رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

از بلندی ها به پایین نمی نگرم ...

 

می ترسم !

 

انگار به اعماق خودم

 

سقوط خواهم کرد ...

 

در بلندی ها سرم گیج می رود !

 

مرا به سمت خود می کشد

 

اعماق درونم ...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه عمری گذشت

تا باورمان شد

آنچه که باد برد، ما بودیم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم

کوچه‌ها را بلد شدم

خیابان‌ها را بلد شدم

ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را

رنگ‌های چراغ قرمز را

جدول ضرب را حتی

دیگر در راه هیچ مدرسه‌ای گم نمی‌شوم

 

ولی هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم

آدمها را بلد نیستم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من کفر نمی گویم

 

من فقط می ترسم

 

تو باشی نمی ترسی

 

وقتی اجابت هیچ دعایی را

 

به چشم نبینی؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضي آدم ها عجيب اند

 

و کمي هم نجيب !

 

آن کمي آنقدر در تو اثر مي گذارد

 

که

 

خر مي شوي !!!

 

و لجن بودنشان را نمي بيني ...

 

و دلت باز هم با تمام بدي هاي شده در حقت

 

برايشان مي سوزد ...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتم بهار

خنده زد و گفت

ای دریغ

دیگر بهار رفته نمی اید

گفتم پرنده ؟

گفت اینجا پرنده نیست

اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست

گفتم

درون چشم تو دیگر ؟

گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست

اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می رسی

ناگهان

شبیه برف

تا بگویمت سَ…

رفته ای

بغض می کنند

در گلوی من

سه حرف

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگر دوستت نخواهم داشت،هرگز...

از امروز که تمام ترس هایم را به حقیقت تبدیل کردی

از امروز که دلت از من و دلتنگیم برید

از امروز که نگاهم میکردی و چشمانت مال من نبود....کنارم بودی و از من دور بودی....

بودی و بودنت را دریغم کردی

وتنها پاسخ تو به التماس چشمانم لبخندی تلخ بود

میخندیدی...به پیروزیت...به حماقتم...به شکستنم

از امروز که تنها حرف بین ما پرسیدن علت ناراحتیم بود

میدانستی و میپرسیدی

میپرسیدی و میخندیدی

و من.....سکوت کردم تا بیش از این نبازم

دیگر دوستت نخواهم داشت....هرگز.

 

کاش میشد اینها فقط نوشته های خط خطی ام نبودند

کاش میشد فریادشان میزدم تا همه بشنوند که دیگر....

کاش میدیدی....میخواندی....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگر به دست های تو هم اعتمادی ندارم

 

به هیچ کس و هیچ چیز اعتمادی ندارم

 

آنقدر که فکر می کنم

 

هر که ایستاده است

 

لابد پایی برای دویدن ندارد

 

یا آنکه می دود

 

پاهایش را

 

حتما از پای جوخه ی اعدام دزدیده است...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پيش آمده که کفشهايت را گم کرده باشي؟

 

من پاهايم را گم کرده ام

 

انگار دستي سالها پيش دايره اي دورم کشيد

 

پاهايم ميان دايره ماندند

 

و من ميان راه

 

 

زماني کفشهايي داشتم که پاهايم را ميزدند

 

حالا پاهايي دارم که دلم را ميزنند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قاصدک! هان ؛ چه خبر آوردی؟

از کجا و ز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نيست مرا

نه ز ياری، نه ز ديّار و دياری - باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظراند

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خويش غريب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گويد

که دروغی تو، دروغ؛

که فريبی تو، فريب

قاصدک

هان، ولی ... آخر ... ای وای

راستی آيا رفتی با باد؟

با توام، آی کجا رفتی؟ آی

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جايی؟

در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قاصدک! هان ؛ چه خبر آوردی؟

از کجا و ز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نيست مرا

نه ز ياری، نه ز ديّار و دياری - باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظراند

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خويش غريب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گويد

که دروغی تو، دروغ؛

که فريبی تو، فريب

قاصدک

هان، ولی ... آخر ... ای وای

راستی آيا رفتی با باد؟

با توام، آی کجا رفتی؟ آی

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جايی؟

در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ژنرال‌ها علیه ژنرال‌ها کودتا می‌کنند

سرتیپ‌ها و سرلشکرها علیه خودشان

شما

علیه یک سرباز کودتا کرده‌اید

که هیچ ستاره‌ای روی شانه‌اش

یا توی آسمان نداشته

و ندارد

او مسلح نبود. نیست

و جز یک دست لباس و یک جفت کفش

تنها یک دل داشت

که شما ازش گرفته

و سرش کلاه گذاشته‌اید.

شهرام رفیع‌زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این لیوان، نیمه ی پر ندارد.

سروته ـش هم که کنی.. دریغ از یک قطره

اما تو این کار را هم نکن؛

بعضی چیزهاست که ادم را سر ِپا نگه میدارد

مثل همین ردِّ آب تبخیر شده از اندی سال پیش.

-چیزی شبیه همان سراب شاید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در تاریکی های نیمه های شب

که تخت خوابت از همیشه برایت بزرگتر است

- آن قدر که

از ترس تنهایی ِ گم شدن در آن ،

از خواب می پری

و ... -

کابوس ها

رنگ تازه ای به خود می گیرند:

واقعیت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

 

همین و همین .

 

دکتر علی شریعتی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در سرزمين من عاشق بودن جنايت است .

در سرزمين من حوا - به خاطر يک سيب -روزي هزار بار سنگسار ميشود.

در سرزمين من لبها بوسه را در نگاه ها ميجويند

و دستها عطر نوازش را در تاريکيها...

در سرزمين من عاشق بودن گناه کبيره است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تسليت ميگويم

به تو و خوابهاي بي تعبيرم.

سهمت را از زندگي خيرات ميکنم

و براي تمام حرفهاي نگفته سيگاري روشن

و خاکسترش را........

سه روز به آخر هفته مانده.

نامي از فهرست فرشته اي خط ميخورد.

روحم شاد !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...