رفتن به مطلب
Hanaaneh

نظر سنجی مسابقه ادبی با موضوع فراموشی

کدام فراموشی دلنشین تر است؟  

26 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. کدام فراموشی دلنشین تر است؟

    • 9
    • 2
    • 3
    • 1
    • 7
    • 4


پست های پیشنهاد شده

سلام

برای این سری مسابقه 6 نوشته به دستمون رسید

نظر سنجی به صورت تک انتخابی هست

کسانی که میخوان برای مسابقات بهشون اطلاع داده بشه، پایین اولین پست این تاپیک سپاس بزنن

[h=1]دعوت از کاربران تالار ادبیات[/h]

  • Like 19

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نوشته اول

 

.....:«صبح شده بود،چشمهایم را که باز کردم سقف اتاق بودو پنکه سقفی که میچرخید

 

 

عجیب بود برایم ...چرخش پنکه.خنکای نسیمی که حاصل این چرخش بود صورتم را نوازش میداد

 

 

به پهلو خوابیدم اما چشمانم باز بود

 

 

یه چیزی درست نبود اما نمیدانم جه چیز!!

 

 

فضای اتاق برایم آشنا بود .....اما نمیشناختمش

 

 

ترسیدم....نشستم و اطراف را نگاه کردم

 

 

چیز خاصی برایم آشنا نمی آمد....از عکسهای روی دیوار و تصویری که در آیینه دیدم فهمیدم اینجا اتاق من است.

 

 

ابتدا خیلی ترسیدم...هول کردم.....اما سعی کردم خونسرد باشم...

 

 

لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم...حس عجیبی داشتم

 

 

چیزی از درون آزارم میداد

 

 

از خانه بیرون زدم شاید چیزی بادم بیاید.معازه ها و خیابان اطراف را وارسی کردم نه!اوضاع از آنچه فکر میکردم وخیم تر بود.

 

 

هیچ!!تنها چیزی بود که یادم می آمد

 

 

از جیب لباسم کیف کوچکی را در آوردم که عکس چند نفر در آن بود که نمیشناختمشان

 

 

تنها یکی از عکسها حس عجیبی در من برمی انگیخت

 

 

نفسم به شماره می افتادوضربان قلبم بالا میرفت....حس خوبی نسبت به آن عکس نداشتم

 

 

با دیدن عکس،تصاویری محوی در ذهنم تداعی میشد

 

 

سرم درد گرفت.....آن عکس را جای دیگری هم دیده بود اما یادم نمی آمدکجا...

 

 

آنقدر در خیالات خودم بودم که متوجه نشدم کی به پارک رسیدم....

 

 

روی یک صندلی نشستم حس عجیبی داشتم ،میدیدم اماحس نمیکردم

 

 

دوران سختی داشتم....حال که در این آسایشگاه روانی بستری ام میفهمم چه نعمت بزرگی بود فراموشی ....»

 

 

مرد با چشمان دورنگش به چشمانم خیره شد..اشک را میشد در چشمانش دید...

 

 

نگاهش را از من دزدید،پاکت سیگاری از جیبش در آورد ،یک نخ سیگار بیرون کشید و گوشه لبش گذاشت با فندک سیگارش را روشن کرد ...کام عمیقی از سیگار گرفت سپس بلند شدو قدم زنان به سمت دیگر حباط رفت

 

*************************

نوشته دوم

 

 

پدرم دستم رو گرفته بود و داشت من رو با خودش به مدسه مي برد .

كلاس دوم ابتدايي بودم و خيلي دوست داشتم ، پدرم به مدرسه برسونه من رو .

با انگشت شصتش پشت دست من رو نوازش ميكرد ، توي اون هواي سرد پاييزي احساس گرماي عشقش تمام وجودم رو پر كرده بود .

ناگهان از كوچه فرعي يه پيرزن عصا زنان پيدا شد ، صداي پدرم زد طوري كه انگار مطلب مهمي ميخاد بگه .

ما ايستاديم .

