رفتن به مطلب
- Nahal -

به یاد حســین پنــــاهی

پست های پیشنهاد شده

زندگی نامه حسین پناهی و ماجرای خروج او از روحانیت رو بخونید خیلی جالبه.

 

در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان كهگيلويه (دهدشت-سوق)در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه ي آيت الله گلپايگاني رفته بود و بعد از پايان تحصيلات براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود.از حسين مي پرسد كه فضله ي موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست روغن نجس است،ولي اينرا هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده اش را بايد تامين كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد دور،روغن ديگر مشكلي ندارد.بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي بماند. اين اقدام حسين به طرد وي از خانواده نيز منجر شد.حسين به تهران آمد و در مدرسه ي هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
روحش شاد .... :icon_gol:

 

برای شادی روحش فاتحه مع الصلوات

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف

من زنگي را دوست دارم

ولي از زندگي دوباره مي ترسم!

دين را دوست دارم

ولي از كشيش ها مي ترسم!

قانون را دوست دارم

ولي از پاسبان ها مي ترسم!

عشق را دوست دارم

ولي از زن ها مي ترسم!

كودكان را دوست دارم

ولي از آينه مي ترسم!

سلام را دوست دارم

ولي از زبانم مي ترسم!

من مي ترسم ، پس هستم

اين چنين مي گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولي از روزگار مي ترسم!

 

روحش شاد و یادش گرامی :icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بي شك جهان را به عشق كسي آفريده اند ..چون من كه آفريده ام از عشق جهاني براي تو .....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بي تو

نه بوی ِ خاك نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسكينم

چرا صدايم كردي

چرا ؟

سراسيمه و مشتاق

سی سال بيهوده ، در انتظار تو ماندم و نيامدی

نشان به آن نشان

كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت

و عصر

عصر واليوم بود

و فلسفه بود

و ساندويچ دل وجگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جا مانده است

چيزی جايی

كه هيچ گاه ديگر

هيچ چيز

جايش را پر نخواهد كرد

نه موهای سياه و

نه دندانهای سفيد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کودکی ها

 

به خانه می رفت

با کيف

و با کلاهی که بر هوا بود

چيزی دزديدی ؟

مادرش پرسيد

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت

و برادرش کيفش را زير و رو می کرد

به دنبال آن چيز

که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش ديد

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خنديده بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یاد سهراب بخیر!

آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت: تو مرا یاد کنی یا نکنی,باورت گر بشود گر نشود, حرفی نیست.. اما من نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست.

حسین پناهی

روحش شاد

[TABLE=width: 170]

[TR]

[TD=width: 30]

[/TD]

[TD=width: 140]

[/TD]

[/TR]

[/TABLE]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روحش شاد باد

 

به قول حسین پناهی:

 

می دانی ، یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی "تـعطیــل است" و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت، باید به خودت استراحت بدهی، دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی، در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند، آن وقت با خودت بگویـی :

بگذار منتـظـر بمانند ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش می دانستیم زندگی کوتاست(نمی دونم از کیه)

روحش شاد:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آری … دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار

کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گریه میکرد

بی مجال اندیشه به بغضهایش

تا کی مرا گریه کند

تا کی

و به کدام مرام بمیرد

آری … دلم ! ، گلم

ورق بزن مرا

و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند

با سلام و عطر آویشن

 

حسين پناهي

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان كهگيلويه (دهدشت-سوق)در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه ي آيت الله گلپايگاني رفته بود و بعد از پايان تحصيلات براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد.

 

تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود.از حسين مي پرسد كه فضله ي موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست روغن نجس است،ولي اينرا هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده اش را بايد تامين كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد دور،روغن ديگر مشكلي ندارد.بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي بماند. اين اقدام حسين به طرد وي از خانواده نيز منجر شد.حسين به تهران آمد و در مدرسه ي هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.

 

پناهی بازيگری را نخست از مجموعه تلويزيونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمايش تلويزيونی با استفاده از نمايشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.

با پخش نمايش دو مرغابی درمه از تلويزيون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نيز در آن بازی می کرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش های تلويزيونی ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

نمايش های دو مرغابی درمه و يک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلويزيون پخش شد.

در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد او يکی از پرکارترين و خلاق ترين نويسندگان و کارگردانان تلويزيون بود.

به دليل فيزيک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می باريد و طنز تلخش بازيگر نقش های خاصی بود. اما حسين پناهی بيشتر شاعربود. و اين شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستين مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،اين مجموعه ي شعر تا كنون بيش از شانزده بار تجديد چاپ شد و به شش زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است.

 

...............................................................................................................

