رفتن به مطلب
*Polaris*

::.... خـاطــره نویـسی روزانــه ....::

پست های پیشنهاد شده

دکتر آمد.

گفت تبریک میگم.

گفتم بابت چی؟

گفت کتابمون جایزه سازمان ملل رو برده.

از شدت خوشحالی دکتر را بغل کردم...

بعد به چشمانش نگاه کردم.

خستگی ای که چند وقتی روی صورتش نشسته بود کاملا پاک شده بود.

کتاب را برداشت.

دوباره پیشگفتار را نگاهی انداخت:

 

"خوشحالم که یکی از وظایف زندگی خود را به عنوان یک معلم تاریخ شهر پس از سی سال مطالعه آهسته و پیوسته به انجام رساندم و به شکل فعلی در معرض قضاوت قرار می دهم..."

 

دوباره چهره اش را نگاهی انداختم.

بغضش را پنهان کرده بود.

شاید یکی از شیرین ترین بغضهای دکتر بود.

 

و البته امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من نیز بود...

 

21-9-1390

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح با زنگ موبایل پریدم باز هم این موبایل بازهم خدمت....خسته لب تاب را برداشتم به سوی پاسگاه ره سپار شدم....:sigh:

سلام...احترام...

لب تاب را باز کرده یک فیلم واسه فرمانده میزارم :whistles:(سرش را گرم میکنم تا گیرش را از روم بردارد چند ماهی تا آخرش نمانده :banel_smiley_4:)

حوصله خدمت به مملکت را ندارم.....زیر لب همه را به فحش میکشم:hanghead:

بیسیم پیج میکند.....

احمد 3 _مجید 2....بگوشم....

فرمانده را از مرکز میخواهند ...

مرا صدا میزدند لبتاب را جمع کن من دارم میرم حواست به پاسگاه و پست ها باشد سربازها سر وقت برن سر وقت بیان:icon_razz:

فرمانده رفت ...

ساعت 10 صبح ..

هی بچها هتــــله ...خدمت شیرین میشود:w02:موتورها را برداشته آزیر کشان در خیابان ها چرخ میزنیم:w16:بَ بو بَ بو....

ولی تا کی....دیگه نمیکشه:sigh:

22/9/1390

شکلک نباشه حس این مطلب القا نمیشد از بعدی:w16:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستـان عزیــز اگر به دو نکته زیر در نوشتن خاطرات دقت کنید، خاطراتتـان خیلـی زیبـا تر خواهد بود. :icon_gol:

 

* سعی کنید تاریخ را در ابتدا و یا انتهای متن بنویسید.

 

* از قرار دادن شکلک خودداری کنید.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز سه شنبه بود.بیست ودوم آذرماه،مثل همیشه چشمام رو که باز کردم فقط تاریکی بود وتاریکی...از بچگی سحرخیز بودم.وقتی بیدار شدم به تمام عالم وآدم ناسزا گفتم،خیلی خوابم میومد.زندگیم شده یه نوار 45 دقیقه ای کاست که هرروز یه اهنگ رو واسم میخونه.تکرار،تکرار وتکرار.چندین بار خواستهام عوضش کنم نشده..

 

به زحمت بلند شدم.نمازمو که خوندم کمی سبک تر شدم.عاشق نماز صبحم.یه جورایی اگه نخونم نمیشه نه اینکه عادت باشه نه!یه عشقه.بعد نماز یه کم فکر کردم به زندگیم به آینده ام بی اختیار اشکم سرازیر شد نمیدونم چرا گریه ام گرفت فقط گریه کردم.وقتی سرم رو از سجاده بلند کردم ساعت نزدیک 7 صبح بود داشت دیرم میشد.معمولا سعی میکنم 8صبح مغازه رو باز کنم اما اکثرا نمیشه مخصوصا حالا که هوا سرد شده ونمیتونم با دوچرخه برم.

 

تند تند صبحانه میخورم واز خونه میزنم بیرون.وای دوباره تکرار مکررات هرروز ،چند وقتیه بازارکار خوابیده،کارم شده صبحها در مغازه رو بازکنم وشبها ببندم بدون هیچ درآمدی.از بی پولی متنفرم ................

 

از تنهایی بیشتربدم میادکه متاسفانه تنهام ....وقتی میرم در مغازه عشقم آب وجارو کردن در مغازه است ،لذت میبرم ازش ،باوردارم به کار برکت میده

 

واین داستان تکراری هر روز ادامه دارد....

 

خاطره اش کو؟

 

خوب نداره دیگه ...داستان تکراری خاطره اش کجا بوده

 

آری امروز سه شنبه بود مثل همیشه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1390/9/22

 

 

امروز داخل کتابخانه ی دانشگاه مشغول خواندم درس هایم بودم، کـه یکدفعه نرگس آمد و گفت: داری درس می خوانی؟ منم به شوخی گفتم: پَ نه پَ نشستم اینجا آمار بگیرم چند نفر در روز درس می خوانند! خندید ولـی... خنده اش مثل همیشه نبود.

