رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

درود

الان روزهای آخر آبان ماه و میگذرونم .

خب یه سفر شمال داشتیم با خانواده خوش گذشت هرچند از کل شمال بدم میاد. بخاطر رطوبتش و .... بگذریم

این روزها حالم مابین خوب و بد هست.

یکم دارم مفید واقع میشم یه کار نیمه وقت عصرها 19/8/94

دوباره باید درس بخونم از کنکور این خیلی خوب نیست ولی باز بدم نیست شاید یه خیرتی توش باشه.

الان نزدیک چند هفته هست تونستم با یه آدم فعال صحبت کنم و واقعا میستایم همچین جوونهایی رو مهم سن نیست مهم اون شعور و درک و.. هست که باعث میشه یه آدم تو نظر من عزیز بشه و متقابلا منم هر کاری از دستم بربیاد براش انجام میدم هرچند خودم خود جوش بهش پیشنهاد میدم.

یه مدتی هست فهمیدم بطور ناخواسته آدمهایی که اطرافم هستند روی زندگیم تآثیر میذارند. مثبت و منفی

میخوام از هرکسی روم اثر منفی داره دور بشم .

این شخص جدید تآثیر مثبت تو زندگیم گذاشته تا الان یعنی یجورهای از اینکه بیکار باشم و وقت تلف کنم خجالت میکشم . این تآثیر مثبتی هست چون باعث میشه همت کنم و خودم از این وضع خوشحالم.

امیدوارم اوضاع بهتر و بهتر بشه برام . بتونم از اطلاعاتم استفاده مفید کنم.

 

24 آبان 94 به امید روزهای بهتر و بهتر:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[h=2][/h]

نمیدونم چند درصد آدمها مثل من هستند.

انرژی آدمهای مختلف تأثیر مثبت و منفی روم میذاره .

مثلا با بعضی آدمها که هستم همش حالم بده کم کمش معده درد عصبی دارم.

با یعضیها که هستم همش یه احساس خاص گناه دارم . زندگی تیره و تار میشه برام

بعضیها هم راهنماییت که میکنند یجورهایی میری ته چاه کل مسیر زندگیت عوض میشه و تا سالها باید تاوانشو بدی.
TAEL_SmileyCenter_Misc%20%28305%29.gif

بعضیها هم هستند اصلا وجودشون برام خیر و برکت و سلامتی و کار و همه چی میاره.

الان سعی میکنم با دسته آخر بیشتر معاشرت کنم.

البته این چند دسته افراد حتی فکرم بهشون میکنم انرژی هاشون همین مدلی که گفتم بهم منتقل میشه.

 

از این به بعد میخوام سعی کنم هرکی به هر نحوی بهم آسیب میزنه از دور و برم دور کنم. نه به حرفش گوش کنم و برعکس مخالف نظرش عمل میکنم. موفق ترم

شما هم بیاید آدمهای دور و برتون و دسته بندی کنید برای خودتون . سود ندارند لااقل ضرر بهتون نرسونند.

من در وهله اول هر حسی نسبت به طرف مقابلم داشتم نود و نه درصد درست بوده . بهش اعتماد میکنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یهویی فهمیدم که کمتر از یک هفته مونده به پایان یک سال

نود وچهار سال بزی که به شیطنت و بپر و جهیدن مثل بزبز قندی قصه ها گذشت.

چقدر تو این یک سال حرص خوردم . سروکله زدم با انواع و اقسام مغازه دارها و مردم ... نود و چهار داری میری به سرعت و من اصلا این چند هفته آخرت و نفهمیدم چطور گذشت از بس کار داشتم شکرت خدا که کارها برای برگشتن به خونه جدیدمون هست . برای سلامتی و دلخوشی باشه کار باشه طوری نیست .

