رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

امروز وقتی زلزله اومد خواب بودم البته نه خواب عمیق

اول صداشو که شبیه صدای شکستن دیوار صوتیه شنیدم ( تاحالا شکستن دیوار صوتی رو تجربه نکردم شایدم کردم تو ذهنم ثبت شده خودم خبر ندارم. نیست تولید شده زمان جنگم )

بلند شدم دیدم اون قسمت از میز کامپیوترم که کی برد روشه شروع به لرزیدن کردزبونم قفل شد هیچی نتونستم بگم خواستم فرار کنم ولی انقدر شدید بود با کمر خوردم به دیوار

دوباره بلند شدم بابا و داداشم فوری دویدن بیرون

ولی مامان مونده بود به زور خودشو میخواست برسونه به سمت چارچوب در

اما فقط پشت سرهم می گفت سارا , سینا زود باشین برین بیرون

تو چشمای مامان ترسی بود که هرگز نمی تونم توصیفش کنم هیچوقت .....فقط حسش کردم و برا ابد تو قلبم ثبت شد به جای دویدن سمت بیرون , برگشتم سمت مامان

کمکش کنم بلند شه

زلزله بند اومد و منو مامان تونستم بریم بیرون

 

اینارو گفتم تا بگم کل این توصیفات من شاید بیشتر از 20 ثانیه طول نکشید ولی .......

زندگی خیلی شکستنیه

خود مرگ اصلا ترسناک نیس اما پی امدهای اون ...........

 

 

چون عهده نمی شود کسی فردا را

حـالی خوش دار اين دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

بـسيار بـــگردد و نــيـابد ما را:w16:

  • Like 36

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ایشالا همیشه سرزنده باشی سارا جان. :icon_gol:

  • Like 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سارا جان امروز بندرعباس همه صبح با زلزله بیدار شدن...چند شب پیش هم زلزله بدی اومد....کلا من زیاد تجربش رو داشتم....چند شب قبل از کنکور لیسانس ما شبا همش تو کوچه بودیم....سر کنکور هم زلزله اومد......زلزله جزئی از زندگی من شده....و هیچ حسی وحشتناک تر از این نیست که فکر کنی یک لحظه همه داشته هات از دست میره....حست رو درک میکنم....پاینده بمانی دختر.:icon_gol:

  • Like 22

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
MAXER89 مهمان

چند وقته حرفی واسه زدن ندارم ...:hanghead: از سکوتم خسته ام، دیگه تحمل خودمم خیلی سخت شده:banel_smiley_4:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واقعا با نوشته های سارا_افشار و حسی که از خوندنش بهم دست داد دیگه تمام دغدغه های ذهنی خودم یادم رفت:w58:

مطمئنا حس بدی رو تجربه میکنن انشالله که دوباره به همین زودی آرامش حس کنن:icon_gol:

  • Like 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه خاطره دیگه بگم:whistle:

88-89 بود ...ساعت 5 صبح همه خونه داشت می لرزید....از ترس نمیتونستم چشمام رو باز کنم...گفتم مردیم دیگه:4564:صدای همه می یودم ولی باز قدرت باز کردن چشمام رو نداشتم....به خیر گذشت:hapydancsmil: دور تا دور دیاوار خونه ترک خورده بودن...چار چوب در داشت از جاش بیرون میومد....فرداش که رفتم دانشگاه دیدم خیلی ها تو دانشگاه دست و پاشون شکسته بود:w58: مثل اینکه از ترس از پنجره می پرن بیرون و یا رو پله ها میوفتن:icon_pf (34):

 

این هم یکی دیگه:

دبیرستان که بودم یکی از دوستان تعریف میکرد یک که زلزله شد همه ریختیم بیرون یدفعه یکی از همسایه ها که پسر جوونی هم بوده از بس هول بوده فقط با لباس زیرش اومده بود تو کوچه و فقط داشت می دوید.....میگفت تا مدتها طفلک روش نمیشد تو کوچه رفت و آمد کنه:ws3:

  • Like 16

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حس اون پدر اهری که بعد از ظهر وقتی می یره سر کار رو به همسرش می گه امشب برا افطار نظر بچه ها رو بپرس ببین چی هوس کردن، یک ساعت بعد تنها تر از همیشه خانوادش را صدا میزنه و جوابی نمی شنوه...

