رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

در رویا دیدم

روی تپه ای مشرف به گنبد سبز ِ شهر مدینه

کسی در گوشم خواند آیة الکرسی را

گم بودم یا پیدا شدم؟

همین

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

عجیب نیست که تو را ندیده ام یک عمر

تو چقدر مبتلا به دردِ خوب دیدنمی!

شبیه باغبان برای شخم و هرس

کمین نشسته برای فصل چیدنمی

 

فرار می کنم از خود همیشه و همه جا

تو میل من به فرار از خود ِ کپک زده ام

برای تازگی ِ زخم های این کنکاش

کمی ز اشک تو بر روی آن نمک زده ام

 

ح.س

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش میشد چند روز مسافرت میرفتم ، جایی که تا کنون نرفته باشم ، من باشم و یک چمدان از خودم

دنیا یک طرف ، مقصد من یک طرف دیگر

ح.س

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نرو

 

تو مال هیچکس نیستی تو دست من اسیری باز

می گی با تو نمی مونم میگم با تو میشم آغاز

 

هنوزم گیج حرفاتم،تو دل بستی به این تقدیر

باید با تو بمونم من ، باید با تو بشم درگیر

 

چی میخوای از وجود من تویی که شک بمن داری

میشم همقد هر خواستت اگر چه چوبه ی داری

 

خرابم میکنه این حال،خرابِ خوابِ بی خوابی

مث رویاست اون لحظه که واسه من تو بیتابی

 

نه رسم عشق تو اینه نه دنیا صاف و یکدسته

من از عمرم پشیمونم تو از حرفای من خسته

 

من اینجا زیر این طاقم غمم شاید که من شادم

تو راه بودنت با من نه دست و پا که جون دادم

 

نرو یک بار هم میشه من و اغقال حرفات کن

شبیه قایم تو این ساحل منو مهمون دریات کن

 

ترانه: حامد سرلکی

ملودی: رضا کرمی

گیتار بیس و گیتار :امیر سینکی

تنظیم و میکس مستر :امیر سینکی

 

محتوای مخفی

    برای مشاهده محتوای مخفی می بایست در انجمن ثبت نام کنید.

 

images?q=tbn:ANd9GcSQck8Pjqs-lpP3zU1Xomtz1B2FQOuFao7OSsz-n8CDz9T-wzEIjQ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش کسی در خلوتم بود

تا با او

امشب

شب گردی میکردم

تا سحرگاه

. . . .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ اشتراکی تصادفی نیست

به امید پذیرش

همین و بس

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بزرگ شدن تاوان های سختی دارد

بی آنکه خود بدانیم

یعنی گذار

گذار از رویاها

و چشیدن طعم تلخ آنچیز که هست، همینست

ح.س

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شکر ایزد را که دیدم روی تو

یافتم ناگه رهی من سوی تو

مولانا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عهد ها بشکسته

دکان ها بی روزی

کوله ها بی خاطره

شب بی ستاره است

غزل وزن ندارد

انگار ماه و خورشید جابجا شده است

کفر است ایمان و ایمان کفر

حیرانی ، سکون است

کاروان بی ساربان مانده است

مردانگی خشک

تخم ِ زنانگی خورده شد

همه حل می شود

وقتی تو باشی

آری

 

 

ح.س

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به بهانه ی رمضان الکریم

 

مسلمانان از دیرباز معتقد بودند که رمضان ماه رحمت الهی بر بندگان است ، این رحمت جز به اسباب انسان میسر نیست

یاد میکنیم از رفتگان که با رفتنشان قوم و جماعتی را غرق غمشان کرده اند از لطفی بزرگ تا پدر و مادرانی که در کنارمان نیستند ، از شهیدانی که با خونشان شستند ، خرچنگ های صدامی را

یاد کنیم در این ماه از کودکانی که موی بر سر ندارند اما دریا در سینه دارند ، آنانکه مادرانشان تلخ گریه می کنند در جوار تختشان ، از زندانیان در بند از آن ها که در ظلمند