 

کتاب هایم را جمع کردم و گفتم: برای امروز خوب خواندم.بریم داخل محوطه با هم قهوه بخوریم.

 

داخل محوطه رو به روی هم نشستیم. نرگس شروع به گریه کردن کرد... خیلی جا خوردم و ناراحت شدم. با عجله از پشت میز بلند شدم تا در کنارش بشینم و در آغوش بگیرمش. آنقدر با عجله بلند شدم که لیوان قهوه ام که کمی داخل اش قهوه مانده بود روی برگه هایم ریخت...!

 

در آغوشم اشک ریخت و درد و دل کرد. مادرش مریض هست و ناراحتی عصبی دارد. نمی دانستم چه بگویم تا آرام شود. منم همراه با او اشک ریختم و در دل برایش دعا کردم.

 

امشب که برگه هایم را نگاه می کردم تا مرتب شان کنم،همان برگه را دیدم. یــاد آور خاطـره ای تلـخ...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمامو به زحمت باز کردم....از لابه لای مژه هام صفه ساعت رومیزی رو میدیدم...

تار بود

چند بار چشمام و بازو بسته کردم تا ساعت شمار و دقیقه شمار و درست تشخیص بدم

ساعت 9 و 12 -13 دقیقه بود ....کش و قوسی اومدم و کرخت و بی حال تو جام نشستم

بعد از اینکه با قدرت تمام چشمام و مالیدم

یادم افتاد دیشب حال نداشتم آرایشم و پاک کنم و همونجوری خوابیدم

به این فک کردم که الان چه شکلی شدم

درحالی که به انگشتا و ناخنای سیاهم نگاه میکردم روزای هفته رو مرور کردم

شنبه یکشنبه دوشنبه ....امروز سه شنبه ست...

یه عالمه کار داشتم

ادیت عکسای سعدآباد،کارای اتوکد و پروژه کاخ نیاوران،فیلمای زبان....

سر گیجه گرفتم...

تازه فهمیدم که چقد وقت ندارم و از جا پریدم

بعد ازکارای صبحگاهی رفتم سراغ کامپیوتر

وقتی بلند شدم ساعت 5 بود

درب و داغون و خشک شده از جام بلند شدم و رفتم یه چیزی خوردم

خسته بودم

اما خوشحال ....

خوشحال از روزایی که پیش رومه

 

22 آذر 90....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز بعد از 2 هفته رفتم دانشگاه

 

تازه وقتی که دوستام رو دیدم صحبت فقط از این بود که فقط یک هفته دیگه مونده از این ترم...مشغول صحبت بودیم که یکی از بچه ها اومد و با قاطعیت گفت تا 7 دی کلاس تشکیل میشه بچه ها بیخود به دلتون صابون نزنین

ماها همه با تعجب نگاش میکردیم که چی داری میگی 8 دی امتحان داریم تا 7 اُم بیام سر کلاس؟!

 

خلاصه به سختی قانع شد که دیگه هفته بعد هفته آخره

 

 

استاد مرمت هم اومد سر کلاس و یهو گفت میخوام امتحان بگیرم...از اونجاییکه آدم یک دنده ای بحث نکردیم باهاش و سوالی که گفت نوشتیم و اسمامون رو هم رو برگه نوشتیم و برگه خالی تحویل استاد دادیم

 

همونجا هم به قول خودش صحیح کرد برگه های خالی رو

 

یکی رو میگفت خوش خطه... 0.5 نمره

 

یکی به نام خدا نوشته ... آفرین 0.75

 

یکی اسمش رو سمت راست نوشته تاریخ رو سمت چپ و تقارن رو حفظ کره ...باریکلا 1 نمره

 

یکی زیر سوال نوشته نمیدونم...خلاقیت به خرج داده ... 0.25

 

خلاصه... نمره هامون رو هم با اسم گذاشت رو برد معماری

 

 

موقع برگشتن تو ماشین فاطمه یه چیزی از تو کیفش درآورد گرفت سمت من...گفت اینو واسه تو آوردم

 

رنگ آبی آسمونیش چشمامو خیره کرده بود

 

یه احساس قشنگی داد بهم...ولی یکم غریبه

 

تا لحظه آخری که جدا میشدیم از هم میگفت سپید ازش استفاده کن ... من فقط لبخند میزدم...فاطمه هم میدونست غریبه واسم

 

نمیدونم

 

شایــــــد....

 

 

22/9/1390

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از صبح رفته بودم کتابخونه و 7 ساعت درس خونده بودم و کلی خسته بودم

 

1 ماه وقت داشتم واسه تحویل پروژه کارشناسیم در حالی که هنوز با استادم در مورد موضوعش هم حرفی نزدم !

