ثبت نام کنید. [/FLASH]"> ثبت نام کنید. [/FLASH]"> رفتن به مطلب
pianist

پرسه ای در اندیشه های پیانیست...

پست های پیشنهاد شده

سلام دوستان

 

قصد دارم در این تاپیک از حرفها و اندیشه های درونی خودم بگم

 

حرفهایی که گاه گفتنش موجب دردسر میشه و نگفتنش باعث رنج و ملال!!!

 

 

 

:icon_gol:

 

[FLASH=width=1 heigh=1]

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.
[/FLASH]

  • Like 47

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حذف شد... :icon_gol:

  • Like 39

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو اتوبوس نشسته بودم

خسته و کوفته

کوه نکنده بودم، از دانشگاه میومدم!

اتوبوس توقف کوتاهی کرد

پیرزنی سوار شد و به خانمی که تنها روی صندلی نشسته بود گفت: " عزیزم اینجا جای کسی نیست؟ "

بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد

یاد مادربزرگ افتادم

همیشه عزیزم در کلامش بود

خدارحمتش کند... :icon_gol:

  • Like 44

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفته بودیم امامزاده

دیدن یکی از فامیلا که اونجا آرمیده بود.

گفتیم بریم به هنرمندان هم سری بزنیم

گشتیم و گشتیم اول آغاسی به تورمون خورد

جلوتر رفتیم،

یه آقایی با اشاره گفت بنان اونجاست! اون جلو

جلوتر رفتیم بنان همونجا بود زیر یه درخت

حس خوبی نداشتم!

پیرمردی رو دیدیم گفت : شاملو اون عقبه نزدیکای دیوار

منم گفتم خب میگردیم دیگه قبر شاملو تابلوئه و زود پیدا میشه!

گشتیم ولی به چیزی رسیدیم که اصلا فکرش هم نمیکردم

یه تیکه سنگ کوچیک و محقر! :sigh:

باز صد رحمت به دلکش که سنگ قبر مرتبی داشت!

ولی گذشته از اینها چیزی که برای من جالب بود اینکه همه سراغشون رو میگرفتند پیر و جوون

چرا؟؟ :hanghead:

 

:icon_gol:

  • Like 38

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با مادرم رفته بودیم قنادی

دختری رو دیدم که با مرد شیک پوشی صحبت میکرد

گفت: چشم الان براتون میارم

بنظرم چهره اش اشنا آمد

آری خودش بود

چند وقت پیش تو همین قنادی دیده بودمش

آنروز وقتی داشت شیرینی که سفارش داده بودم داخل جعبه میچید

نگاه عجیبی به من کرد

تعجب کردم!

ولی خیلی سرد از کنارش گذشتم.

بعد از صحبت با آن مرد،کیک های بزرگ رو ( که مطمئنا مخصوص مراسم خاصی بودن) روی دست گذاشت

بنظرم سنگین میومدن

بعد از حمل سه کیک بزرگ و بردن به اتومبیل آن مرد ، برگشت

نگاهی انداخت...

ظاهرا او هم من را شناخت

بنظرم زیبا می آمد!

آری زیبا بود

ولی...

ولی او یک دختر شیرینی فروش بود

شیرینی فروش؟؟

شاید...

شایدبهتر باشد بگویم یک کارگر ساده ی قنادی... :sigh:

 

 

  • Like 30

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حذف شد... :icon_gol:

  • Like 24

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یاد بازی گردو ، شکستم افتادم

 

 

 

من یه قدم جلو میام

تو یه قدم جلو میای

دوباره من یه قدم و....

هر لحظه به هم نزدیک و نزدیکتر میشیم

حس عجیبی داره

با برداشتن هر قدم برای دیدن قدم های بعدی مشتاق تر میشیم

و در آخر...

و در لحظه ی آخر وقتی خیلی به هم نزدیک شدیم یکی پا میزاره روی پای اون یکی و همه چیز تموم میشه!