یک سال مفید داشتم یجورهایی از خودم راضیم شاید بیشتر از حد توانمم سعی و تلاش کردم. فهمیدم ساخت یه خونه چقدر ریزه کاری داره و دنگ و فنگ چقدر توی این چندماه برای خرید و دیدن و انتخاب همه ادوات یه خونه گشتم و جفت و جور کردم و حرص و جوش خوردم . ولی از پشتکار و پافشاریم راضیم چون نتیجه اش یه خونه شیک و خوشگل و باب دلمون شد. فرصت کردم عکسشو میذارم بعنوان یادگاری

خلاصه امیدوارم سال بعدی هم پر از امید وشادی و سربلندی برای همه باشه:icon_gol::icon_gol:

94/12/26

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی وقته اینجا سر نزدم

شاید چون اتفاق خیلی خاصی نیفته که بخوام خیلی شاد یا ناراحت بشم که بنویسمش اینجا

البته چندتا اتفاق افتاده که خب ترجیح دادم جایی ثبت نشه.

 

توی این چندماه که از سال 95 گذشته خیلیها از زندگیم رفتند حضور نباتی و فیزیکی دارند در این دنیای خاکی فقط از اولویت های من خارج شدند و من چندان ناراضی نیستم.

 

قاعدتا روز تولدم باید می اومدم و اینجا یه یادگاری مینوشتم ولی خب ننوشتم و نمیدونم چرا و خیلی هم اهمیت نداره .

فقط یه اتفاق جالب افتاد و یه کادو خیلی خاص از پارسا جونم گرفتم. الهی عمه دورش بگرده بهم یه فیل طبل زن داد (زرد و از اینها که معمولا برای بچه های زیر سه سال هست ها:whistle:) و یه پایه آینه رومیزی اینا و روی پاکتی که توش برام پول گذاشته بودند با خط خودش اسمش و نوشته بود و یه قلب هم کشیده بود . میگم اینا چیه میگه بخاطر اینه که هر وقت میبینیش یاد من بیفتی :aghosh::vi7qxn1yjxc2bnqyf8vالهی دورش بگردم با وجودی که کوچولو هست ولی همیشه سعی میکنه به کسی که تولدشه یا از خودش کوچکتره هدیه بده . و معمولا آینه میده به دخترها چون اعتقاد داره که خود طرف زیبا هست و خودشو ببینه توش:ws37::camera2: و با گوشیم کلی از همه جا و همه عکس گرفت.

 

بگذریم که خیلی کم بهم تبریک گفتن و این نشونه تلخ بزرگ شدن بود و هست :hanghead:

 

خدا رو شکر این روزها زندگی آروم با سرعت مجازش داره پیش میره.

یه کار داوطلبانه و بی مزد انجام دادم این چند ماه که باعث شده یجورهای در نظر چند نفر ارج و قرب بهم بزنم . هیچ سود مالی برام نداره ولی حس میکنم یه اجر معنوی برام داشته .

95/5/20 شیراز توی دفتر سرکار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالاخره پیرو اون نوشته قبلیم هدیه رو دادم بهش یعنی این هماهنگی و پیدا کردن تایم آزاد و رسیدنش خودش کلی ماجراست . ولی خب بالاخره به خاطر یه ذره اعتبارم محقق شد دیدار

نمی دونم حس خوبی بود هرچند قبلا عکسشو دیده بود ولی خب اول از دیدن جعبه اش ذوق کرد بعدم از دیدنش و تازه دوزاری کجش افتاد که اون همه اصرار برای طرح کشیدن برای چی بوده . و بهش گفتم سایز مچ دست هم برای همین بوده .

و طبق حدسیات درستم که از دستبند استفاده نمیکنه و خودمم بهش گفتم صرفا برای یادآوری خاطرات خوشش با طرح دستبند بافتمش و خودش گفت ارزش این هدیه براش خیلیه و نگهش میداره :ws37::ws3:

 

شاید تو این دنیا امروزی دوست بودن خیلی سخت شده ولی هنوزم ممکنه که بتونی با جنس مخالفت دوستی سالم داشته باشی و راحت هم باشی و قبلش هرچی بود بهش گفتم و کلا عادت ندارم چیزی تو دلم بذارم بمونه و اینم بگم صرفا با همه هم این مدلی نیستما در کل آدم جدی ای هستم ولی اگه کسی رو لایق و با فهم و شعور ببینم و بدونم خیلی راحت و با اصالت ممکنه در مورد هر چیزی هم باهاش بحث و همکلام بشم طوری که مسلما بعد صحبتون نه تنها به اون شخص برنمیخوره بلکه ارزش همکلامی هم باهاش بیشتر میشه و این خیلی حس خوبی بهم میده.