 

2 ماه مونده بود تا ازمون کارشناسی ارشد و من هنوز حس میکنم عقبم

 

2 هفته قبلش باید میرفتم تو کنفرانس مقالمو ارائه میدادم و فراموش کرده بودم ! و گواهی ارائه مقاله بهم ندادن

 

کلا با هر کسی حرف میزدم حواسم نبود و داشتم به همه چی یجا فکر میکردم

 

رفتم تو اتاق استادم . تا منو دید گفت به به ببینین کی اومده و ... خلاصه همه رو بیرون کرد و گفت اگه این اقای ... از دست بدم و بره معلوم نیست دیگه کی برگرده !

 

گفت واسه موشوعه پیشنهادیت نظری داری ؟ چی کار کردی ؟ گفتم سیگنالهای eeg 4 نفر گرفتم با خوابی کی دیدن . حالا مونده انالیزش که نمیدونم باید چیکار کنم !

 

داشت حرف میزد که من اصلا گوش نمیدادم ! یعنی دوست داشتم گوش بدم اما ذهنم نمیتونست تو اتاق بمونه و واسه خودش دور میزد !

 

یهو گفتم استاد میشه این مقاله ای که قبلا نوشتم و تو کنفرانس فرکتال قبول شده به عنوان پروژه تعریف کنیم و بیخیال eeg بشیم ؟

 

کلی تعجب کرد و گفت کی ارائه دادیش ؟ منم پیچوندم موضوع و جواب ندادم ! مقاله رو گرفت گفت کی میای نتیجه بگیری ؟ گفتم 5 شنبه

 

گفت من 5 شنبه نیستم . گفتم من کلا روزای زوج هستم هرروزی که شما بگی ! گفت پس چرا میگی 5 شنبه ؟ خندیدم و گفتم منظورم 4 شنبه بود !

 

اومدم خونه و به کلی تنبلی و عقب افتادگیم فکر کردم . کلی بی توجهی و کم کاری و ... یکمی به خودم فحش دادم و تصمیم گرفتم خودمو از گذشته رها کنم

 

به فکر 2 ماه اینده و ارشد باشم و بدون توجه به شکستهای گذشته به موفقیتهای ایندم فکر کنم .

 

22/9/90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سه شنبه22/9/90

مگه میزارن ادم بخوابه خودششون که بیدار میشن بلند بلند صحبت میکنن.تو خوابی ولی حس میکنن بیداری ازت سوال میکنن.اول که با صدای زنگ موبایل خواهر گرامی بیدار شدم (صدای گوشخراش)اولش فک کردم موبایل خودمه تو خوا تعجب کردم صدای موبایل من خیلی ملائم بود پس چش شده؟

حالا ببیدار شدن با هم بلند بلند میحرفن.اون یکی بالا سر من سشوار میکشه اون یکی میگه نازی نازییییییی دیروز کدوم مدادتو تو ابروت کشیده بودی میگم مشکیه کیفمو براش پرت میکنم(کیف بالا سرمه)میگه نمیخوام میگم مرضضضض داری بیدارم میکنی دوباره چشمامو میبندم میگه کلاس ساعت چند داری میگم بشررررررررررررر خوابم ها هی بیدارم میکنی اون یکی به شوخی میگه خواببببه.دوباره چشامو بستم رمممممم صدا کوبیدن در میاد خواهر گرام رفت چند دقیقه نمیشه برادر گرام میپرسه ساعت چند کلاس داریمیگم 4میگه بیا این کلید و میره دوباره هی میاد هی میره بیدارم میکنه من نهار نمیام.میگم بهتر من حال غذا درست کردن ندارم نخیر خواب بمن نیومده حسن فری میذارم تو گوشم اهنگ گوش میکنم بعد پا میشن دست صورت میشورم میشم به نقشه کشیدن.وای یه خلوار نقشه نکشیده دارم نگا برگم میکنم میبینم بالاش نوشتم نقشه های صفحه 115کشیده شود ولی من 115رو از انتشارات نگرفتم اه از نهادم بلند میشه کمی تی وی نگاه میکنم پا میشم میرم ظرفای 4روز که کثیف شده میشورم واسه خودم غذا درست میکنم میخورمو ارایش میکنمو میرم یونی.شبکه رو درس میده میام خونه بازم یکم باهم دعوا میکنیم نقشه هامو کشیدم کمرم خیلی درد گرفت .

همین.زندگی من همش تکراره

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدا از پشت سر نزدیک میشد

ساعت حدود 9 شب بود و رو صندلیای مترو تک و توک مسافرا نشسته بودن

--ساق دست،ساق پا ،جوراب دارم خانما...

