رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

مقدمه

چند وقت پیش دوستان در تالار شهرسازی تاپیکی راه انداختن به اسم مسابقه شار نوشت...که با تلاش زیاد دوستان به دلیل کمبود متن...برگزار نشد...و چه حیف...:sigh:

در نوشته ها ادبی...که موضوعات زیادی رو در بر می گیره....ایده نوشتن از اجتماع....یک ایده محترم و ستودنیه....

اینکه بتونیم...با دید نقادانه جامعه را نقد کنیم...البته نه سیاه نمایی....یک قدم برای پیشرفت هست...

از نمونه دست نوشته های اجتماعی...میشه شهر رو به عنوان یک موضوع انتخاب کرد...

.

.

.

دوستان عزیز...

اگر مایل بودند...می تونند نوشته هاشون رو...در محور شهر...و زندگی شهری...در این تاپیک با همه مشترک بشن...

قانون کلی هم...همون قانون کلی سایت هست...که در بالای تمام صفحه هات سایت هم نوشته شده...

پیشاپیش از حضورتون تشکر می کنم...:icon_redface::icon_gol:

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می گویم و می نویسم از دیده هایم...نه از شنیده هایم...از چشم سر می گویم..آن چه هست حتی اگر تلخ باشد.

پا که از در خانه بیرون می گذارم...به جای یک حیاط نقلی با کمی آسایش سبز...راه رویی را می بینم که در انتهایش شاید کمی نور بتابد تا روشن کند تن بی روح این جاده ی یک طرفه را...مانده ام که چه بر سر خانه های پدر بزرگانمان و مادربزرگانمان آمده....

روان می شوم از پله ها به پایین....چون آسان برامان به سان همیشه در اختیار فرهنگ زیاد همسایه هایمان است و اسباب بازی کودکانشان...

قدم به قدم پله ها را پایین می روم و در هر پاگرد از لا به لای پنجره های خاک گرفته...پایین رفتن شهرم را به نظاره می شینم..که چه ساده از اوج به زیر می آید...

به حیاط که می رسم..می دانم که تاوان شلوغی خیابان ها را من باید بدهم...آن هم با پیاده گز کردن تا به محله کار...شاید پلاک ماشینم فرد بود این افتخار نصیبم نمی شد..ولی در پس هر روز فرد روز زوجی هم هست....ولی نمی دانم تا به کی تاوان ندانم کاری ها را باید فرد و زوج کرد....در را که باز می کنم...مرحمتیه این شهر نصیبم می شود.... با سرفه ای آن را در آغوش می گیرم...عجب استقبال باشکوهی در این سپیده صبح که دیوانه شده است تک تک اجزای شهرم...و آدمکان می لولند در هم برای رسیدن به مقصد...شاید نا کجا...

چه داستانی ست که هر بار رفتگر خود تک تک کیسه ها را به درون آن زباله دان فلزی بیاندازد...و همسایه ی من از راه دور آن را پرت کند که شاید پرتابی سه امتیازی نصیبش شود....هر شب از این افتخار و فریاد او که ای وای نشد....تنم بلرزد...

ایراد از دوری زباله دان است یا صبر رفتگر...نمی دانم....این در روز های فرد تصویر هر روز من است....از کنار جوی آب روان می شوم...و از سوز به خود می پیچم...شاله دور گردنم بهانه ای بیشتر از سرما دارد که بر گردنم بنشیند..و آن تخفیف بوی آبی است که روان است به کجا؟..نمی دانم...تا به کی روان خواهد بود...باز هم نمی دانم...

چند قدم آن ور تر شروع می شود گالری روزانه ی من....که بر دیوار پیاده رو نقش بسته....و نمی دانم درود بفرستم بر آن که این همه تناقض را در کنار هم قرار داده...یا انگشت بر دهان بمانم و در آخر نگاهم را بر همان سنگفرش بدوزم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیاهو بیشتر می شود....سرم را بلند می کنم...فوجی از انسان ها بر سر معرکه ای می بینم...و دادزن داد می زند که حراجی است....جفتی 3 تومن...و جالب آن که ماشین ها از انسان ها عجول ترند که دوبله پارک می کنند تا به دست آورند کمی غنیمتی از این گوشه شهر..شاید دیگر شانس بر در خانه ی آن ها نزند....شایدم گناه از آن پارکینگ طبقاتی است که پاساژ شده است...

به سختی از لا به لای جمعیت که رد می شوم...می رسم به یک منظره...آبرومند تر از آن دادزن ....البته این بار به جای گوش هایم...چشمانم را آزار می داد...رنگ به رنگ...مدل به مدل....فریم به فریم...هر آن مرا به آن اختشاش دیوار های پیاده رو ارجاع می داد....و نمی دانم این تابلو ها که باید مرا بخوانند به خود تا شاید نفعی رسانند به آن که در پس آن ها دستانش را منفعت طلبانه دور هم می چرخاند....مرا دور می کنند...همانند همان بوی مشمئز کننده ی جوی آب...

و چه جالب است حق شهروندی ما در این شلم شوربا....که اندک راهی را که من حق دارم بروم....آن منفعت طلبان جایی می کنند برای انبار کردن اقلامشان....و این است گرفتن حق شهروندی...که آن ها خوب بلدند از ما بگیرند....و ما باید از این پیچ و ماپیچ منفعت طلبان با سکوت رد شویم....که اگر سکوت بشکنیم...حرمتمان است که می شکند...

