رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

دیم بنمو ها کرد روج تاراج

چون صورت خود را نشان داد روز به تاراج رفت

می رد بشوس سورها ایت باج

مرا پریشان کرد و از شب باج گرفت

خنه بزو در سربوش عاج

چون خندید مروارید نمایان شد، دندانهایش

کمون بامت م دل بو و آماج

کمان گرفت و دل من آماج تیر او شد

 

وادکت همولی بکوتست سور

باد افتاد و چراغ را خاموش کرد

دیر ندیم من ش یا رور

من دیگر نمی توانم صورت یارم را ببینم

هر کس نشون ها دام یار کور

هر کس نشانی کوچه یا مرا بدهد،

و مژدگانی دیم ش اتا گور

من به او یک گاو مژدگانی می دهم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب که می اید و می کوبد پشت را

به خودم می گویم

من همین فردا

کاری خواهم کرد

کاری کارستان

و به انبار کتان فقر کبریتی خواهم زد

تا همه نارفیقان من و تو بگویند

فلانی سایه ش سنگینه

پولش از پارو بالا میره

و در آن لحظه من مرد پیروزی خواهم بود

و همه مردم ،‌ با فدکاری یک بو تیمار

کار و نان خود را در دریا می رزیند

تا که جشن شفق سرخ گستاخ مرا

باز لال خون صادقشان

بر فراز شهر آذین بندند

و به دور نامم مشعل ها بفروزند

و بگویند

خسرو از خود ماست

پیروزی او دربست بهروزی ماست

و در این هنگام است

و در این هنگام است

که به مادر خنواهم گفت

غیر از آن یخچال و مبل و ماشین

چه نشستی دل غافل ، مادر

خوشبختی ، خوشحالی این است

که من و تو

میان قلب پر مهر مردم باشیم

و به دنیا نوری دیگر بخشیم

شب که می اید و می کوبد

پشت در را

به خودم می گویم

من همین فردا

به شب سنگین و مزمن

که به روی پلک همسفرم خوابیده ست

از پشت خنجر خواهم زد

و درون زخمش

صدها بمب خواهم ریخت

تا اگر خواست بیازارد پلک او را

منفجر گردد ، نابود شود

من همین فردا

به رفیقانم که همه از عریانی می گریند

خواهم گفت

گریه کار ابر است

من وتو با انگشتی چون شمشیر

من و تو با حرفی چون باروت

به عریانی پایان بخشیم

و بگوییم به دنیا ، به فریاد بلند

عاقبت دیدید ما ما صاحب خورشید شدیم

و در این هنگام است

و در این هنگام است

که همان بوسه ی تو خواهم بود

کز سر مهر به خورشید دهی

و منم شاد از این پیروزی

به حمیده روسری خواهم داد

تا که از باد جدایی نهراسد

و نگوید هوای سردی است

حیف شد مویم کوتاه کردم

شب که می اید و می کوبد پشت در را

به خودم می گویم

اگر از خواب شب یلدا ما برخیزیم

اگر از خواب بلند یلدا ، برخیزیم

ما همین فردا

کاری خواهیم کرد

کاری کارستان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

که ایستاده به درگاه ... ؟

آن شال سبز را ز شانه ی خود بردار

بر گونه های تو ایا شیارها

زخم سیاه زمستان است ... ؟

در ریزش مداوم این برف

هرگز ندیدمت

زخم سیاه گونه ی تو

از چیست ؟

آن شال سبز را ز شانه خود بردار

در چشم من

همیشه زمستان است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=1]مرغ آمین[/h]مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده

رفته تا آنسوی این بیداد خانه

باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.

نوبت روز گشایش را

در پی چاره بمانده.

 

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)

جور دیده مردمان را.

با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،

می دهد پیوندشان در هم

می کند از یاس خسران بار آنان کم

می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

 

بسته در راه گلویش او

داستان مردمش را.

رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)

بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

 

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.

با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.

از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.

از درون استغاثه های رنجوران.

در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.

وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی

که ندارد لحظه ای از آن رهایی

می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

 

چون نشان از آتشی در دود خاکستر

می دهد از روی فهم رمز درد خلق

با زبان رمز درد خود تکان در سر.

وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش

از کسان احوال می جوید.

چه گذشته ست و چه نگذشته است

سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

 

داستان از درد می رانند مردم.

در خیال استجابتهای روزانی

مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.

 

زیر باران نواهایی که می گویند:

" باد رنج ناروای خلق را پایان."

( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

 

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.

بانگ برمی دارد:

ـــ" آمین!

باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین

وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای

و به نام رستگاری دست اندر کار

و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش."

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خلق می گویند:

ـــ" آمین!

در شبی اینگونه با بیداش آیین.

رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!

و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.

هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که می جوید."

 

ـــ" رستگاری روی خواهد کرد

و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد." مرغ می گوید.

 

خلق می گویند:

ـــ" اما آن جهانخواره

( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر."

مرغ می گوید:

ـــ" در دل او آرزوی او محالش باد."

خلق می گویند:

ـــ" اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود

همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش."

 

مرغ می گوید:

ـــ" زوالش باد!

باد با مرگش پسین درمان

نا خوشیّ آدمی خواری.

وز پس روزان عزت بارشان

باد با ننگ همین روزان نگونسازی!"

 

خلق می گویند:

ـــ" اما نادرستی گر گذارد

ایمنی گر جز خیال زندگی کردن

موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.

ور نیاید ریخته های کج دیوارشان

بر سر ما باز زندانی

و اسیری را بود پایان.

و رسد مخلوق بی سامان به سامانی."

مرغ می گوید:

ـــ" جدا شد نادرستی."

 

خلق می گویند:

ـــ" باشد تا جدا گردد."

 

مرغ می گوید:

ـــ" رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود."

 

خلق می گویند:

ـــ" باشد تا رها گردد."

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرغ می گوید:

ـــ" به سامان بازآمد خلق بی سامان

و بیابان شب هولی

که خیال روشنی می برد با غارت

و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان

و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،

این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است

و گریزانند گمراهان، کج اندازان،

در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.

و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است

و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است

این زمان مانند زندانهایشان ویران

باغشان را در شکسته.

و چو شمعی در تک گوری

کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.

هر تنی زانان

از تحیّر بر سکوی در نشسته.

و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش."

 

خلق می گویند:

ـــ" بادا باغشان را، درشکسته تر

هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.

وز سرود مرگ آنان، باد

بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش."

ـــ" بادا!" یک صدا از دور می گوید

و صدایی از ره نزدیک،

اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده:

ـــ" این، سزای سازگاراشان

باد، در پایان دورانهای شادی

از پس دوران عشرت بار ایشان."

 

مرغ می گوید:

ـــ" این چنین ویرانگیشان، باد همخانه

با چنان آبادشان از روی بیدادی."

ـــ" بادشان!" ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)

ـــ" باد آمین!

و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!"

ـــ" باد آمین!

و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!"

ـــ" آمین! آمین!"

و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان

هر خیال کج که خلق خسته را با آن نخواها نیست.

و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:

" اینک در و اینک زخم"

( گرنه محرومی کجیشان را ستاید

ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)

ـــ" آمین!

در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا

بسته لب بودند

و بدان مقبول

و نکویان در تعب بودند."

ـــ" آمین!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در حساب روزگارانی

کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند

و به پاس خدمت و سودایشان تاریک

چشمه های روشنایی کور می کردند."

ـــ" آمین!"

 

ـــ" با کجی آورده های آن بداندیشان

که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد

این به کیفر باد!"

ـــ" آمین!"

 

ـــ" با کجی آورده هاشان شوم

که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید

و از آن خاموش می آمد چراغ خلق."

ـــ" آمین!"

 

ـــ" با کجی آورده هاشان زشت

که از آن پرهیزگاری بود مرده

و از آن رحم آوری واخورده."

ـــ" آمین!"

 

ـــ" این به کیفر باد

با کجی آورده شان ننگ

که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.

و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا."

ـــ" آمین! آمین!"

*

و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم

( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)

مرغ آمین گوی

دور می گردد

از فراز بام

در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور

می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.

وز بر آن سرد دوداندود خاموش

هرچه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.

می گریزد شب.

