رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

rid0zehg3pz8phb606ou.jpg

 

 

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفت استید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید.

آن زمانی که تنگ می بندید

بر کمر هاتان کمر بند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان!

 

 

امروز 21 آبان زاد روز نیما یوسیج ، پدر شعر نو هست. اینجا کنار هم از این شاعر می گیم. :a030:

زندگینامه : نیما یوشیج

 

 

آثار : نیما یوشیج

  • Like 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ حرفی سخنی ندارین؟ :ws38:

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
هیچ حرفی سخنی ندارین؟ :ws38:

 

مرسی از یادآوری :icon_gol:

 

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:

یک دست بی صداست

من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سارا جون با اجازه ادامه شعر " ای آدم ها " رو می ذارم چون خیلی این شعر و دوست دارم البته ببخششششیییییییید با تاخیییییییره ها.....:ws3:

 

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

نان به سفره ، جامه تان بر تن

یک نفر در اب می خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را از راه دور دیده

آب را بلعیده و در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر ، گه پا

آی آدم ها !

او ز راه مرگ ، این کهنه جهان را باز می پاید

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدم ها که بر روی ساحل آرام ، در کار تماشایید

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان

وین بانگ باز از دور می آید:

آی آدم ها!

و صدای باد هر دم گزاتر

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آب های دور و نزدیک

باز در گوش این نداها

آی آدم ها!

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اندکی خمیده بود چهره ی مرد...

 

مردی که از دیار باران های پاییزی بود....

 

واژه هایش خیس بود...

 

تَر و تازه بود حسِ گفتارش که موزون می شد در قالب و نو و سیپد.....

 

باید با چتر او زیر باران رفت.....

.

.

.

هنوز نتونستم شعری ازش پیدا کنم که دوست نداشته باشم.....همیشه رو یک خط بود و افول نکرد...:icon_redface:

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت

دست او بر پتک

و به فرمان عروقش دست

دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:

« ـــ کی به دست من

آهن من گرم خواهد شد

و من او را نرم خواهم دید؟

آهن سرسخت!

قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!»

 

 

نیما

53.gif

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خون سرد

 

من از این دونان شهرستان نیم

 

خاطر پر درد کوهستانیم،

 

کز بدی بخت، در شهر شما

 

روزگاری رفت و هستم مبتلا!

 

هر سری با عالم خاصی خوش است

 

هر که را که یک چیزی خوب و دلکش است ،

 

من خوشم با زندگی کوهیان

 

چون که عادت دارم از طفلی بدان .

 

 

 

به به از آنجا که ماوای من است،

 

وز سراسر مردم شهر ایمن است!

 

اندر او نه شوکتی ، نه زینتی

 

نه تقلید، نه فریب و حیلتی .

 

به به از آن آتش شبهای تار

 

در کنار گوسفند و کوهسار!

 

 

 

به به از آن شورش و آن همهمه

 

که بیفتد گاهگاهی در رمه :

 

بانگ چوپانان، صدای های های،

 

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای !

 

زندگی در شهر، فرساید مرا

 

صحبت شهری بیازارد مرا ...

 

زین تمدن، خلق در هم اوفتاد

 

آفرین بروحشت اعصار باد

 

 

نیما یوشی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مَهتاب

می تَراوَد مَهتاب

می درخشد شَب تاب،

نیست یک دَم شِکَنَد خواب به چشمِ کَس ولیک

غَمِ این خُفته ی چند

خواب در چشمِ تَرَم می شکند.

نگران با من اِستاده سَحَر

صبح می خواهد از من

کز مبارکْ دَمِ او آوَرَم این قومِ به جانْ باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از رَهِ این سفرم می شکند.

نازُک آرایِ تنِ ساقِ گُلی

که به جانَش کِشتم

و به جان دادمَش آب

ای دریغا! به بَرَم می شکند.

دست ها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به دَر کَس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سَرَم می شکند.

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب؛

مانده پای آبله از راهِ دراز

بَر دَمِ دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دستِ او بر دَر، می گوید با خود:

غمِ این خُفته ی چند

خواب در چشمِ تَرَم می شکند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×