رفتن به مطلب
NYC

به خود آی، خود تو جان جهانی

پست های پیشنهاد شده

انسانیت رنگ و مرز و زبان و نژاد نمی شناسد؛ از کالبد ها و تابوهای فردی و تعصبی مان بیرون آمده و فقط انسان باشیم!

 

 

 

1621850_742446745788947_1946586953_n.jpg

  • Like 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

انسانیت رنگ و مرز و زبان و نژاد نمی شناسد؛ از کالبد ها و تابوهای فردی و تعصبی مان بیرون آمده و فقط انسان باشیم!

 

 

 

1621850_742446745788947_1946586953_n.jpg

 

 

qvvyxf15ju12jgdi7u7.jpg

  • Like 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مغازه رو بستم و رفتم طرف خونه

پسری رو دیدم که توی پیاده رو

خودشو جمع کرده بود و نزدیک بود یخ بزنه

گفتم پسر جان چرا اینجایی؟

چرا لباس تنت نیست؟

گفت یه معتاد اومد و کاپشنمو به زور ازم گرفت

پول و کاسبی امروزم تو کاپشنم بود

برم خونه پدرم منو میکشه...

گفتم بیا بریم توی ماشین من

بردمش خونه و با پدرش حرف زدم

این پسر الان 2 ماه هست با خودم کار میکنه

و واقعا مثل یک فرشته هست و همیشه مغازه رو میسپارم بهش

امین ترین آدمی هست که دیدمش

اسم این پسر علـــی آقاست...:icon_gol:

9dq6q56e8dek4l18vyr.jpg

 

 

 

zr7v8513ch4z4wkqr715.jpg

  • Like 19

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

احسان خواجه امیری:

افتخار می کنم که جلوی شما ایستادم.

 

جانباز:

منم خوشحالم این افتخارو داشتم که نتونم جلوی شما بایستم تا شما و امثال شما بتونید جلوی من و امثال من بایستید.

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

 

 

ioeytalme33cna7cij.jpg

  • Like 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزگاری که درقم طلبه بودم بعلت جوانی و خامی و بی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که در قم باشد و روحانی باشد انسان ارزشمندی است.

اما وقتی در دوره ای که دانشگاه تهران بودم با شخصیت های با فضیلت روبرو شدم فهمیدم که در خارج از قم و در اشخاص غیر روحانی هم اشخاص ارزشمند وجود دارند اما باز شیعه بودن را شرط اصلی می دانستم.

بعد با سفر به کشورهای عربی متوجه شدم که بین سایر فرق اسلامی هم انسان ارزشمند یافت میشود.

پس از سفر به اروپا به این نکته واقف شدم که در بین سایر مردم موحد نیز انسان ارزشمند وجود دارد.

پس از آن در سفر ژاپن حادثه ای برایم رخ داد که برایم معلوم شد به معنی حقیقی فضیلت و انسانیت زبان و مکان و نژاد و مذهب و رنگ نمی شناسد، زیرا در پایان سفر آمریکا و هنگ کنگ وارد ژاپن شدم، موقع بازیهای المپیک بود که در ژاپن برگزار میشد و برایشان من که با لباس روحانی بودم جالب بود و از من عکس و فیلم می گرفتند و...

برای غذا به رستوران بسیار بزرگ و شلوغی رفتم و بعد چندین ساعت به جاهای دیگری رفتم ناگهان یادم آمد که ساکم را که تمام زندگیم داخل آن بود را در آن رستوران جا گذاشته ام، سراسیمه رفتم و با کمال ناباوری دیدم ساکم همانجا است و پیرمردی کنار آن نشسته است...

او گفت وقتی دیدم ساکت را فراموش کردی با این که وقت دندان پزشکی داشتم ماندم تا برگردی، و وقتی از او تشکر کردم و گفتم: خدا به شما اجر خواهد داد و او در جواب گفت...

 

"من به خدا اعتقاد ندارم، من به انسانیت معتقدم."

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

 

 

uoatfd5mx517v9rrzuhp.jpg

  • Like 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خانم ژیان کهریزانی، بانوی معلم، برای دومیـــن بار حقوق ۱۲ ماه خود را برای احداث یک مدرسه روستایی در بــوکان هدیه کرد.

