رفتن به مطلب
- Nahal -

.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.

پست های پیشنهاد شده

تا خواسته ای در حد آرزو هست، عطش رسیدن بهش رو داری، وقتی بهش میرسی

یه لحظه مکث میکنی راه اومده رو مروری میکنی هدفی که بهش نزدیک شدی رو از ذهن میگذرونی یه چیزی که تا حالا تجربه نکردی رو حس میکنی هنوز هم نفهمیدم اون حس چی بود بی شک یه حس گنگ و مبهم اینجاست که باید گفت: باز آمد و رخت خویش بنهاد و برفت....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضي خاطره ها انقد تلخ و دردناك و حتي از نظر شعوري مضحك و چيپ هستن كه ميخواي همه اثار اونارو نه تنها از زندگيت بلكه از ذهنت از دنيات پاك كني

بشدت از خودم از احساسات پاكي كه از جيب روان و روحم گذاشتم عصبانيم

 

شما باشيد اينجور وقتا چطوري خودتون رو اروم ميكنيد ؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
@سارا\-افشار


راستش من اینجور مواقع که چیزی تو گذشته مونده و اذیتم میکنه همیشه باهاش روبرو میشم.
اگر یه فیلمی یا چیزی تو گذشته دیدی و خاطره بدی ازش داری اتفاقاْ برو ۵۰ بار ببین اون فیلم رو تا عادی بشه برات. (یا تو بحث های تجاوز و ترک اعتیاد و ... همیشه میگن باهاش روبرو شید و ازش حرف بزنید)
نمیشه از این چیزا فرار کرد یا از ذهنت پاکشون کنی.
یهو یه جایی یه اتفاقی که هیچ ربطی نداره میوفته و صاف میاد جلو چشمت و دوباره زنده میشه.
تو این جور مواقع همین که بدهکار خودت و اخلاق و شرافت نباشی پس کار بدی نکردی و مشکل از تو نبوده.
آسیب دیدی اشکال نداره.
تجربه شد دیگه.
اگر زندگی بدون این قضایا و مشکل و خیلی آروم میخوای دور از جونت یه جا بیشتر نداریم اونم قبرستونِ.
اگه از درد فرار کنی که نمیپزی.
همیشه خام و بچه میمونی.
فقط یادت باشه چه بهایی بابت این تجریه ات دادی.
ولی دفعه بعد اگر از این زاویه خوردی دیگه خودت رو یه ذره محکوم کن.

-----------------

راستش من اون مشکل بالا رو گفتم چندتا از بچه ها در نهایت صداقت بهم کمک کردن.
دستشون درد نکنه.
من هم خواستم کمک کنم.
باز خوبِ اینجا رو داریم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گیر کردم بین اتفاقاتی که خودم باعث شدم

دارم فکر میکنم خدا چقد صبوره داره منو تحمل میکنه :sad0:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اخه چقد بی انصافین شما دکترا:hanghead:

این پاس میده به اون ،اون به این

یکی میگه برو سونو یکی میگه ازمایش

یبارکی بگین داری میمیری خیال ادمو راحت کنید دیگه اههههه:w000:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روز خوب !!

ولی همیشه یک حرکت اعصاب داغونی داره !!!

ولی خوب بود !! مثل قبل کنار خانواده !! خواهرام !! ادمایی که دوسشون دارم باهاشون بزرگ شدم !!!

 

گاهی اوقات الکی خوش بودن هم قشنگه !!

ولی ای کاش یه ذره بیش تر پیش بابای خودم بودم !!!

 

چقد خوبه ادم تو کوچه باباش زندگی کنه !! دوسوته میره میاد !!

لذت های کوچیک زندگی من !!