در این روزها که دیدن چهره ی آدم های شهرم..مرا آزار می دهد...نیم نگاهی به ساخته های دستشان می اندازم....به این بناها که هر کدام دستشان بشتر رسیده...بیشتر بالا رفتند...و می دانم شاید ساده لوحانه باشد...ولی می گویم شاید ندانسته... آری ندانسته... آسمانم را خط خطی کرده اند......و سایه انداختند بر روزگارمان که در تاریکی آدمکان...شهرمان هم تاریک باشد...با اینکه هر کدام ساز خود را می زنند...و داد می زنند هر کدام...و می گویند...من هستم....و هر کدام دستشان برسد بر هم تعرض می کنند...و نادیده می گیرند صدای هم را...یکی آنقدر رنگ بر گونه هایش زده که رنگین کمانی شده...و هنوز خجل نیست...و خود را تو ذوق می زند با افتخار...هنوز دارم از ساختمان ها می گویم...که در این زمان بسیار شبیه شده اند...به آدمکانی که درونشان است....یا برونشان که نظاره گرند....فرقی هم نمی کند که رخت سکونت بر تن داشته باشند...یا تجارت خانه که با پیشبند تزویر سلاخی کنند....یا رخت رسمی به تن کنند در قالب اداره و با تفاخر بایستن و قدری هم مشکل از مردم حل نکنند...

باز نگاه می دزدم..و به همان سنگ فرش چشم می دوزم که درست است که قدم به قدم عوض می شوند...ولی به اندازه ی لگد مال شدن به دست ما آدمکان..حرمت دارن.....که نگاهشان کنیم...

در این مسیر وقتی که به سنگ فرش آشنای خودم می رسم....می دانم که به ناکجای خودم رسیدم....و از حال در فکر اینم که چگونه شب را تحمل کنم....تا رسیدن به نقطه ی اول...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از مغازه که بیرون می آیم...در دست گنجی دارم....آری گنجی...گنجی به نام شانه ی تخم مرغ...

باید دو دستی آن را بچسبم....مبادا که به یغما برند این در گرانبهای را...که شاهی می کند برای غذای مجردان....

سوویچ را در دست نچرخانده...صدای مرا به خود می خواند....صدایی که خوش آیند نیست....

صدایی که در لا به لای آن واژه ها روی از هم بر می گردانند....از بس که معنا ندارند....یا بهتر بگویم...بدترین معنا ها را دارند...

دو آدمک در حال دعوا هستند..جماعتی هم نشسته به نگاه...انگار رینگ بوکس مجانی پیدا کردند...تا ببینند یک مسابقه مفت و مجانی را...

هر آن دستشان به موبایل می رود که اگر کار به جاهای باریک کشیده شد....صجنه ای شکار کنند...برای تعریف در محافلشان....

یا بگذارند در دنیای مجازی....به چه دلیل...نمی دانم....شاید از زور بی کاری...

و می پرسم که دعوا بر سر چیست....می گویند جای پارک.....

و من نگاه به تابلویی می کنم...که به روی آن نوشته پارک ممنوع....

.

.

.

.

آرام شدند...دعوا به پایان رسید....زمانی یکی از خودروها...با جرثقیل برده شد....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نشسته ام در ایستگاه....ایستگاه اتوبوس منظورمه.....

منتظرم.....دارم یک مطلب رو می خونم....نوشته...در کشورهای غربی....به فاصله زمانی کوتاهی...اتوبوس ها در یک خط حرکت می کنند...

زمان تلف شده ی شهروند در انتظار اتوبوس به 5 تا 10 دقیقه رسیده....

الان حدود 30 دقیقه است اینجا نشستم....بار دوم که این مطلب رو می خونم....

خانه به دوشی بهم نزدیک میشه....

آقا....آقا.....

بله بفرمایید؟....

این کیفت رو وردار...ما می خوایم بخوابیم اینجا......!!!

نمی دانم...شاید واقعا حق اوست...که من گرفته ام.....

حق او هم برای استراحت این صندلی است در این سایه از ایستگاه اتوبوس.....

کیف را برداشتم.....چند قدم آن ورتر...اتوبوس از کنارم رد شد و رفت.....

شاید به خاطر اینکه یک نفر بودم.....ارزشش را نداشتم.....

یک لبخند تلخ بر لبم بود....در لحظه ای که بچه ای با انگشت در اتوبوس مرا نشان می داد به رفیقش.....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محوطه دانشکده یه خونست با حیاط قدیمی... پر از درخت توت... با زمین سنگفرش... یه نفس عمیق...

بالای پله ها ایستادمو به استخر قدیمی حیاط و نقشی که قطره های بارون روی سطح آب ایجاد میکنه نگاه می کنم...

همینطور برگ داره میریزه پایین ... یه نفس عمیق دیگه...

 

آروم میام از پله ها پایین . نزدیک میشم به در خروجی تا وارد خیابون بشم... یک دفعه ...!!!! بالای 20 موتور سوار و پشتشون سیلی از ماشین... تمام سکوت و آرامش ذهنم رو بهم میریزه...البته دیگه به سبز شدن چراغ این خیابون و این صحنه عادت کرده بودم اما...

