رفتن به مطلب
*Polaris*

::.... خـاطــره نویـسی روزانــه ....::

پست های پیشنهاد شده

وقت امتحانا روان ادم بهم میریزه چه کارهای جلفی که دلت نمی خواد انجام بدی...

 

صبح باز مثه همیشه همه رفتن من موندم و حوضم که ندارم بدبختی

 

بازم مثه سکینه کلفت عدس پلو رو بار گذاشتم شروع کردم فحش دادن ابیگل خانوم که تشریف آوردن برا نهار

 

عصری هم خوابیدم ولی خداییش نمیخوابیدم سنگین تر بودم

 

خرید 1 انگشتر کذایی یکم حالمو بهتر کرد و به قول طرف گفتنی خر کیف شدیم و بازم شروع بازی کردن نقش سکینه کلفت

 

ولی خداییش 4 تا مغازه رفتم تا 4تا دونه قارچ پیدا کردم

 

1 ماکارونی تپل درست کردم و نشستم گوزن ها دیدم

 

من اخر از بس تلوزیون میبینم میمیرم:ws3:

 

 

حالا دیگه خودتون حساب کنید چند ساعت درس خوندم:ws28:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

11 دی...مصادف با آغاز سال جدید میلادی...

 

3 صبح:

-میگم خوش میگذره بهتا کجا میری فردا؟

-هیچ جا حوصله ندارم...افسرده ام کتی...برو بخواب دیگه...دیره...اون جا چنده ساعت الان دقیقا؟

-به خدا عقل نداری...من ازون اولش میدونستم که خاصیت عجیبی تو جذب کردن موجودات دیوونه دارم...تو تو رأسی...طرفای 3...من میرم پس...کم فکر و خیال کن...

-برو منم میرم...دیوونه ام خودتیییییییییییییییییییییی...

-اون که آره...فعلا پس...بای بای...

-باییییییییییییییییییییییییی....

 

9 صبح:

 

موبایلم زنگ میزنه...حوصله ندارم جواب بدم...موجود 1.70 سانتی مورد علاقه ی من...ازونا که اسمشو با تعداد زیادی ایییییییییییییی نوشتم...دلم واسه ساز زدنش تنگ شده اما حوصلشو ندارم...نمی دونم چرا...............

 

11 صبح:

 

یه دونه امتحان میذارم جلوم...باید در عرض 90 دقیقه تمومش کنم...متمرکز نیستم...به هر جون کندنی که هست تمومش می کنم...تو کمتر از 80 دقیقه...

 

12 ظهر:

 

لباس پوشیدم...یه چیزایی داره از آسمون میاد انگاری...تا برم پایین دوباره اون دو تا بچه گربه که شبیه عروسک بچگیا من از پله ها میان بالا...دخترن...مامانشون نیست...اولا 3 تا بودن...واسه اون یکی نگرانم..یعنی کجا رفته...

 

1 بعد از ظهر:

 

ترافیکه این وقت ظهر بدترین شکل ترافیکه...استرس عجیبی دارم...تپش قلب دارم...تو آیینه نگاه می کنم...حالم خوبه که...رنگم طبیعیه...لرزش ندارم...پس چمه...یکی واسم چراغ میزنه میذارم بره...

 

2 بعد ار ظهر:

 

تو کتابخونه نشستم پدی و دوست دخترش میان بالا...فلش میخواد ازم...میرم بیرون میدم دستش میگه لپ تاپ ندارم...میگم عیب نداره ببرش سه شنبه بیار.. میگه نمیخواییییییییییی؟

حواسم نیست...کتی کتی...هووووووووم چی گفتی؟ میگه گفتم نمیخوای؟ گفتم نه بابا میخوام چیکار...میگه مرسی میرن پایین...من میرم میشینم پای درس...همچنان بی تمرکز...

 

3 بعد از ظهر:

 

دوست ندارم باهاش رو به رو شم...اما میاد متاسفانه...نگاش نمی کنم...سلام و احوال پرسی معمولی...حواسم بهش نیست...حواسم به هیچی نیست...

 

4 بعد از ظهر:

 

سر کلاس نشستم...بچه ها دارن حرف میزنن...راجع به چی نمی دونم..به تی تی می گم استرس دارم...میگه نگووووووووو...خنده ام میگیره...هر وقت هر بلایی سرم میاد فرداش اونم بهش دچار میشه...بهش میگم یادم باشه دیگه هیچ بهت بگم...میخندیدیمممممم الکی...

یکی میگه...بچه ها صاحابش اومد...

 

9 شب:

 

دیگه تحمل ندارم...باید برم بیرون...

اجازه میگیرم میام بیرون...

تمااااااااااااااااااااااااامممممممممممممم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه روز اگه از صبح بخوره تو ذوقم نمیدونم چرا تا اخر شبش همونجوری میمونه...اتفاقای تو ذوق زن ادامه پیدا میکنه

 

هرچقدرم سعی کنم عوضش کنم هی پیش میاد

 

صبح سوار سرویس شدم که برم دانشگاه ،دوستم گفت یکشنبه یکی از بچه ها اومده از خیابون رد شه بیاد سوار سرویس شه ماشین بهش میزنه و درجا...

 

انقدر حالم گرفته شد...همش فکر میکردم که صبح پاشده بره دانشگاه اولین امتحان این ترمش رو بده که...

