رفتن به مطلب
- Nahal -

.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.

پست های پیشنهاد شده

چه حس بدیه دوری از بابام باعث شده همیشه بعد از ظهرا یه بغضی باهام باشه انگار یه تکه از قلبم باهام نیس ، حتی پیششم از این که باز باید ترکش کنم ته دلم بغضه !! :sigh:

خواهرم میگه من خیلی لوسم که همیشه دلتنگ بابامم :hanghead::4564:

 

 

 

این دلتنگی رو پارسال 5 روز بعد از این بود که اومده بودم خونه خودمون و فقط 6 الی هفت درب از خونه بابا فاصله داشت تو این تاپیک نوشته بودم الان که ده روز بابا رو ندیدم نمیدونم کجاست و چیکار میکنه تنها ازش یه سرخاک و عکس و خاطره مونده چجوری تحمل کنم !!!

 

چه غم بزرگی تو دلمه دلم براش تنگ شده ولی نیس !!! :4564::sigh::icon_pf (34):

 

تاپیک گاهنوشت هم کمکم نمی کنه !!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اومدم اینجا اعتراف کنم که میخوام هیچوقت نباشم ،دلم میخواد از کسایی که روحمو اذیت کردن ومیکنن جدابشم ،از همشون دوری کنم ،که منو تااخرعمر پیدام نکنن ویه روز دلشون برای خوبیهام ومهربونیام تنگ بشه ،واون زمان من دیگه نیستم ،اونها هستن که منو ازدست دادن وضرر کردن

خسته شدم از بی توجهی اطرافیانم وصبوری خودم

خسته شدم از همیشه بودنم ، چرا من همیشه هستم؟ خوب باعث میشه دیگران هوا برشون داره وفکر کنن خبریه ،با خودشون بگن اینکه که همیشه هست بزار هرجور راحتیم ودلمون میخواد باهاش رفتار کنیم

اما دیگه سادگی ومهربونی هم حدی داره وبسته ،من دیگه شرشو دراوردم،میخوام جدی جدی باشم وفقط فقط به خانواده خودم محبت کنم همین وبس

من ازاین به بعد یه ادم جدی وبعضی وقتها عصبی هستم اینجوری بهتره

اخیششششش چقدر این تاپیک خوبه راحت شدم این حرفا مونده بود تو گلوم:ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه چیز به زمان بندی مربوط میشه.

اینکه چه زمانی در چه مکانی و باچه شرایطی ،واکنشی رو باید داشت.

من ادم صبوری نبودم.صبورترشدم.

هرچندهنوزم به شناخت تایمینگ خودم نرسیدم. موضوع "چه واکنشی" نیست ، زمان ه.:ws37::hanghead:

هنوزم برام عجیبه "حرف زدن"

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کار خر است:whistles::whistles:

 

خوااااااااابم میاد به شدت:4564::4564::4564::4564:

 

نمیدونستم کجا باید تخلیش کنم:whistles::whistles::vahidrk::banel_smiley_4:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام به دوستای گلم من اومدم.. خوبی؟

روزهای قشنگ و تلخی رو گذروندم..

از سکته قلبی پدرم و تا ازدواج خودم..

الانم گیر ترم اخر ارشدم هستم.. یعنی یه جورایی دیوانه شدم.. خیلی سخته....

درکل ببخشید نبودم... زیاد خونه نیستم و دسترسی به نت به این صورت ندارم.

هرجا دوستای گلم هستن خوش و خرم باشن....

دلم براتون تنگ شده بودا...:ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلا یه هشت ماهی بود که درگیر کار و درس بودم و با کسی هم درست و حسابی حرف نزده بودم ... دیگه همه رو شاکی کرده بودم از خودم:w000:

راستشم بخواید امشب بعد مدت‌ها واسه جاسوسی اومدم سایت!!!خدا منو ببخشه!!!:whistle:

دیشب بعد دو ماه رفتم سلمونی!!! این شکلی شده بود قیافم!!:ws3:

اونجایی که میرفتم سلمونی همیشه دور بود دیگه دسترسی نداشتم پیش خودم گفتم با رفیقم برم

قبلش با رفیقم قرار گذاشتم گفتم بابا بجنب بریم هر کی منو میبینه میترسه!! دیگه خواهر زادمم نمیومد پیشم!!!جهنم بریم پیش مهدی برامون مدل هویجی بزنه!!:whistle:

تو خیابونا داشتم میرفتم که یهویی یه چیزی نظرمو جلب کرد...

سمت محل ما که خیابونا شلوغ بود این موقع سال اما الان خیلی خلوت شدن....