حدود 65 -هفتاد سالش میشد ....پیرزن نقلی سفید رویی بود که قبلانم یه بار دیده بودمش

گوشه چادرش و زیر آرنجش نگه داشته بود و پاهای لاغرش که با جوراب سیاه کلفتی پوشونده بودشون از زیر پیرهن گل گلی زیر چادرش دیده میشد

به من که رسید یه کم مکث کرد و چیزایی که تو دستش بود و نزدیک تر آورد و نحیف و وارفته ادامه داد

:"ساق پشت گردنی هم دارما "....ساق دست،ساق پا جورابای زمستونی"...

یادم افتاد مینا خواسته بود واسش ساق بخرم ....دستم رفت سمت کیفم

مکث کرد

پول و دادم و یه ساق مشکی ازش خریدم ....

دیگه آخرای راه بود ....نشست رو به روم و کیسه های پلاستیکی تو دستشو یکی کرد

 

--با شما سه نفر خرید کردن امروز

آخه دیر میام ....ساعت چهار و نیم اومدم ...صبا نمیتونم بین جمعیت را برم ،خیلی شلوغه

منم صدام نمیرسه به فروشنده های دیگه ...اینه که وقتایی میام که خلوته

وقت خلویتیم خب مشتری نیست ...

صدای لرزونش و درست نمیشنوم

سرک میکشه و از شیشه دنبال اسم ایستگاه میگرده

ترن می ایسته

آروم وبه زحمت از جاش بلند میشه و به سمت در مترو میره...هنوز گوشه چادرش زیر آرنجشه و نم نم دور میشه

 

 

 

از پنجره بیرون و نگاه میکنم ...هوا گرفته انگار میخواد برف بباره

 

پنجشنبه-24 آذر 90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیروز پنجشنبه ساعت 10 بیدار شدم، اونم با صدای زنگ ساعت موبایل. شب قبلش ساعت 2 خوابیدم آخه، تنظیم کرده بودم واسه ساعت 9 که 7 ساعت خوابیده باشم، ولی ساعت 9 چشامو نمیتونستم باز کنم. اگه شنبه امتحان حذفی نداشتم تا ساعت 12 میخوابیدم. پاشدم، شیر نسکافه ی بدمزه ای درست کردم که بعد خوردن حالمو بد کرد و بعد اومدم نت. از همون موقع تا حالا پای لپ تاپم. شنبه و یکشنبه امتحان دارم، یه ارائه باید آماده کنم برا دوشنبه و لباس هم باید بشورم (آخه مگه من رختشورم؟).

میم به نامزدش (دوست پسرشه ولی قبول نداره اینو) وب داد؛ غلیظ آرایش کرد، چادر رنگی نون رو سرش کرد و نشست جلوی لپ تاپش. من کلی بهش خندیدم. محسن هم (نامزد کذایی)...

من وقتی به کسی وب میدم؛ نه آرایش میکنم، نه چادر میپوشم و نه حتی روسری... فقط بعضی وقتا موهامو یه برس میکشم. :|

پریشب خیلی حالم گرفته بود، دلم میخواست اول مورد تجاوز دسته جمعی قرار بگیرم و بعد هم سرم بریده بشه (توسط متجاوزین). مازوخیسم ندارم فقط دیشب همچین حسی داشتم، دارم کم کم خودویرانگر میشم. شاید اثرات اعتیاد به اینترنت باشه. امروز خیلی نگران خودم شدم.

فکر کنم شدیدا به تغییر نیاز دارم.

و موندم که برای امتحانات پایان ترم چطور درس بخوونم.

الان هم خیلی گشنمه، برم میوه بخورم...

 

جمعه 25 آذر ساعت 37 دقیقه بامداد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند روزه میخوام وبلاگم رو آپ کنم اما نمیدونم چرا نمیشه

 

همیشه یه خط اولش رو که مینوشتم بقیه اش دست خودم نبود ... کلمه ها خودشون ردیف میشدن

 

الان نمیدونم چی شده...با اینکه میدونم از چی میخوام بنویسم اما بازم هیچی ...

 

دیشب شروع کرده بودم نوشتن...اما یه جمله یه جایی دیدم که همه ذهنمو ریخت بهم

 

اینم درست میشه

 

 

کار طرحم معلوم نیست چی میخواد بشه

 

واسه حجم زدن استاد هی گفت باز فکر کنین آزاد فکر کنین...ماهم تا جایی که تونستیم آزاد فکر کردیم

 

همین که رفتیم رو پلان دیدیم نه اونقدرم نمیشه آزاد فکر کرد...ابعاد سایت جوابگوی افکار ما نیست

 

انقدر فکرم درگیرشه که دیشب خواب دیدم دارم با استادم راجع به پلان صحبت میکنم

 

خلاصه اینم اینجوری...