 

رسیدم دانشگاه یه دستم جزوه یه دستم شیتام واسه تحویل موقت طرح...نرسیده بودم درس بخونم همش کارای تحویل رو انجام دادم و درس رو گذاشتم تو دانشگاه از ساعت 8 تا 11:30 که امتحانه

 

وقتی رسیدم بچه های کلاس خوشحال و شاد و خندون اومدن طرفم سپید کار آوردی؟ استاد امروز تحویل نمیگیره انداخته عقب تحویلو...واسه من اصلا خوشحال کننده نبود چون درس نخونده بودم...گفتم باشه من نشون میدم کارمو یه نمره کرکسیون بده بهم

 

تا 11:30 درسمم خوندم...امتحانم خوب شد

 

تازه بعده امتحان شاکی شدم که یعنی چی تحویل نمیگیره؟ اصلا به کی گفته؟ چرا به یه نفر گفته؟ چرا به همه نگفته که کار نکنن!

 

آخرین اخباری که رسید این بود که استاد کارارو نگاه میکنه اما تحویل هفته بعده نمره کرکسیون میده امروز...همه هم بلا استثنا (به غیر فاطمه که باهم کار کردیم) میگفتن ما هیچـــــــــی نیاوردیم

 

بعد که رفتیم پیش استاد شیتا یکی یکی باز میشد...بچه دبیرستانیا

 

هرکی میرفت پیش استاد میگفت امروز نمره بذارم یا هفته بعد و اونام راحت میگفتن هفته بعد الان کرکسیون

 

رسید به شیت منو فاطمه کلی ایراد گرفت (کارایی که قبلا تایید کرده بود) و بدون اینکه مثله بقیه ازمون نظر بخواد نمره تحویل موقت داد بهمون 3.75 از 5

 

من و فاطمه قیافه هامون دقیقا این بود : :|

 

کلی غر زدیم...کلی به خودمون فحش دادیم

 

چقدر خستگی میمونه به تن آدم اینجوری

 

الانم که...

 

فردا همش یادم میره

 

 

15/10/90

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز اولین امتحانِ تئوری این ترمم بود....خوب بود!

ولی بماند که قبلش چقد گریه کردم!!!

هنوزم آثار گریه هام موندم و سرم وحشتناک درد میکنه!

دلم میخواد بخوابمُ بلند شم و تمومِ این ناراحتیامُ فراموش کنم!

چون میدونم زندگی جریان داره و میگذره و اینُ فراموش میکنم!

ولی خب چی کنم که خیلی زورم میگیره وقتی یادش میوفتم!!!

دوستم بهم زنگیدُ حالمُ پرسید و کلی هم دردی کرد باهم! دلداری نه! هم دردی!!!

کمی آروم شدم!

ولی یادش میوفتم حرصم میگیره! چرا من نمره این دو تا درسِ مزخرفُ شدم 15 و 16!!!!

نزدیکِ بازم بغضم بگیره!

بهتره دیگه ننویسم!!!

 

 

17/10/90

شنبه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز با زحمت از خواب بیدار شدم؛ "ص" به زور درم آورد از زیر پتو، یه کافی میکس درست کردم و خوردم تا خوابم نبره و اومدم نت گردی، چرا یادم نمیاد شیفت صبح چه کردم؟ هرکاری کردم درس خووندن نبوده. یادمه که هرچی دیشب حالم بد بود، صبح سر حال بودم و دیگه فکر نمیکردم که دنیا برام به آخر رسیده. به احتمال زیاد پیر که شدم (اگه به پیری رسیدم) آلزایمر میگیرم.

دارم فکر میکنم "م" چه جونی داره بزنم به تخته، دیشب بیمارستان شیفت بود، صبح که اومد آماده شد رفت بیرون، ظهر هم اومد رفت دوش گرفت و باز رفت بیرون تا ساعت 7/30 بعد از ظهر. ظهر به منم گفت بیا بریم بیرون ناهار بخوریم ولی من دیگه خوشم نمیاد باشون برم. (بهم نارو زد).

از عصر تا حالا دریغ از یه ذره درس خووندن، یکشنبه ساعت 2 بعد از ظهر امتحان دارم، اونم چه امتحانی!!! بیماریهای داخلی :sad0:

از سر شبی شروع کردم به آش دوغ درست کردم، انگیزه م هم دوغای سلف بود که تو یخچال داشت تاریخ مصرفشون میگذشت. انصافا خیلی خوشمزه شد، آشپز بی نظیریم. (حسم بعد از خوردن آش :ws3:)، داشتم فکر میکردم خوبه "م" با کمال پررویی میخوره بفهمه به کی میگن آشپز، غذاهای بی مزه ای میپزه میده به خورد نامزدش "دوست پسرش" بعد ادعاش میشه خیلی خوشمزه میپزه، ما هم برا اینکه نخوره تو ذوقش به به و چه چه میکنیم؛ جدی گرفته، از غذای بقیه ایراد میگیره. ماکارونیه "ظ" خیلی خوشمزه تر از ماکارونیه اون شده بود ولی وقتی که خورد و "ظ" رفت تو اتاقشون، برگشته میگه: غذاش یه جوری بود (در حالی که صورتشو به حالتی در آورده بود که انگار خیلی بدش اومده)، منم گفتم: اتفاقا خیلی خوشمزه بود. :ws3:

بعد از ظهر باز خیلی احساس دوس نداشتنی بودن کردم، خب چیکار کنم؟ دوس ندارم به خاطر دل دیگران رفتارمو عوض کنم.

