رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

هر که می گوید پاییز زیبا نیست، باران را دوست ندارد، بوی نم و خاک را، هوای انتظار و بی قراری را دوست ندارد آیا چنین کسی وجود دارد...

آیا یادمان رفته سفیدی و پاکی زمستان به خاطر فداکاری پاییز است...

پاییز آغوش تمام برگهایی ست که در گذران عمر یادآور خاطرات بوده اند و هم اکنون حکم زر یافته اند...

پاییز، ای پاییز زیبای من، ای پاییز با شکوه من، تو را، رنگ پر حرارت نارنجی و طلایت را دوست دارم...

تو زیبا ترین فصلی زیرا که خلاصه ای از تمامی فصل ها را در خود داری...

هیچ کس نمی گوید تو زیبا نیستی این ما آدم ها هستیم که خزان خوبی هایمان را پای تو می گذاریم...

تو آنقدر قلب وسیعی داری که هر سال با وجود این همه نامهربانی، می آیی و سخاوتمندانه گلایه ها را به جان می خری تا دوباره پاکی را هدیه کنی...

آیا قویتر از تو هم هست، هم بدیهای دیگران را لا به لای هزار رنگت پنهان می کنی و هم مقدمه سپیدیشان را فراهم می کنی...

بدرستی که بخشندگیت قابل ستودن است...پاییزم، لطف بیکران پروردگارم دوستت دارم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو تمام شور و هیجان عمرمی...برای تو بازگو می کنم چگونه خوشحالم، چگونه شاد می شوم...زیرا که تو بی هیچ دریغ و چشم داشتی می شنوی و باور میکنی ... دوستت دارم زیرا باور و اطمینان را در لحظه لحظه های با تو بودن حس میکنم...

دستان گرمت را می گیرم و در حرارت ملایم نگاهت حل میشوم... تو همه باور مهربانی هستی... می شود روزی قلبم همانند تو به وسعت تمامی کهکشان ها و به اعماق تمامی اقیانوس ها شود...

من سادگی و صمیمیت را از وجود پاک تو هدیه گرفتم...

برای وجود عاشقت اگر تمامی ستارگان درخشان را هدیه آورم باز هم نور تو بیشتر خواهد بود...

خورشید زندگی من تو همان گرما بخشی که در پس ابرهای تیره و تارم تلالوت را از من دریغ نکردی...

امید را از تو یاد گرفتم... آن زمان که برای سلامتی من دست به دعا بردی ...آن زمان که برایم خواستار لطف بیکران خداوند شدی...

حتی این فاصله ها نمی تواند پیوند ناگسستنی تک تک سلول های قلبم به روزنه های پر مهر وجودت را تحت تاثیر قرار دهد...

در میان آغوش پر مهر تو گریستن هم عالمی دارد...همه ی غرورم به یکباره در مقابل آرامش وسیع چشمانت به زانو در خواهد آمد...

من آمده ام تا در کنار تو بغضم بشکند و لبخند تو مرهمی باشد برای زخم هایم...مگر جز خستگی هایم چیز دیگری برایت می آورم که تمام محبتت را نثارم می کنی... بخاطر آرامشم ازت ممنونم...

ای خوش رنگ ترین گلها... پر ستاره ترین آسمان ها...زلال ترین چشمه ها ... پاک تر از باران...بدان برای من همه ی دنیامی...

من تو را همانگونه که هستی دوست دارم...ساده و صمیمی...

هر چه دارم از تو و پشتگرمی هایت دارم...دلگرمی تو آنقدر پر رنگ است که تمام دلسردی ها در کنارت کم رنگ و بی رنگ می شود...

مرا به خاطر تمام بی رحمی هایم...به خاطر بی ملاحظگی هایم...به خاطر نامهربانی هایم...به خاطر تمام شیطنت هایم ببخش...

همه آرزویم این است که روزی در مقام تو باشم و در مقام تو محبت کنم و ببخشم...