 

 

از یه طرفم شیطونه میگه پاشم درس بخونم...از 8 ام شروع میشه امتحانا

 

ولی خب شیطونه دیگه من که گول نمیخورم (اصلا لعنت بر شیطون) شب امتحانو واسه ما گذاشتن دیگه

 

بشین طرحتو بزن...نصف درساتو واسه میان ترما خوندی

 

 

جای خالی یه قطره هیجان هم به شدت حس میشه...(طرح رو که افتادم هیجانم حس میکنم...اولین نفری که طرح رو میافته)

 

 

انقدر بده تکلیفت با خودت مشخص نباشه!!!!

 

 

28/9/90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

10 و نیم از خواب پاشدم یکم شیرو شیرین گندمک تیلیت کردم به یاد قدیما:ws3:

 

10و نیم تکرار پس از باران

 

11و نیم تکرار زیر آسمان شهر

 

12ونیم نهار چون گوشت داره به سالاد بسنده میکنم

 

1 خواب تا 3

 

3 تکرار افسانه ی افسونگر

 

4 نت

 

5ونیم تماشای سریال وزین بدون شرح

 

6ونیم خود پس از باران

 

7و نیم خود زیر آسمان شهر

 

8ونیم شام کمپوت آناناس کذایی

 

9همسان

 

10 بفرمایید شام

 

11 نت تا 3 نصفه شب

 

اینه زندگی ما:ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساعت 7 صبح با صدای مامان بیدار شدم..پاشو...پاشو دیرت شد...

آخه چرا منو اینطوری بیدار میکنی...هنگ میکنم....:4564:

5 دقیقه هنگ میمونم...دوباره میااد...میگه دیر شدا بلند شو...

همیشه صبح بیدار شدن سخت بود برام این بار سختتر...:sleep1:

میگم کجا دیر شد..مگه کجا میخوام برم؟

هیچی نمیگه ؛گوشیش زنگ میخوره....صدای زنگ گوشیش خیلی رو نروه...میره بیرون...منم از خدا خواسته میخوابم...

تا چشام گرم میشه؛بابام میاااد..

-عع پاشو بابا...مگه نباید بر ی آزمایش بدی؟؟تا لباس بپوشی و آماده بشی من ماشینها رو تو پارکینگ جابجا میکنم...بیرون منتظرم...

ای کاش همیشه بابام بیدارم کنه....صداش آرامش بخشه...آروم صدات میکنه...هنگ نمیکنی...

پا میشم...نمیدونم چرا اینقدر منگم...:mornincoffee:

میرم آماده میشم...میرم آشپزخونه...به مامانم میگم برام چایی بریز ؛میگه نمیشه...نباید هیچی بخوری؛آخه مگه چایی هم جز خوردنیاست...:icon_razz:

از من اصرار و اونم نمیذاره....

میرم بیرون...بابام تو ماشین منتظره...میگه دفترچتو آوردی/؟میگم نه یادم رفت میرم بیارم...

میخنده میگه لازم نیست آوردم....ماشین که حرکت میکنه؛فقط کمربندو بستم و خوابم برد....

با غر غر بابام که میگه جا پارک نیست...بیدار میشم...

منو پیاده میکنه؛میگه برو من پارک میکنم میام....

میرم داخل حال ندارم راه برم؛ یه طبقه رو با آسانسور میرم....:babygirl:

میرم داخل نه شلوغه نه خلوت...دفترچه رو میدم...و میشننم...بابام هم میااد...

تلویزیون داره اخبار میگه...نمیدونم چرا خندم میگیره به طرز خبر گفتن مجری اخباار...

یهو دیدم یه نفر میگه به به آقای فلانی و سلام علیک بابام و یه آقای دیگه شروع میشه ...

باز رفتیم جایی و سلام علیک و دوستای قدیمی شروع شده....

دوستش با منم احوال پرسی میکنه و میره...

وقتی رفت به بابام میگم کی بود؟

میگه راستش هر چی فکر کردم یادم نیومد...فقط میدونم فلان پروژه ؛سال 80 طرح ....برامون کار کرد...:w58:

بهش گفتم خسته نباشی...طفلکی با چه ذوقی سلام علیک کرد...

همیشه اینطوریه شناسنامه همکاراش در واقع پروژه و زمان و محل کاره....:hanghead:

(بابایی بعدنا منو یادت نره):hanghead:

بلاخره صدام میکنن...میرم...خانومه داره میگه یه 170 هزار تومن یه 130 هزار تومن باید بدید...

میگم من؟میگه نه شما نه این آقا...

شما 70 هزار تومن....پولو میدم...اون آقا داره میگه چرا اینقدر گرون...خانومه هم میگه میفرستیم آلمان...خودمون بخوایم انجام بدیم که بیشتر میشه...تحریمیم و شروع میکنه حرف زدن..تو دلم فوش میدم به باعث و بانیش...خواب داره میپره...خانومه بهم میگه برو اتاق نمونه ...