ولی دیروز برا اولین بار احساس کردم واقعا بزرگ شدم، خانواده م بهم زنگ زدن و باهام مشورت کردن و... ولی من ناراحت شدم، به "میم" خودم گفتم کاش منو هنوز آدم حساب نمیکردن.

این روزا دائم حال و هوام عوض میشه، بین بی تفاوت بودن و غمگین بودن، بعضی وقتا انگار تمام مشکلات دنیا رو ریختن رو سر من ولی بعضی وقتا به خودم میخندم که چرا همچین فکری میکردم و تمام مشکلاتم اونقد کوچیکن که ارزش ندارن من به خاطرشون غمباد بگیرم.

3 بهمن امتحانامون تموم میشه و 8 بهمن ترم بعد شروع میشه، احتمالا بین دوتا ترم تو خوابگاه بمونم، اصلا حوصله خونه رو ندارم. کاش یه کاری پیدا کنم یه کم از مشکلات مالیم رو حل کنم، خسته شدم از فقر، بچه ها دیشب اومدن گفتن بیا بریم مشهد اردو، اسمشون تو قرعه کشی در اومده، ولی من قبول نکردم، برم چیکار؟ زیارت؟!!! اونم با خانم کماندوهای دانشگاه؛ "س" میگفت رفته اسم بنویسه واسه اردو؛ بهش گفتن: خانم مانتوت کوتاس... چه برسه به من که تا حالا نشده ببیننم و گیر ندن بهم، خوشبختانه خنگن، یادشون نمیمونه قبلا بهم تذکر دادن وگرنه تا حالا فرستاده بودنم کمیته انضباطی، مشاوره رو فرستادنم، منم رفتم و کله خر بازی در آوردم و با خانم مشاوره بحث میکردم، فکر کنم پیش خودش فکر کرد "اینا جنبه ندارن باشون متمدنانه رفتار کنی" آخه هی ازم نظر میخواست درباره کماندوها؛ منم میگفتم: از پایه با اینا مشکل دارم . هی اون میگفت: مشکل نه؛ انتقاد....

جدیدا دیگه مثل کرکس دوره بوفه و تو دانشگاه نمیچرخن، همینم باعث شد گول بخورم و از در اصلیه دانشگاه رد بشم و حراست بهم گیر بده، کارت دانشجوییمو نگهبانه گرفت و داد به یه مرد ریشو تو اتاقک حراست، اونم اسممو با شماره دانشجوییم نوشت؛ من پرسیدم واسه چی مشخصاتمو مینویسین؟ گفت: واسه حجاب... دفعه بعدی با بچه ها داشتیم از دانشکدمون میرفتیم تو ساختمون اصلیه؛ نگهبونه پیش پیش اومد گفت: خانم مقنعه تو درست کن، چندبار بهت تذکر بدن؛ من اومدم بگم به من تا حالا تذکر ندادن که بهو مرد ریشوئه رو دیدم و زود رد شدم. :ws37: بچه ها خیلی خندیدن بهم.

آخ کی میشه اینا از کار بیکار شن...:sigh:

امتحانا رو بد دادم، یعنی تمام بچه های کلاس بد دادن، خوشبختانه اکثرا یه واحدی بودن و از 5 تا امتحان باقیمونده؛ 4 تاش دو واحدیه و اگه خوب بخوونم میتوونم معدلم رو بالا بکشم. :5c6ipag2mnshmsf5ju3

امشب شب بیداری میکشم و درس میخوونم، نمیدونم چرا شبا فقط حس درس خووندن بهم دست میده، روزا خودمو بکشم باز نمیتوونم چندان درس بخوونم. بشینم درسمو بخوونم، حداقل چندتا از بیماریها رو بخوونم، اگه این امتحانمو بد بدم؛ استادمون میکشتم؛ حیثیتم جلو دختر و پسر و غریبه و آشنا میبره. مگه ترم قبل اینکارو نکرد؟ :sigh:

خوشحالم که به "م" حرفامو زدم و میدونه که یه دوست رو از دست داد.

 

جمعه 1390/10/23 ساعت 11/14 دقیقه شب

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزهای جمعه روزهای غریبی است به خرافات اعتقاد ندارم ولی نفرین مرگباری بر ان حاکم است که معلوم نیست از خشم چه کسی سرچشمه میگیرد...

شبهای سخت درس پس دادن با استرس عجیبی میخوابم فکر اینکه فردا صبح دوباره باید این حواس بی رحم را که هر گوشه اش درجایی مدفون است جمع کنم مرا دیوانه میکند

 

امروز موفق نشدم این تکه پاره هارا به هم بچسبانم

 

تنها نقطه ی عطف مرگبار امروز دیدن فیلمی بود مربوط به 7 یا 8 سال پیش...

پدر بزرگم زنده بود نگاه میکرد حرف میزد غذا میخورد ....بود....

اما در نگاهش مرگ بود نگاهش با بقیه فرق داشت یک فرق فاحش وحشتناک

آیا خودش میدانست که کمتر از 1 سال دیگر خواهد مرد؟آیا این تفاوت نگاه را خودش نیز حس میکرد؟

 

نمیدانم

 

دلم برایش تنگ شده ...برای همان نگاه پر از مرگ و همان جسم مریض...:sigh:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 بعد از ظهر 25 دی تا 3 بعد از ظهر 26 دی...