 

خیلی ممنونم از پدر و مادرم که یجوری بارم آوردن که هم خودم هم هرکسی باهاش همکارم میشم ازم راضی باشند و اینکه بتونم کاری کنم که اصالت و دختر بودن و خوب بودن رو هنوز پابرجا نگه دارم و دید کسایی که عوض شده نسبت به این مسائل رو عوض کنم به خوب بودن .

 

 

هدیه دادنم شاید اگه علنی بشه باعث دردسر و حرف درآمدن پشت سر جفتمون بشه و از اونجایی که من میدونم به شخص مطمئنی هدیه دادم و سعی کردم خارج از محیطی بهش هدیه رو بدم که آدمهای بی فرهنگ نباشند که بد برداشت کنند.

 

ته دلم ناراحت نیستم که قراره مدت زیادی و شایدم دیگه حالا حالا نبینمش چون یه جوونی هست که داره دنبال آرزوهاش میره دور دورها دلتنگ میشم مخصوصا وقتی که میبینم میشه در کنار کسی بود که در هر موردی تخصصی باهاش حرف زد و احساس بدی نداشت ولی خب موفقیتش باعث خوشحالی بیشترم میشه.

 

میشه تو دل کسی باش و کاری نکرد فقط مهربان و با شی و خودت همین و بس

10 شهریور 95

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سلامی دوباره

الان 19 مهرماه هست و تقریبا یک ماه و یه چیزی بیشتر از نوشته قبلیم میگذره

خب تو این مدت یه سفر به شمال غرب و شمال ایران داشتیم با خانواده و در کنار اتقاق ناخوشایندی که برامون افتاد البته خسارت مالی داشت بیشتر و بخیر گذشت هرچند بین همون جمع همراهمون باقی موند قضیه بخاطر برخوردهای چندان خوبی که از آگاه شدن باقیه قرار نیست بشه سعی کردیم بروزش ندهیم .

سفر خوبی بود هرچند بعد برگشتم انگاری همه یجوری شدند و یکم زیادی سردی اومده بی اطرافیانم دوستام و همین باعث شده کمتر بیرون برم و بیشتر خونه باشم و سرکار فقط تا باز یکم روحیه ام یا پوستم کلفت بشه و برگردم به همون دنیا ......... نمیدونم چرا جدیدا دور و برم اینقدر آدمهای حسود و تنگ نظر هست که اصلا قیافشونو که میبینی دلت نمیخواد باهاشون همکلام بشی چقدر بده آدمها به هرکسی حسودی میکنند:banel_smiley_4:

 

نمی دونم چه حکمتی تو سرنوشت من هست یه مدت یا کسی همکلام میشم طرف فکر میکنه خیلی خاصه و سعی میکنه کلاس بذاره و دور بشه ازم :ws38: حالا خوبه من نه آویزون کسی هستم نه چیزی وگرنه چی میشد؟ نمیدونم شاید اونجوری بودن باعث بشه عزیزتد بشم پیش آدمهای که یا ندارند یا نرسیدند یا رسیدند ولی همیشه در حسرتند .....

درست نیست این حرفو زدند ولی واقعا بعضیها عوض نمی شوند طرف خونه اش یه محله ای هست من با اتوبوسم جرئت رد شدن از دور و برشو ندارم احساس امنیت نمیکنم خودتون حساب کنید بعد یکی دوبار باهم رفتیم بیرون و استخر و سونا و دور همی بعد میاید یه کلاسی برام میذاره آره من عینک آفتابی خریدم 800 تومن که طرف میگفت 1.5 هست تو معالی آباد همینو یا مدل بچگونه اشو گذاشته 16 تومن :w58: منم خیلی بی تعارف گفتم بهش که کی مغز دانکی خورده که عینک آفتابی برای بچه اش بخره 16 تومن پول یه ماشینه .... هرچند من نه باور میکنم نه هرگز حسرت همچین چیزیهایی رو میخورم چون خرج اضافه برای آدم بی عقله یا اینقدر باید داشته باشی که ندونی چطور اتیشش بزنی که بازم من دلم نمیاد .