میرم اونجا یه خانوم دیگه نشسته....میگه برو تو اون اتاق بوی الکل و دتل میاااد...همیشه این بو حالمو بد میکنه...دلم یهو میریزه....یاد دیشب میوفتم...:hanghead:

میرم تو اتاق ؛برگه رو میدم به خانومه؛ میگه بشین...

چیزی که نخوردی؟دکتر صدری خوبن؟

نه...نخوردم...بله فکر کنم خوبن...

 

دو تاست...یکی از چپ میگیرم یکی راست...تا حالا خون دادی؟

آره...نمیشه دو تاشو همون یه بار بگیرید؟بعد نصفش کنید؟

نه نمیشه...

آستینتو بزن بالا...

..

.

آزمایشها رو انجام میده...به دکتر سلام برسون...

تو دلم میگم خودت زنگ بزن بهش سلام کن...برم بگم کی سلام رسوند؟:ws52:

تموم میشه...درد نداشت...فقط گیجم..میگه بشین الان نرو...اصلا حوصله ندارم...دوباره خوابم گرفته...میگم خوبم..میام بیرون...

.

.

برمیگردیم خونه...تو راه میخوابم...

میرسیم...در خونه..بابام میگه با مامانت میخوایم بریم خرید برای شب یلدا ...پیاده نشو بیا بریم...

میگم مگه دعوت نیستیم خونه عمو میگه چرا..ولی یه مقدار هم ؛تنقلات میخریم؛میبریم...

پیاده میشم میگم حال ندارم..خوابم میاد...

فقط خودمو به تخت میرسونم لباسامو عوض میکنم... وهیچی نمیفهمم....خواااااااب...:hapydancsmil:

مدام؛متوجه میشم اس ام اس میاد اما حال ندارم بخونم...گوشی رو میندازم زیر تخت....بعد از اینکه میندازمش یادم میاد کاش سایلنت میکردم...

صدای ویبرش رو زمین بیشتره....دوباره میخوابم....

.

.

ساعت 2 بیدار میشم...میرم غدا میخورم...میام تو اتاق مهسا زنگ میزنه...

حالمو میپرسه و میگه آرمایش دادم یا نه...بعدشم میگه ؛شب یلدا همه دعوتیم خونه ندا و شوهرش تو هم باید بیایا...

بهش میگم جایی دعوتم...شروع میکنه غر زدن..بیا دیگه عع...

بهش میگم حالا بعد نتیجشو میگم...میگه کلاس داریم فردا یادت نره و خدافظی...

اس ام اسها رو میخونم...بعضیاشو جواب میدم...بعضی رو نخونده دلیت...معلومه تبریک یلداست...بیکارن بعضیا...hanghead.gif

یهو قرصهای دیشبو میبینم...یادم میاد دیشب اینا رو شروع کردم خوردن....یکیشون خیلی خواب آوره.....

میرم به مامانم میگم..مامان اگر تو نتیجه آزمایشم بهت گفتن معتادم ...شوکه نشی...به خاطر این قرصاست...

یهو داداشم از تو اتاق میاد بیرون میگه ولی تو معتادی....و هر هر میخنده....معتاد نت...اینو نشون نمیده تو آزمایشت....بعدشم دوباره میخنده میگه هدا کی میمیری؟؟!whistle.gifwhistle.gif

منم بهش میگم من بی تو هرگز...whistle.gif

 

دوباره میام تو اتاق...به شب یلدا فکر میکنم...به این که چه حالی دارم...نتیجه آزمایشم هم همون روز میاد...

کجا برم فامیل یا دوست؟؟

یه ذره درس میخونم...لپ تاپو روشن میکنم..رویت کار میکنم...

میام نت...دیگه بقیشو نمیدونم چی میشه....

.

.

شاید برم بیرون...شاید درس خوندم...شایدم چرت زدم باز..:دی:whistle:

28/9/90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیشب که اومدم خونه...اصلا نگاه نکردم چی رو کجا میذارم...خسته بودم 5 ساعت سر کلاس بودم...بدتر ازون از حرکت مذبوحانه ی یه موجود دو پا شدیدا دلم گرفته بود...

فکر کنم تا صبح سه ساعت خوابیدم..اون وسطای خواب وقتی میپریدم...میزدم زیر گریه...حال خوبی نبود...حول و حول 8 بود که ازین تقلای احمقانه برای خوابیدن خسته شدم و بیدار شدم حسب المعمول کسی نبود...نیاز نبود دور و بر و نگاه کنم اون وضع نابسمانو از بر بودم...صدای خش خش کشیده شدن دمپایی ام رو زمین تنها صدایی بود که میشنیدم...مستقیم میرم چایی سازو روشن می کنم...آب که جوش بیاد تمومه یه کافی میکس درست می کنم...بزرگ مثل همیشه..اما حسم مثل همیشه نیست...امروز هیچی مثل همیشه نیست...از صبح پای لپ تاپم تا الان...برای فردا باید 3 تا نامه تحویل بدم امتحانم دارم...تا الان فقط یکیشو نوشتم...زهرا اومده این جا باهاش حرف نزدم شاید فقط دو جمله...اونم سر به سرم نذاشت انگار داد میزنه کلافه ام...از دلش در میارم...البته قبل رفتنش...