 

 

[TABLE=width: 90%, align: center]

[TR]

[TD][/TD]

[TD][/TD]

[TD][/TD]

[/TR]

[/TABLE]

 

 

 

 

 

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.

 

 

تلویزیون سیاه و سفید بود و 14 اینچ و من پس از گذشت سالها، هنوز از آن خاطره ای مبهم در ذهن دارم؛ اما بخوبی پدر و مادر را به یاد دارم. حتی به خاطر دارم كه آنها چگونه كنار هم نشسته و خیره شده بودند به صفحه كوچك تلویزیون كه مردی را با موهای مشكی و چشمانی گرد و سیاه نشان می داد. با همسر جوانش كه در اتاقی محقر زندگی می كردند. مرد مدام نام همسرش را صدا می زد و می گفت «ستاره» و از آرزوها و تمناهایش برای خود، ستاره و زندگی بهتر می گفت.

 

مرد با صدای ملتمسانه مدام می گفت: ستاره. مادر از آرزوهای زیبای مرد لذت می برد و پدر شاید آنها را برای مادر آرزو می كرد. صدای زن صاحبخانه دنیای ستاره و مردش را به هم زد. از صدای پاهای او فهمیدم آنها در یك زیرزمین زندگی می كنند. زن صاحبخانه آمد و چراغ اتاق آنها را خاموش كرد. مرد و ستاره مجبور شدند، آرزوهایشان را فراموش كنند و بخوابند. مادر و پدر تا انتهای قصه آن را تماشا كردند و در آخر، مادر اشك گوشه چشمش را پاك كرد و از آن پس بود كه بابا نام ستاره را روی مادر گذاشت و مادر شد ستاره بابا. چند سال بعد تلویزیون بزرگ شد و رنگی و آن برنامه را دوباره نشان داد. حالا می دانستم مردی كه مدام می گوید ستاره، حسین پناهی است و نام نمایش آنها «2 مرغابی در مه» است. هنوز هم حسین پناهی را با آرزوهایی كه برای ستاره داشت، می شناسم. هنوز هم فكر می كنم او یكی از بهترین مردهای دنیاست. مثل بابای من كه وقتی مرد، مادر در مرثیه هایش كه با اشك آمیخته بود، می گفت: چرا رفتی و ستاره ات را تنها گذاشتی.

 

 

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.

 

 

زندگینامه

 

مشخصات شناسنامه ای حسین پناهی عبارت است از: متولد سال 1335 دژكوه (دهی در استان كهكیلویه و بویر احمد). می گویند او در كودكی چوپان بوده و از همان كودكی شعر می گفته ولی شعرهایش غزل و قصیده نبوده كه پند و اندرز دهد یا از عشق و معشوقی با ابروهای كمانی بگوید. در شعرهایش از همان كودكی به دنبال كسی می گشته كه بیاید و او را با خود به دنیای بهتری ببرد.

پناهی با مداد كسی كه استعداد او را كشف كرد، راهی مدرسه می شود تا دیپلم، تحصیل را ادامه می دهد؛ اما بیشتر در دنیای خیال زندگی می كند تا در دنیای حساب و هندسه، شعر و شاعری او را به تهران می آورد و در این شهر بزرگ با بازیگران تئاتر و نویسندگان نام آشنا معاشرت می كند. این آشنایی ها پای او را به جامعه هنری آناهیتا می گشاید.

 

 

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.

 

 

پناهی به آن گروه از انسان هایی تعلق دارد كه فلسفه و جستجوی حقیقت، همذات آنهاست. این گونه انسان ها همواره به دنبال گمشده ای هستند. همین جستجو پناهی را به قم و مدرسه آیت الله گلپایگانی می كشاند. 2 سال با تمام نیرو و كنجكاوی دروس فقه، فلسفه و مذهب را می خواند اما یكباره حوزه را رها می كند و خود را در لفافه شعر و كتاب پنهان می كند.

او درباره زندگی خود می گوید: در كودكی نمی دانستم كه باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم، چون موضعگیری خاصی در برابر زندگی نداشتم. آن روزها میلیون ها مشغله دلگرم كننده در پس ذهن داشتم. از هیات گلها گرفته تا مهندسی سنگها، از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معمای باران ها و ابرها و ... به سماجت گاوها برای معاش، زمین و زمان را می كاویدم و بسادگی بلدرچین ها سیر می شدم. گذشت ناگزیر روزها و تكرار یكنواخت خوراكی های حواس، توقعم را بالا برد. توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار كسالت روحی كرد و این در دوران نوجوانی ام بود. مشكلات راه مدرسه در روزهای بارانی مجبورم كرد به خاطر پاها و كفشهایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ كردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد. هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم.