همیشه منو یاد صحنه مسابقات رالی میندازه... به محض سبز شدن چنان صدایی تو فضا میپیچه که هربار ناخداگاه خندم میگیره از این همه عجله ای که یکم جلوتر تو ترافیک قرار ِ سرکوب شه...

 

یکم فکرت که درگیر باشه وقتی داری راه میری دیگه اطرافت رو نمیبینی... دو طرفت مثل یک خط صاف میشه و رو به روت هم تصویر مشوش و شلوغ ذهنیت با وضع پیاده راه در هم میپیچه...

 

دارم از خیابون رد میشم که صدای بلند بوق ماشین منو به خودم میاره( چراغ عابرین پیاده: قرمز)... یکم برمیگردم عقب و می ایستم... همه دارن رد میشن.. ما به این چراغ ها میگیم شعور سنج و هربار که سعی میکنم بایستم و نرم تا سبز بشه به خودم افتخار میکنم که چقدر پیشرفت کردم! و هر بار عجله دارم زمزمه مییکنم امروز ترجیح میدم بی ش... باشم!

 

امروز ایستادم و دیدم که همه میرفتند... شاید چراغ رو نمیدیدند... شاید بی ش... بودند،شاید هم به اهمیت ندادن به حقوق دیگران عادت کردند.

بالاخره رسیدم به اتوبوس... خیلی خستم ... همه چی دلگیره..رنگ شهر،رنگ نمای ساختمونا، رنگ لباس مردم حتی رنگ چهره ها... رو همه چی یه گرد خاکستریه...هیچ چیز باعث نمیشه از خستگیت کم بشه!

 

سرم رو تکیه میدم به شیشه اتوبوس... توی خیابون تا چشم کار میکنه ماشینه..."ترافیک" اتفاق همیشگی،به این هم عادت کردم، یک ربع میشه که ماشین حرکت نکرده... تصویر جلوم سیاه سفیده... !

چشمو میبندم شاید بتونم دوباره برگردم به حیاط دانشگاه...نه نمیشه...!!!چشمو باز میکنم... اونور ِ شیشه درست جلوی چشمم یه حباب کوچیک بالا و پایین میره!!! توجهم به بیرون جلب میشه، به دورتر نگاه میکنم تو خیابون و لا به لای ماشینا پر از حباب های کوچیک و بزرگِ!!!

یک لحظه یاد داستان های بچگیم افتادم!شاید داریم با اتوبوس وارد یه دنیای کارتونی میشیم که همه چی از ابر و حبابِ!

این همه حباب از کجا...! به طرز عجیبی به خیابون روح بخشیدن...

یکم که گذشت... دیدم تمام این زیبایی رو یک مردِ دست فروش با تفنگ بازی ای که دستش بود و ازش حباب شلیک می کرد به این خیابون خاکستری بخشیده ...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح هست...و اول ماه....در پیاده رو در حال حرکت سمت مکانی که پیدا بشه...

یک ماشینی که از حلقومش مقداری حقم رو بگیرم....منظورم عابر بانکه....چرا اونجوری نگاه می کنی...

جدیدا واسه گرفتن حقت از این ماشین هم باید دست به دامن آسمان ها بشی....و دائم ذکر بگی...

که یک وقت نخوره کارتم رو....مدارک شناسایی هم همراهم نیست که بتونم پس بگیرم....

دفعه قبل هم..که رفتم داخل بانک....طرف لا به لای قورت دادن لقمه ی نان و همبرگرش واسه صبحانه...!!

با چشم و ابرو بهم فهموند که برو داداش...برو با با کارت ملیت بیا.....!!!

آره درست می گی...باید برم واسه ناشنوایان تست بدم..شاید بتونم مترجم خوبی بشم...

بگذریم...از دور یک صف رو می بینم...ملت دارن رو سر و کله هم بالا میرن....

گفتم...چه خبر؟؟....نذری می دن یعنی؟؟؟!!!!

نزدیک رسیدم دیدم....یک تابلو بانک هست در نقطه ی تمرکز....بله...عابر بانک بود....

طرف داشت کار می کرد...نفر پشتیشم می گفت...نه اونو نزن...اون یکیه!!!!....

چی داری فکر می کنی با خودت....باید بر می گشت می گفت نبین!!!!!...برو اونورتر....!!!!

کیپ تا کیپ آدم بود....طرف می خواستم بره عقب وایسه...همون اول عقب وا می ساد....

.

.

.

صدای زنگ موبایلم اومد....

سلام چه طوری...؟..ممنون تو صف عابر بانک......

من هم دمه عابر بانکم...خلوته.....می خوای کارت رو من انجام بدم؟

آره قربونت...بپرداز این قبض رو....من میام شرکت حساب می کنم باهات...

.

.

خداروشکر...نیاز نبود برم تو دل اون جمعیت...

