رفتن به مطلب
- Nahal -

.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.

پست های پیشنهاد شده

امروز اتفاقای خنده دار واسم افتاد که نمی دونم چیشو بگم و حتی نمیدونم اینجا باید بنویسم یا تاپیک سوتی!

مینویسم که ثبت بشه ولی اگه حوصلتون نمیاد نخونید

صبح یه کم دیر پا شدم و بالطبع دیر حاضر شدم و دیرم سوار تاکسی شدم به مقصد دانشگاه.

چند دقیقه از نشستنم تو تاکسی گذشته بود که یادم افتاد گوشیمو جا گذاشتم:hanghead:

به تاکسی گفتم همونجا نگه داشت و مسیر اومده رو پیاده برگشتم تا این بار گوشی رو بردارم و تا این کار و کردم حدود بیست دقیقه طول کشید و طبیعتا خیلی دیر شده بود:banel_smiley_4: اما چون همین کلاسو هفته قبلم غیبت کرده بودم باز دوباره به سمت دانشگاه راهی شدم.:hanghead:

حوالی ۸ و ۴۰ دقیقه رسیدم به ساختمون کلاسمون.:ws3:

رفتم پشت در وایسادم. گوش که کردم دیدم این صدای یه استاد دیگس.با این حال درو باز کردم و دیدم که نخیر اینا شبیه هم کلاسیام نبودن. خلاصه دوزاریم افتاد یه طبقه اشتباه اومدم.:ws3:

عاقبت رفتم سر کلاس.

الان که بهش فک میکنم میبینم بعد کلاس یاد رفت که برم و استاد حاضریمو بزنه:sigh:

خلاصه این از کلاس اول ما.

کلاس دوم هم طبق معمول با یه استاد جدی و در عین حال خیلی دوست داشتنی بود.

یه گروه دو نفره از بچه ها ارائه داشتن. داشتن توضیح میدادن که دیدم بچه ها پشت سرم غش کردن از خنده ( این یکی خدایی تقصیر من نیست:icon_pf (34):)

دیدم دو تا از بچه ها رو یه کاغذ گنده نوشتن :«بسه دیگه زر نزن» (با عرض معذرت) و گرفتن جلو دوستانی که پا تخته در حال ارائه پاورپوینت بودن.:ws28:

حالا منم ولو شدم از خنده وسط کلاس. در همین حال استاد مبارک که کلی به من امید داشت یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت. و یکمم تعجب کرده بود که به چی با این شدت میخندم.:hanghead:

خلاصه هر چی امید به من بسته بود پر پر شد.:4564:

بعد کلاس کوبیدم رفتم یکی از ایستگاه های مترو فقط واسه این که کارت مترومو شارژ کنم.

رسیدم اونجا و پولو گذاشتم. اما کارت نبود:hanghead:

حالا هی بگرد و بجور:banel_smiley_4:

آخر فهمیدم کارتو هم جا گذاشته بودم:ws28::whistle:

خوشحال و شادان اومدم بیرون:ws28:

بازم ماجراهام ادامه داشت ولی دیگه خیلی طولانی میشه بخوام بگم:ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی که نه دیگه همیشه دلم برات میتپه:1cwpe6q6upfmgganbmp.....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکی از اقواممون رفته توی کما دوستان خواهش میکنم براش دعا کنید

 

ایشالا هیچ وقت مریض نشید و مریضی کسانی که دوستشون هم دارید نبینید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه دلم می خواست برم سر کاری که دوست دارم و براش زحمت کشیدم

این کار و دوست دارم ولی امان از محیط های کاری و آدم های بی خود

یعنی بعضی وقتا واقعا ارزش های انسانی انقدر کم رنگ میشه ؟!

باور کنید اگه این ها رعایت میشد خیلی از مشکلات بعدی پیش نمیومد

 

به نظر من برای گزینش اول باید گزینه "آیا شما به انسانیت اعتقادی دارید یا خیر" را بگذارند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واقعا بی انصافیه که دو نفر برای شروع زندگیشون باید با این قیمتها مواجه بشن :whistles: :vahidrk: :ubhuekdv133q83a7yy7

انقدر از این وضعیت قیمت ها شاکی هستم که ترجیح میدم سکوت کنم ... :sigh:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ وقت فکر نمیکردم یه کوچولو برای اومدن به این دنیا بتونه انقد مارو نگران کنه!!!!

هر چیم این اتفاق اتفاق شیرینی باشه وقتی عزیزت داخل اون حالت میبینی اعصابت میریزه به هم...نمیتونی چکار کنی خوشحال باشی یا ناراحت:sad0:

خدایا خودت مراقب دوتاشون باش

اومدم اینجا بگم براشون دعا کنید

برای همه ی مامانا و بچه هاشون:ws37:

خدایا شکرت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر این شب و روز برعکس میشدن خیلی برای من خوب بود، چون اصولا سیستم بدنی من برعکس کار میکنهicon_pf%20(34).gif

 

یه شب هم خواستم زود بخوابم مثلا ،الان از خواب پریدم sigh.gif دیگه خوابم نبرد، از طرفی هم به خاطر استرس پایان نامه ،دوباره نشستم پشت سیستم :ws37:

 

مغز هم فرمان میده الان باید بری سرکار ،االان حوصله دارم icon_pf%20(34).gif

 

 

برای بعضی آدما سخته صبح زود بیدار شدن،اما واسه برخی عذاب آوره ،متاسفانه من هم جزئی از همون دسته هستم.