صبح می آید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=1]آهنگر[/h]در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت

دست او بر پتک

و به فرمان عروقش دست

دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:

" ـــ کی به دست من

آهن من گرم خواهد شد

و من او را نرم خواهم دید؟

آهن سرسخت!

قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!"

 

زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!

چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،

خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!

او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد

( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)

و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،

ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر...

 

بر سر آن ساخته کاو راست در دست،

می گذارد او ( آن آهنگر)

دست مردم را به جای دست های خود.

 

او به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.

ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،

او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.

او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در نخستین ساعت شب

 

در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی

در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:

" بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را

هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان

مرده اش در لای دیوار است پنهان"

 

آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی

او، روانش خسته و رنجور مانده است

با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،

در نخستین ساعت شب:

ـــ " در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست

آویزان

همسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر من

که ز من دور است و در کار است

زیر دیوار بزرگ شهر."

*

در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز

در غم ناراحتی های کسانم؛

همچنانی کان زن چینی

بر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند،

من سرودی آشنا را می کن در گوش

من دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموش

و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!

*

در نخستین ساعت شب،

این چراغ رفته را خاموش تر کن

من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی

راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم

من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند

وندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر

دیرگاهی هست می خوانم.

در بطون عالم اعداد بیمر

در دل تاریکی بیمار

چند رفته سالهای دور و از هم فاصله جسته

که بزور دستهای ما به گرد ما

می روند این بی زبان دیوارها بالا.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=1]خونریزی[/h]پا گرفته است زمانی است مدید

نا خوش احوالی در پیکر من

دوستانم، رفقای محرم!

به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید

این دلاشوب چراغ

روشنایی بدهد در بر من!

 

من به تن دردم نیست

یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا

و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست

که فرود آمده سوزان

دم به دم در تن من.

تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند

و به یک جور و صفت می دانم

که در این معرکه انداخته اند.

 

نبض می خواندمان با هم و میریزد خون، لیک کنون

به دلم نیست که دریابم انگشت گذار

کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.

 

یک از همسفران که در این واقعه می برد نظر، گشت دچار

به تب ذات الجنب

و من اکنون در من

تب ضعف است برآورده دمار.

 

من نیازی به حکیمانم نیست

" شرح اسباب " من تب زده در پیش من است

به جز آسودن درمانم نیست

من به از هر کس

سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست

با تنم طوفان رفته ست

تبم از ضعف من است

تبم از خونریزی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=1]داروگ[/h]خشک آمد کشتگاه

در جوار کشت همسایه.

گر چه می گویند: " می گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران."

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

 

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد

ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=1]خانه ام ابری ست...[/h]خانه ام ابری ست

یکسره روی زمین ابری ست با آن.

 

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد میپیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

 

خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود

راه خود را دارد اندر پیش.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ری را

 

" ری را"...صدا می آید امشب

از پشت " کاچ" که بند آب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می کشاند.

گویا کسی است که می خواند...

 

اما صدای آدمی این نیست.

با نظم هوش ربایی من

آوازهای آدمیان را شنیده ام

در گردش شبانی سنگین؛

زاندوه های من

سنگین تر.

و آوازهای آدمیان را یکسر

من دارم از بر.

 

یکشب درون قایق دلتنگ

خواندند آنچنان؛

که من هنوز هیبت دریا را

در خواب

می بینم.

 

ری را. ری را...

دارد هوا که بخواند.

درین شب سیا.

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما

خواندن نمی تواند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=1]همه شب[/h]همه شب زن هرجایی

به سراغم می آمد.

به سراغ من خسته چو می آمد او

بود بر سر پنجره ام

یاسمین کبود فقط

همچنان او که می آید به سراغم، پیچان.

 

در یکی از شبها

یک شب وحشت زا

که در آن هر تلخی

بود پا بر جا،

و آن زن هر جایی

کرده بود از من دیدار؛

گیسوان درازش ـــ همچو خزه که بر آب ـــ

دور زد به سرم

فکنید مرا

به زبونیّ و در تک وتاب

 

هم از آن شبم آمد هر چه به چشم

همچنان سخنانم از او

همچنان شمع که می سوزد با من به وثاقم ، پیچان.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=1]در کنار رودخانه[/h]در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر.