 

یادم رفت سربه سر گذاشتن خواهر شوهر !! :ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدا فقط هیچ مادری و مریض نکنه

بچه ها واقعا طاقت دیدن مریضی مامانشونو ندارند

آخه میدونید مامان آدم هست نمیشه بهش خیلی هم امر و نهی کرد ولی خب تو این یکی دوهفته بخاطر سلامتی خودش مجبور شدم بعضی مواقع یکم تند رفتار کنم ایشالا که مشکلش کاملا رفع شده باشه و شبی برگرده خونه . بازم شکر خدا و با پیشرفت علم و وجود داشتن عمل یه سری مشکلات میشه از شرشون خلاص شد و کمتر عذاب کشید.

خدا هیچ پدر و مادری و مریض نکنه حتی برای چند ساعت بیمارستان رفتنشون و دیدنشون رو تخت هم سخته .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه دخترا با حتي پسرا يه حسي تو كودكي و نوجواني به كسي دارن....حالا نميتونم بگم قطعا عشق بوده...دوست داشتن بوده پاك و خالص ولي...آخ از اين ولي....

 

حس باشه...از همون حساي كه تو بچگيا ميشه به يكي از همون فاميلا داشت....

نگاه هاي يواشكي...بازي باهم...خنده هاي تو دل برو...

 

از كودكي...

حدودا ٩ساله...

طوري كه از همون بچگي بگي اين شوهرمه...شوهرم ميشه...

 

 

زمان زمان....

اون حس باشه....

 

حتي با وجود كسي تو زندگيت وقتي طرف ميبيني باز اون حس زنده بشه...

 

بدتر ازاينكه ندوني طرف مقابل چند چنده باهات...

 

پسره ميره دنبال زندگيش با دوست دخترش....براثر اتفاقاتي جدا ميشن و سرانجامشون تلخ تموم ميشه و بهم نميرسن....

 

دختر از همه چي خبر داره از روابط پسره...

 

ميبينه پسره داره نگاهايي ميكنه...

نگاهايي كه يه عمر دختر به پسر كرد و پسر نفهميد....پس زد...

 

حالا جفتشون اون نگاه رو دارن اون حس دارن...نه اعتراف ميكنن نه خواسته هاشون رو ميگن...

 

 

دختر بعد از ١٥سال داره جواب نگاهاش رو ميگيره...

 

ولي دير شد....خيلي دير كه...دختر جواب خواستگارش رو بله داد...

 

گرچه از بچگي ميدونست كه بخاطر خانواده ها پسره شوهرش نميشه...ولي از كلاس سوم ابتدايي پسره رو شوهر آيندش ميدونست...

 

 

پاك ترين عشق و دوست داشتن قطعا همون حسِ كودكيه كه به كسي داشتيم...

 

 

بعداز١٥سال نگاه ها قفل ميشن به هم....شيرين ترين حس دنيا...ولي با پايان تلخ.

 

٩٦/٥/١٤

 

پ.ن:آقاي فاطمي يادمه تو تاپيكي گفتن ازبچگي عاشق هم بازيشون بودن الانم باهمون عشق همون همبازي دخترخاله جانشون ازدواج كردن...شايد بهتر درك كنن اين مطلبُ.آروزي خوشبختي و عاقبت بخيري دارم براشون.

 

 

پ.ن:اينم گذشت بخاطر خانواده.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز دیدم یکی از بچه های اینجا منو اد کرده تو اینستا گرام که خیلیییییییییی دلم براش تنگ شده بود. :icon_redface:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی وقتا بعضیا رو که نگاه میکنم از تعجب شاخ درمیارم!!!:w58:

به شخصه خودم رو گوشیم ایمیلم هست، اسکایپم هست که سالی یه بار سراغش میرم و تلگرام که وقت میبره...

یه سایت نواندیشانم هست که هر از گاهی میام سر میزنم

یا نهایتا وسط اینا برم چند جای دیگه مثل پروفایل سایت رایتل یا چیزایی مثل این سر بزنم!

با این حال اگه بخوام رو همش وقت بذارم از صبح تا شب باید سرم تو اینا باشه!!!

