رفتن به مطلب
- Nahal -

.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.

پست های پیشنهاد شده

این انجمن نخبه ها داشت که گاهی غوغا میکردن...

بحثای سیاسی و ادبی و فلسفی و ورزشی و مهندسی که اخرش ختم میشد به خنده هایی که هنوز تو ذهنم چنتایی مرور میشن.

دلتنگم...واس همشون:(

دو تا عارفی که زندگی خیلیا رو با این انجمن دگرگون کردن:)خداروشکر بودید و هستید:)

 

98.1.31

عطیه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ معطر}

 

هومممم عاشق تجربه کردن و ملموس شدن شعارهای - برای همه عادی شده - هستم توی زندگیم ... مثلا این : دغدغه هات تعریفت میکنن 

دوست ندارم بعضی افراد دنبال تکرار الگوهای تکراری توی مسیرشون هستن و اگر طبق ذهنیاتشون محقق نشه منفی بافی میکنن . برای خودم نمیخوامش این  ضعف بزرگ رو  . هزینه داره ها ... ولی همه ی زندگیم در حال هزینه دادن بودم در عوض دید بهتری نصیبم شد . 

چند روزه دارم قهوه ی تلخ رو از اول تماشا میکنم نماوا. بعضی صحنه ها واقعا از ته دل قهقهه میزنم. چقدر خوب بودن اینها . خدا رحمت کنه خشایار الوند رو . خدا رحمت کنه عارف لرستانی رو  : )

یچیزی بهم میگه حتما توی اون دوره های شخصیت شناسی شرکت خواهم کرد ( قسمت میشه ) و یچیزی باز بهم میگه توی زندگیم بدردم خواهد خورد. 

راستی دوست خوبم صحبتای دیشبمون خیلی منو به خودم مشغول کرده ... آیا از خیر وجودیت مطلعی ؟ : )

آخرشم اینکه اون پریای خوره ی غزل داره دورنم بیدار میشه . خدایا دیگه این لذتها رو ازم نگیر ♡

 

هنوز هم که هنوز است ... عاشق ماهم 

 

هشتم اردی { بهشت }

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خودباختگـــــی :hanghead:

سخت تـــرین وضعیت شنیدن خبر فوت یک نفــره برای من . حتی کسی که از نزدیکــ ندیدم. تا چنـد روز خودمـو میبازم و سخت برمیگـردم به وضعیت عادی.

همیـــن حالته 3 روز دارم تجـربش میکنم با شنیدن فوت نور یرلیتاش:hanghead:

امیدوارم یه روزی بهتر بشـــم :w16:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماادما میدونیم که چی میخایم...

و حتی میدونیم عواقب انتخابامون رو..

اما ،مشکل اینه که فقط نمیخایم قبول ش کنیم...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ دل ربا }

 

توی شیرینی فروشی که بودم تگرگ شروع شد . درب رو گذاشته بودن روی حالت همیشه باز. باد شدیدی وزید و حجمی از رطوبت و تگرگ رو آورد ریخت روی ما و ویترین آجیلا : )) 

در چشم به هم زدنی همه خیابونا پر از جریان آب شد و بعضی کوچه ها ماشینا تا پایین درهاشون رفتن توی آب . خلاصه نمیشد جایی رفت 

جعبه ی بامیه توی یه دست و چتر توی دست دیگه پیچیدم توی لوازم التحریر فروشی چون پله میخورد میرفت بالا. لوازم التحریریا بتکده های کوچیکی هستن که من اگر برم توشون محاله جیب خالی و دست پر خارج نشم : ))  ... قلم موهامو بیشتر کردم و چندتا رنگ جدید هم خریدم. 

یه طرح گل و مررغ از استاد ماچیانی هست تا نکشمش جانم آرام نمیشه ... 

چشم براهتم روای جان ... انگشتای معجزه گرت رو توی هوا بچرخون و سنگفرشا رو بچین ... از جلوی پام تا بی نهایت : )

قرصای رنگ رو ریختم روی کاغذ سفید و خیره خیره حواسم به چیزیه که شاید هیچوقت نتونم برای کسی ترسیمش کنم ... 

شما اصلا به قوس سر و پرهای پرنده نگاه کن 

به خوشه ای بودن گلی که لشکری از عطر فرستاده مشامتو تصاحب کنه ... و مگه ما بخیلیم نازنین ... ما که دونه دونه گلبرگای پیچکای روی دیوارو بو میکشیم مبادا چیزی ازین بهار ، ناآزموده از کفمون بره : )

چی داره بارون که وقتی پشت چتر و پنجره و دیوارم نگهش میداری باز صبر و قرارتو میگیره  ... 