 

3 بعد از ظهر:

میگم خوبه هنوز این فسقلیت دنیا نیومده اگه بیاد که باید یه لشگر آدمو به کار شبانه روزی واداری...میخنده بهم بلند...از ته دل...خوشحاله که داره مادر میشه منم خوشحالم انگاری...میگم دیرم شده دیگه من میرم مواظب خودت باش..میگه باشه شب که میای؟...میگم آره معلومه ،تنهات نمیذارم...بازم میخنده...درو که می بندم اون بغض لعنتی که از دیشب تو دلم بود میترکه...با هزار جور ترفند نمیذارم اشكم سرازیر شه نوک دماغم قرمز میشه اون وقت باید جواب هزار نفرو بدم...میخوام قدم بزنم اما دیرم میشه...

 

4:15 بعد از ظهر:

بالاخره میرسم با یک ربع تاخیر...منو میشناسه...تا نگام میکنه می فهمه به هم ریخته ام...هیچی نمیگه...میشینم پیش تی تی اونم انگار مشکلاش زیاد شده این روزا...

 

6 بعد از ظهر:

زمان استراحت تموم شده قراره امتحان بدیم...من که هیچی نخوندم...حسب المعمول بچه ها هم در حال نالیدن و شکایت کردن و تدارک دیدن برای لغو امتحانن...یکی میگه کتی موافقی امتحان ندیم...میگم فرقی نمی کنه واسم هر چی شماها بگین...

دوباره چیزی که نباید ببینم رو میبینم یک ماهه باهام حرف نمیزنه چه طاقتی داره...چه جوری یه روزه این همه میشه از یکی متنفر شد...هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چی کار کردم..به قول تی تی زیاد سخت میگیرم...

یکی میگه برگه ها رو آورده... میشینم و از جامدادی قرمزم یه خودکار مشکی میارم بیرون...

 

7:30 بعد از ظهر:

امتحانو دادم اومدم بیرون چه قدر چرت و پرت نوشتم...صدای 2 3 تا ازبچه ها رو میشنوم از پایین...حوصله شونو ندارم...اما انگار پیدام میکنن...بهی میگه کوشی پس...فقط میخندم...میرم پایین...

 

10 شب:

حدود نیم ساعته که کلاس تموم شده تی تی دل نمیکنه...میگم بیا ببریم من باید برم پیش سُمی..میدوئه میاد پایین میگه پس چرا زودتر نگفتی...میگه برم دم یه ساندویچ فروشی هات داگ بخره...میرم و میخره...خداحافظی که می کنیم...دوباره اون بغضه میاد...دیگه دلیلی برای پنهان کردن قرمزی دماغم ندارم...

 

2 صبح:

سُمی حالش خوب نیست این روزای آخر فشار روش زیاده...میرم کپسول اکسیژنو باز می کنم ماسکو میذارم جلوی دهنش نفسش میاد سر جاش...میگم بترکی که ما رو کشتی...میگه شنبه می بینمش کتی باورم نمیشه...منم باورم نمیشه یعنی چه شکلیه...مطمئنم که خوشگله ولی عین همه ی بچه ها...

 

6 صبح:

هنوز بیدارم..عین مرغ پر کنده ام شبا...به قول یه دوستی اینا از علائم دیوونه گیه...خب خودم میدونم که...

 

11 صبح:

کتاب تو دستمه اما حواسم بهش نیست...سرم تو لپ تاپه...چه خلوت آزاردهنده ایه...اس ام اس: دیشب عصبانی بودی بهتر شدی؟ چرا آخه افتادی به جون خودت؟

آخه من چی بگم...میگم خوبم...بهترم...چیزی نبود...تنوع میخوام فقط...اونم که نیست...

 

 

1 بعد ار ظهر:

میگم بدو بیا غذا حاضره...ببین چه کردم...همیشه گشنشه این روزا...خب دو نفرن...میگه تو چی... میگم میل ندارم...حس می کنم داره ناراحت میشه یه بشقاب بر میدارم میشینم کنارش...از گلوم پایین نمیره انگار...به زور آب قورتش میدم...عاشق این نگاهشم که توش پر از محبته...چه قدر خوبه که لااقل منتظره...یه انتظار خوب...

 

2 بعد از ظهر:

مامانم زنگ زده...نشنیدم...زنگ میزنم...میگه ولش کن اون تپلی رو...میگم اخه تنهاس...میگه بیا خونه من میرم امشب تو بیا به کارت برس...مامانشم امشب میاد با هم بیدار می مونیم...میگم خوبه پس شب نشنیه باشه هر وقت رسیدی من میرم...

 

3 بعد از ظهر:

مامانم میرسه...شال و کلاه می کنم...بوسش می کنم میگم خیلی دوست دارم الان بیشتر از همیشه...دوباره درو که میبندم همون حس لعنتی...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

29 دی مــاه، 1390

 

 

 

ساعت 2 بعدازظهر آخرین امتحان را داشتم. ساعت 2:45 فرصت تمام شد و همه ناراحت و بعضی ها هم با اشک از سالن امتحانات خارج شدیم. بعد از کمی صحبت در مورد امتحان، وقت خداحافظی فرا رسیــد...!

 

اولین کسی که مرا در آغوش گرفت، سـارا بود. سارای عزیــزم... کسی در عرض دو ترم آنقدر با هم صمیمی شده بودیم که جدایی برایمان بی نهایت سخت بود. هر دو بغض کرده بودیم،خیلی سخت بود. پریسا، میترا، فرزانه، ثنا، آرزو و ...