از پدر و مادران شرمساز جامعه ی قرن بیست و یکمیمان که در تنگدستی نفس میکشند ، فراموش نکنیم خود را اگر هنوز به انسانیت معتقدیم . یادکنیم از پدران بدهکار به روزگار ، مادران سربلند ،

یاد کنیم از پدر و مادرانی که از جور زمانه در اتاقکی افتاده اند و آنها را سالمند میخوانند

به یاد بیاوریم اشک یتیم ، خون ِ دل خداست

رمضان یا غیر رمضان تنها بهانه ای برای خوب بودن عده ای از معتقدین به موازین این اعتقاد است ، کاش هر روز برای ما روزی خاص بود

و

به یاد بیاوریم خود را به بهانه ی رمضان ، هرچند دیگر رنگی از رمضان نمانده ، رمضان رنگ پریده شده است

گاهی به خودمان سر بزنیم

بیاد بیاورند اسیران امیران ِ کرم را و امیران اسیران را

 

ح.س

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیرمردم

 

من کمی پیرمرد هستم ، هوز که هنوز هست شب ها رادیو گوش میدهم ، ام پی تیری پلیر مرا خام خود نمیکند ، من هنوز در صف جستار ِ صفحه های اعصار پیشم ، تازه دلم هم میگیرد تایپ و کیبورد را تحریم میکنم چون عضو غیر رسمی کنگره ی ملی گذشتگانم من هنوز پیرمردم پس می نویسم با دوات و قلمم

من کمی پیرمردم عصرها بعد از کار دلم پر میگیرد برای یک چای زعفرانی ، برای عطر سکنجبین ِ در آب حل شده - مزاجم با افزودنیهای مجاز و غیرمجاز ناآشناست

هنوز هم کمی پیرمرد هستم بوی نای کتابهای قدیمیم را دوست دارم آخر کتاب های الکترونیکی حرمت ندارند!

هنوز هم تکه ِ نان ِ گوشه ی خیایان را که میبینم گمانم این است تکه ی پارچه ی کعبه است

من خیلی ، هنوز پیرمرد هستم

ح.س

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چیستی

 

آن روز که آب و گل ما را بسرشتند

بر پیکره ی هستی ما نیست نوشتند

 

 

جویای ابد را چه غم از نیستی خویش

فارغ ز دم آتش و تار ِک ز بهشتند

 

 

قومی به حج خواند ِو بیمار زر و سیم

گوساله خدا خواننو قومی به کُنشتند

 

 

آن قوم که مایی و منیت نپذیرند

حلاج چنان گشتن و از عشق بِرشتند

 

 

گشتند رهان از ابد و از قدر و از غم ِفردوس

چون تخم مودت به دل خویش بکِشتند

 

 

آزاد شدند از خود و خود چون به خود آمد

بر تارُک افلاک قدم ِخویش بِهشتند

 

 

ح.س

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بر سرِ بازار دین خون تو را می خورند

از جهت سود خویش سَر زتنت می بُرند

 

مفتی و مسلم زتو کیسه پر از زر کند

حاجی رسوای شهر در حَرمت سر کند

 

داخل هر حجره ای سکه به ضربت زدند

عده ای از مُفسدان نذر به هیات برند

 

می بَرَن و میزنند ، می کُشن و می کِشند

لای نذورات خویش طعم خدا می چشند

 

گِل به سر از بهر تو پای برهنه به کوی

از پس ِ اینققققققققدر عشق،ظرف چِپاندن به جوی

 

شمر و یزید زمان گشته همین رفتگر

سعی میان دو جوب مسلک این دربدر

 

کُلت به کف نوحه خوان،سرخوش و مست و دوان

نام تو کالای ناب،کَلب ِ در ِ قرص ِ نان

 

یاد تو لای کتاب درد تو گوییست آب

از پس این طبل و سنج حرف مرا خوب یاب

 

مسلک این بی دلان کوفه و کوفیست باز

بر در هر مسجدی نقش خدا نیست باز

 