راستی....اول ماه بود...ملت اومده بودن واسه گرفتن یارانه ها...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اول صبح فکر میکردم: (آه جه روز خوبی به نظر میرسه هوا افتابی یه روز بهاری واسه پروژه دانشجویی با بچه ها میریم توی شهر حتما خوش میگذره از در دانشگاه که پا میذاریم بیرون صحنه های جالب اتفاق می افته موتور سواری که با سرعت صوت حرکت می کنه داد میزنه یه عکسم از من بگیر داداش (بنده خدا شانس آورد نزدیک بود بره زیره اتوبوس) تا مرد گدایی که دیگه همراه خانوادش گدایی میکنه (خدایا ما به کجا میریم پس ارزش ها چی شده)

جلوتر که میریم دیوار نوشته ها شروع میشه آره موضوع کار ما وندالیسم یکی برای دوستش شعر گفته یکی دیگه تبلیغ تاکسی تلفنی زده اون یکی مغازه نانوایی که اونور شهره رو تبلیغ کرده و از اینجا شروع کرده به آدرس دادن

جلوتر که میریم یه نفر با صدای بلند میگه آقا از چی عکس میگیری میگم از دیوارها زبونم بند اومده یعنی از نوشته های روی دیوار باهمون صدای خشن میگه 100متر جلوتر منطقه نظامی محسوب میشه دوربین بده ببینم میگم آخه من که هنوز نرسیدم به اونجا حرف اضافه موقوف می خوای دیگه دوربینت نبینی دوستم میگه: اقا قربونت بچگی کرد بفرما نگاه کن میگه:برای کجا عکس میگیرین؟ والا دانشجوییم کارت و معرفی نامه هم داریم با لبخندی تمسخر امیز چه رشته ای می خونین؟ ما معماری میخونیم خب دیگه اینورا نبینمتون سریع هم رد بشید باشه چشم :vahidrk:

حالا دیگه ظهر شده باید بریم استراحت میریم دانشگاه علی اقا مسئول آشپزخونه میگه ساندویچ همیشگی (همبرگر مخصوص)دیگه ؟ اره علی آقا قربون دستت بعداز خوردن ناهار دانشجویی و یکم شوخی با همدیگه و عکسای یادگاری که بعدا خاطره میشه دوباره کار شروع میکنیم این دفعه که از در دانشگاه بیرون میریم سعی میکنیم عادی باشیم بازم دیوار نوشته ها رو ادامه میدیم

اوه اوه موضوعات متفاوت میشه از تبلیغات گرفته تا ادرس و لطفا در این مکان آشغال نریزید تا دختری که دوستش پیچونده و یه سری شعارو پوسترهای سیاسی شماره .....حالا دیگه داره غروب میشه یعنی پایان روز کاری خدارو شکر عجب روز سختی بود

دیگه پشت دستم داغ میکنم که از شهر و دیواراش عکس نگیرم :4564:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو این آلونکم که نمی شه کتاب خوند....

بادبادک باز رو باز دستم گرفتم....باید یک آسمون پیدا کنم برای خوندنش....

زدم بیرون از خونه....ببخشید...از آلونکی....در ساختمان آلونک ها....

کتاب خونه نزدیک بود....در رو وا کردم...عجب سکوتی.....

از پله ها که رفتم بالا...صدای هم همه بلند شد......

عععععع...چه خبره.....ملت نشسته بودن....گروه گروه....با جزوه و کتاب...هی می زدن تو سر و کله ی هم...

بله....باز امتحان های دانشگاه ها شروع شد...کتابخونه ها تعطیل.....آره دیگه این وضعیت....چیزی کمتر از تعطیلی نبود...

از همون راهی که اومده بودم بر گشتم....یک پارک نزدیک بود...رفتم تو پارک....

یک صندلی گیر آوردم نشستم روش.....

یکم نور اذیت می کرد...جا به جا شدم......دیدم....پاهام داره کش می آد!!

سر چرخوندم...دیدم بله.....دوست عزیز و با فرهنگی...آدمسشو چسبونده به صندلی....

به سمت آب سردکن رفتم.....تا پاک کنم این لکه ننگ رو.....

دیدم...آب هم قطعه.....بی خیال...بریم کتاب رو بخونیم.....

نشستم کتاب رو باز کردم......صدا اومد.....

یک...دو...سه...چهار.....بله دوستان ورزشکار......

نگاهی به حرکات موزون و هماهنگشون انداختم.....باز از اون آدامس بهتر بود......

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ادامه پست قبل...

چند صفحه ای رو خوندم....حس کردم کسی کنارم نشسته.....

دوست نداشتم نگاهش کنم...خودم در این مواقع...دوست ندارم زل زده شه بهم.....

پس ادامه دادم به خوندن....بعد صدای موبایلش در اومد......

سلام آقای اکبری...نوکرم..چاکرم......چه خبر؟؟....

ععع امروز قرار داشتیم؟؟؟.....من که الان خارج شهرم.....کاش یادآوری کرده بودی.....!!!!!

می دونی که این روزا سرم شلوغه.....آره دیگه...فصل فصل زمینه......

نه آقا...زمین غیر شما به کس دیگه فروش نمیره.....مطمئن......به سبیلت قسم!!!....

می دونم نداری......به موهات قسم......بعد صدای خنده بلند شد.....

یک لحظه شک کردم...من خارج شهرم.....یا اون معنی خارج شهر رو گم کرده.....

دوباره موبایل زنگ زد......سلام آقا سهراب گل.....آره داداش....اومدم.......

چی؟...اکبری؟؟....سرش تو طاقه...فرستادمش یکم علف مز مزه کنه این اطراف بدو...بدو...بریم سر زمین...

راستی؟....پیش پرداخته مارو آوردی دیگه....آی دستت درد نکنه.....

چند دقیقه بعد.......به سلام آقا سهراب.....