 

چند عکس دسته جمعی گرفتیم. هر چند همه نگران نمرات و نتایج بودیم، ولـی در این لحظات آخر لبخند می زدیم و شیطنت می کردیم.

 

سارا پیش از رفتن هدیه ای به من داد که خیلی غافلگیرم کرد. اصلاً انتظـارش را نداشتم. بی نهایت شرمنده شدم و در فکر بودم که حالا من چه چیزی به او بدهم؟! یکدفعه یاد کتابی افتادم که چند روز پیش خریده بودم و در ماشین بود. با عجله به سمت ماشین رفتم و در صفحه ی اول کتاب متنی برایش نوشتم. خوشحال بودم که این را داشتم وگرنه، خیلی شرمنده اش میشدم.

 

موقعی که کتاب را بهش میدادم چشمم به دستبندم افتاد! دست بندی که سارا خیلی دوستش داشت و بارها از من خواسته بود که اگر امکانش هست، برایش بخرم. ولـی من فراموش کرده بودم. همان لحظه دست بند را در آوردم و بهش دادم. خیلـی خوشحـال شد و با خنده مرا بوسید و گفت: خیلی دوستت دارم. فراموش نشدنی هستی.

 

امروز هم ناراحتـم و هم خوشحــال...! عجب تضاد دوست داشتنی ای!

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی گوشم یک بند انگشتی زندگی میکند؛

کوچک وریزه میزه و دوست داشتنی...

صبح ها با شیرجه از گوشم خودش را پرت میکند بیرون و بپر بپر کنان میرود جلوی آیینه ی دستشویی صورتش را می شورد،

و چه شستنی ...:)) ...تند تند ؛مسواک می زند و برای خودش توی آیینه دست تکان می دهد. ;))

 

بعد از ظهر ها می آید بالای تخت میشیند پشت چشمهایم و روی صندلیش عقب و جلو میرود و مردم را نگاه می کند؛

گاهی هوری دلش می ریزد(آی شلوخ)...

گاهی هم لبخند می زند و گاهی هم ...{ بیخیااااااااااااااااااال......}..:)) .

 

شب ها از توی گوشم می آید بیرون و مشیند رو بالشت و زل می زند به من.

چشمهایش برق میزند...میخندد و ....موهایم را از روی صورتم میزند کنار و بعد به آرامی لبخند می زند و میگوید فردا دیگه حتما یه روز خوب میاد.

 

من؟ بیدار می شم ویه ذره نگاش میکنم و بهش میگم: خفه شوووو...!

 

صدای ارتعاش خفه شو توی گوشم میپچد...انگار که سوت بازگشت برای بند انگشتی به صدا درآمده باشد ...

 

با چشمانی پر بغض میدود و برمیگرد مثل یک کوالو کوچولو خودش را بین گوشم گم میکند...

 

شب میشود...بیدار میشوم...بیرون باد عجیبی می‌آید.

شیشه‌های پنجره را به هم می‌کوباند. من روی تخت دراز کشیده ام و به دیوار روبرویم نگاه می‌کنم که سایه‌ی لرزان و بزرگ جالباسی روی آن افتاده است.

و خط خطی هایم روی دیوار را شروع میکنم به خواندن...

ناگهان چشمم به جمله ای آشنا می افتد:من اگر برخیزم؛تو اگر برخیزی ؛همه برمیخیزند ...

دوباااره میگم:خفه شووووووو....و این بار با مارکر مشکی روی جمله رو خط خطی میکنم...

 

ps

الکی خوش بودن بهتر از اینه که بصورت جدی ناراحت باشیم...

 

یکی از روزهای خرداد 91...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7 مـــرداد، 1391

 

 

 

مثل یک ماه اخیـر صبح از خواب بیدار شدم تـــا به محل کارم بروم، با این تفاوت که به دلیل ماه رمضان ساعت کاری 9 صبح شده و فرصت بیشتری برای خوابیدن دارم!

 

 

جلوی آینه مشغول بستن بندهای مقنعه ام بودم که صدای موبایلم را شنیدم. با این فکر در ذهنم که " این ساعت چه کسی می تواند باشد؟! " به سمت موبایل رفتم. راحلــه بود! بعد از احوالپرسی و کمی شوخی پیشنهاد خرید بهم داد. خیلی وقت میشد که همدیگر را ندیده بودیم و امروز فرصت مناسبی برای این کار هم بود. ساعت و مکان قرار تعیین شد.

 

 

بعد از کار و بدون استراحت و تغییر لباس به محل قرار رفتم، کـه البته 10 دقیقه ای هم زود رسیدم.

 

 

با کلی زحمت و جستجو راحلـه دو تا مانتویِ زرد و سرمه ای رنگ، شال سفید و یک کیف سفید خرید. بعد از آن هم، هر دو کفش های سفید رنگی مثل هم خریدیم. در طول راه کلی می خندیدیم... بعضی از راه ها را پیاده رفتیم و این پیاده روی زمان مناسبی شد برای حرف زدن و گاه لا به لای حرف ها و خنده ها، کمی هم درد و دل کــردن...!

 

 

از وقتی دائم به تهران آمده بودم، زمان مناسبی برای گردش با راحلـه را پیدا نکرده بودم، و امروز فرصت بسیــار خوبی شد.

 

 

گذشت زمان را اصلاً متوجه نشدیم. طوری که من برخلاف خستگی ای که داشتم و تصمیم گرفته بودم زود به خانه برگردم، ساعت 8:45 به خانه رسیدم!