بدان لایق بیش از اینهایی... ذهن و کلامم در وصف گنجینه محبت تو عاجز است...بر من ببخش که نتوانستم تمامی احساسم را در کلام بیان کنم...ولی بدان چشمان پر تلاطمم فقط و فقط به خاطر وجود سراسر آرامش تو مواج و خروشان گشته است تا در ساحل امن آغوشت خود را آرام سازد...

صدایم بزن ...من با صدای تو به اوج آرامش میرسم...

دعایم کن ...من به دعای خالصانه تو محتاجم...

پروردگارم برای آفرینش چنین آرامشی چگونه سپاست بگویم...

می خواهم بر بلندترین نقطه احساسم بایستم و دوست داشتنت را با تمام وجودم فریاد بزنم... دوستت دارم مادرم.

 

 

 

dr2lpwty5uazsi0cdtih.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش می شد یک نفر میبرد مرا مهمانی

تا بسازد بهر من لحظه ها را رویایی

کاش میشد در این هوای ابری و بارانی

با چای داغی قهوه ی تلخی

و یا شاید فقط

با نگاه گرمی لبخند پهنی

دلم را ببرد به اوج شادابی

کاش میشد لحظه هایی بی غم

در میان عابران هم قدم

با صدای روح نواز باران نم نم

می رفت بر هوا قاه قاه خنده هامان کم کم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو که می آیی شاعر میشوم

با استشمام بوی تو مدهوش می شوم

با صدای خوردنت به پنجره اتاقم شاد می شوم

پاکی تو مرا سبک می کند

اگر میدانستی چگونه با باریدنت غبار اندوه را

میزدایی از من

سخاوتمندانه تر می آمدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز شنیدم یکی میگفت معیار من واسه انتخاب همسر نجابت و خانومی و مظلومیت اون خانوم هست... قابل ذکره اون پسر اندکی تحصیلات دانشگاهی داشت .

از اون طرف یه دختری هم بود که می گفت من حاضرم با آدمی ازدواج کنم که تحصیلات کمتر از من داره ولی روح و فکر بلندی داره، به فکر ارزش های همسرش هست و این جامعه رنگارنگ از دیدن یک رنگی من غافلش نمیکنه .

دیدم واقعا حرفاشون درسته ...واقعا ما از هم چی می خواییم...مگه نه اینکه به دنبال آرامشیم...پس چرا گاهی یادمون میره زندگی یعنی چی ؟ !!!

راستش اصلا فکر نمی کردم یه روزی این ملاک ها رو در قالب آرزو از کسی بشنوم !

برای من خیلی دردناک بود و ساعتها به معنی این درد و دل ها فکر می کردم !!!

اینجا نوشتم چون حس کردم دفتر خاطرات منه...پس هر کس خوشش اومد میتونه بخونه و اجباری نیست...شاید اندکی، فقط اندکی تامل کنیم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو کتاب زندگی هر کسی یه فصل نانوشته وجود داره...که فقط خود اون فرد ازش با خبره و دلش نمی خواد یه آشنا اونو ورق بزنه...

شاید یه حرفایی هست که مخاطب خاصش فقط خودتی و هر کسی که از خودت نیست مجوز نداره بخوندش...

 

امروز احساس کردم یکی ما بین برگ های این فصلم سرک کشیده...

 

چرا باید تو اون فصل از زندگیت که فقط و فقط مال خودته... با تمام خاطرات و خنده ها و گریه هاش...قدم بزنه...

آهای ...با تو هستم... تویی که آشنایی با سال و ماه زندگی من... لطفا این فصل را نخوانده رد کن...من برای تو نمینویسم...

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از تو هر چه بگویم کم گفته ام

در وصف محبت بی دریغت مانده ام

تقویم زندگی ام را هر روز به نام تو نهاده ام

تا باشد که هیچگاه فداکاریهایت نشود فراموشم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو که خوب بودی

تو که داشتی با دل من میساختی

تو که داشتی به سازهای کوک و ناکوک من میرقصیدی

پس چی شد ؟!