دنیا همین قدر بی رحمه!

  • Like 21

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالا همیشه بدون مشورت خودم جوانب کار میسنجم و تصمیم میگیرمااااااااااااا

ولی امشب برای تصمیم گیری واقعا احتیاج به مشورت کردن دارم ولی کسی نیست که ازش مشورت بگیرم واقعا نمیدونم چی درست چی غلط کدوم کارو بکنم شکر خدا عقله که هنگ کرده که هیچ دلمم امشب هیچی نمیگه:sigh:

  • Like 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی وقتا تلاس یه نفر از صد تا مدال طلا هم ارزشش بیشتر

 

خسته نباشی

 

کمیل قاسمی احسان لشگری و اسماعیل پورررررررررررررررررر:icon_gol:

 

اصل تلاشه و از جون و دل مایه گذاشتن :5c6ipag2mnshmsf5ju3

  • Like 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از جون یه دختر 50 کیلویی چی میخواین آخه؟؟!!! ای پشه های بی شرف سنگدل خشن :banel_smiley_4:

  • Like 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سجاد اسمس زده :

اینجا اردبیل زلزله پشت زلزله

ای تو روحت پی ام سی

  • Like 17

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این 2012 لعنتی کی تموم میشه hanghead.gif

  • Like 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمپین اهدای خون

 

فردا ساعت 10 صبح بانک اهدای خون

 

 

دوستان هرکس توانایی اهدای خون رو داره دریغ نکنه

آخرین آمار 700 مجروح گزارش شده:sigh:

این 700 نفر به خون احتیاج دارن

هر کجایی ایران که هستید تفاوتی نمی کنه با اهدای خونتون میتونید کمک کنید

  • Like 22

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
MAXER89 مهمان

همینجور داره بیشتر میشه تعداد کشته ها و مجروحا :sigh: آخه چرا باید اینجوری میشد خدا :hanghead:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مصیبت : جدا شدن ناخواسته از چیزی و یا کسی که انسان به آن دلبستگی دارد. | لغت نامه دهخدا

 

 

 

.................

........................

 

:icon_gol:

  • Like 19

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه همه ی حرفام و مشکلاتم و تا بوده ریختم تو خودم اینم روش...نترس عزیزم خفه نمیشی تو سگ جون تر از این حرفایی!

  • Like 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدای بزرگ من

این شبها هم تموم شد،نمیدونم سال دیگه این موقع تو چه وضعیتی هستم،اصلا زنده هستم یا نه،اما این فرصت رو که دوباره این لحظه ها رو تجربه کنیم رو از من و خانواده ام نگیر

 

خدای مهربون من

سلامتی، آرامش، شادی ،خوشبختی ،رزق و روزی حلال و موفقیت رو به همه هدیه بده، به من و خانواده ام هم هدیه کن

 

خدایا

تو این روزایی که اینجور داره زلزله میاد، همه رو سالم و سلامت حفظ کن و مواظب همه باش

 

 

خدای عزیز من

امسالم با پارسالم کلی فرق داشت،شکر به خاطر همه چی ، اگه گاهی اوقات ناشکری کردم منو ببخش. خدای من لحظه های جدیدم رو طوری رقم بزن که دوست داری و صلاح من و خانوادمه،چون هر چیزی که از سمت تو به من و خانواده ا برسه خیر مطلقه

 

ممنونم خدای من که باحوصله به حرفام گوش میدی و همیشه کمکم میکنی و من و خانوادم رو تنها نمیذاری

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

  • Like 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قبل از دنیاای مجازی من یکی که شبها و وقتهای بیکاریم یا فرش میبافتم یا دورهمی یه قل دوقل و پاسور و فال بازی میکردیم .. اسم فامیل و از این بازیها... دلمون هم که میگرفت با واکمن اهنگ گوش میدادیم البته زمان دانشجویی بود ...

  • Like 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سارا.. سجاد.. حامد و بروبچه منطقه لرزان .. خدابهتون صبر بده و سلامتی به خودتون و خانوادتون منم یه بار لرزش زمینو حس کردم واقعا توانایی تکون خوردن رو از ادم میگیره.. دلم نمیخواد با زلزله بمیرم

  • Like 19

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با اینکه می دونم گذشت زمان خیلی مسائل رو برام حل می کنه ولی دلم می خواد زودتر زمان بگذره ...

  • Like 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...