رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

قبل ها که کمی بودیم ، تاپیکی داشتم نامش ناله های پیرترین پیر زمین بود

کنون نیز همین است

ناله غم انگیز نیست گاهی طرب انگیز است

.

.

.

.

چاشتم همان ناله هاست همان واژه هاست

 

دکان باز می کنیم . . . .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کودکی بودیم که از جنوب شهر پای در میدان ِ دنیا گذاشتیم و در بن بست ها زیاد بودیم . اگر چه بزرگراه سمت خدا ترافیکش سنگین بود ولی گاهی با سرعت مجاز و گاهی با اعمال غیر مجاز به سمتش می رفتم

 

بچه بودیم دستم سیاه بود از لواشک

جوان که شدیم دستمان سیاه شد از روغن سیاه

پیر که شدیم دستمان سیاه شد از دوات قلم

چه روزگار پر تب و تابیست ، پیر

 

ادامه دارد. . . .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قراره چاپ دو کتاب و تحویل یک فیلم نامه براحتی می تواند ، نُطُق ِ واژگان هرزه یِ مرا ببرد

ولی ما دِریده تر از این حرف هاییم ، آنقدر حرف برای گفتن داریم که گاه خودمان هم حیران این جانِ بی جانِ اشوه گر می شویم

 

روزگار سختی طی کردم که هیچ کس نفهمید ، آنقدر محتاطانه زندگی کردم که گاهی حتی چهره ام را هم ازآینه اتاقم می پوشاندم

آنقدر به خودخوری های مزمن روی آوردیم که نفهمیدیم چگونه طی شد این زندگی و چگونه سنمان شد این عدد

 

نوشتن خود عارضه ای عجیب در من است

در افسانه های آفرینشمان آورده اند چون به وقت افطار من سر بگذارم قلمم به وقت سحرگاه می خسبد!

این بود که در دوران فرتوت سختی هایم جز قلمم ناموسی در ما نبود

من اگر درد نداشته باشم ، سزایم آتش است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3-4 سالی می گذرد ؛ ترک عمیقی در من جای خوش کرد

آه یادش به شر

 

آنموقع چون خویش را علامه دهر می پنداشتم هرگز نفهمیدم چه گندهایی به زندگیم زدم

چه گهی بر بوم زندگی خویش که سفید ِ سفید بود پاشیدم

حال که کمی دورتر شدم و از بیرون به خویش می نگرم میبینم که من علامه دهر نبودم و آری هیچ چیز نبودم

دلخوش کرده بودم به گسستن از یک تنهایی بی اختیار

فرار از جامعه ای که هرگز مرا نفهمیده است

چرا همه فکر میکنند کسی آنها را نمیفهمند؟ چرا ما آدم ها انقدر غریبیم؟

و هزار چرای دیگر

 

این بود که هم در حسرت معصومیت کودکی خویش ماندم و هم در پاکی و بی آلایشی جوانی خویش

راه دیگری یافتم در میان لجن زار و رسیدم به امروز

این امروز

امروزی که جداست از هر چیزی

به دنبال مرهم نرفتم بلکه به دنبال چیزی رفتم که خاصیت من باشد

مانند هر ماده که خاصیتی دارد

در دانشگاه

در کار

در خانه

در جامعه

در دنیا

در عالم بالا

دنبال چیزهایی بودم که شبیه چیزی نباشد

بی بدلیل باشد

و عشق شد خود ِ خاصیت من

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادم هست با سالم بودن مشکل داشتم خود را بسته بودم به سیگار و بیخیالی های مدام

بقول رفیقی هرچیزی دوره ای دارد

الکل و سیگار و هزار تباهی دیگر ، گرچه به افراط نرسید و گاهکی هم رسید اما زود گذشت

چند مدتیست دارم سالم زندگی می کنم ، هم فکرا و هم جسما

رها شده ام مانند کبوترم

فکر میکردم خیلی قطورم که اینگونه زندگی میکنم فکر میکردم جراحت های زندگیم با تلافی از خودم مرهم می شوند

اما خیالِ باطل

اینجا نیستم تا نوبل ادبیات بگیرم ؛ آمده ام درد هایم را کالبد شکافی کنم

ادامه دارد . . . .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

طبیب که رفته بودم میگفت فشار خونت بالاست ، قرص هایی داده عجیب!