 

به همین دلیل ممکنه خیلی از کارهام سر همین عقب بیوفته...بالاخره برخی اتفاقات وجریانات صبح ها رخ میده و به طور کلی زندگی دوباره از صبح آغاز میشه... hanghead.gif

93.2.9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی من با کلی امید و آرزو برای کار آموزی اقدام می کنم و با این ایمیل مواجه میشم :

Dear Mahnaz,

 

 

 

Thank you for your interest in employment with Precision Resource Company.

 

 

 

We have reviewed your resume and have carefully considered your qualifications. While your skills are certainly impressive, we have decided to pursue other candidates for this position.

 

 

 

We will maintain your records and should a position open that matches your qualifications, we will contact you. We also encourage you to visit our website as new positions become available.

 

 

 

We appreciate your interest in our company and wish you success in your career search.

 

:sad0::4564:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درست همونی شد که فکر میکردم آغا من اصلا شانس ندارم:ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رستار بچه ها گفت دیگه نمیتونم بیام اصلا به جهنم

بایکی دیگه قرار گذاشتم اونم پشیمون شد باز به جهنم

بالاخره کار آدم زنده میگذره دیگه

چند وقت فوق العاده کارام سنگینه و دست تنها و بدون پرستار و بدون بابای بچه ها اصلا اینا هم جهنم

پ.ن:این پست رو تو تاپیک به جهنم گذاشتم ولی حرف دل بود با جهنم گفتن هم درست نخواهد شد:4564:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیدید گاهی یه آهنگ یا ترانه میفته تو ذهنتون و بیرون نمیره

گاهی اوقات واقعا غمگینم یا ذهنم آشفتست، نمیدونم چرا ترانه ی عروسی میفته تو سرم :icon_pf (34):

واقعا خود درگیری مزمنه !!! :banel_smiley_4::icon_pf (34):

 

الان ذهنم آشفتست .... :5c6ipag2mnshmsf5ju3

اونوقت تو ذهنم با صدای خواننده و موسیقیش هی میگم :

 

چه حس خوبیه :icon_pf (34):

هوا صافه آسمونم آبیه :icon_pf (34):

دوست دارم بمیرم ولی اون دستاتو بگیرم

تا دنیا پابرجاست واسه ی عشقت بمیرم

عشق من باش

جون من باش

نذاری این دل رو تنهاش

ای دیوونه دوست دارم

نمیخوام یه لحظه ازت دست بردارم

لای لای لای

لای لای لای

:icon_pf (34):

با صدای بهنام صفوی - استودیو ضبط: ذهن آشفته ی عادل :icon_pf (34):

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگه یه روز دختر دار شدم اسمشو یا جیران میذارم یا لیلا :icon_gol:

دلم واسه مامان خودم تنگ شده:sigh:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی وقتا لازمه به داشته هات افتخار کنی مغرور نشی اما لازمه افتخار کنی داشتن پدر مادر خوب داشتن خانواده ی خوب دوستای خوب حتی خود خودت هر چقدرم نقص داشته باشی باز جای انرژی مثبت تو زندگیمون زیاده و همچنین به داشتن یه خدای خوب باید افتخار کرد:icon_gol::icon_redface:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امشب شب آرزو هاست

آرزو کنین...

 

امیدوارم همه همیشه خوب زندگی کنن و از زندگیشون لذت ببرن

با سختی ها بسازن و خوشحالی هاشونو با بقیه تقسیم کنن:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالم گرفته از زندگی

دلم پره از خدا

خیلی خوابش سنگین شده ....

وقتی خدا خوابه از یه خونه که فقط مهربونی پرواز میکنه سه تا :sigh: یهو پر میکشن و خونه میشه سنگی و سرد :sad0::sigh:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا بهار این جوریه؟؟؟

نصف اتفاقات تعیین کننده زندگی من تو بهار اتفاق میفته اونم اردیبهشت و خرداد:w58:

اصن همین جوری موندم ها!

یعنی انقدر این مدت تراکم بالاست که آدم سرگیجه میگیره:w58:

با این روندی که داره پیش میره اصلا بعید نیس انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشم:w58:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوست ندارم دوستام فکر کنن بی معرفتم ویادشون نیستم وازشون خبری نمیگیرم بخدا اینجور نیست به یادهمه دوستام هستم وبرای همتون ارزوی خوشبختی ،سلامتی ،عاقبت بخیری میکنم وبهترینها رو ازخدا براتون میخوام وبه یادتون هستم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همین یک ساعت پیش یکی از بهترین بچه ها ،که قبلا اینجا هم فعال بود.

 

بهم اس ام اس داد،گفت ستاره اومدم تهران ،فکر میکردم برای نمایشگاه اومده...پرسیدم گفت یه سمیناری در مورد طراحی شهری هستش ، یه هزینه ای داده ،3روزه بوده .

 

بهش گفتم چی؟ مدرک سه روزه طراحی شهری؟w58.gif

 

خیلی ناراحت شد اصلا دیگه جوابمو نداد،همینکه اینو گفتمicon_pf%20(34).gif

 

 

..........

 

اصلا نمیخواستم مسخره کنم، نمیدونم چرا اینقدر ناراحت شد..شاید تو فکرش این باشه ،کاش نمیگفتم..

 

خیلی برام علامت تعجب بود که این مدرک سه روزه ، اون هم تویه سمینار ،چی میخوان به این بچه ها یاد بدن..

 

مدرک بدن ، اما با چه هدفی؟

 

از طرفی هم خیلی ناراحتم که با این حرفم ناراحتش کردم، اما سوالم از نظر خودم غلط نبود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محمدرضا لطفی، استاد تار، صبح امروز جمعه، ۱۲ اردیبهشت‌ به دلیل ابتلا به بیماری سرطان در بیمارستان پارس تهران در ۶۸ سالگی در گذشت.:sad0:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...