دستت درد نکنه....درسته دیگه نشمرم؟؟.....طرف جواب داد خیالت راحت...

ببین سهراب جون تو بشین اینجا....من می رم...یک چایی می گیرم میام......

حالا از طرف انکار که بریم سر زمین.....از ایشون اصرار....

بالاخره رفت....من هم مشغول شدم به خوندن.....

.

.

.

یک ساعتی گذشت......

چرا جواب نم یده؟؟؟.....

الو...الو...کجای شما؟.....چی؟.....آقا مگه من مسخرتم.....چی مادرم سکته کرده؟؟؟؟......پول رو برگردون.....الووووووووووووووو...

سرم رو بر گردوندم سمت کتاب.....

به اینجا از کتاب رسیده بودم....

.

.

صفحه ی 40

در حالی که خدا خدا می کردم علی را بیدار نکرده باشم...یواشکی گفتم ساعت را ول کن....این قصه یک چیز دیگر است...خودم آن را نوشتم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این روزا حوصله ندارم با ارابه های آهنی این ور و اونور برم....دوست دارم یکم قدم بزنم...

حالا یکم دودم قاطی هوا بیاد تو سینه ام....

بالاخره هر چیزی یک بهایی داره دیگه....

رسیدم به خیابون....ماشینا با سرعت سرسام آوری در حال عبورن....

می خوام برم اونور....نگاهی می اندازم....50 متر جلوتر یک پل عابر پیاده است...

این ورم وسط میدون.... یک نرده کشیدن.....

یعنی اگه سالمم رد شدی از خیابون....وسطش باید از یک دیوارم بپری...

بزار ادبی بگم...باید از یک پرچین بپری.....البته یک پرچین آهنی...

عجله نداشتم..همون که بهونه مونه واسه شکستن خیلی از قانون ها....

دیدم پیرزنی...با فاصله سه چهر متر...از پل...می خواد از خیابون رد شه...

رفتم جلو...گفتم...حاج خانوم..پل امن تره ها....

برگشت نگاهم کرد...گفت پسرم...من پا ندارم این همه راه برم....

گفتم...آخه از این جا رد بشین...وسطش از اون نرده چه جوری رد می شین....

گفت قبلا رفتم...از قسمت پایینش رد می شم....

راست می گفت...با اون هیکل ریز میزش..که معلوم سختی روزگاره...می تونست رد شه..

دیدم که رفت...و رد شد اونور خیابون...سوار تاکسی شد...

منم...شروع کردم از پله ها بالا رفتن....به به چقد تمیز.....

بله گوشه گوشه های راه رو هم که پر اقلامی از قبیل زباله...و سرنگ....و کارتن...

بیرونش ما رو کشته یک جور... با این تبلیغ ها...که یک آقا خوشتیپ واساده ...کاپشن رو تبلیغ می کنه...

توشم باز یک جوره دیگه مارو کشته....با این اوضاع.....

تازه شنیدم....بعضی ها در همین راه به قول امروزی ها خفت شدن....

فکر می کنم...ما ابزار درست رو فراهم کردیم...که از مردم انتظار فرهنگ داریم؟...

نمی دونم......

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو صف نانوایی بودم....صف مردا طولانی طولانی بود.....صف خانوما هم...کوتاه....

نمی دونم چرا شاگرد...2 تا خانوم رد می کرد...یکدونه آقا.....

مردا کم کم صداشون دراومد.....هر کی با یک ادبیات....

یکی:هوی عمو....چی کار می کنی؟؟؟....ما هم اینجا واسادیم ها.....فقط چارقد سرمون نیست..!!!!!بریم چارقد سرمون کنیم...

یکی دیگه:حتما یکی تو صفه..منتظره هر چه زودتر برسه به اون.....

یکی دیگه:آهای شاتر....این شاگردت چی کار داره می کنه.....؟؟

شاگرد هم..بی خیال....کار خودش رو می کرد.....

این وسط هرازگاهی...یک میوومد..با عجز و التماس...که من یکی می خوام...دو تا می خوام.....

کار اونارو راه می انداخت می رفتن.....

و منم ساکت تو صف منتظر....

یک نفر اومد پشت سر من.....اوضاع رو دید....گفت عمو جون برو کنار.....راه دادم رفت...

رفت داخل یقه ی شاگرد رو چسبید....آوردش بیرون...توی یک چشم بهم زدن....نقش زمینش کرد....

گرفتش به باد چک و لقد.....من مونده بودم.....

مرد کت و شلواری...عینک به چشم.....موجه می زد....!!!!

بالاخره جداش کردن....دهنشو وا کرد....گفت...حرف دیگه بسه یکی باید عمل کنه!!...

به فکر رفتم....

تقصیر کیه؟...

آیا این کار اون مرد درست بود؟....

آیا زخم و زبون های دیگران درست بود؟...

آیا کار شاگرد درست بود؟....از قصد بود...یا وقتی زخم زبون هارو دید...لج کرد؟؟...

قضاوت چقد سخته؟؟؟.....

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کنار خیابون واسادم..منتظر تاکسی....یکی داره میاد.....خالیه چرا؟...

جلو پام ترمز می زنه....می گه کجا میری؟...

می گم...رو تاکسیت مقصدم نوشته شده!!!...مگه خطی نیستین شما؟!!!...