تنی از دانشجویان پزشکی تا آن را دید فرمود: این قرص برایت مردانگی نمیگذارد!

راستی چرا مردانگی تنها آلت است؟

من در این میان باید به فکر آلت خویش باشم یا فشار خونم؟!

هرچه هست و نیست اگر دو ساعتی این ور و آنور این قرص نیم وجبی را نخورم می شوم امروز که فشارم تا پس سرم بالا آمده

فشار خون پایینم آرزوست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی کنارت نیستم گریه نکن

نه که محدودت کنم نکه دل نداشته باشم و نه که خودخواه باشم

بغض میکنم ، میمیرم از بغض خونم بگردنت میافتد

داغم پاک نکردن اشک توست ، وگرنه دموکراسی من به تو حق ریختن اشک می دهد

افسوس نیستم در حضورت که با دستانم اشک های گرمت را لمس کنم

 

ساعت به صبح نزدیک تر می شود و من بی خوابم

بغضِ چند ساعته دارم

احساسی نیستم

فقط عقلم را صدای نم باران و رعد و برق تو پر کرده است

چقدر ساده می شکنی

نشکن ، این دنیای ِ تخمی ارزش دیدن شکستن تو را ندارد

 

همین

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز مادر بزرگ خویش را بعد از چندی دیدم ، چشمانش خیره به موهای سفیدم شده بود

و با حسرت و آه از این واقعه تعجب میکرد

خالی از اینکه خبر از هیچ چیز از زندگی من نداشت

و او تنها نام مادربزرگ را یدک می کشد و من نیز درگیر لفظ نوه ام

امروز آه کشیدم از این دوری و دوستی ها

و هزار حسرت دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی می شود ، آدمی با یک نفر روزهای زندگیش را طی می کند

کودک بودم یادم هست پدر کاست های سیاوش قمیشی را لای روزنامه می گذاشت و به خانه می آورد

مادرم هر روز آن را گوش میداد

من نمیدانستم این حال چیست و من نمی دانستم روگار آدمی کجا رقم می خورد

در غم و شادی ها این ترانه خوان بود که مرا با روزگارش گره داد

از درد های بلوغ و درد های اجتماعیم تا همین اواخر که با ترانه های این مرد عاشقی می کنم

با این ها بزرگ می شوم ، روزی می رسد به فرزندان خود رسم روزهای کودکیم را می آموزم ، وقتی من لای روزنامه عشق به خانه می آورم

وقتی آنها وقتی پیرتر می شوند میفهمند پدر و مادرشان چه روزگاری داشتند

نفس هایت گرم ترانه خوان روزگارم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دموکراسی در این مملکت هم خود داستان بلندی دارد

گاهی آدمی از فرط این همه دموکراسی حامله می شود ، بگذریم سخن در این باب زیاد است

. . . .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برخی حرف ها را نمی تواند زد ، نه که نتوانی ، نمی شود که زد

روزی می رسد همین جا ، در این گنجه ی خاطرات به خیلی چیزها بیشتر اعتراف می کنم

به دزدی که در همین حوالی زندگی می کند ، به کسی که دین ندارد و نا جوانمردانه آدمی را تصاحب می کند!