چرا داری دلخوشی هامو میگیری

بیا با هم کنار بیاییم

با این دل من بساز

الان که خسته ام همسو باش نه ساز مخالف

بدون پستی و بلندی

فقط هموار باش

بی انصافی نکن

من اون روزا هواتو داشتم حالا نوبت توئه

نذار خاطراتی که خودم سعی داشتم این روزا تلخ نباشه خنجر بشه تو قلبم

زمونه.. آهای زمونه.. با توئم.. آره با خودِ خودت بی انصاف نباش

حالا که نمیتونم جلوشو بگیرم حداقل تو با این دل بساز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادر یعنی چه؟

یعنی محبت، صمیمیت، سادگی و گذشت..

یعنی هر چه از خوبی که نتوان وصفش کرد..

یعنی دریا دریا مهربانی

و تو

بدان

هیچ از اینها که شمردم کم نداری

تو مادر تمام بچه هایی هستی که منتظر یک نگاه پر حرارتند..

منتظر یک بغل تا به آغوش بکشاندشان..

تو وجودت را وقف مهر گسترانی کردی

من حتی فکر میکنم لحظاتی که با تو هستم گلها خندانترند

چه کسی می گوید تو مادر نیستی؟!!

گنجینه ی محبت تو از گنجایش تمام قلب های عاشق بیشتر است

پس چه کسی می تواند در جواب این همه دوست داشتن تو را مادر نخواند؟!!

پس ای فرشته ی عطوفت بدان آنچنان در خاطرم ماندگاری که از ورق زدن خاطرات خوبم عطر تو بمشامم میرسد

 

 

تقدیم به یک مهربان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی از آدما دلشون میخواد حرفایی رو بشنون که دوس دارن...اصلا گوش نمیکنن بلکه تو ذهنشون دارن تجزیه و تحلیل میکنن که آیا با معیار و میزان اونا حرفات جوره یا نه..

 

آخه آدم عاقل یه درصدی هم واسه خطا حساب کن ...شاید تو یه جایی اشتباه کردی...یه راه برگشتی هم بذار..

 

خسته ام از قضاوت...از فرار دیگران از واقعیت...از فرصت ندادنا...حتی از زیر ذره بین بعضی آدما بودن..

 

کاش میتونستم به خودت بگم .. اینو بدون واقعیت هرچی باشه قابل تحملتر از رویایی هستش که مثل حبابی پوچ تو ذهنته

 

اینو نوشتم تا یادم باشه و یادم بمونه "منم کامل نیستم و ممکنه یه جایی یه وقتی سر یه چیزی اشتباه کنم..پس باید فرصت بدم، هم به خودم هم به بقیه"

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند سال پیش همچین شبی کجا بودم و حالا...

یاد خنده هامون که می افتم انگار الانم همون جام...همون حس

چقدر خوبه همچین لحظه هایی رو تجربه کردم و الان یه چیزی دارم که بهش فکر کنم و لبخند بزنم

 

الان که کمی لبخند کم آورده ام یاد آن روزهاست

که به من می گوید به لحظه های خوب امیدوارتر باش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امشب...درست همین امشب که تصمیم گرفتم دُز احساسم را کم کنم... و غلظت منطقم را بالا ببرم

آری همین امشب شده است شب آرزو ها...و این یعنی شاید محالی نباشد

همه چیز جور دیگری شده است...حتی موسیقی که گوش می دهم شادتر و قشنگتر شده

نمی دانم اینها نشانه چیستند ؟!!

معبودا آرامش را هدیه امشبم قرار ده...

آرامشی قشنگ و پیوسته

می دانم درِ خانه تو همیشه برویم باز است...

و این تنها چیزیست که می دانم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند وقتیست سر ناسازگاری گذاشته است

راه نمی آید با این زمانه

برای خودش در رویا سیر می کند

می ترسم از آن روزی که بلند پروازی های امروزش بدجور توی ذوقش بزند

دلم... ای دل ساده ی من ...اگر روزی این روزگار هزار رنگ با تو بدقلقی کرد...در جوابش خنده ای کن و برو

مبادا روزی غمگین همنوایی نکردنش شوی

خود را جوری بساز که با هیچ طوفانی حتی ترک برنداری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمی ته کشیده است

راستش...