گفت برو عمو!!!....فک کردم دربستی.....پا گذاشت رو پدال گاز و رفت....

این وسط چند تا شخصی هم واسادن...ولی همه دربس می خواستن برن....

یاد اون خبر افتادم....که هیچ تاکسی حق دربستی بردن تو زمان معمول رو نداره....

تا حالا 5 تا تاکسی رو رد کردم همشون گفتن دربس....

بالاخره یکی پیدا شد....چقد داغون بود....یک ده..بیست سالی از مستهلک بودنش گذشته بود....

راننده سرفه می کرد...هم زمان سیگارشم می کشید.....

روزنامه تو دستم رو ورق زدم......

قانون ممنوعیت کشیدن سیگار در اماکن عمومی با پیگیری بیشتر دنبال می شود.....

پیچ رادیو را بلند کرد....خش خش کنان یک چیزایی رو داشت زمزمه می کرد....

بود و نبودش فرق نمی کرد...

راننده زد کنار....آقایون ته خطه!!.....یکی از مسافر آقا دو تا میدون دیگه مونده تا ته خط که....

گفت من اگه این راه رو برم تا ته...مسیر برگشت بد مسافره...باید خالی بیام.....

تو این دو تا میدون پیاده گز کن..واسه سلامتیت هم مفیده....

مسافرا غرغرکنان....پیاده شدن.....

آخرین نفر پول رو حساب کردم...و بقیه پولم رو یک اسکناس گرفتم که گوشه نداشت....

مجال نداد دهانم باز شه....ماشین رو گذاشت تو دنده و رفت...

و من روی تابلو تبلیغات این جمله رو دیدم... هر شهروند یک حق شهروندی....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بقالی محل...

 

یاد بقالی محلمون افتادم....

 

البت بقالی که چه عرض کنم بهتره بگم سوپر مارکت که هم با کلاس تره و هم بزرگتره و همه چی توش پیدا میشه.......

روزای اول که افتتاح شده بود رفتم داخل برای خرید یه آقای جوان و خوشرو ایستاده بود یه خوش آمدگویی گرم بهم گفت و هر چی که خواستم درجا آماده کرد و با کلی تعارف که قابل نداره و بفرمایید و ... مارو راهی کرد... روزای بعدی هم سوپر مارکت همون سوپر مارکت بود با این تفاوت که هر روز سر اقای فروشنده شلوغتر از دیروز بود و لپش سرختر و سرش بالاتر و لباساش تمیزتر و شیک تر!!

ولی یه فرق خیلی بزرگ داشت و اونم اینکه مثل همیشه خوش آمدگویی و سلام و احوال پرسی خبری نبود!!

بگذریم از اینکه کم کم جواب سلام مارو هم نمیداد!!!

حالا اینها بماند خیالی نیست...

زمانی که جنس فاسدی را بردیم پس بدهیم تهمت زد که تو این را از جای دیگر خریدی و میخواهی اینجا پولش را بگیری!!! آنوقت بود که...

بگذریم خلاصه کمتر سوپر مارکت یا همون بقالی رو دیدم که با جا افتادن و شلوغتر شدن اخلاق و لحن و ادبیاتش تغییر نکرده باشه...

 

چرا؟؟

 

تازه این حکایت فقط مختص بقالیا نیست...

 

چرا؟؟

 

...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خانه که رسیدم همچون همیشه به پشت بام رفتم.

بام زیارتگاهم شده بود.

یک دور نما از شهر که سال ها با تمام تغییراتش برای من جذاب ترین تابلو جهان بود.

غرق در چراغ های بیشمار شهر رو به رویم به گذشته های دور سفر کردم، زمانی که کودکی بودم بازیگوش لی لی زنان سمت دیوار بام می آمدم تا تک جاده شهر را _که در شب دو ردیف چراغ و چند پیچ بود._ بنگرم. نامش را "راه بهشت" گذشته بودم.

از دالان افکارم بیرون آمدم و در جست و جوی راه بهشت چشم چرخاندم...

حال اما به سختی می شد راه بهشت را در میان هزاران چراغ روشن پیدا کرد.

دیگران این تغییرات را پیشرفت شهری می خواندند من اما... نمی دانم چرا ولی غمگینم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی برای خرید روزانه ی خوراک ذهنم...یک مسیری رو پیاده می رم...

در این مسیر یک تقاطع وجود داره...

مسولین شهرم...با اون آینده نگری بی نظیرشون...طرحی رو تصویب کردن برای زدن یک رو گذر...

چه تصمیم خوبی....بار ترافیک کم میشه...اما....

همیشه داستان از این اما ها شروع می شه...

روزهای اول که می رفتم و میومدم....کار با جدیت و همیت دنبال می شد...

تازه....افتخار دیدن مراسم کلنگ زنی هم نصیبم شد...

خبرنگارم از دور منو شکار کرد برای مصاحبه....و خیز برداشت به سویم....برای اینکه به به و چه چه کنم....

که در یک اقدام هوشمندانه و زیرکانه از دید خودم.....دو پا داشتم دو پا هم قرض کردم و الباقی را خودتان حدس بزنید...

می گفتم....مانند انرژی ما در اوایل ترم در دانشگاه که در آخر ته می کشه...

این پروژه هم...کم کم آرام گرفت....وبه خواب رفت...

آرام که می گویم....نشونش اینکه..تابلوی تاریخ شمار پروژه....روزهایی می خوابید....شاید برق رفته بود!!!