 

 

حالا ما شاءالله بعضیا رو میبینی وایبر، اینستا، واتس اپ، کوکو، آی ام، تلگرام و کوفتوگرام و زهروگرام اینا رو همه رو دارن و ماشاءالله تو همشونم قویییییییی:w58:

به نظر میاد حداقل یکی دو نفر رو برای پوشش دادن صفحات مجازیشون استخدام کردن:banel_smiley_4:

 

 

بابا تو رو خدا یکم به دور و برمون نگاه کنیم

ببینیم دنیا چه خبره! کجای دنیا اینقدر وقت میذارن روی این شبکه های مجازی که ما داریم میذاریم؟؟؟

 

واقعا کجا داریم میریم:hanghead:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز 5 صبح همسر بیدارم کرد

-بیدار شو تو رو خدااااا لباسمو اتو کن دیرم شد

منم از حرص بیدار شدم

اتو رو زدم برق و اب تو مخزن تموم شده بودم یه لیوان اب اوردم با دست میپاشیدم روش

از رو حرصم ک چرا همیشه لحظه نود ، یه قلب اب قرقره کردم دهنم و خالی کردم رو پیراهنش و اتو رو گذاشتم روش خشک شد:ws3:اونم هی میگفت سریع دیرم شد:whistle:

 

 

 

 

ساعت یک زنگ زد چطوری سرم شلوغ بود نتونستم زنگ بزنم ببخش بی خوابت کردم منم گفتم ایراد نداره وظیمههههههههههه:4chsmu1:

 

 

و اصلا به روی خودم نیاوردم چی کار کردم:spiteful:تا باشه مزاحم خواب ما نشه:zadan:

بی انضباط:w02:

 

 

پ ن:راستی شهره مرد؟:sad0:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه سوتی دادم افتضاح

 

خواهرم رفته بیمه بیکاری بگیره تایید نهایی شده یهو برمیگرده میگه تو سیستم ثبت شده خواهرتون تایید کردن شماترک کار نکردید یعنی من !!!

خیلی استرس دارم

خدا کنه درست بشه !!! :4564::sigh:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اقا هی شمال سیل میاد اینجا یه چیکه بارون نمیاد :banel_smiley_4:خدایا قربون دستت این بارونو یکنواخت پخش کن بزار ما هم یه فیضی ببریم :w02:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سعي ميكنم فكر نكنم بهش...

 

ولي تنها صحنه اي كه جلو چشممه قيافه و نگاهاشِ...

 

براي بار چندمِ كه تو جمع كنار كلي فاميل اين حرفُ زده و سكوت كردم به احترام بزرگ بودنش به احترام شخصيت خودم....

 

هيچوقت هدف و آرزوم واسه كسي شرح ندادم حتي با وجود اينكه هزاران حرف پشت سرم بود بخاطر رشته تحصيليم...ميدونستم منو كمتر از بقيه ميدونن چون از فني خوندم.با همه كنار اومدم با همه حرفاشون موافقت كردم ولي آخر حرف و انتخاب خودم بوده و خواهد بود...

 

سال اول گفتم چون دخترم شايد واسه همينه ميگه اين حرفو....

 

بزرگتر شدم سال به سال بهتر از قبل مسمم تر از قبل ادامه دادم با اين ذهنيت كه وقتي پام از خونه ميزارم بيرون جنسيت نيس نيست كه مهم باشه دختر و پسر مهم نيست...انسانم.بيشتر از يه مرد توانايي دارم واسه ادامه دادن.

 

خيلي وقت بود تو جمع هاشون نبودم به دليل وجود كسايي كه طرف مقابل كوچيك كنن تا خودشون برتر باشن...تو هر زمينه اي...

 

داد ميزنه سرم با اينكه پدرم و برادرم كنارم نشستن...با داد اول سرم بلند ميكنم جواب بدم كه برادرم چشمك ميزنه سكوت كنم...

 

آره تو هيچي نميشي...داد اول

 

دنبال كار نيستي...داد دوم

 

سرِ دوتا پروژه نميري بتن و ماسه رو تشخيص بدي...داد سوم

 

صداي زنشِ كه بلند ميشه شوهرش مخاطب ميكنه....آرومتر مگه دعوا داري...