گفتم شاید موقع خرید عید نرسیده آخه خود من هیچ موقع دربند خرید عید نبودم هر وقت لازم داشتم میرفتم بازار....

رفتم پیش رفیقم گفتم بجنب بریم الان پنجشنبه اس شلوغ میشه ها... بدو بدو رسیدیم سلمونی....

رسیدیم جلو در گوشی من زنگ خورد موندم اول صحبت کنم بعد برم تو..دیگه رفتم تو و سلام و اینا نشستم یارو هم با حوصله سر و وضعمونو سامون داد آخرشم یه کم چرت و پرت مالید به موهامون که مثلا قشنگ وایسه!!!:ws3:

 

اومدیم بیرون رفیقم گفت حاجی دلم سوخت اصن!! رفتم تو اولش پسرش گفت بابا آخ جون مشتری اومد دیگه بی پول نیستیم!!:hanghead:

 

حسم میگه یه کم اوضاع امثال بیریخته...فقط امیدوارم این حسم غلط باشه...کاشکی همه دم عیدی شاد بشن......

 

یه چیزی هم میگم به همه اونایی که دارن اینو میخونن...اگه از دستتون برمیاد خیلی کمک کنید..دم عیدی نذارید کسی شرمنده زن و بچه و خانوادش باشه...

بیاید به هم رحم کنیم تا خدا هم به ما رحم کنه...:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نواندیشان برای من حُسن خیلی داشته....از مهمتریناش آشناییه من با نسیم بوده(نسیم184 یا 148 یا نمیدونم چی:ws3::ws3::ws3:) همون...داره میشه دوسال که میشناسمش..اما انگاری سالهاست میشناسمش...انقدر که بِهِم نزدیکه...(اونایی که منو میشناسن میدونن من با کسی اصولا نمیسازم و دعوام میشه:ws3::ws3:انقد اخلاقم خوبه:ws28::ws28:)

اما نسیم گونه ای از جانورانی است که بی او هرگز...

خداروشکر میکنم بابت این آشنایی...خیلی دوسش دارم خیلی زیاد..

از خدا میخام که به همه آرزوهاش برسه...

از ته دلم از خدای مهربون میخام که همه نواندیشانی ها این تهِ سالی به آرزوهاشون برسن..

:icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یعنی در نمیدونم چیکار کنم ترین حالت زندگیم قرار دارم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی پدری خیلی سخت تر از بی مادری و دوری از تک تک اعضای خانواده ست

وقتی بابا نیس انگار هیچی نداری ؟!

من وقتی فهمیدم بابام فوت کرد فقط گریه می کردم و راه می رفتم بابامو صدا می کردم می گفتم مگه بدون بابا میشه

۳۳ روز گذشته هنوز به خودم می گم مگه بی بابا میشه ؟! عکسا رو نیگاه می کنم چهار شنبه سوری عید سیزده بدر جمعه بعد ازظهرا مگه بدون بابا میشه ؟؟!!!

:4564:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی با تب 39 درجه مجبوری بری سرکار تازه دوساعتم زودتر از هر روز

آخر بی وجدانی و نامردی هست :4564:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ده بار زیر غذا رو روشن خاموش کردم... بیا دیگه چشم انتظارم...:hanghead:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتارهای قبلی یعنی نتیجه فعلی

 

رفتار جدید یعنی نتیجه جدید

 

انتخاب با شماست

 

معجزه دیگر رخ نخواهد داد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اسفند برای من هم همیشششه شیرین ترین ماه ساله

انقدررررررر هیجان و شلوغی و بروبیا و خرید کردنای اسفندو دوست دارم، مخصوصا اخرین روزاش، مخصوصا آخرین روزش ، 29 ام.

انقدر که حتا دلم میخاد عروسیم تو آخرین روزای اسفند باشه، حتا تاریخ تولد بچه ام 30 اسفند باشه.

اسفندِ دوست داشتنـــــــــی ، دوسِت دارم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه چیز به اولویت ادمها برمیگرده...

خدابخیرکنه و بتونم تاقبل سال این ذهن اشفته رو جمع ش کنم.

:ws37::icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من آدم عصر ایمیل م. نامه هایی که هست و ادمایی که نیستن ...

انگار دفتر چندسال از زندگی رو ورق میزنم و تو دنیای اون موقع غرق میشم .

مث حس بازکردن یک صندوقچه پر نامه ،همراه با خنده گریه بغض آه ...

عجب روز بارونی ه امروز...:ws37::icon_gol:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر سخته وقتی می بینم یکی از اطرافیان فوت کرده. ترس و واهمه از اینکه یکی از نزدیکانم رو از دست بدم کلافه م می کنه.