هر روز که می رفتم...عده ای دیگر هم توجهم را جلب می کردند...عده ای که در رفت من....دیوار ها را سفید می کردند..

عده ای در برگشت من آن را سیاه.....

بعد ها فهمیدم...دو گروه نقاش خیابانی هستند...و روز و شب کارشان این است کار هم را خراب کنند....

.

.

یک جا اینقدر انرژی و وقت و هزینه کم میاوریم.....یک جا اینقدر زیاد داریم..که کارها را دوباره نه چند باره انجام می دهیم....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مدتی است که همسایه مان...منظورم زمین کوبیده شده ی کنار ساختمان است....

مدتی است این محترم همسایه...دنیای ماشین ها را جمع کرده..و چه به وقت و چه بی وقت آسایشمان را به یغما می برد...تا

تا بسازد برجی...که نمی دانم تراکمش را در این خیابان 6 متری چگونه گرفته؟؟!!....

چرا دفعه ی قبل که یکی از دوستان برای اینکه خانه ی یک طبقه ی خود را دو طبقه کند...تراکم ندادند؟!!...

و بعد حالا اجازه ی یک غول چندین طبقه را داده اند....نمی گویم تعداد طبقات را....

چون معلوم نیست...هر بار تا اسکلت بالا می رود...بر حسب منفعت...چند طبقه اضافه می کند....

انگار هر قانونی یک اشانتیون دارد....

بگذریم...حرف من از پارتی و پول نیست که همسایه ی محترم دارد...

حرف من از شعور شهروندی است...که نمی دانم از زیادی آن در نزد این دوست عزیز هست..که سرباره اش را در کوچه ی 6 متری می ریزد...

و حلق کوچه را به اندازه ی یک ماشین می گیرد....یا از خطای کارگر....

به هر حال هر چه که ما گفتیم....مو بود که بر زبانمان در آمد...و اثری ندیدیم...

آنقدر شتاب دارد تا برسد به مفعت که....شب و روز ندارند این کارگر ها....

می کوبند و می تراشند و می سابند و .....و این وسط هارمونی نامتجانس صداهاست که ما را آزار می دهد...

و یک صف ماشین در اول صبح....که از آن تگنا که مرحمتی آقای همسایه است باید بگذرند...

انگار باید برای این تقاطع جدید....یک مامور راهنمایی استخدام کنیم.....

قدری ملاحظه...قدری احترام...قدری آسایشم آرزوست....

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مترو...

 

اون موقع ها که تازه مترو راه اندازی شده بود فکر نمیکردم اگه یه روزی نباشه تا ساعت 5:30 صبح منو به مقصدم برسونه شاید اصلا نتونم برم دانشگاه

 

اوایل ساعت 5 از خواب پامیشدم و تا حاضر شم و برسم به مترو ساعت 6 میشد...5 دقیقه بعد قطار میومد و میرفتم سمت ایستگاه امام خمینی تا خط عوض کنم

 

اونجا هم ساعت 6:20 دقیقه قطار میومد و 6:30 میرسیدم به مقصدم...اما خیلی وقتا به شدت شلوغ میشد و چندبار درا باز و بسته میشدن تا اونایی که لای در موندن یه جوری جا بشن و رفت و آمد طول میکشید...به خاطر همین وقتی میرسیدم سرویسمون رفته بود

یا مجبور بودم خودم برم یا از خیر کلاس اول بگذرم و منتظر سرویس بعدی باشم

 

تصمیم گرفتم یه ربع زودتر از خواب پاشم تا زودتر برسم...6:10 دقیقه رسیدم به ایستگاه امام خمینی اما فهمیدم که تو این ایستگاه قطار یه بار 6:05 دقیقه میاد...یه بار 6:20 دقیقه...6:40 و 7 ...بازم نمیرسیدم

 

از فرداش نیم ساعت زودتر از خواب بیدار شدم یعنی 4:30 دیگه میرسیدم به قطار ساعت 6:05 دقیقه و سروقت سوار سرویس میشدم

 

این ترم وقتی رسیدم ایستگاه ساعت 6 بود ... همون موقع جلوی چشمام درای قطار بسته شد و رفت و تا ساعت 6:20 دقیقه هیچ خبری نبود...پیاده همون مسیر قطار رو میرفتم زودتر میرسیدم

 

زنگ زدم به دوستم که موندم تو ایستگاه هیچ خبریم نیست...گفت آره چندوقته ساعت 6 قطار میاد

 

یه تصمیم دیگه...یه ربع زودتر بیدار میشم...4:15

 

حالا دیگه ساعت 5:40 سوار میشم و 5:50 دقیقه ایستگاه امام خمینی میرسم

 

یه مدتی ساعت خوابم دیگه تغییر نمیکنه، چون اگه قطار 5:55 هم برسه باز من تو ایستگاهم و دیرم نمیشه و مجبور نیستم تا 6:20 منتظر بمونم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آروم داشتم از دانشگاه می اومدم بیرون....

رفته بودم واسه یک کار اداری.....از این ساختمون به اون ساختمون...

از این طبقه به اون طبقه....می دونن و می دوننت و آخر سر می گن...برو یک هفته دیگه بیا....

نزدیک ظهرم بیای.....پشت در می نویسن....واسه ناهار و نماز....

