رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

گفتنی نیست

ولی

بی تو

نفسی هست

دلی هست

ولی

جانی نیست...

 

_ محمد عزیزی _

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مجنون به نصیحت دلم آمده است

بنگر به کجا رسیده دیوانگی‌ام!...

 

_ ابوسعید ابوالخیر _

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو جین کار سرم ریخته...

اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم

و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد

سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند...

و آنقدر با گل‌ها حرف بزنم تا به یاد بیاورند

روزی زیبا بوده‌اند...

بعد از تو

این دنیا

یک دنیا

کار دارد

تا دوباره دنیا شود!

 

_ ایهان برک _

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیا قرار بگذاریم هر چند شنبه

در خوابی

خیالی

جایی...

یک دلِ سیر

هم را ببینیم

 

_ افشین صالحی _

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو برنمی‌گردی...

و این غمگین‌ترین شعر جهان است!

که ترجمه نمی‌شود

 

یعنی تو را

به هیچ زبانی

نمی‌توان برگرداند؟!

 

_ مینا آقازاده _

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آهو نگران است، بزن تیر خطا را!

صیاد دل از کف شده، تا کی به کمینی؟

 

- فاضل نظری _

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتی می‌آیی

و یاد اخبار هواشناسی افتادم

که لذت باران‌های بی‌هنگام را می‌برد

گفتی می‌آیی

و یاد تمام روزهایی افتادم

که بیهوده چتر برداشته بودم...

 

_ لیلا کردبچه _

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای شراب تلخ من! ترک تو تسکینم نداد

بی تو بودن هم شبیه با تو بودن مشکل است

 

_ حسین دهلوی _

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در صدا کردنِ نام تو

یک «کجایی» پنهان است

یک «کاش می‌بودی»

یک «کاش باشی»

یک «کاش نمی‌رفتی»

من نام تو را حذف به قرینه‌ی این همه

دلتنگی و پرسش صدا می‌زنم...

 

_ علیرضا روشن _

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در این سرما و باران، یار خوش‌تر

نگار اندر کنار و عشق در سر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در این هستی غم‌انگیز

وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده‌ی «دوستت دارم»

کام زندگی را تلخ می‌کند

وقتی شنیدن دقیقه‌ای صدای بهشتی‌ات

زندگی را

تا مرزهای دوزخ

می‌لغزاند!

 

دیگر _نازنین من_

چه جای اندوه

چه جای اگر

چه جای کاش

 

و من

_این حرف آخر نیست_

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

حتی اگر به رسم پرهیزکاری صوفیانه

از گفتنش امتناع کنم

 

_مصطفی مستور _

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر

که با شکستگی ارزد به صدهزار درست

 

_ حافظ _

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

 

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 

 

از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم

 

آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

 

 

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود

 

گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

 

 

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

 

بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

 

 

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

 

بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش

 

 

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون

 

آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♫♫ ابرای پاییزی دلگیر من

جوون ترای چهره ی پیر من

چشمهای من بی خبرای ساده

منتظرای دل به جاده داده

مردمکاتون به کجا زل زدن

باز م‍ژه هاتون به کجا پل زدن

کاشکی بدونید که دارم هنوزم

از اشتباه قبلیتون می سوزم

با اینکه هیچ کس نیومد پیش من

شب زده ها چشمای درویش من

تنها نبودم حتی یک دقیقه

با تنهایی که بهترین رفیقه

که بهترین رفیقه

ابرای پاییزی دلگیر من

جوون ترای چهره ی پیر من

چشمهای من بی خبرای ساده

منتظرای دل به جاده داده

مردمکاتون به کجا زل زدن

باز م‍ژه هاتون به کجا پل زدن

کاشکی بدونید که دارم هنوزم

از اشتباه قبلیتون می سوزم

با اینکه هیچ کس نیومد پیش من

شب زده ها چشمای درویش من

تنها نبودم حتی یک دقیقه

با تنهایی که بهترین رفیقه

که بهترین رفیقه

♫♫

 

 

چاووشی/پاییز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قافیه بازی می کند شعر سپید..اما نه...

 

اما نه به رنگ کهنه ی سابق...

 

نامرئی ست رشته ی وزنش...

 

پیچ و تاب می خورد از مطلع تا به آخر..

 

اما روح من سازگار ست با او..

 

چون بی تکلف ست به آبی سهراب...به زمستان اخوان...به زردی فروغ...

 

.

.

.

گاهی باید خودمون با واژه ها بازیگوشی کنیم..شاید ملودی شعر ازشون خارج شد:icon_redface:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کور سوی اخترکان بشکند همه

از نام تو به بام افق ها علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشید های شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد

شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل

همراه "خواجه" قرعه ی قسمت به غم زدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامت را

خاطراتت را

و لمس حس بودنت را

همه و همه را به دست سرد باد سپردم

یادم تو را فراموش...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من از تکرار نامت سرخ می شوم...

 

لب می گزم،دوباره سر تا پا شرم می شوم...

 

انگار گذر زمان حلال مشکلان نیست...

 

من هر بار با دیدنت آدمِ همان لحظه می شوم...:icon_redface:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...