بهر حال خریدهاشون از جاهای لوکس و فلان و بهمان هست و کلا چیزیهای ارزون به دماغشون نمیاد حالا هرجور حساب کنی و تیپشونو تخمین قیمت بزنی به 50 یا 100 هم نمیرسه ها کلاس میگذارند خب که چی ؟

من اینجوری نیستم خرج اضافه نمیکنم .

شاید گوشی بخواهم بخرم سعی میکنم بهترین مارک رو بخرم که افت نداشته باشه کارآیهاش ولی خب دلیلی نمیبینم 200 بدم مانتو که دو بار بشوریش بشه لته کهنه بقول مامانم یا از این تونیک ها و ساپورت ها که از 20 تا ساپورت خوبش 50 قیمتش تجاوز نمیکنه هم نمیخرم که هی راه به راه بهم گیر بدهند.

بقول انگلیسیها هنوز اینقدر پولدار نشدم جنس دست دوم و ارزون بخرم.

 

خلاصه بعد همین آدم منو میبینه پشت چشم نازک میکنه نمیدونم شاید ارث باباشونو خوردم خودم خبر ندارم :banel_smiley_4:

در کل دلم گرفته از دست آدمها این روزها میخوام نباشند اصلا والا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یهویی دلم خواست بیام اینجا یکم چیز میز بنویسم

تو این مدتی که گذشت شاید بشه گفت با بی رحمی زیاد رفتم تو موهام و کلا زدمش رفت در حد ریحانا:whistle: راضیم خودم

دیگه شدم پسر خونه :w02: خودمم نمیدونم نقشم دقیقا چیه تو خونه هم کارهای پسرونه هم دخترونه رو ازم میخواهند انجام بدهند . :banel_smiley_4:

 

یه کاری بود از خیلی وقت پیشها دلم میخواست انجام بدهم ولی خب یک شرایط خواست میخواست که شامل حالم نمیشد ولی خب فعلا جور شده و دارم انجامش میدم.

یه دید مثبت به وزن بالای شصت کیلو فقط میتونه در مورد یه سازمان اوکی باشه و بس و اونم چیزی نیست جز انتقال خون

آره یه عمری دلم میخواست برم اهدا کنم خونمونو ولی خب شرایط مزنی داشت که من نداشتم ولی خب الان رسیدم به 62 که مثل سال تولدم هست:whistle: رفتم و یه طرح جدیدی داره به اسم اهدا پلاسما --- اهدا پلاکت -- این اهداها یکم مراحلش با اهدا خون متفاوت هست و میشه بیشتر از 4 بار در سال نسبت به شرایط جسمی شخص اهدا بشه.

خب البته پلاکت تاریخ انقضایش 3 روزه هست و باید خودت از یه حدی بیشتر داشته باشی تا بتونی اهدا کننده باشی و معمولا از کسایی میگیرند که همون موقع بیماری بهش نیاز داشته باشه که بهش برسوننش.

پلاسمای محترمه رو میشه هر 48 ساعت اهدا کرد و معمولا ماهی دوبار میگیرند از شخص یعنی مستمر اهدا کنی میشه سالی 24 بار و چیزی هم ازت کم نمیشه با خوردن مایعات برمیگرده به بدنت . و خدا دوستم داشته که تنم سالمه و تا حالا سه بار اهدا پلاسما داشتم و هر سری هم با دو ست مرحله اش تموم میشه و خانمهای مسئولش هر سری کلی ذوق میکنند که سریع تموم میشه. :w02:

کلا حس خوبی داره بطور غیر مستقیم میتونم به بیماران سرطانی در سرم سازیشون کمک کنم.

دلم خواست این حسمو اینجا موندگار کنم.

23 آبان 95

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درود به زندگی و دوستان عزیزم

خب خیلی وقته اینجا یادگاری ننوشتم . راستش حس نوشتنم پریده هم میتونه خوب باشه هم بد نمیدونم بگذریم.

