موج و نور و رنگ

در اشکال گرفتار آمدم

مستطیل های جادو

مربع های جادو

من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام

دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام

عرفات در استادیوم فوتبال

در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم

در همین پنجره گله به چرا بردم

پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن

سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر

زلف به چپ و راست خواباندم

تا دل ببرم از دختر عمویم

از دیوار راست بالا رفتم

به معجزه کودکی

با قورباغه ای در جیبم

 

حراج کردم همه رازهایم را یک جا

دلقک شدم با دماغ پینوکیو

و بوته گونی به جای موهایم

آری گلم

دلم

حرمت نگه دار

که این اشکها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گری می کرد

بی مجال اندیشه به بغض های خود

تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!

و به کدام مرام بمیرد

آری گلم

دلم

ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند

با سلام

و عطر آویشن..

 

 

 

:icon_gol::icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزگار سپري می شود بی آنکه بپرسد آیا از آمدن و رفتنش راضی و خشنودی یا دل چرکین و غمگين

 

آري به همين سادگي ثانيه ها از پي هم مي گذرد و روزها يكي پس از ديگري ورق مي خورند ، حال به گذشته و آينده به حال تبديل مي شود و هر ثانيه كه مي گذرد به زمان موعد نزديك تر مي شويم . آن زمان كه ما نيز بايد با تمام خوبي ها و بدي هايمان در زير تلي از خاك ، فارغ از هر بود و نبودي مدفون شويم .

 

 

 

doanoor.jpg xrfkect0e9khd85l82b0.jpg Dashte%2520Ziba.jpg 7.jpg marriage.jpg

 

 

 

 

گاهي با خود مي انديشيم زندگي سيب سرخي است كه بايد در نقطه اي از مسير عمر به آن رسيد و آن را گاز زد و از طعم هوس انگيز آن لذت برد ، اما همگي مي دانيم كه هرگز اين چنين نيست .

 

 

زندگي خودِ مسير است ، تنها بايد از آن چه در سر راه مان قرار مي گيرد به بهترين شكل ممكن لذت ببريم .

 

 

 

92.JPG

 

 

 

 

پس به خاطر داشته باشیم که :

 

عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم.

راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم .

نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم .

سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم.

طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم.

زندگی آسان است آن را مشکل نکنیم .

دنیا پر از زیبائی است چشمانمان را به سادگی نبندیم .

ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم.

رسیدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرويم.

 

 

 

 

 

از همين امروز با آغوش باز به استقبال زندگي برويم . بگذاريد امشب لذت يك خواب آرام و شيرين را رها از هر قيد و بند تجربه كنيم .

 

 

حتي مي توان امروز از نوشيدن يك فنجان چاي نيز لذت برد . و چه آرامش عميقي است در تقسيم اين لذت با كودك كنار چهار راه كه دستانش از سرما چروكيده است .

 

 

 

 

cathedral2-707551.jpg Book%2520on%2520fire.jpg 98561-b.jpg

 

 

 

 

 

گذشته‌ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

 

با اعتماد زمان حال‌ات را بگذران

 

و بدون ترس براي آينده آماده شو.

 

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌اي انداز.

 

شک‌هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

 

زندگي شگفت‌انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني.

 

 

 

 

 

و در هر لحظه از زندگي به ياد داشته باش هميشه نبايد در انتظار معجزه ماند ، گاه بايد معجزه ها را ساخت .

 

 

 

لذتِ خوب بودن را از ياد مبريد . :icon_gol:

 

[FLASH=width=10 heigh=10]

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.
[/FLASH]

 

 

:icon_gol::icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

.

.

.

.

.

چه بشود چه نشود، چه بخواهی چه نخواهی، باید زندگی کنی! پس خوب زندگی کن! لذت ببر!:icon_gol:

 

:ws37:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...