 

26 آذر 90-ساعت 4:40 بعدازظهر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب شده

ساعت نزدیک 1 است ؛ اهنگ های مهران از صبح بار ها و بارها تکرار شده

اما هنوز دل نکندم ار تداعی خاطرات

هنوز اهنگ ها خوانده میشوند

میخواهم بخوابم اما نمیشود ؛ مدام جا به جا میشوم

خوابم میبرد و باز هم کابوس

باز صدای جیغ و دستی که بیدارم میکند

 

لیوان را لا جرعه سر میکشم ؛ نفس عمیق و باز میخوابم

همان کابوس

برای بار هزارم تکرار میشود

 

حتی توی خواب هم میدانم که تکراری است ؛ توی خواب مدام منتظر اتفاق بعدی ام

یک جا اتفاق بعدی را بلند میگویم و تمام نشده اتفاق می افتد

و یک لبخند تلخ که یعنی میدانستم

 

صبح شده

با خستگی غیر قابل وصف بلند میشوم

کرختی شب که از تنم در می اید ظهر شده

خسته ام از بی خوابی

میخوابم و باز هم .... بله ! همان کابوس است

 

بیدار میشوم

شب شده

چند ساعتی میگذرانم تا شب به اخرش برسد

تلویزیون خاموش میشود

چراغ ها هم خاموش شد

در اتاق ها بسته میشود

همه خوابیدند

 

باز هم من و شب و اتاق و .... وقت خواب است

 

وای باز هم خواب ؟ نه ... دیگر جرات خوابیدن هم ندارم

اجبارا مینشینم و تا صبح همراه گوش کردن اهنگ ها شعر میخوانم ... شعر های فروغ

 

صبح همان کرختی و خستگی دیروز را دارم .... حتی شاید بیشتر

 

امروز 7 امین شبی بود که شعر خواندم تا نخوابم ...

کاش فردا بی کابوس بخوابم

 

26 آذر 90-

ساعت 5.47

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوله پشتی روی دوشم سنگینی میکرد،فک کنم همین روزاست که آرتروز بگیرم

خسته بودم از حمل کردن این بار روزانه

کتاب ،دوربین،سه پایه،لپتاپ....هر روز یه چیز اضافه تر

هنوز گردنم از یه هفته پشت سیستم نشستن درد میکرد وسنگینی کولم برام غیر قابل تحمل میشد

پله ها رو از طبقه دو م تا پنجم با عجله بالا رفتم

دلشوره داشتم...نمیدونستم با نقشه نصفه و نیمه ای که قراره نشون بدم مختاری چی بهم میگه؟!

تو راه پله ها چن تا از بچه ها رو دیدم

همه مینالیدن و هیچ کس کارش کامل نبود

رسیدم پشت در کلاس و منتظر شدم تا کلاس بچه های ترم بالایی تموم بشه

یادم اومد که فقط یه ماه تا اخر ترم و تحویل پروژه ها مونده و من هنوز نقشه ام ندارم!

یه چیزی تو دلم پرو خالی شد

مختاری من و دید و گفت بیا تو ...چرا اونجا وایسادی؟

رفتم تو و نشستم تا ارائه ترم بالاییا تموم شد و کم کم کلاس خلوت شد

اروم رفتم کنار میزش و عکسا و نقشه های نیمه کارم و دراوردم

تا اومد حرف بزنه گفتم:

"استاد این نقشه ها کامل نیست آوردم رفع اشکال کنید"

نگاه موذیانه ای بهم کرد و با نیشخند گفت:"باشه بده ببینم چی هست حالا"

ایرادام و گفتم و با حوصله جواب داد

از کاری که خواسته بود یه سه بعدیم براش کار کرده بودم

ولی کلا از اینکه کاری غیر از چیزی که میخواد و انجام بدی خوشش نمیومد

اروم گفتم استاد یه سه بعدیم زدم.