 

 

ولـی امروز، روز بسیـــار خوبی بود. خیلـی خوشحـالــم... این دردِ پــا برایم لذت بخش و شیرین است...!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

افراد زیر 25 سال و بالای 26 سال و افرادی که ناراحتی قلبی و اعصاب دارن خاطره زیر رو نخونن...جدی میگم ... خون و خونریزیه

 

 

امروز یه جور بدی شروع شد...بداااا

 

طرف ساعت 5:30 صبح بود که همگی با صدای فریاد یکی که داد زد دزد از خواب پریدیم...داداشم رفت بیرون ببینه چه خبره!!!

کلی داد و بیداد شد...یه خانومی جیغ میزد...صدای داداشم و همسایه بالاییمون میومد...پنجره هم رو به کوچه نداریم که ببینیم چی شده...خلاصه دق مرگ شدیم تا داداشم بیاد خونه

 

نیم ساعت بعد اومد خونه گفت یکی رفته تو خونه روبرویی با چوب همچین مرده رو زده که مرده غرق خون شده

لب و لوچه داداشم هم خبر از حال بدش میداد

 

دوباره رفت...این سری خیلی طول کشید تا دوباره برگرده

تو هال منتظر نشسته بودیم که صدای داد زدنه یکی اومد...رفتم سمت پنجره...یه آقایی داد میزد: *** تو با این مرتیکه چه رابطه ای داری ای ***

خانومه هم با گریه میگفت من؟؟!!! من رابطه ای ندارم

 

مامور اومد آمبولانس اومد و....

 

آقا دزده رو هم تو زیرزمین خونه بغلیشون پیدا کردن

 

خلاصه معلوم شد که آقای مثلا دزد آشنا بوده...و مثلا اومده بوده دزدی...اومده بود خانومه رو از دسته شوهرش راحت کنه...ولی ضربه اش کاری نبوده و با ضربه ای که زده آقاهه از خواب پریده جای بیهوش شدن و داد و فریاد راه انداخته

 

اون آقاییم که داد میزد و فحش میداد برادره خانومه بود که وقتی جناب (مثلا) دزد رو که از زیرزمین خونه بغلی پیدا کرده بودن دید شناخت و گفت عه!!! اینکه فلانیه...این اینجا چیکار میکنه و ادامه ماجرا

 

یه ماشین پرایدم در خونشون بود...با درای باز ، پلاک مخدوش شده و یه سری وسایل رو صندلیه جلو مثل: گونیه بزرگ...قندشکن و قمه ... دستکش ... پنبه و ........

 

خلاصه از صبح فکر همه مشغوله...اون تصویر غرق خون اون آقاهه هم از ذهن داداشم نرفته و حسابی ریخته بهم

 

این چه وضعیه!!hanghead.gif

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

9:50 صبح بود که بیدار شدم. حسابی دیرم شده بود .با سرعت نور حاضر شدم. :hapydancsmil:

بلاخره بعد از کلی پرسیدن آدرس فلان خیابون و فلان کوچه خونه فرانه اینا رو یافتم. :obm:

بعد از سلام و احوالپرسی با مامانش و فرانه با فرانه اومدین انجمن :ws3:

فرانه برای من پیام می زاشت :persiana__hahaha:

من برای اون پیام می زاشتم :persiana__hahaha:

یه وقتا هم که اونقدر گرم حرف می شدیم که یادمون می رفت خودمون برای هم پیام گذاشتیم و با تعجب می گفتیم وا پیام دارم :(87):

دورمون هم کلی خوراکی بود :ws3:

هی این پسته های تازه رو پوست می کندیم و هی می دیدم وا پسته لال هست و هی شکست عشقی می خوردیم :viannen_38:

و خلاصه اینکه کلی خندیدیم و بهمون خوش گذشت :hapydancsmil::hapydancsmil::hapydancsmil:

این بود خاطره من و دوستم. ازینکه دوستی مجازیم واقعی شد خیلی خوشحالم :icon_gol:

 

28 /6/ 1391

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

6 و خورده ای بیدار شدم...عین همیشه روزم رو با پاور کامپیوتر شروع کردم..بعد رفتم دست و صورتم رو شستم....

تا این بالا بیاد رفتم یه شیر قهوه برای خودم درست کردم و آوردم کنای پی سی...:ws3:

یه سر به FB زدم...یه سر به انجمن...

شروع کردم به کار کردن روی اون پروژه حفنه برای پایان نامه ی استادم . چقدر حجماش زیاده... همش هم باید آنالیز انرژی بشه!.:w58:

تاپی رو باز کردم و از حچم ها عکس گرفتم و شروع کردم توی رویت ساختم تا همین الانا.:ws37:

با یکی از دوستام تو FB داشتم می حرفیدم. گفت چه طوری؟ گفتم متاسفانه زندم هنوز:hanghead:...گفت: هیچ وقت اینجوری نگو...خیلی وقتا حواست نیست که بقیه از نبودنت چقدر ناراحت می شن..همونطور که حفظ بعضیا به هر قیمت یه جور خودخواهیه....این حرفش خیلــــــــی به دلم نشست..خیلی.:icon_redface:

مدیر محترم زنگ زدن: مهناز می شه ساعت 2 تا 10 بیای؟ گفتم آره میام...فقط تو دلم گفتم نمی دونم کی می خواد اون 4 فصل امتخان فردا رو بخونه ...:4564:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح جمعه . کله ی سحر پاشدم رفتم سر سایت محله ی اوین درکه. کلی منتظر بقیه شدم که بیان ،استاد اومد کلی حالمونو گرفت. تا 1 اونجا بودیم. بعد اومدم خونه ، نهارو خوردیم. مهندس ناظر محترم تماس گرفت گفت تا شب طرحو بفرست. ازین طرف هم گروهیه گرامی زنگ زد طرح تفضیلی رو تا شب بفرست. حالا الان 10 شب تازه میگه این طرح تفضیلی به دردم نمیخوره فردا بیا واسه برداشت. اخه دختر من فردا سر کار دارم ،امتحان شهری گواهینامه دارم شما برید من نمیتونم بیام میگه نه. بابا ما 7 نفریم یکیمون نیاد هیچی نمیشه. حالا ماتم گرفتم فردا چه کنم:sad0:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

91/4/1

ساعت 9 صبحه و همه خونه عمو منتظرن...تا بیاد و ببریمش..بدرقش کنیم تا خونه جدیدش

همین جوری که از پنجره به بیرون زل زدم میاد...یعنی میارنش..روی برانکارد دراز کشیده..آرومه آرومه..بدون هیچ دردی...

یه آن حس کردم راحت شده....وقتی گذاشتنش زمین تازه متوجه شدم که چقدر لاغر شده...طوری که جدی جدی فکر کردم تنش همراهش نیست...

صدای ناله و فریاد از اطرافم میاد...نمیدونم چرا گریم نمیگیره...منی که با یه آهنگ احساسی زار زار گریه میکنم...انگاری الان لال شدم...انگاری اشکام خشک شده...وقتی دوباره بلندش میکنن که برن..دلم میخواد بدوم جلوشون و بگم عموجون رو کجا میبرید؟؟؟

....

دارن نماز میخونن...منم رفتم به گذشته ها....به بلایی که عمو سرمون آورد سر عروسی...به تهمتی که بهم زده بود...به اینکه یه عمر کباده دین و ایمان کشیده بود... ته دلم گفتم عمو جون من بخشیدمت..درسته بهم ضرر زدی... اگه توهم بدی دیدی حلال کن

....

کنار قبر ایستادم...یه جور حس خاصی دارم...آرامشی توام با ترسی ناشناخته...می بینم که عمو رو گذاشتن داخل ...

حالا دیگه روی قبر رو پوشوندن...با گلهای سفید و سرخ...باز صدای گریه میاد و باز من موندم...ماتم برده

...

ساعت 11 شبه و ماشین تاریک...من از صبح هنوز یه قطره هم اشک نریختم...ته گلوم خیلی درد میکنه...بغض فشار میاره اما اشک یاری نمیکنه...ضبط ماشین رو روشن میکنم و گوش میکنم...سیلاب اشک جاری میشه...احساس سبکی میکنم ...

ای پادشه خوبان داد از غم تنهای

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی

 

دائم گل این بستان شاداب نمی ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

ساقی چمن و گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان گل تا باغ بیارایی

 

ای درد تو هم درمان در بستر بیماری

ای یاد تو هم مونس در گوشه تنهایی

در دایره ی قسمت ما نقطه پرگاریم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با حالی بهتر از روزهای قبل بیدار شدم سر میز صبحانه همه حاضر بودند سلام

 

گرمی صداها تو گوشم پیچید

 

یک نفس آروم کشیدم خدا را شکر همه چیز حله

 

حرفهای دیشب که با مامان داشتیم جواب داده باز هم خدا را شکر

 

بعد از صبحونه خودم را آماده کردم برم دانشگاه

 

کجا؟

 

صدای پدر

 

دانشگاه

 

نمیخواد کلی کار داریم باید بریم دنبال کارهات

 

نگاهی پر از چراهای من به مادر

چی شد؟

 

مادر

 

شانه ای بالا انداخت و با ایما و اشاره فهموند که خفه شم و بگم چشم بابا

 

مسیر رفتن چشمهایم بسته و کور شدند

 

زبانم لال

 

گوشم کر

 

خدایا عدالتت کو؟

 

سرنوشت

 

مرگ آرزوها:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از صبح خونه ی خاله مریم بودیم. بعد از ناهار، حدود ساعت 4 با تمام پسرخاله ها و دخترخاله ها داخل یکی از اتاق ها جمع شدیم و برای شب برنامه ریزی کـردیم. بعد از چند دقیقه گفت و گو به این نتیجه رسیدیم کـه: برای شام به یکی از رستوران ها برویم و بعد از خوردن شـام به قول دختر خاله ام ( نیلوفر ) بریم دور دور!

 

 

ساعت 7:30 همه آماده شدیم و از مامان و بابا هایمان خداحافظی کردیم؛ البتـه کمی دچار شوک شده بودند! چون یکدفعه و بدون اطلاع قبلی این عملیات را انجام دادیم.

 

 

ساعت 7:45 همگی جلویِ در بودیم و برای نشستن داخل ماشین ها بحث می کردیم که در نهایت به نفع دخترها بحث پایان یافت! 5 عدد ماشین شدیم و پشت سر هم رفتیم. شب واقعـاً خوبی بود و به همگی خیلی خوش گذشت. داخل هر ماشین یک نوع موزیک روشن بود و از حالت بقیه افراد میشد متوجه شد. یکی دست میزد،یکی مثلاً اشک می ریخت و...