 

"درود بر غیرت و شرف و انسانیت این شیر زن ایرانی"

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

 

hampuz9h1t2tglim49.jpg

  • Like 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آخرین روزهای تعطیلی بود و معلم برای خدا حافظی با شاگردانش به روستای" ﺁﻟﻚ " ﺍﺯ ﺗﻮﺍﺑﻊ "ﻛﺎﻣﻴﺎﺭﺍﻥ" رفته بود.

رودخانه طغیان کرده بود و معلم دید که یکی از شاگردانش با نام"ﺷﻬﻴﻦ ﻓﺮﻳﺪﻱ " در رودخانه افتاده.

" ﺍﺩﻫﻢ" ﺑﺎﺭﻫﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻋﻤﺮﺵ ﺷﻨﺎ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﻲﺗﺮﺳﺪ.

اما به خاطر شاگردش باید تن به آب میزد.

خود را به آب انداخت و شاگردش را نجات داد.

جریان شدید آب معلم را به زیر کشید وبا خودش برد و بعد از چند روز "جنازه اش"در چند روستا پایین تر پیدا شد.

"ادهم " در سن 23 سالگی از دنیا رفت ولی به شاگردانش درس فداکاری و انسانیت داد.

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

 

ikke883kqi0unr6lgk.jpg

  • Like 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﯾﻢ ﺧﺎﻧﻢ ﮐﺮﯾﻤﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ.

 

ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻮشی ﺮﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﻩ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺴﺮﺵ ﻫﺴﺖ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ﻭ ﮐﻠﯽ ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺭﻓﺖ.

 

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﯽ ﺑﻮﺩ؟

ﮔﻔﺖ: ﻫﻔﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﮐﺰ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﯽ ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻦ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮ ﺍﺯﻡ ﺧﻮﺍﺳﺖ.

ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﺎﺩﺭﺗﻪ.

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

 

 

gid3a7kurjg4ekj08qx.jpg

  • Like 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو زمانه ای که دیدن سربریدن اسرا و رفتار وحشیانه با اونها واقعاً داره عادی میشه دیدن همچین تصاویری باعث افتخار و غرورِ.

 

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

 

 

t7nsx19tvup2zx3xbp.jpg

  • Like 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مانورِ زلزله در مدارس.

 

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

 

 

 

evdnddwrqzdu6shk2e.jpg

  • Like 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

r380qlt4vp391vtj9u7.jpg

  • Like 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر روی تنت ترکش نشستو

رگای خاکو پُر کردی با خونت

که دست بردار نیست این خاک حتی

یه لحظه از پلاک و استخونت

تو آغوش خدا خوابیدی شاید

که دیگه قصد کردی برنگردی

کدوم حاجت رو میخواستی بگیری

که حتی دست و پاتم نذر کردی واسه روزای بی دردی که دارم

میون خون تو اوج درد بودی

خدا میدونه که بی تو چی میشد

تو تنهایی یه لشگر مرد بودی

چقدر قدم زدی میدون مین و

که من هرجا قدم میذارم امنه

چجوری خاکتو دیوار بستی

که حتی خونه بی دیوارم امنه

 

برای اینکه من آروم باشم

چقدر توی دلت آشوب میشد

تو که هر روز تازه تر بود

یگو زخمای تو کی خوب میشد

یجوری پر کشیدی از زمین که

به اوم آسمون نزدیکتر ششی

نخواستی رو زمین ردت بمونه

خودت خواستی که مفقودالاثرشی

واسه روزای بی دردی که دارم

میون خون تو اوج درد بودی

خدا میدونه که بی تو چی میشد

تو تنهایی یه لشگر مرد بودی

 

 

 

 

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.