اون سانحه ی هواپیمای تهران یاسوج.... وای به حال دل خانواده هاشون :sigh:

:hanghead:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد کلی حرف زدن قرار شد اگه اون اتفاق بزرگه برام بیفته بریم کلا

ولی اگه نشه:sad0:

اصن بشه چی میشه:hanghead:

 

نه پای رفتن نه تاب ماندن...

فکرش نمیذاره اصن کاری کنم:icon_pf (34):عوض تلاش و سعی استرس گرفتم:w000:عجبا

 

کاش میدونستم قراره چی بشه اروم میشدم تصمیم درستو میگرفتم ب جا استرس و خودخوری:w000::hanghead:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو دفتر بودیم و صحبت رفت سر یه موضوعی.

یهو یکی از خانوما بهم گفت : مهندس شما چرا این حرف رو میزنید؟؟ شما که همیشه مدافع حقوق خانم ها بودین.:icon_gol:

 

خداییش همیشه سرکار سعی میکنم هواشونو داشته باشم.

کلاْ خانوما رو.

تو خیابون موقع رانندگی همیشه بهشون راه بدم و حق تقدم رو بدم بهشون (چه پیاده باشن چه با ماشین) کلاْ کارای این مدلی.

یبار آخر وقت خداحافظی کردم و رفتم یهو یادم اومد چیزی جا گذاشتم اومدم داخل بردارم دیدم اینا (به خیال اینکه قرار نیست دیگه مردی بیاد اخل اتاق) دارن آرایش میکنن و ظاهرشونو چک میکنن و ... منو که دیدن موذب شدن.

دیگه از اون به بعد بد موقع که بخوام بیام تو اتاق اول با مکث و سروصدا در رو باز میکنم بعد هم تا دم میزم سرموپایین نگه میدارم.

کلاْ دارم به این نتیجه میرسم برای تساوی حقوقی بین خانم ها و آقایون بهترین کار اینه همیشه از نظر حق و حقوق برتری داشته باشن خانم ها.

با برتری حقوقی خانم ها تازه تساوی برقرار میشه.

 

--------------------------------

 

سرکار یه نفر (متاهل و بچه دار)‌ از یه قسمت دیگه مزاحم یکیشون شده بود و درخواست رابطه داشت و اینم نمیخواست.

تنها نفر مردی که قضیه رو بهش گفتن من بودم و دو نفر دیگه.

اون حس اعتماد و اطمینانِ رو منظورمه که رفتارم جوری بوده که من رو امین خودش دونسته اونم تو همچین موضوعی.

من و یکی از همکارام تا جایی که میشد کمکش کردیم (واقعاْ در حد توانم کمکش کردم و تا پای اخراجمم میرفتم اگر لازم میشد (چون اون نفر مزاحم یه مقدار نفوذ داشت)) و اون نفر سوم اتفاقاْ طرف اون مزاحم رو گرفت!

بعد قضیه رو دو نفر دیگه از همکارامم متوجه شدن.

واکنش اولی : ایول الان که فلانی (خانمِ) تو موقعیت روحی بدیه میشه به این بهانه بهش نزدیک شد و راحت مخشو زد!

واکنش دومی : ایول پس این کاره است خانم فلانی. برم تو کارش!

 

---------------------------------------

 

خارج از موضوع : خداییش بی شرف و نامرد نباشید. کاری ندارم که با زن و بچه دنبال برقراری رابطه با همکارشه طرف.

اگر از یکی درخواست رابطه میکنی و طرف میگه بهت نه دیگه شروع نکن به اذیت کردنش و پشت سرش حرف درآوردن و ...

مطمئن باش جامعه پر خانمهاییه که هیچ مشکلی با این قضیه ندارن و باهات رابطه برقرار میکنن.

این بنده خدا یک هفته کارش شده بود گریه و ناراحتی.

به جرم اینکه نمیخواست با یه آدم متاهل (کلاْ با یک شخص دیگه) رابطه داشته باشه.

 

--------------------------------------

 

یکی از دوستام با یه دختره قبلاْ دوست بود و بعد یه مدت هم رابطه اشون تموم شده بود.

یکی دیگه از دوستام که با این پسره مشکل داشت میخواست بره مخ دوست دختر سابقشو بزنه و ... بعد سلفی بفرسته برای دوست پسر سابقش که مثلاْ حالشو بگیره.

 

 

به همین راحتی و به همین اندازه بی شرفانه و همراه با نامردی.

 

 

حالا دختره یه دختر واقعاْ واقعاْ واقعاْ از لحاظ جایگاه و موقعیت اجتماعی موجه و به قول معروف آدم حسابی.