 

 

در مسیر کلی شیطنت کردیم. داخل رستوران کل طبقه ی بالا را اشغال کردیم و حسابی خندیدیم. بعد از شام بستنی خوردیم و به یکی از پارک های اطراف خانه ی خاله مریم رفتیم. در پارک کمی قدم زدیم ، صحبت کردیم و کمی هم پانتومیم بازی کردیم.

 

 

پسرها ماشین را آخر شب به دخترها دادند. من هم نشستم و واقعــاً رانندگی در آن ساعت از شب برایم لذت بخش بود. ساعت 12:30 از هم خداحافظی کردیم و به سمت خانه هایمان رفتیم. با لبـی خنــدان و تشکر از هم برای شبی به این زیبـایی...

 

 

 

 

 

( 1392/1/10 )

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز سر کلاس مدل های کمی یه ساعت بعد از این که استاد گلوی خودشو پاره کرده یکی از بچه ها میگه: استاد ما از اولی که درس دادین هیچی نفهمیدیم طبیعیه؟نه؟!:icon_pf (34): عاااااااااالی بود:ws28: :ws28: اصن حرف دل همرو زد. به شخصه اعتراف می کنم یه کلمه هم نفهمیدم البته این موضوع هم خیلی نقش تعیین کننده ای داشت که اصلا گوش نمی کردم:ws3: استاده هم برگشته میگه آره تا دو سه جلسه اش کاملا طبیعیه:ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز بهترین کار گروهی کل عمرمونو انجام دادیم. کل کلاس (البته فقط دخترا!!:ws3:پسرا که تن به کار نمیدادن!) با هم یه گروه شدیم و کاری که تکی تو یه هفته انجام میدیمو تو ۳ ساعت تموم کردیم خیلی هم خندیدیم بسی خوش گذشت :w16:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﻗﻠﻢ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺘﺎﯾﻢ...

 

ﻫﻤﻪ ﯼ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﺟﺎﻟﺐ،ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺗﺎﻣﻞ ﺑﺮ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺍﺳﺖ...

 

 

ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺻﺮﯾﺢ ﻭ ﺭﻭﺷﻦ ﺛﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ...

 

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻢ ﯾﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺮﻡ ﺗﻮﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻡ!

 

ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ

 

ﺍﺗﺎﻕ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ

ﭼﻬﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺍﺳﺖ، ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﺯ ﮔﻠﺒﺮﮔﻬﺎﯼ ﮔﻞ ﺭﺯ

 

ﻃﺮﺍﻭﺕ ﺷﺒﻨﻢ ﻫﺎﻱ ﻋﺎﺷﻖ

 

ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﻱ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻣﺤﺒﺖ

 

ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﻣﻬﺮ

 

ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯﺳﭙﯿﺪﺍﺭ ﺑﻠﻨﺪ

 

ﺍﺯﺣﺮﻳﺮ ﻋﺎﻃﻔﻪ...

 

ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﺷﻌﻠﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﮔﺮﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺧﻨﮏ!

 

ﺍﺗﺎﻕ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ

ﺑﺎ ﺷﻤﻊ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﻨﻮﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﻭ ﺍﺛﺎﺛﯿﻪ ﯼ ﮐﻤﯽ ﺩﺍﺭﺩ:

 

ﯾﮏ ﻣﯿﺰ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﮔﻞ ﯾﺎﺱ، ﯾﮏ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﭽﮏ ﻋﺎﺷﻖ!

 

ﻣﻦ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻗﻠﻤﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﭘﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﺩﻓﺘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺸﺎﯾﻢ...

 

ﻭ ﮐﺘﯿﺒﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﻡ!

 

ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﯾﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ...

 

ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﭘﺲ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺑﺮﯼ ﺍﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻗﻠﺒﻢ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﺪ...

 

ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻡ

ﻭ ﺑﺎ ﻭﺍﮊﮔﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺥ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﻢ، ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ, ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ، ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ!

 

ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﻧﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﭼﯿﺴﺖ

 

ﺷﻌﺮ، ﺩﻟﻨﻮﺷﺘﻪ، ﻧﺜﺮﺍﺩﺑﯽ ﯾﺎ ﺭﻣﺎﻥ...

 

ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ!

 

ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻭ ﻧﻔﺴﯽ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ...

 

ﮔﺎﻫﯽ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺪﻓﻮﻥ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺩﻝ، ﺩﺭ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﺍﺷﮑﯽ ﻧﺎﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﻓﺮﯾﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ!

 

ﺍﻣﺎ ﻣﻦ، ﻫﻤﺎﻥ ﺁﻭﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﺍ...

 

ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻻﺕ ﺭﻭﺡ ﺩﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﮐﺎﻟﺒﺪ ﻣﺴﺮﻭﺭﻡ ﺭﺍ...

 

ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﮔﺎﻩ ﻭ ﺑﯽ ﮔﺎﻩ ﺳﺮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﯼ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ

 

ﻭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺭﺍ ﻣﮑﺘﻮﺏ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﻢ!

 

ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﻟﻄﯿﻒ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ...

 

ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﻠﻢ ﺳﺮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ...ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﻓﺘﺮ، ﺍﯾﻦ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ...ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻳﻎ ﻛﻨﻨﺪ، ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ...

 

ﺯﯾﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻄﻮﺭ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﭘﯿﻮﻧﺪﯼ ﻧﺎﮔﺴﺴﺘﻨﯽ ﺑﺒﻨﺪﻡ!

 

ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺟﻤﺸﯿﺪﯼ

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...