به دلتنگی های مدام

به صحبت های ناتمام

به گرم شدن در سرما ، به یخ زدن در گرما

به هر چیزی

روزی می رسد تا اعتراف کنم

آری ، من منجی سرزمین تو هستم

من را بارها در کتاب هایت خوانده ای

من روزی ظهور می کنم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادش بخیر نوجوان بودیم در حوالی بازار پیچ و مهره ، با پنگولی سیاه و البسه ای پاره ، کیسه ای سنگین به دوش داشتیم و از این مغازه کار به آن سری تراشی می بردیم

ترس از هیچ چیز نداشتیم ، گمان می کردم تمام دنیا زیر قدم های من است

نه خیالی و نه دغدغه ای

آری گرچه خیالمان آنوقت هم برایمان عظیم بود ولی خب آنها مشق روزگار عسرت اکنون ماست

برای من فعالیت رکن اصلی زندگی است خواه به رزم خواه به بزم

 

تنگ بودیم که همه کار می کردیم و هم بچگی و هم درس هم هزار درد بی درمان دیگر

شاید اکنون چون روحمان از پیشتر ها ترک خورده کمی به پت و پت افتاده ایم ، الله اعلم

 

نوجوان که بودیم گمان می کردیم دنیا همین چند روز است نمی دانستیم فردا آبشخور دیروز هاست

در تفاوت طبقاتی با دیگران سوختیم گرچه هزار هزار ققنوس از خاکسترمان به پا خواست

خیلی شکسته ایم ، خیلی از داخل کوره کشاندنمان و در آب یخ نموده اند مارا

خیلی موی سپید کرده ایم و چروک بر صورت انداخته ایم

که شدیم این ، با هزار عیب با هزار گریز با هزار عصیان

آدم خوبی نیستم ولی سعی می کردم بد نباشم

 

نوجوان که بودیم ، سرمان گرم بود به چیزهای سرگرم کننده ، ما نمی دانستیم داغ چیست نمی دانستیم درد و درمان چیست

چقدر گشتیم تا امروز

به تو رسیدیم

ای خوب خوب

ای خداوندگار من

ای روح و روان

ای همه ی ای ها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بامداد روز شنبه است دیگر

حال خوشی در من نیست

هرچه زیر و رو می کنم خود را می بینم پرم از خالی

کمی سر درد هولناک

کمی عذاب روح از اینکه چرا آنگونه که هست آنکه کنارم هست آنجور که باید نتوانسته ام آندسته از حرفهایم را به آن نحو که اغنا کننده باشد بزنم و به آن نیز به سیاهی شب روی نکند

من سختم آری سخت ، دنیا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شنیده ام خوب دل می شکانی خدا

باور نداشتم

من از تو دریده ترم

میبینی پای هر عهدی که با وجدان خویش بسته ام میمانم ، به تو ثابت می کنم بخش اعظمی از مشیتت را خودم می نویسم برای خودم خدا

سپیدی موهایم به شقیه نزدیک شده اند ، کاری بکن

قسم به سردرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر نام کتابم را رد نکنند ، به زودی کتاب"حوالی قرآن ، پاتوق توست" در اواخر تابستان امسال منتشر می شود

انشاءالله

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آنقدر در زندگی زمین خورده ام و دست روی زانو گذاشته و بقولی "یاعلی" گفته ام که این مشکلات ، سیاه مشق هم برایم نیست

پوست کلفتی عارضه ی عجیبی است

وقتی امروز پیش استادم بودم بیشتر آموختم ، یاد روزهای شیرین تر زندگیم افتادم که خانه ام در جوار ابرها بود

او به من بشارتی داد و گفت گشایشی در زندگانیت نزدیک است

دل نمیبندم به یاش و ناامیدی و هرگز خود و خدای خویش را فراموش نمیکنم

گاهی میشود که ایوب باید بیاید چند واحد در کلاس درسم ، درسی را به زور پاس کند

شانه هایم بسیار پهن است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا کنون فهمیده ای برایم همه چیز شبیه توست ؟

لیوان آب در دستم ، نگاهم به باران بهاری ، مطالعه ام

همه چیز شبیه توست

حتی همینجا

اینجا هم شبیه توست

من هم شبیه تو شدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...