مردم زیر ِستم ، زیر کَپَل های غول

سجده به زَر میزنند حال ضریح حال پول

 

بر سر بازار دین خون تو را می خورند

از جهت سود خویش سر زتنت می بُرند

 

ح.س

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چالش جدید

 

 

نمیدانم شاید عصرهای پاییزی ، شاید رزم فقر و ثروت و یا شاید قوانین اساسی روزمرگی

همه ی این ها وقتی در هیات غضب آلود روزگارم جمع می شوند مرا باعث میشوند که دیگر آن چیزی که سالهاست در قلمم نهفته است را عقیم کنم

خوب یا بد بودنش نسبیست

درد من این است که گاهکی از خود دور میشوم و متاسفانه در راه بازگشت به خود هم گم می شوم

همین . . .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سال 85 حافظ شناس عزیزی بنام "استاد شعبانی" داشتیم که مرد خوبی بود ، از دانشگاه تهران به خاطر نقدهای تندش اخراج شده و به سمت دانشکده های فنی و مهندسی تبعید شد . تمامی کتاب های ادبیات عمومی آن سالها را پس زده و آن ها را مسخره می دانست ، برای منی که در قیل و قال دانشجویان مهندسی دانشکده هوش و حواسم همیشه پی ناودانی احساس سعدی و شعور شعر عطار میگشت کمی سخت بود تحمل این حقیقت تلخ که تنها سه واحد مهمان این مرد بزرگ باشم

جزوه اش ، کپی گلچین شده ی آثار بزرگان ایران و جهان بود ، هرچیز که ممنوع بود میگفت ، برای دانشجویی که کله اش بوی قرمه سبزی می دهد آیا نعمتی ازین بالاتر هم هست؟

همیشه ساده پوش همیشه در حال مطالعه ، تن لاغر و ته لهجه ای گیلانی ، موهای ریخته ، در ایستگاه اتوبوس ، غروب ها می نشست ، سرد بود و منتظر اتوبوس های آکاردئونی میدان امام حسین (ع) می نشست.

از این آدم های خاص در زندگی من زیاد امدند و رفتند و همیشه داغ این بر دل دارم که چرا همیشه آدمهای نچسب زندگی من برایم همیشگی میمانند و همیشه آنها را می بینم و تحمل میکنم ولی شعبانی ها . . . .

آخرین بار دوستم او را در کتاب فروشی امیرکبیر در خیابان انقلاب دید ، دوستم میگفت یک متر کتاب روی دستش چیده و پشت صندوق در صف ایستاده بود

میگفت نیمی از حقوقش جای کتاب ها دَر میشد

من یک " استاد شعبانی " گم کرده ام . . . . .

ح.س

 

 

 

پ.ن: وقتی چهار کیسه اوراق مدرسه به زباله دان دادیم ، آنقدر خاطرت عزیز بود که چزوه ی پر از یادداشت و نکته های نوشته از سخن استاد را رو سینه فشرده و در مدرسه ی حال گذاشتیم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم اندکی برف با طعم دل غشه ، چای دارچین ، شال پیچ گردن ، سرمازدگی و "تو " می خواهد

. . . .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

علی (ع) در فرازی از نهج البلاغه ، ایمان را مانند بدنی دانسته که " صبر " در آن بدن حکم " سر" را دارد

و سر هم که با ارزشترین و حاکمترین عضو در احوال بشریست

پیچیدگی این مضمون چنان است که گاهی به خود می گویم آیا صبر بر دشواری که خود آدمی برای آینده اش تراشیده هم میتواند فضیلت باشد ؟ یا فی الحال تشخیص منبع تراوش عُسرت (پیش از صبر) آیا میتواند موثر باشد؟ مصیبت انسانی و یا مصیبت غیر انسانی؟

یا شاید هم ذاتا صبر فعل پر فضیلتیست که در بطن آن اهمیتی نیست که مصدر و ریشه بلای حاصله پیش از صبر بر آن چه باشد

؟!؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...