 

-سرم پايين براي بار هزارم ميگم من نميخوام بنّا بشم سرساختمون.

 

+ناظر چي؟؟؟؟بايد بدوني يا نه...

 

-اطلاعاتم به حدي هست كه بتونم ناظر بشم گرچه هدفم نيست

 

+هيحي نميشي

 

-حرفت چيه مهندس با خواهرم؟؟؟

 

+اينكه بره سركار

 

-من خواهرم نميزارم سركار...نه من نه پدرم تا وقتي ما هستيم بعدشم شوهرش.تا وقتي خودش بخواد...اونوقت هرجا دلش بخواد ميره.

 

+بحث گذاشتن و نزاشتن نيست...بحث اينكه دوتا چيز ياد بگيره..

 

-انقدري بلد هست كه دنبال هدفش ميره نه به اجبار شما بره سرِ پروژه كه بتن تشخيص بده.

 

+هيچي نميشه

 

-شما كه شدي..شما كه ٣٠و خورده اي سالته با خواهر من الان همكلاسي كدوم پروژه معروفي رو اجرا كردي كه دم از خودت ميزني و هيچي هيچي ميكني؟؟!!!

 

+بحث اين نيس...بحث اينه ك بره دنبال كار...نمونه خونه

 

-بهترين كار براش پيدا ميكنم كه نره دهن به دهن چنتا بنّا بشه

 

+اميدوارم

 

-حس ميكنم رقيبم شدي.فقط بدون با همين حرفت هيچي هيچي گفتنت ببين چي ميشم

 

+دلسوزيه

 

-بي احتراميه

 

+نه

 

-جوابت آينده ميده نه من.زمان جواب خوب ميده.

 

+ميبينيم

----

 

خيلي حرف بود كه سانسور كردم...حرفايي كه سه روزه باعث اشك ريختن و سردرد من شده...

نميدونم چطور جوابش بدم كه تموم كنه اين حرفاشو...خسته شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:hanghead: امروز عصر همش موضوع تاپیک حمید میومد تو ذهنم رد دادن |:

حمید راس میگه مهم اینه که چرا ادم رد میده !! ولی من نمیدونم چرا داغونم !! به جز موقعیت شغلی اونم قسمت حقوق تقریبا همه چی خوبه ! نمی دونم چرا این قد داغونم و گرفته ام ، یه خستگی خاصی دارم

دیشب گفتم نشینم فیلم اموزشی پریماورا ببینم بخوابم فردا سر حال باشم ولی فایده نداشت !! داغون داغونم !

 

:hanghead::hanghead:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من قبلاً دید و تصور درستی از اینکه دو نفر تو فضای مجازی (مثل همین فروم) آشنا بشن نداشتم.

شاید بخاطر تصورات مزخرفی بود که تو تلویزیون و ... تو گوشمون کردن.

ولی اتفاقاْ بهش که فکر میکنم میبینم چه فضای خوبیه برای این قضیه.

شما فکر کن میتونی تا درصد بالایی طرز فکر یک نفر رو متوجه بشی و بشناسیش با همین نوشته هاش.

بدون اینکه هریک از طرفین هزینه اخلاقی یا احساسی بابت این قضیه بدن.

الان من یکی از همکارای خانمم دوسال هر روز دارم روزی ۱۰ ساعت میبینمش ولی هنوز مثلاْ نمیدونم سیگار میکشه یا نه!

تابو نباشه براتون رابطه های مجازی.

چند و چونی داره که اگر رعایت نکنید واقعاْ سم میشه.

مثلاْ اینکه نهایتاْ ۱ ماه باشه بعدش بیاریدش تو واقعایت حتماْ.

ببینید همدیگه رو و با چشم خیلی باز برید جلو.

اینکه مراقب باشید یهو کلاه بردار نباشه طرف و ... هم هست.