بعد جفت پا می گیری از بالا در می بینی...فقط ناهار رو می بینی...

بگذریم...

از در که اومدیم بیرون....یک دست دراز شد...یک مشت کاغذ انداخت تو بغلم....

کلاس استاتیک....جلسه ی اول رایگان......کلاس ریاضی پیش.....و..و...و....

جلوم رو نگاه کردم.....عععععععع....کاغذ های رنگی تو باد رها بودن.....

و سطل آشغالم...همون نزدیکی...بود...رفتم نزدیکش.....خالی بود....

نمی دونم ایراد از شکل سطل آشغال بود....یا .....

سوار تاکسی شدم حرکت کرد سمت میدون......

بوققققق.....بوقققققققق....بوققققققق........

هر بار هم راننده ترجمه می کرد بوق هاش رو.....

بوقققق.....برو دیگه.....واسادی منو نگاه می کنی؟؟؟!!!!...

بوقققق.....باشه بابا..نمی بینی راه بسته است؟؟!!!!!!...

بعد از پیاده شدن مسافر.....بوققققق...بیا عمو..بیا اینجا.....200 دیگه بدی درسته!!!!...

دعوای راننده با مسافر سانسور.....چیز جدیدی نداشت که ندونی.....

سر کوچه پیاده شدم...رفتم تو پیاده رو.....در حال حرکت به خونه....

یک هو دیدم تمام تنم خیس شد......یک آن گیج شدم....

انگار یک تیکه ابر بالا سرم....هر چی عقده داشت در یک آن خالی کرد....

سرم رو بالا بردم....یکی سرش رو دزدید.....

.

.

.

 

یک وقتایی اشتباه می کنی...باید جواب گو باشی...

فرار اشتباه رو پاک نمی کنه...نسیان می آره...و باز تکرار می کنی اون اشتباه رو...

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عروسک روی آیینه با هر تکون اینور و اونور می رفت....دیگه داشت حواسم رو پرت می کرد...

از روی آیینه برشداشتم پرتش کردم صندلی عقب....صدایی ازش بلند شد.....

رسیدم به یک تقاطع...چراغ قرمز بود.....360 ثانیه.....پس هستیم فعلا.....

ماشین های کناری خاموش کردن...یکی داشت با موبایل حرف می زد...

یکی داشت سر یک خانوم داد می زد....اونم آروم نشسته بود ریز ریز اشک می ریخت....

اونورتر چندتا جوون تو یک ماشین بودن....صدای ضبط بلند...

داشتن به ماشین کناری که یک خانوم نشسته بود توش علامت می دادن....می گفتن....

اوه اوه اخمش رو.....بابا ما بچه های خوبی هستیم......وای چه ست کرده...باباش فداش شه...و صدای قه قهشون بلند شد...

یاد راز بقا دیشب افتادم....گله ی کفتار ها دنبال یک بچه آهو کرده بودند....

تو همین حال و هوا بودم...صدای ضربه به پنجره ی ماشین توجه ام رو جلب کرد.....

روم رو برگردونم....آقا آدامس بدم؟؟...یکی دیگه کنارش بود...آقا گل نمی خواین.....؟...تورو خدا......

صدای بوق اومد....چراغ سبز شده بود....حرکت کردم....از آینه ی کنار دیدم که بچه ها رفتن کنار بلوار...

.

.

رسیدم به تقاطع بعد...اون آقاها که داشت داد می زد سر خانومه...الان آروم شده بود....خانومه رو ندیدم....نمی دونم پیادش کرد...یا پیاده شد....

جوون ها باز به کارشون داشتن ادامه می دادن....اون کیه؟؟....یکی داره با قفل فرمون نزدیک می شه.....

اوه اوه...زد به پنجره ی ماشن جوونا....داره می گه:بوقققققققق ها مگه خودتون خواهر مادر ندارین....بوققق...بوقققق.بوققق...

چراغ سبز شد...باید می رفتم....این وسط چی شد...خودتون دیگه حدس بزنید...

این وسط اتفاق خوبی نیافتاد...چون آخرین بار برق یک چاقو رو تو دست یکی از پسرها دیدم...

.

.

.

به تقاطع بعدی رسیدم....آقاهه که تو تقاطع قبل بعد از دعوا آروم شده بود..و اثری از اون خانومه نبود...شروع کرد به اشک ریختن...

باز یک صدا اومد...آقا فال نمی خوای.....آقا تورو خدا.....یک فال بخر....

نگاهی به چراغ کردم....120 ثانیه مونده بود.....یک فال خریدم....بی میل درش رو باز کردم...

این شعر اومده بود.....

 

گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود

تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندى آموز و كرم كن كه نه چندان هنرست

حيوانى كه ننوشد مى و انسان نشود

گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض

ورنه هر سنگ و گلى لؤ لؤ و مرجان نشود

اسم اعظم بكند كار خود اى دل خوش باش

كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود

عشق مى ورزم و اميد كه اين فن شريف

چون هنرهاى دگر موجب حرمان نشود

دوش مى گفت كه فردا بدهم كام دلت

سببى ساز خدايا كه پشيمان نشود

حسن خلقى ز خدا مى طلبم خوى ترا

تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود

ذره را تا نبود همت عالى حافظ

طالب چشمه ء خورشيد درخشان نشود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...