بسیار مودب و با روابط عمومی بالا و خیلی دوست داشتنی. (خود من به شخصه بسیار بسیار دوست داشتم شخصیتشو)

یعنی انقدر این دختره دوست داشتنی بود به دوستم گفتم خواهش میکنم اینکارو باهاش نکن و منصرفش کردم.

گفتم اگر میخوای با خودش باشی دختر بسیار خوبیه ولی اگر نیتت اینه حال فلانی رو بگیری نکن.

 

 

این آقایونی که دارم میگم همه مهندس و فوق لیسانس و مدرک آیلتس دارن و تئاتر و سینما میرن و عطرهای گرون قیمت میزنن و به فکر مهاجرتن و ...

یعنی از این لات و لوتای سرکوچه و اینا نیستنا.

 

(مخ زدن و اینا ادبیات اوناست من درست نمیپونم این واژه ها رو).

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
تو دفتر بودیم و صحبت رفت سر یه موضوعی.

یهو یکی از خانوما بهم گفت : مهندس شما چرا این حرف رو میزنید؟؟ شما که همیشه مدافع حقوق خانم ها بودین.:icon_gol:

 

خداییش همیشه سرکار سعی میکنم هواشونو داشته باشم.

کلاْ خانوما رو.

تو خیابون موقع رانندگی همیشه بهشون راه بدم و حق تقدم رو بدم بهشون (چه پیاده باشن چه با ماشین) کلاْ کارای این مدلی.

یبار آخر وقت خداحافظی کردم و رفتم یهو یادم اومد چیزی جا گذاشتم اومدم داخل بردارم دیدم اینا (به خیال اینکه قرار نیست دیگه مردی بیاد اخل اتاق) دارن آرایش میکنن و ظاهرشونو چک میکنن و ... منو که دیدن موذب شدن.

دیگه از اون به بعد بد موقع که بخوام بیام تو اتاق اول با مکث و سروصدا در رو باز میکنم بعد هم تا دم میزم سرموپایین نگه میدارم.

کلاْ دارم به این نتیجه میرسم برای تساوی حقوقی بین خانم ها و آقایون بهترین کار اینه همیشه از نظر حق و حقوق برتری داشته باشن خانم ها.

با برتری حقوقی خانم ها تازه تساوی برقرار میشه.

 

--------------------------------

 

سرکار یه نفر (متاهل و بچه دار)‌ از یه قسمت دیگه مزاحم یکیشون شده بود و درخواست رابطه داشت و اینم نمیخواست.

تنها نفر مردی که قضیه رو بهش گفتن من بودم و دو نفر دیگه.

اون حس اعتماد و اطمینانِ رو منظورمه که رفتارم جوری بوده که من رو امین خودش دونسته اونم تو همچین موضوعی.

من و یکی از همکارام تا جایی که میشد کمکش کردیم (واقعاْ در حد توانم کمکش کردم و تا پای اخراجمم میرفتم اگر لازم میشد (چون اون نفر مزاحم یه مقدار نفوذ داشت)) و اون نفر سوم اتفاقاْ طرف اون مزاحم رو گرفت!

بعد قضیه رو دو نفر دیگه از همکارامم متوجه شدن.

واکنش اولی : ایول الان که فلانی (خانمِ) تو موقعیت روحی بدیه میشه به این بهانه بهش نزدیک شد و راحت مخشو زد!

واکنش دومی : ایول پس این کاره است خانم فلانی. برم تو کارش!

 

---------------------------------------

 

واقعا چرا :ws51:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر چی میگذره تنها تر و منزوی تر میشم ....

هر چی سنم بیشتر میشه نه تنها دوست ها و آدم های اطرافم بیشتر نمیشن بلکه کمتر و کمتر هم میشن...

من که از بچگی میل به تنهایی داشتم ولی هر وقت هم تلاش کردم از این انزوا بیام بیرون طوری شد که شدید تر توش فرو رفتم ...

الان که در آستانه ی ورود به 33 سالگی توی این جزیره ی لعنتی کنار ساحل نشستم و دارم این پست رو میزارم به معنای واقعی کلمه مفهوم انزوا و تنهایی رو درک میکنم ...

همدم این روز های من کتاب هایی هستن که الان یکیشون تو دستمه ... .

گاهی وقتی به زندگیم نگاه میکنم یاد رمان های کافکا میوفتم...

 

تنهایی یه حرفِ برای تو

اما واسه من کل دنیامه

 

تو بال وا کردی از این برزخ

من روزگارم دور پاهامه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...