یه پسره رو تلویزیون نشون میداد رابطه مجازی با یه دختر داشته و علاقه و وابستگی و ... بعد گندش در اومده دختره ۱2 سالش بوده داشته بازیش میداده پسر ۲۰ و خورده ای ساله رو.

نصیحت و این مدلی نبود این نوشته ام فقط میخوام بگم تابو نباشه براتون شروع رابطه از طریق فضای مجازی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ميدونم خارج شهر بود امروز...

 

بين گفته ها و خنده ها يه لحظه حس ميكنم صداش مياد...تو ذهنم بوده...

 

حرف از خريد و جهيزيه و....صداي گوشيم درمياد با دومين زنگ پاسخ ميدم.

 

-جانم؟

 

+جانت بي بلا...كجاهايي سراغ مارو نميگيري!

 

-همه جمع خونه عمه...جات خاليه وقت نميكنم گوشي بگيرم دستم..تو كجايي؟بهتري؟آمپولت زدي؟جلسه خوب بود؟ناهار خوردي؟چاي خوردي؟مامان جون خوبه؟؟آرتين و آوردي از مهد؟لباسات گرفتي از خشكشويي؟جلسه فردات يادت نره؟بليط گرفتي؟پاست وقتش تموم نشده؟ساكت بستي؟راسييي ببين لباس كم بردار اذيت نشي هوا خنكه نميخواد اضافه بار داشته باشي خستت كنه...كت و شلوارت نپوشي با كاور بزار تو چمدون.تو راه تيشرت بپوش همون سفيد سرمه اي خوبه.

 

+خوبه زنگ زدم بهت!

 

-ببخشيد بخدا از صبح تو فكرم بودي وقت نميكردم،مامان چندبار گفت زنگ زدي....

 

+همه چي خوبه همه سوالات خوب بود و انجام دادم فقط نميدونستم چي بپوشم كه كمك كردي،كاور ميكنم چشم.همه چي okشد...

 

+.....(اسم)؟!

 

-جان؟

 

+چطور تشكر كنم واس اين كارات؟چرا عين مادر مواظبمي؟!

 

-وظيفه س.

 

+لطف و محبت و عشق و....

 

-اوووووه چه لوس نه بابا:؛))))

 

+بخند

 

-وا!؟

 

+اره بخند كيف كنم.خستگيم كم بشه

 

-دلقكم من؟

 

+خودت باعث شدي اينطور آروم بشم.

 

-بمون برام تا آخرين نفس هرثانيه بخندم برات خستگيات تموم بشه

 

+ما فقط اون دنيا از هم جدا ميشيم

 

-ببند چشمات و قصه بگم

 

+ديوونه كردنت شروع شد

 

-قصه عشق خودمون

 

+اون كه خنده دار و غير قابل باوره:))))

 

-ميكشمت لوس

 

+هيس...شروع كن

 

-سال اول كارشناسي...و....

 

-(....)اسمش؟

 

-خوابيد

 

 

هزاروسيصدو نودوشيش/پنج/بيست و چهار

٠٢:١٣بامداد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیرو ب همسر (بیبببببببببب ) گفتم اینقد دوست دارم یبار اومدم ببینم خونه تمیزه

همسر هم قبل اومدن من اومد مثلا سورپرایز كنه كه نمیدونم چی كرده جارو برقی سوزوند

وقتی رسیدم با یع عالم لباس كف حموم و یه جاروبرقی سوخته وسط پذیرایی روبه رو شدم :vahidrk:

من نخوام تو سورپرایز كنی باید كی رو ببینم:w000:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه روزایی از زندگی هست که دلت میخواد کاش هیچ وقت اونروز نبود این روزا این 3سال اخیر کاش نبود کاش خیلی اتفاقا نمی افتاد نمیدونم چرا اینطوری شد استرس دارم خیلی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این خراب شده هم یه خراب شده ایه عین بقیه ی جاها!

پارتی حرف اولو میزنه!:banel_smiley_4:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...