روز، روز آفتابی است.

صحنه ی آییش گرم است.

 

سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد

در کنار رودخانه.

 

در کنار رودخانه من فقط هستم

خسته ی درد تمنا،

چشم در راه آفتابم را.

چشم من اما

لحظه ای او را نمی یابد.

آفتاب من

روی پوشیده است از من در میان آبهای دور.

آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا

از درنگ من،

یا شتاب من،

آفتابی نیست تنها آفتاب من

در کنار رودخانه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=1]دل فولادم[/h]ول کنید اسب مرا

راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را

و مرا هرزه درا،

که خیالی سرکش

به در خانه کشاندست مرا.

 

رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.

سرزمینهایی دور

جای آشوبگران

کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن

می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.

*

فکر می کردم در ره چه عبث

که ازین جای بیابان هلاک

می تواند گذرش باشد هر راهگذر

باشد او را دل فولاد اگر

و برد سهل نظر در بد و خوب که هست

و بگیرد مشکلها آسان.

و جهان را داند

جای کین و کشتار

و خراب و خذلان.

 

ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک

بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،

خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز

چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،

هستیم را همه در آتش بر پا شده اش می سوزد.

 

از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست

منم از هر که در این ساعت غارت زده تر

همه چیز از کف من رفته به در

دل فولادم با من نیست

همه چیزم دل من بود و کنون می بینم

دل فولادم مانده در راه.

دل فولادم را بی شکی انداخته است

دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.

وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم

ـــ ناروا در خون پیچان

بی گنه غلتان در خون ـــ

دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=1]روی بندرگاه[/h]آسمان یکریز می بارد

روی بندرگاه.

روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه

روی " آیش" ها که " شاخک" خوشه اش را می دواند.

روی نوغانخانه، روی پل ـــ که در سر تا سرش امشب

مثل اینکه ضرب می گیرند ـــ یا آنجاکسی غمناک می خواند.

همچنین بر روی بالاخانه ی من (مرد ماهیگیر مسکینی

که او را میشناسی)

 

خالی افتاده است اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهیست.

ای رفیق من، که ازین بندر دلتنگ روی حرف من با تست

و عروق زخمدار من ازین حرفم که با تو در میان می آید از درد درون

خالی است.

 

و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من می آید پر!

هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز

چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.

وه!چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رؤیای جنگ) این زندگانی.

 

بچه ها، زنها،

مردها، آنها که در خانه بودند،

دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=1]شب پره ی ساحل نزدیک[/h]چوک و چوک!... گم کرده راهش در شب تاریک

شب پره ی ساحل نزدیک

دم به دم می کوبدم بر پشت شیشه.

 

شب پره ی ساحل نزدیک!

در تلاش تو چه مقصودی است؟

از اطاق من چه می خواهی؟

 

شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنگ) می گوید:

" چه فراوان روشنایی در اطاق توست!

باز کن در بر من

خستگی آورده شب در من."

به خیالش شب پره ی ساحل نزدیک

هر تنی را می تواند برد هر راهی

راه سوی عافیتگاهی

وز پس هر روشنی ره بر مفری هست.

 

چوک و چوک!... در این دل شب کازو این رنج می زاید

پس چرا هر کس به راه من نمی آید...؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=1]هست شب[/h]هست شب یک شبِ دم کرده و خاک

رنگِ رخ باخته است.

باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه

سوی من تاخته است.

*

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،

هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.

*

با تنش گرم، بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

با دل سوخته ی من ماند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

هست شب. آری، شب.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=1]فرق است[/h]بودم به کارگاه جوانی

دوران روزهای جوانی مرا گذشت

در عشق های دلکش و شیرین

(شیرین چو وعده ها)

یا عشق های تلخ کز آنم نبود کام.

فی الجمله گشت دور جوانی مرا تمام.

*

آمد مرا گذار به پیری

اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده ام

فکری است باز در سرم از عشق های تلخ

لیک او نه نام داند از من نه من از او

فرق است در میانه که در غره یا به سلخ.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...