 

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

 

 

v8x2u63klru6qmre7jl1.jpg

 

 

2zwfjlm23b8xt88siqp.jpg

 

 

aukset5l0w2vlye2vd6u.jpg

  • Like 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

155wtvn69dpyyel6p8e1.jpg

  • Like 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهترین تاپیک این انجمن بدون شک همینه ممنونم ازت دلم گرفته بود همه ی پستارو دیدم یه دل سیر گریه کردم سبک شدم ممنونم :icon_gol:

  • Like 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
155wtvn69dpyyel6p8e1.jpg

 

کلا حرف دل من هستش .عالی بود مهندس مرسی:icon_gol:

  • Like 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
155wtvn69dpyyel6p8e1.jpg

:icon_gol:

توی تمام تاپیکهای مربوط ب این قبیل موضوعات....تمام تلاشم این بود ک ب نحوی این مسئله رو بیان کنم.....و کم و بیش بیان کردم....ممنون....خیلی خوبه ک ببینی حرفای دلت جایی نوشته شدن....

  • Like 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭘﺴﺮ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :

ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ :

ﺳﺎﻋﺖ 05:00 ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ.

ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﻓﺘﻢ.

ﺳﺎﻋﺖ 05:30 ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺑﺮﻭﻡ ! ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺳﺎﻋﺖ 06:00 ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!

ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﯼ؟!

ﺑﺎ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﺎﻧﻢ!

ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ:

ﺩﺭ ﺭﻭﺵ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻣﻦ ﺣﺘﻤﺎ ﻧﻘﺼﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮﯾﯽ!

ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﻧﻘﺺ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﻫﺠﺪﻩ ﻣﺎﯾﻞ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻬﻢ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ!

ﻣﺪﺕ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﻧﯿﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺍﺗﻮﻣﻮﺑﯿﻞ ﻣﯽ ﺭﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ!

ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮﯾﻢ!

ﺍﯾﻦ ﻋﻤﻞ ﻋﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ 80 ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺪﺍﻥ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸم.

 

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

hlay4cq8z6hfzn8ej6cx.jpg

  • Like 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آموزگار فداکار روستای سنجگان قم.

امیررضا سلطانی تنها آموزگار روستای سنجگان قم است که با وجود داشتن دیسک کمر و ۲ ماه مرخصی استعلاجی از سوی پزشک معالج، برای ناتمام نماندن درس دانش‌آموزان، کلاس درس را به منزل خود آورده است.:icon_gol:

 

 

 

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

 

 

 

 

 

oak36x7381gfpq5hcbf7.jpg

  • Like 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنگام وقوع آتش سوزی در پتروشیمی مارون خود را به درون آتش انداخت و با بیرون راندن تمام کارگران و بستن شیر فلکه اصلی، مانع از فاجعه‌ای دردناک و کشته شدن صدها و شاید هزاران نفر از کارکنان این پتروشیمی شد.:icon_gol:

شهرام محمدی» کارگر جوان ایذه‌ای پتروشیمی مارون ماهشهر.:icon_gol:

 

jh21uhhmpngrlkqjko4j.jpg

 

 

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

---------------------------------------------------------

یه برنامه تلویزیونی بود مصاحبه با یک عکاس جنگ.

زمان جنگ به یکی از پالایشگاه های جنوب حمله میشه و نفت داشته هرز میسوخته و متاسفانه به دلیل شدت آتش سوزی کسی قادر نبوده یکی از شیرهای اصلی رو ببنده.

یه نفر از پرسنل داوطلب میشه میگه من میرم داخل آتش و این شیر رو میبندم ولی بستن این شیر 20-30 ثانیه زمان لازم داره.

یک نفر شیر آب آتش نشانی رو بگیره رو من تا من نسوزم و به اندازه چند ثانیه زمان بخرم بتونم این شیر رو ببندم.

آتش نشانی هم شیرآب رو باز میکنه روش و این شخص میره داخل اتش جهنمی و شیر رو میبنده و شعله آتش خاموش میشه و خودش هم جونش رو از دست میده.

این عکاس خط اول از اون لحظه عکس گرفته بود!

هنوزم هستن اینجور آدم ها.:icon_gol:

  • Like 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه هر انسان پولداری ثروتمند است و نه هر انسان بی پولی فقیر.:icon_gol:

 

x15pdmtdglxl13j98j4.jpg

 

 

:icon_gol::icon_gol::icon_gol:

  • Like 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×