اما با تمام این دلتنگی ها، پناهی معتقد است در مقایسه با آن ظلمات، بودن، نعمتی است كه با هر كیفیتی شیرین و جذاب است.

 

 

56120421096236622614710623310418724321169.jpg

 

«2 مرغابی در مه» در سایه خیال

 

نمایش تلویزیونی 2 مرغابی در مه خیلی ها را جذب او كرد. پناهی در این برنامه تلویزیونی بازی نمی كرد، زندگی می كرد. لكنت زبان، او و معصومیتش را چند برابر كرده بود. اوج و فرود صدایش همانی بود كه در زندگی روزانه اش هست. پناهی، كودكی بود كه سختی راه زندگی، كنجكاوش كرده بود و او را واداشته بود كه به افق خیره شود.

آنهایی كه به این شخصیت علاقه مند شده بودند، كم كم فهمیدند او شاعر و نویسنده است؛ شاعری كه معتقد است، شاعران دیوانه به او آموخته اند كه چگونه با جهنم دیگران برای خود بهشت بسازد. 2 مرغابی در مه، او را از تلویزیون به سینما آورد، اما نه در نقشهای اصلی بلكه در گوشه و كنار جوار شخصیت های دیگر. او همیشه مردی بود كه كمی ساده لوح نشان می داد و دیگران كمتر او را باور می كردند. او ابتدا از نقشی كوتاه در قبرستان برفی فیلم «جاده های سرد» آغاز كرد و بعد با نقش «هادی» در فیلم «در مسیر تندباد» ساخته مسعود جوزانی كارش را ادامه داد. جوزانی از معدود كسانی بود كه خیلی زود پناهی را كشف كرد و شناخت و به سادگی از كنار او نگذشت. و پناهی آنقدر برایش جذاب شد كه زندگی او را در صفحات سناریوی فیلم «سایه خیال» نوشت. سناریو از سوی حسین دبیر به فیلم برگردانده شد.

 

 

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.

 

 

سال 69 فیلم «هامون» بر پرده سینماها رفت. شاید همانهایی كه هامون جذب كرد، سایه خیال را همراهی كردند؛ هر چند هامون، زاده خیال یك نویسنده و كارگردان بود. حسین پناهی در سایه خیال واقعیت داشت و در همین خیابان ها و خانه هایی كه ما هستیم، زندگی می كرد.

جوزانی درباره این فیلم و پناهی می گوید: در فیلم در مسیر تندباد بود كه او را دیدم، صدایش را شنیدم و شعرهایش را خواندم. او جذبم كرد بعد بیشتر شناختمش. او انسانی بود كه در تلاش كار بزرگی بود. به خاطر هدفش حاضر بود 7 عصای آهنی و 7 كفش آهنی فرسوده كند.

سایه خیال با محور قرار دادن زندگی حسین پناهی ساخته شد و او بازی در نقش خود را در این فیلم پذیرفت. هر چند می گوید: برای بازی در این فیلم اول مردم، بعد بازی كردم، پس از فیلم سایه خیال، پناهی در سال 74 مجموعه اشعار خود را در كتابی به نام «من و نازی» منتشر كرد. با این كتاب دوباره نام پناهی بر سر زبانها افتاد. او این كتاب را به خداوند تقدیم كرد. او نوشت: تقدیم به خداوند به پاس آفرینش های سفید و سیاه و به یاد مارجانیكا آخرین آیه از كتابی مقدس كه در خاطره جهان مانده است.

 

 

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.

 

 

اوینار و بی بی یون

 

از دیگر فیلمهایی كه حسن پناهی در آنها درخشیده است، فیلم «اوینار» ساخته شهرام اسدی است. او در این فیلم هر چند خودش بود، اما نقش برایش جای كار بیشتری گذاشته بود.

در سالهای بعد، حسین پناهی یكی از نوشته های خود به نام «بی بی یون» را برای تلویزیون ساخت و در آن بازی هم كرد؛ اما این مجموعه تلویزیونی به دلیل آشفتگی در موضوع و ساختار نتوانست موفقیت كارهای قبلی پناهی را به دست آورد.

پناهی همچنان آهسته و پیوسته ادامه می دهد. هنوز آنهایی كه خاطره خوب سالهای آخر دهه 60 و اوایل 70 را در ذهن دارند می توانند از بازی او در سریال «آژانس دوستی» لذت ببرند. نقش او زیاد نیست، اما مانند مهره ای است كه اگر نباشد چیزی كم است.

پناهی چند وقتی است از بازی در سریال «آواز در مه» به كارگردانی حسینعلی لیالستانی فارغ شده است. او در این سریال نقش یكی از اهالی روستا را به عهده دارد. باید منتظر ماند و دید لیالستانی – كه روحیه اش با پناهی نزدیك است – برای او چه تدارك دیده است.