آره یه نفر پیروز میشه و یه نفر بازنده

 

داشتم فکر میکردم روابط بین ما آدما هم مثل همین بازی میمونه! :sigh:

  • Like 28

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه زمانی وقتی این تاپیکای گاه نوشتها رو میدیدم با خودم میگفتم " بابا اینا چه حوصله ای دارن والا! این لوس بازیا یعنی چی و... " ولی حالا خودم...

آدمها تغییر میکنن ولی معمولا نمیخوان این رو بپذیرن و این بعضا باعث غرورشون میشه!

 

یاد این خاطره دکتر شریعتی افتادم... :ws37:

 

 

 

دکتر علی شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد».
عجب... :sigh:

  • Like 19

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میخوام پرواز کنم!

 

آره پرواز...

 

هر چند... هوای شهر آلوده ست...

ولی شاید یه گوشه ای ، یه شاخه درختی و یا شاید اگه یه خورده تلاش کنم بتونم خودمو برسونم به قله... :hanghead:

اونجاست که میتونم با خیال راحت نفس بکشم..!

 

:smiley-gen165:

 

 

 

  • Like 21

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه در کنار هم روی صندلیها نشسته بودند...

شماره ها یکی پس از دیگری خوانده میشد...

شلوغ بود...

خیلی شلوغ...

حتی صدا به صدا نمیرسید...

سینی های ساندودیچ و جعبه های پیتزا ، سس ، نوشابه و... یکی یکی پر و خالی میرفتند و می امدند...

در این هیاهو صدایی بلند شد...

صدای ویولون...

صدای دلنشین ویولون که طنین انداز یک موسیقی غمگین ایرانی بود...

آری مردی دورگرد که ویولون مینواخت...

و دختری کوچک و نحیف که در کنارش ایستاده بود...

و مینگریست...

به شادی و هیاهوی مردمی که درحال خوردن و اشامیدن بودند...

ولی...

پدر با توقف کوتاهی آن محیط را ترک کرد...

و نگاه های کودک که گاه تلخ تر و غمگین تر از موسیقی پدرش مینمود به مردمی که غذاهای خوشمزه را بر دهان میگذاشتند من را بفکر فرو برد...

به جرات میگویم آن دختر حتی 1 بار هم طعم پیتزا را نچشیده است...

چرا؟؟؟

 

:sigh:

  • Like 20

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[FLASH=width=25 heigh=25]

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.
[/FLASH]

  • Like 26

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند وقتیست به این نتیجه رسیدم که تنهایی و یا بهتر بگویم احساس تنهایی ادم را متوهم می کند!

 

ولی حالا به این می اندیشم که آیا تنهایی آدم را متوهم میکند و یا توهم آدم را تنها... :JC_thinking:

 

دانستن پاسخ این سوال در این زمان خیلی به من کمک میکند...

 

ولی افسوس نمیدانم... :sigh:

  • Like 25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اشباع شدن....

 

واقعا معضل بزرگیست.....

 

کسانی اشباع میشوند که بدنبال جستجو نیستند.....

 

آری اشباع میشوند...

 

و در پس آن ناامید و مایوس.....

 

کسی که بفهمد زود از این مهلکه میگریزد و راهی را جستجو میکند....

 

و کسی که نفهمد گاه تا آخر عمر اشباع شده باقی میماند....

 

نمیخواهم اشباع شوم.......

 

باید جستجو کنم....

 

جستجو...

  • Like 25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من میخوام داد بزنم....... نه میخوام بخوابم...... اصلا حال کردم بلند بلند بخندم........ به هر کسی که دلم میخواد گیر بدم....... میخوام مست بشم..... آره مست!! میخوام انقدر بخورم که هیچی حالیم نباشه....... میخوام قدرت داشته باشم....... میخوام زور بگم........ میخوام لات بازی در بیارم........... میخوام سرش داد بزنم........ میخوام حال یه نفرو بگیرم..... نه میخوام حال همه رو بگیرم....... میخوام پاهامو بندازم رو میز و دستور بدم......... میخوام راه برم و سرمو بالا بگیرم هر کی نگام کرد با نگام بخورمش........ با من بودی؟؟ تو غلط کردی....... پدرتو در میارم.... فلان فلان شده.......