تو این مدت خیلی اتفاقها افتاد خوب و بد که اونم گذشت

سفر کرده برگشت و حداقل تا بعد عید موندگاره هرچند کلا من خیلی سربسرش میذارم یکم روحیه اش عوض بشه ولی هیچ وقت سعی نکردم نقاط ضعف کسی رو بزنم تو چشمش یا اگر یکاری رو استارت کنه نتونه به هر علتی پیش ببرتش تو چشمش بزنم تازه کلی هم بهش روحیه میدم . ولی خب بازم آدمهایی هیچی نداری رو دیدم که همین چیزیها رو برای همه به شکل غیر واقعی تو بوق و کرنا میکنند و بقول دوستی : کسی که پشت سرت حرف میزنه جاش همون جا هست پشت سرت و در کل اعصاب خودتو خراب نکن بخاطرش :w02:

 

این چند ماه کلا تخلیه تمام تنفر و انزجار از رفتارهای آدمها بود که به خودشون انتقال دادیم نه اینکه غیبت کنیم. حس آزادی به آدم دست میده والا :ws37:

 

دیگه هم یطوری شد نرفتم اهدا پلاسما کنم اوناهم پیگیرش نشدند منم بی خیالش شدم . والا دستام تا دو هفته کبود میشد خیر هم به ما نیومده .

 

یه روزی قراره بیاد ولی نیومده این روز یا شب یا تایم خیلی شاید مهم باشه شایدم طور خاصی نشه ولی هر طوری شد بعدش میام اینجا ثبتش میکنم.

 

24 بهمن بازم اومد و یکسال دیگه به سال های نبود باباجونم اضافه شده . خوب خیلی سخته آدم که بابا نداره انگار هیچی نداره مهم نیست چقدر خوبی یا بد فقط بابا داشتند خودش 10 بر هیچ جلویی طرف آخر فساد اخلاقی و جسمی و روحی وووو تازه با بابای اهل خلاف و پای همه چی ولی خواهان داره. فقط میدونم هیچی جای خودش نیست حقی از کسی ضایع کنی تازه بهت خیر و برکتم بیشتر میرسه و اون طرف مقابلت کلا از زندگی ممکنه ساقط بشه و اگرم قراره بهش عذابی برسه مسلما دیگه زندگی داغون شده باقیه سرجاش برنمیگرده.. لعنت بهشون:sigh:

 

بگذریم دنیا محل گذره و ما فقط شاهد سفید شدن موهامون هستیم و بس

26/بهمن /95

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالاخره بعد از گذشت تقریبا یک ماه انتظار به سر رسید و تونستیم یه تایم به دیدار یه دوست برسیم.

این هفته گذشته بخاطر بارندگی های شدید و سیل آسا و خلاصه کلا جای وقت خالی نذاشته بود.

 

احساس خیلی خوبی هست هدیه دادن به کسی و خوشحال شدن طرف از ته قلبش و بیان کردنش :hapydancsmil:

یه وقتهایی من یه چیزیهای بهم الهام میشه و دست به یه کارهایی میزنم که هم آخرش خودم لذت میبرم هم شده نفر مقابلم

کارهام شاید عاقلانه نباشه ولی چه کنم وقت گذاشتم و الان از نتیجه اش راضی هستم دل یه جوونو شاد کردم و خستگی ناشی از کارش و از تنش خارج کردم البته میخوام بازم یه سوپرایز دیگه بهش بدم از خدا میخواهم کمکم کنه این کارهم عالی بشه تا به قول خودش افتخاری نصیبش بشه و سالش به نکویی تحویل بشه:whistle:

 

1 اسفند 95

 

وارد اسفند شدیم و ماه بقولی بشور و بساب و بدو و بدو الکی و آخرش نشستن سر یه سفره قشنگ و شروع سال جدید

2 اسفند 95

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درود بر تمام روزهای زندگی

توی سال جدید اینجا نیومدم یجورهایی از اسفند پارسال تا همین روزها وقتم پر بود.