عصاش رو به طرف من دراز كرد و گفت:هي آقا براي چي اينجوري عاشقانه دستاي پسرت رو ميفشاري ، آخرش تو هم مثل من تنها ميزاره ، تنها ميموني با خودت .

خيلي مطمئن صحبت ميكرد.

بعد از اينكه رفت به پدرم گفتم چي ميگفت ، اونم گفت هيچي عزيزم ، ولي توي مسير زير چشمي نگاهش ميكردم انگار حرف پيرزن باعث شده بود كه به فكر فرو بره ولي ذره اي از عشقش به من كم نشد ، نه اون روز نه هيچوقت ديگه .

اون موقع تو بچگيم ميدونستم اگه بگم نه پدر من اون كاري كه پيرزن گفت رو انجام نميدم فايده اي نداره .

واسه همين هم به خودم قول دادم هيچوقت اون اتفاق رو يادم نره و هميشه اون ماجرا جلوي چشمم باقي مونده ، مطمئنم هر اتفاقي پيش بياد اين ماجرا از ذهنم يه لحظه هم پاك نميشه.

**********************************

 

نوشته سوم

 

قدم به قدم می اید.لیست کتابهارا از من میگیرد وبا لبخند مهربانش بعد از خداحافظی میرود.شوق وصف ناپذیری دارم وصدای قلبم شنیده میشود ،خون به چهره ام میدودونگاهم برق میزند..بعد از بستن در پشت در وایساده ام ومثل دیوانه ها از ته دل میخندم.از پله ها بالا میروم وکتابهایی که برایم اورده است را ورق میزنم و از ته دل ذوق میکنم. چنان باذوق ورق میزنم که گویی کتابهای قیمتی 1400سال پیش روبه رویم قرارگرفته ومن این کتابها را از لویی شانزدهم هدیه گرفته ام.در عین ذوق کردن مراقبم که پدر ومادرم که درهمان نزدیکی درحال صحبت باهم هستند متوجه ذوق کردن های عجیبم نشوند.جز همین تصویر وحس، هیچ کس وهیچ اتفاقی به یادم نیست. نمیدانم کیست.نمیدانم این روز، درکدامین ورق تاریخ زندگیم رخ داده است!مغزم درگیراست واورا نمیشناسد ولی قلبم گویی اورا از خودم نیز بهتر میشناسد.تنها شاهد این ادعا همین است که بین تمام رخدادهای زندگیم این خاطره باتمام احساسات وصداهاورنگها وزیبایی هایش در ذهنم باقیست وفراموشی نیز حتی نتوانسته کوچکترین خدشه ای براین « مغزنبشته» وارد کند.همین مدرکیست که دردادگاه وجودم قلبم راتبرئه ومغزم را مجاب به پذیرش اشتباهش میکند. قاضی دادگاه منم ،ولی چه دادگری سختی ست وقتی شاکی ومتهم هردو جزئی ازوجودم هستند!وقتی قراراست بین احساس ومنطق حکم کنم.!از همه بدتراینکه نتیجه این دادگاه هرچه باشد بازهم هنوز سردرگمی ادامه دارد.بعد از چندروزتفکروتنفس باانکه قلبم در دادگاه تبرئه شد ومعلوم شد قصد ندارد دراین پریشان حالی بیشتر پریشانم کند سرگردانم واز این فراموشی میترسم وتنها همین تک خاطره نقش بسته در ذهنم وارامش وشوقی که دراین یاداوری به من القا میشود تسکینم میدهد.

لبخندش عجیب است هنوز هم وقتی به لبخندش فکرمیکنم ناخوداگاه ذوق میکنم.لبخندش عجیب است گویی این ذوق یک طرفه نیست .شاید اوهم بعد از سوارشدن درماشین کلی ذوق کرده ومثل من از ته دل مثل دیوانه ها خندیده است...

اخر مگر میشود لبخندی نااشنا این چنین برمن تاثیر بگذارد!مگراو کیست ؟

چه می داند کسی شاید که او هم دلش زیر نگاه من تپیدست ...

 

 

چه می داند کسی شاید شبی هم به یادم آهی از دل برکشیده است...