 

 

یعنی اینارو میخوام؟؟ :JC_thinking:

 

آره بعضیاشو میخوام............. بعضیاشم نمیخوام......

 

هر چی که من بخوام همونه....... :whistles:

 

به هیچ کسم ربطی نداره.... :icon_razz:

 

:imoksmiley:

  • Like 25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نقابت را انتخاب کن...

 

بهترین نقاب را انتخاب کن....

 

همه تو را با این نقاب میشناسند.... پس خوب فکر کن که بعد از انتخاب پس گرفته نمی شود!!

 

البت شاید هم پس گرفته شود... :hanghead:

 

در انتخاب نقاب به شرایط توجه کن.....

 

بعضی از نقابها همیشگی و بعضی از آنها موقتی هستند.....

 

انتخاب کن............

 

بهترینش را انتخاب کن......

 

 

 

 

twv4llxnw5f7c6o7axih.jpg

  • Like 27

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخند...

 

گاهی لبخند میزنیم چون خوشحالیم...

 

گاهی لبخند میزنیم چون فکر میکنیم که خوشحالیم....

 

گاهی لبخند میزنیم چون مجبوریم....

 

گاهی لبخند میزنیم چون اگه نزنیم چیکار کنیم؟!

 

گاهی لبخند میزنیم چون اگه نزنیم برامون بد تموم میشه!!

 

گاهی لبخند میزنیم چون میخوایم حال کسی رو بگیریم..............

 

گاهی لبخند میزنیم چون ناراحتیم!! آره! یه لبخند تلخ........

 

گاهی هم اصلا معلوم نیست لبخند میزنیم یا.........

 

گاهی هم لبخند ژکوند میزنیم مثل مونالیزا....

 

 

tbepjg0nbpytr2voeua.jpg

  • Like 23

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منطق جلوی احساسم را میگیرد! چون تجربه به من میگوید منطق و احساس گاهی باید هم کلام باشند...

هموزن باشند...

باید مراقب کفه های ترازوی عقل و دلم باشم... :icon_gol:

  • Like 19

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باید قوی بود...

 

برای زندگی کردن...

برای مسئولیت پذیرفتن...

برای سختی کشیدن...

برای خوب بودن...

برای نشکستن...

 

باید قوی بود...

 

برای محبت کردن و محبت ندیدن...

برای گذشتن از گناه خیلیا...

برای نامردی دیدن...

برای دروغ شنیدن...

 

باید قوی بود...

 

برای...

  • Like 20

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

احساس میکنم بیمار شده ام...

 

جسمم خوب است...

 

شاید...

 

روحم است که بیمار شده...

 

آرامم...

 

مثل همیشه آرامم...

 

ولی این ارامش تنها در ظاهرم پیداست...

 

که میداند که در وجودم چه میگذرد؟؟

 

طوفانیست...

 

یا شایدم سرد شده ، یخ زده و دارد می میرد...

 

این وجود من آتش میخواهد...

 

آتش...

 

 

 

[FLASH=width=50 heigh=50]

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.
[/FLASH]

 

 

 

 

2417164282_3cedc64029_z.jpg?zz=1

  • Like 17

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکی از بدترین چیزای دنیا بتظرم وابستگیه...

 

آره وابستگی...

 

وقتی به کسی و یا چیزی وابسته میشی کم کم نسبت به اون حساس میشی...

 

شاید اولش کمی دلنشین باشه ولی...

 

با آغاز حساسیت همه چیز کم کم رنگ عوض میکنه...

 

خسته میشی...

 

عصبانی میشی....

 

وسواس میگیری.....

 

چون دنبال ایده آل میگردی و وقتی بهش نمیرسی....

 

ضربه میخوری....

 

گاه ضربه های سنگین و جبران ناپذیر....

 

پس بهتره...

 

هرگز وابسته نشیم....

  • Like 22

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...