 

دیروز 1396/2/8 کنکور ارشد دادم هرچند وقت نشد اصلا بخونم ولی خب با پرویی تمام تا آخر وقت نشستم سرجلسه و با اعلام بلندگو تحویل دادم باشد که به نتیجه دلخواهم برسم.

حالا چرا اعتماد به نفس کاذب پیدا کردم خودش داستانی داره :whistle:

سؤالهای امسال سخت بودند البته بیشتر برای من ناشناخته بودند چون مطالعه به روز نداشتم برای اونهایی که خونده بودند سخت بوده و نسبت به کسایی که در همون اوایل آزمون از جاشون بلند شدند و رفتند و تعدادی که باقی موندند نتیجه گرفتم ایشالا که مجاز خواهم شد و مرحله بعدشم با موفقیت خواهم گذروند.:w02:

 

از این ها بگذریم

یه چند روزیه دارم به یه چیزی فکر میکنم و یجورهایی از خودم راضیم

نمی دونم نشانه بزرگ شدن هست یا چه چیزی ولی در این یکسال گذشته کمتر اشک ریختم و تا جایی که شده کمتر ناراحت شدم چند موردی هم که بوده دیگه واقعا فراتر از توانم بودم .

نمیدونم شاید بخاطر حذف یه عده کثیری از زندگیم و وارد شده چند نفر جدید یا هر علتی که هست باعث شده کمتر حرص الکی بخورم.

شاید زیادم خوشحال نشدم ولی ناراحتی هم نداشتم و این دید مثبتی هست برام..

امسال دوست دارم بیشتر شاد باشم و بیشتر سفرهای خاص برم و با کسایی که باعث آزارم میشوند اصلا مراودت نکنم .

 

امیدوارم همه بتونند یجورهایی از خودشون راضی و خشنود باشند.

1395/02/09

یه عیدی طلب دارم که هنوز بهم نرسیده :icon_razz:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز آخرین روز خرداد ماه هست

هنوز طلب من مونده چقدر بده آدمها خسیس باشند یا قول بدهند ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بیایند نذارند انجام بشه :sigh: این مدلی هستم من دیگه نمیشه کاریش کرد.

نتایج اومد و در کمال ناباوری مجاز روزانه نشدم ( اعتماد به نفسم بالا هست بخدا) ولی خب مجاز شبانه شدم و تصمیم دارم آزمون مرحله بعدم بدهم صرفا برای آشنایی با اسکیس معماری یکم هزینه هاش بالاست شبانه البته باید ببینیم چی میشه.:whistle:

 

این روزها به شدت برای خودم کار درست کردم درست کردن نقل عروسی برای داداشم و یه سفر به تهران برای برگزاری مراسم عقد و عروسیش ..

خوشم میاد طرح بیاد تو ذهنم و بتونم از ایده به عمل برسونمش یجوری حس خوبی به آدم دست میده.

توی این یک ماه گذشته یه دوره تخصصی جاده برای خانمهای هلال احمر گذاشتند تو رمضون ولی در کمال تعجب از اساتید شهرستانی برامون استفاده کردن که کلا زد حال بود برای من یکی لااقل ولی خب بالاخره گذشته بد نبود آدمها که توی دوره ها دور هم جمع می شوند خودشونو خوب نشون میدهند یعنی بد و خوب و هرچیزی که هستند رو خوب نشون می دهند.

 

این روزها یه جایی از زندگی هستم که نمیدونم چرا کسی دوستم نداره واقعا همه فقط در حد حرف هستند و بس و اونی که باید حرف نمیزنه ولی یکاری میکنه دلت بگیره بعد در کمال بی رحمی میگه خدانگهدارت باشه یعنی در جایی که فضول نباشه ببینمش حتما حسابشو کف دستش میذارم خودشم میدونه .

نمیدونم چرا نمیتونم ولش کنم و همچینین هنوز نمیدونیم چرا هرکاری من ازش بخوام رو نمی تونه انجام بده :ws38:

چرا های زندگیم زیاده و بی جواب هستند.

دیگه دارم پیر میشم و به هیچ جایی مفیدی نرسیدم.

 

از خدا میخوام هیچ کس رو به مرحله چرا و چه کنم نرسونه فقط همین

31/خرداد / 96

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...