رفتن به مطلب
peyman sadeghian

ازلذتهای کوچک زندگیت بگو........

پست های پیشنهاد شده

اینکه میام اینجا و همه لذتهای گذشتمو میخونم ....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لذت کوچیک نههههههه

لذت خیلییییی بزرگ

امروز اسما رو دیدم

واااااای عالی بود واقعا

مشغول کار بودم که یه دفعه دیدم اسما تو داروخانس

چشمام شد ۴ تا خخخ انقدرررر هیجان زده بودم که گفتن نداره

بعد مدتها حسابی سوپرایز شدمو و اسمای عزیزززمو دیدم

اسما جان

ممنونم ازت گلم بابت اینکه برای دیدنم اومدی ۱ دنیا برام ارزش داشت

امروزو هیچوقت فراموش نمیکنم

اسما ....تبریز

سما .... کرج

امروز ....باهم .... ۹۶/۰۹/۱۹

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
لذت کوچیک نههههههه

لذت خیلییییی بزرگ

امروز اسما رو دیدم

واااااای عالی بود واقعا

مشغول کار بودم که یه دفعه دیدم اسما تو داروخانس

چشمام شد ۴ تا خخخ انقدرررر هیجان زده بودم که گفتن نداره

بعد مدتها حسابی سوپرایز شدمو و اسمای عزیزززمو دیدم

اسما جان

ممنونم ازت گلم بابت اینکه برای دیدنم اومدی ۱ دنیا برام ارزش داشت

امروزو هیچوقت فراموش نمیکنم

اسما ....تبریز

سما .... کرج

امروز ....باهم .... ۹۶/۰۹/۱۹

 

منم خیلییییی لذت بردم از دیدنت:w16:

فدات بشم سمایی

خیلی خوشحالم از دیدنت:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اکثر مواقع برای کار بانکی 2تا نوبت میگیرم و گاهی که نوبت خیلی طولانی میشه و زمان میبره .. و بعد اینکه خودم کارمو انجام دادم میبینم اینایی که تو صف نوبت هستن کی بیشتر نوبت لازمه و بهش میدم

این لحظه طرف خیلی حال میکنه از خوشناسی خودش و ذوق میکنه :ws3: این صحنه رو دوست دارم :ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی دل یکی از عزیزات بگیره فقط با دلقک شدن بهش انرژی بدی و بخندونیش:ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیدن خوشحالی بیش از حد اطرافیانت :ws3:

مخصوصا وقتی یه جا بند نمیشه اونم از شدت خوشحالی:whistle:

امیدوارم همچین شادی و خوشحالی مهمون دل همه بشه و از دیدنش لذت ببریم:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لذت بزرگ زندگیم خندهای آرین خواهرزادمه که عاشقشم وفقط بخاطرش زنده ام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوش دادن به صدای ماشین ها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عروسی بهترین دوستت نزدیک باشه و همش به این فکر کنی که من چی بپوشم!!!

:vi7qxn1yjxc2bnqyf8v:vi7qxn1yjxc2bnqyf8v:vi7qxn1yjxc2bnqyf8v:vi7qxn1yjxc2bnqyf8v

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
فردا تاریخ پرو لباسمه

حس خوبیه این انتظار تا جشن عروسی بهترین دوستم

مثل خرید عید پیراهن آبی 6سالگیم که روزشماری می کردم عید برسه و بپوشمش:hapydancsmil:

خیلی وقت بود حجم این همه شادی رو حس نکرده بودم

کودک درونم هنوز فعالِ:ws3:

3عروسی پشت سر هم +دو کارگاه و جلسه

یعنی باید قبلش چندتا هایپ بخورم جواب بده:icon_redface:

مستعد سکته قلبی ام با این همه هیجان و کار و جشن

چه اسفند شیرینی:ws37:

:flowerysmile::icon_redface::626gdau:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اذیت کردن دوستان :ws3:

یک دوستی دیروز اومد پیشم که مدت زیادی بود ندیده بودمش

قبل از نهار یهو یاد یک شیطونی افتادم که چند سال پیش هم سر یکی پیاده کرده بودم

تیز پریدم کارخونه بغلی آقای کوشکوبیان یدونه از قرصاشو گرفتم برگشتم و رفتم آشپزخونه کارخونه و خانمه رو فرستادم دنبال نخود سیاه و قرصو رو خرد کردم ریختم لای برنجش و غذاشو کشیدمو خودم بردم :ws28:

نهارو خوردیم من چارچرخو دادم بالا و سیگارو آتیش کردم اینم چاییشو گرفت دستش شروع کرد به سوال کردن که فلان چیز چند شده و از این حرفها ، منتظر بودم و حدود یکساعت بعد دیدم دستاش داره میلرزه و پیشونیش خیس عرق شده :ws28: لکنت زبون گرفته بود یهو قاطی کرد چرا اینجوری شدم ویبره میدمو یخ کردم و......... دیگه زبون بند اومد،

چنان رعشه ای افتاد یهو مثل مارمولک کف دفتر اینور اونور میرفت و دیس دیس غذا براش میاوردیم مثل اردک شده بود ، نمیبدونست نوشابه رو اول بخوره یا غذا رو و با اینکه شیکمش پر بود و گرسنه طبیعی نبود ولی دست خودش نبود و مثل شکنجه به اندازه 4 روزش غذا خورد که دیگه نمیتونست قورت بده و منم فقط میخندیدم ......... بنفش شده بودم:ws28::ws28:

فکرشو بکن شیش هفت وعده پر برنجو به اجبار بخوری و روشم نزدیک دو لیتر نوشابه :ws28: اونم تو یک ربع:ws28: دیگه با قاشقم نمیتونست بخوره با دستش میخورد :ws28: کم میاورد:ws3:

تازه وقتی هم مثلا حالش خوب شد نمیتونست تکون بخوره هی خوابش میومد نمیذاشتم بخوابه و شکلات میذاشتم دهنش بیدار بمونه

این رعشه تا ساعت 6 یکی دوبار دیگه به فاصله گرفت ولی فقط شکلات میتونست بخوره و راه نداشت دیگه یک چیز جامد بخوره :ws28:

از طرفی هم نمیذاشتم بخوابه اصلا شکنجه ای بود

امون نمیداد غذا تموم بشه هی میگفت بیارید و همه رو مخلوط میرفت بالا :ws28: خودشم نمیدونست چی به چیه و پرتقالم با پوستش گاز میزد :ws28:

خانم آشپز هنگ کرده بود این چرا قاط زد یهو و همش تو مسیر دفتر و آشپزخونه بود و هرچی برنجو میوه و......... بود هی میاورد این نمیذاشت بذاره زمین رو هوا میگرفت نجویده میرفت بالا :ws28: و ترسیده بود :ws28:

هی یییییییی پیر شدیم رفت :icon_pf (34):

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینکه بعد چند وقت بیای نواندیشان ناسلامتی یه موقعی مدیر بودیم اینجا :ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاله جون گفتن جوجه کوچولوی خواهرم

بوی سنبل بلوار و میدون ساعت 2شب

دیدن لبخند بابا میون تمام غم هاش

روز پدر در راهه و خریدن کادو متفاوت من!

و ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلاه قرمزی نگاه کردن و مثل بچگیام غش غش خندیدن هام و غر غر های زیر لبی داداشم که ...

؛این دختر نود سالشم بشه بزرگ نمیشه "

:w58:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...