یکی ازم یه سوالایی کرد که معلوم بود ذهنش لنگ چیه. خواستم بهش آدرس کتاب رو بدم مکث کردم. نمیدونم چرا . گفتم از کجا معلوم ذهنش شبیه من برداشت کنه . اون کتاب محبوبه برام و دلم نیومد برگ برنده مو خرج کنم : ))  واقعا کارام زشت شده : ))

 

بی گمان لحظه ی خلق تو خدا عاشق بود 

صرف شد پای تو انگار تمام هنرش ...

 

هفدهم اردی بهشت ♡

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر دلم برای هجده سالگیم تنگ شده.

ده سال زمان زیادیه؟!

اینقدری که دلم برای هجده سالگیم تنگ شده دوست ندارم هیچ وقت به پانزده سالگیم برگردم.

این خودخواهیه؟!

دلم نمیاد دوباره تو رو اون شکلی ببینم و مثل این دخترای رنجور و بی دست و پا و وابسته برم یه گوشه کناری خودمو قایم کنم

و شروع کنم به طرح زدن که مثلا زمان بگذره!

خانه آرزوها ( اگر به خانه من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه...)

دلم برای هجده سالگیم و کلی آرمان و آرزوهام تنگ شده. کلی اگه و کاش و چی میشه اگه بشه!

کاش برگردم اون زمان و من هجده ساله یه سیلی محکم بزنه تو گوش ده سال بعدش!!!

+

و عجیب یاد آن پسرک افتادم که در تولد 20 ساگی اش گفتم: هوای 20 سالگی ات را داشته باش، نگذار تلف شود :))

 

 

به وقت 28 اردی بهشت/ سین.دخت

ویرایش شده در توسط سین.دخت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزي همين جا 

همين تاپيك 

تايپ كردم پايان نامه عذابِ الهي

گفتم نه...اينجور بگم قِلق كار از دستم ميره و تا تهش گند زده ميشه...

باهاش دوست شدم...

به طرز غير قابل باوري از اونچه كه بود راحتتر تموم شد و من هيچي اذيت و ويرايشي نداشتم...

نه پروپوزال نه سمينار نه رساله و نه كركسيون...

بماند كه ٣روز مونده بود دفاع دانشگاه ها تعطيل شد..

ولي من واس تموم كردنش تو دلم غوغايي بود از راحت شدن...

نوبت رسيد به جشنواره پايان نامه هاي برتر 

 

تو دلم گفتم عمرا

غيرممكنِ

 

ولي فرستادم...

شد پايان نامه برتر حوزه معماري/پژوهشگر برتر/دانشجو برتر...

و من تو يه جشنواره تو همه قسمت هاي جشنواره مقام اوردم...

 

نميدونم 

حكمت چي بود...نميدونم ارزش داشت قبل شروع اون همه استرس...

يا اصلا چي بود كه من اينجور راحت تموم كردم...

 

خوشحالم فقط

 

مينويسم همين جا بمونه مثل نوشته قبلُ و ترس از پايان نامه

 

ميخونم واس نظام با استرس صدبرابري از پايان نامه...

ميام چندماه بعد از نظام ميگم كه خوب يا بد خواهد بود...

 

به وقت شباي باروني ٩٩/٢/٢٩

٢٣:٣٣

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داشتم رد میشدم گفتم یک خمیازه بکشم برم.....

تاریخ امروزم نمیدونم از بس چک پاس کردم زده به سرم دیگه نمیدونم آخرین روز اردیبهشته یا اول خرداده

 

 

ویرایش شده در توسط D.yates

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 17 بهمن 1391 در 00:15، Z@laL گفته است :

به سلامتی اونایی که دلشون دریاست و روحشون به اندازه ی یه دنیا بزرگه :icon_gol:

👏

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ شریف }

 

این حس تکرار شدنیِ تا آخر عمر رو دوست دارم . شیرینیش رو ... حواسم به این مدل نعمت هم هست .

نقاهتِ بعد از تب طولانی ، خارش دلچسب زخمی که بهبود پیدا کرده ، آرامش و سکونی که بعد از طوفان و ویرانی میاد و حتمیه 

و خیالِ تختی که جایگزینِ یک کوه سوال متلاشی کننده میشه !

وقتی حکمت ِ یه سختیِ مبهم و تلخ و سنگین رو میفهمی و دوزاریت تازه میفته منظورش از مچاله کردنت بین اون چرخ دنده های بی رحم چی بوده

حال اون لحظه رو به هیچ بهایی نمیدم ... که مالِ خودِ خودمه 

یعنی حاضرم تا اخر عمرم اون قسمت رنجشو به جون بخرم که اون حال خوشِ بعدش نصیبم بشه ...

عجب معامله گر سَیّاسی هستی  بالاسرم ... توی یه بازیِ بُرد - بُردِ واقعی ... دم شما گرم 

 

 

احمقم اگر به دغدغه های دنیای کسی بخندم ... 

 

 

صیاد من ! ضمانت دل با نگاه توست

پلکی بزن به سمت دلم ؛ گاه اگر تویی ...

فان مع العسر یسرا ، و ان مع العسر یسراااا 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...