منتظر بودم دو تا از اون تشرای آدم ضایع کنش بیاد که برو نقشه ور دار بیار کی گفته بود سه بعدی بزنی؟

با تردید پرینتارو از کیفم در آوردم و دادم دستش

یهو گل از گلش شکفت:

--"خدا پدرت و بیامرزه دختر همین و ادامه بده بیار تا بالا

باریکلا...آفرین ....به این میگن یه کار جدید"

احساس کردم نیاز به یه پارچ آب یخ دارم که بپاشن روم!باورم نمیشد خوشش اومده و تایید میکنه

یهو جدی شد و گفت:"هفته بعد کار میخواما،تعریف کردم نری بندازیش کنار "

با خنده برگه هارو گرفتم و دویدم بیرون تو پله ها صداش و میشنیدم که میگفت "جلسه بعد نقشه هاتم بیار"

یه هفته بی خوابی و خستگی از تنم در اومده بود

نمیدونم چطوری تا سر خیابون رسیده بودم

احساس سبکی میکردم

 

تاکسی سبزی از جولوم رد میشد

داد کشیدم:

"متـــــــــــــرو"

 

یکم دی ماه 90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

طی دیروز و پریروی که همش در حال کشیدن طرح ها و نقشه ها بودو...گاهی کمر صاف می کردم....گردنم رو می چرخوندم تا آرتروز نگیرم!

یه نگاهی به خودم انداحتم...دیدم اوه..قیافه رو! بعد گفتم خودم رو عشقه....خونه رو دیدم...باز هم اوه! فجیع یه دقیقش بود :w58:

پریشب زنگ زدم گلناز دوستی که از بدو تولد با هم همبازی بودیم تو خیاط خونه ی مادربزرگم اینا....کلی حرف زدیم و خندیدیم...اون هم برای خودش دیگه خانوم دکتر- مهندسی شده! چند روز پیش دفاع دکتراش بود!:hapydancsmil:

بسی انرژی گرفتم و باز نشستم پای طرح....تا صبح ساعت 7...دیدم فرهاد داره می گه بیا بخواب می میری:w000: گفتم تو بیا اینا رو بکش...من می خوابم....پا شده می گه نههههههههههه آورین آورین...اینا رو تنهایی کشیدی؟:w58: اینم شد سئوال آخه؟:banel_smiley_4:

باهاش رفتم یونی...اون هم رفت سره کار...تا ساعت 4 و خورده ای یونی بودم وو کار رو تحویل دادم....

با اتوبوس که داشتم بر می گشتم....مردم رو تو ماشین هاشون می دیدم...یعنی تو سره مردم چی می گذره؟:ws52:

بارون ریزی هم داشت میومد....از صبخ همین حوری بود....

داشتم ساعت رو نگاه کنم که ببینم به اتوبوس بعدی می رسم یا نه...از اتوبوس پیاده شدم که برم اونوره خیابون...یه ماشن اومد و....:w000: مگه ما عابرای پیاده آدم نیستیم که با سرعت میاید آب می پاشید به ما و می رید؟ هان؟:4564:

به 1 دقیقه بعد اتوبوی دومو پیاده شدن سره کوچه.....اومدم خونه به جایی که غش کنم از خستگی...با یکی ار دوستام کل کل کم خوابی می کردیم :ws28:

هی من می گفتم برو بخواب...هی اون می گفت: تو خودت چرا نمی ری بخوابی؟:banel_smiley_4:

خدا هر دو رو به سراط مستقیم راهنمایی کرد و برو بریم لالا....

اما..... همسر ویرش گرفت که بیا فیلم ببینیم.....فیلم 1-2-3 قشنگ بود....

سرم رو که گذاشتم رو بالش...رفتممممممممممممممممم:bigbed:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بازارچه شلوغ بود و پر از آدم

یه عده پشت میزای گرد پلاستیکی نشسته بودن و چای و نسکافه و نوشیدنی میخوردن

بعضیا هم سیب زمینی سرخ کرده و پاپ کورن

هوا یه کم سرد بود

گربه های چاق اون حوالی تو گوشه و کنار دیوارا کز کرده بودن و مردم و نگاه میکردن که شاید دل کسی به حالشون بسوزه

با دوستم بودم

دوری تو بازارچه زدیم و مغازه هارو نگاه کردیم

شمع و جا شمعیای سرامیکی و خرمهره و کنف

هرکدوم یه جوری برام قشنگ بود

دلم یه وقت آزاد میخواست تا با هرکدومشون یه چیز جالب بسازم

خیلی وقت بود که دست به ساختن هیچ چیزی نزده بودم

رسیدیم پشت ویترین عروسک فروشی

عروسک پشت ویترین که دوتا از دندوناشم از گوشه دهنش بیرون بود لبخند احمقانه ای بهم میزد

خندیدم...

دور زدن توبازارچه همیشه یه حال خبی بهم میداد

انگار من و به یه جایی میبرد دور از اینجا

یه خاطره خوشایند و برام زنده میکرد

یه پیوند بود بین روزایی که گذشت و رفت

مثل همه لحظه هایی که یه روز میان و یه روزم میرن

دلم روزای گذشته رو خواست

روزای قبل از این

3-4 سال قبل...روزای بیکاری،بی فکری،بی خیالی...

روزای بی مغزی...

 

7 دی ماه 90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...