 

 

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.

 

 

گزیده آثار:نوشته ها: گوش بزرگ دیوار، یك گل و بهار، گلدان ها و آفتاب، ماجراهای رونالدو و مادرش، دل شیر، پیامبران بی كتاب، آسانسور، به سبك امریكایی.

بازیها: مرد ناتمام، آرزوی بزرگ، مهاجران، در مسیر تندباد، رعنا، گرگها، روزی روزگاری، آبدارشاه و ...

 

 

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.

 

 

همكارانش او را فردی آرام توصیف می كنند. به گفته بهروز خوش رزم ، تهیه كننده ای كه در 2سریال گرگها و روزی روزگاری با وی همكار بوده ، او تنها شكل خودش بود و در بازیگری هیچ كس شبیه او نبود. همیشه هم در سر صحنه در خودش بود و كاری به كار دیگران نداشت.

یكی از آخرین نقش های او ، حضور در سریال «روزگار قریب» ساخته كیانوش عیاری بود. زمانی كه با عیاری تماس می گیرم ، او در شهرك سینمایی در حال تصویربرداری بخشی از سریال روزگار قریب است كه ماجرای آن به 100سال قبل مربوط می شود؛ صحنه ای كه عده ای از روستاییان در حال درگیری با هم هستند.

 

در آغاز آن روز كاری به عیاری خبر فوت پناهی را دادند و همه تحت تأثیر قرار گرفتند. آنها در آبان و آذر گذشته، 2 ماه با پناهی زندگی كرده اند. عیاری می گوید: سال گذشته در میمه اصفهان در حال تولید بخشهایی از این سریال بودیم كه در آن مرحوم پناهی نیز نقش نوكر یك حكیم را بازی می كرد. او پس از مرگ حكیم ، در موقعیتی قرار گرفت كه در پی تقاضای اهالی، در جایگاه حكیم نشست و با كمك همان علم و دانش اندك خود به درمان اهالی پرداخت.

 

در طول كار، اصولاً هیچ گاه 2برداشت او شبیه به هم نمی شد. به عنوان كارگردان ، همیشه تلاش می كنم تا بازیگر در لحظه به لحظه بازی خود ، تحت كنترل باشد. اما مرحوم پناهی را به سختی می شد مهار كرد. كم كم به او اعتماد كردم.

 

او در طول بازی خود گاهی حركتهایی انجام می داد كه بازی او را شیرین تر می كرد. این تجربه را در طول كارهایم تا به حال نداشتم.

در مجموع ، نقش او در این كار به گونه جالبی غیرقابل تكرار و تقلید از آب درآمد. حسین پناهی درگذشت.از امروز دیگر كفاش سریال آواز مه كه در دانشكده هنرهای زیبا در رشته هنرهای دراماتیك درس خوانده بود و در مغازه كفاشی خود ، كتاب امانت می داد ، زنده نیست.

 

راننده آژانس دوستی هم كه مدتها در خارج از كشور زندگی كرده بود ، دیگر در میان ما نیست.

دیروز صبح با پناهی و همه خاطرات زیبایی كه او در طول سالها فعالیت هنری اش برای ما خلق كرد ، خداحافظی كردیم.

خاطراتی مثل تماشای تله تئاتر زیبای دو مرغابی در مه در دهه 60 ، فیلمساز آرزوی بزرگ سالهای میانی دهه 70 ، بت پرست روز واقعه و... و خاطرات شاعری كه مهربانانه سروده بود: «بیا زیر چتر من ، تا بارون خیست نكنه».

.......................................................................................

انتشار کتاب شعر حسین پناهی بعد از فوتش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بقا

 

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیاکانم

غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها

دوست خوب من

وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد

ما باید مادرانمان را دوست بداریم

وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند

ما باید بدویم دستشان را بگیریم

تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند

ماباید پدرانمان را دوست بداریم

برایشان دمپایی مرغوب بخریم

و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره

مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم

پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را

ما باید دوست بداریم

 

"حسین پناهی "

 

یادش گرامی....:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دل خوش

 

جا مانده است

چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه و

نه دندانهای سفید

 

 

روحش شاد:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کودکی ها

 

به خانه می رفت

با کیف

و با کلاهی که بر هوا بود

چیزی دزدیدی ؟

مادرش پرسید

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز

که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش دید

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خندیده بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من ميخوام برگردم به كودكي hanghead.gif

 

 

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رسالت من در این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین بسلامت بگذرانم تا در شبی بارانی

آنها را با خدای خویش

چشم در چشم هم

نوش کنیم

:icon_gol:یادش گرامی:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...