احساسی نمانده است که از آن بنویسم

و

جوهری نمانده است

دنبال چه میگردی

همه ی کاغذ ها سفیدند

چه می خواهی بخوانی

آن زمان که باید گوش میدادی

اینجا نبودی

و حالا...

مابقی دفتر سفید است

از همانجا که آمدی برگرد

زود است برای دیر فهمیدنت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مگه نمی دونستم ؟!!

پس چرا از شنیدنش جا خوردم ؟!

شاید تو اون لحظه انتظار شنیدن هر چیزی رو داری غیر از این ...

شایدم دلت میخواد این آخرین چیزی باشه که تو اون لحظه می خوای بشنوی

ولی صدای حقیقتش تا آسمان نمی دونم چندم رفت

و من ...

فقط نظاره گر بودم

 

خب این خوب بود یا بد

در آینده معلوم میشه

صبور باش

 

اینو گفتن که نباید با دم شیر بازی کرد اما معلوم نکردن تو قفس باشه یا نباشه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امشب... نه دیشب

توی شادی و همهمه

دیدی

خندیدی

و

رفتی

 

گاهی باید بی دلیل دلت را بسپاری تا شادش کنن

 

ببر... این دل را ببر

امانت من به تو

فقط ببخش

که تلخ است و بی روح

ببر و شادش کن

شاید تا دوباره شاد کردنش فاصله زیاد باشد

ببر و از من بگیر این دل نا آرام را

شاید تو توانستی کمی درش آوری از این حال و هوا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر سال بودم

میدونم امسال کوتاهی کردم

و می دونم که میبخشی

دل و دماغی نمونده ...خودت میدونی

کمی تا قسمتی خسته ام

یادش بخیر بخاطر تو و به خاطر خاطره تو ما زیاد دور هم بودیم

ممنون که دلیل صمیمیت مایی... بدون اینکه باشی

دوست دارم با صدای بلند

کاش بیشتر می بودی

 

(27 /خرداد /هر سال)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا اینجای زندگیم هر پیشرفتی بوده یه کمی هم توش اعتماد بنفس مخلوط بوده

هر جایی که شجاعتم بیشتر بوده بردم نزدیکتر بوده

البته ناگفته نمونه که حامی هم خیلی مهمه

حتی از نظر احساسی کارتو تائید کنه و یه جورایی هولت بده

اما...

این یکی فرق میکنه

علاوه بر اینکه پای عقل و احساس وسطه که هیچ جور با هم جور نمیشن

یه سری مسائلم هست که تو تسلطی روشون نداری

یعنی نمیتونی شرایط پایداری براشون پیش بینی کنی

فکر کن حالا این وسط باید تصمیم هم بگیری

فکر کنم به این حالت میگن "سردرگمی"

ولی من همچنان امیدوارم

من به این باور دارم که هیچ چیز اتفاقی نیست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دارم باور محال بودنشو عوض میکنم

ذهنم تصمیم گرفته به جذب

انگار افکارم داره با این قانون راه میاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میگه همه که نباید دکتری بخونن

یه عده هم باید برن دنبال کار و اشتغال

حالا من میپرسم پس علاقه چی ؟

پس این همه زحمت چی ؟

نمیتونم درک کنم که واسه هیچی سختی کشیدم

من واسه علاقم خوندم حالا هر کی هرطور دلش میخواد فکر کنه

تا اینجا فهمیدم خودتو باید با توجه به شرایط پیش ببری ...یه وقتایی هم اونی که تو تصور توئه با اونی که تو واقعیت اتفاق میفته فرق داره

مهم اینه حد بالاشو بگیری ولی یه درصد خطا هم براش درنظر بگیری

خطایی که کنترلش از دست تو خارجه

فعلا باید با شرایط ساخت

شاید بحث همون یه سال بخور نون و تره بعدش بخور نون و کره بشه...:ws37:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...