 

 

چه میداند کسی شاید در آن روز که وحشی بود و با من ناز میکرد..

دلش با صد هزاران مهربانی به رویم در نهان در باز میکرد..

گاهی خودمان اتفاق های مهم وشگفت انگیز زندگیمان را با فراموشی به پستوی ذهنمان تبعید میکنیم.این فراموشی بدتر از ان فراموشیست......

*************************************

 

نوشته چهارم

 

 

تنها چیزی که هیچوقت فراموشم نمی شه روزیه که اونها داشتن از خونه ما می رفتن نمی دونم شاید یک ساعت شاید کمتر شاید بیشتر فقط به هم نگاه کردیم واشک ریختیم یه پسر 14 ساله و یه دختر 12 ساله پا ک ترین و معصومانه ترین عشقی که توتمام این سالها در کش کردم مطمئنم حتی بعد از مرگ هم نمی تونم فراموشش کنم.

 

*******************************

 

نوشته پنجم

 

 

یه ایستگاه بود فقط

یه اتاقک کوچیک

یه سوزنبان پیر با فانوسش

صندلی من هم بود کنار همون اتاقک

اومد نشست کنار صندلیم

یه نخ از سیگار مگناش که من بوش رو فقط وقتی پیش پیرمرد بودم، خیلی دوست داشتم، درآورد، روشن کرد

گفت هوای خوبیه نه؟

- نه

+ چی شده باز؟ کسی بهت حرفی زده؟

- کسی یعنی کی؟ کجا هست این کسی؟

+ نمیدونم همونجایی که شب ها خسته از اینجا میری کجاست؟

- نمیدونم

+ میفهمم حالتو... خوب میفهمم

دوباره گفت: حساب روزها رو بالاخره فهمیدی یا نه؟

- مگه خیلی گذشته؟ اصلا چند بار میشه که میام اینجا؟

نمیدونم چرا سرشو انداخت پایین زیر لب حرفی زد که نفهمیدم

- سخت میگیری به من انقدر چرا؟ خودت بگو خب

+ 2 سالی میشه نه؟

سرم، انداختم پایین گفتم آخریش کی میاد امروز؟

+ فکر کنم امشب دیرتر از همیشه باید بری آخه حدودا 00:00 میرسه

شروع کردم پاهامو تکون دادن

+ بالاخره اسمشو نگفتی

- ...

+ بعد از اینهمه مدت یه بار نمیخوای دربارش حرف بزنی؟

- درباره کی؟

+ همون که هرروز میایی می ایستی اینجا منتظرشو هیچ وقت هم نمیاد

سرم انداختم پایینو آروم گفتم: میاد... من میدونم که میاد

+ همون که هرروز میای می ایستی اینجا منتظرشو یه روز میاد

- نمیدونم چیز زیادی ازش...خیلی قبل ها گمش کردم

تازه پیداش کردم بعد یهو رفت دوباره

حالا ولی میدونم میاد

سرشو تکون داد گفت میاد پس...حتما میاد

---------------------------------

+ نمیخوای بری؟

- کجا؟

+ همونجایی که هرشب میری و فردا دوباره میای اینجا

- من هیچی نمیدونم ... هیچ جا هیشکی منتظرِ من نیست

+ مهم اینه که تو منتظر یکی هستی...ساعت 00:30 شد... برو... فردا شاید بیاد

********************************

 

نوشته ششم

 

از زمانی که چشم باز کرده ام و فهمیدم هیچ چیز و هیچ کس را به یاد ندارم، چندی گذشته است.

خیلی فکر کردم، خیلی تلاش کردم تا چیزی را به یاد آورم اما چند تصویر و صدا را میبینم و میشنوم

دو تصویر با دو صدای زیبا...

اولی تصویر مردی است که در نیمه شب، سر به سجده حق گذاشته و صدای "سبحان الله" گفتنش را میشنوم. سبحان اللّهی که می گوید با آن (ح) که به زیبایی تلفظ می کند، عجیب به دلم می نشیند..عجیب آرام می شوم از شنیدن آن صدای بم و مردانه و آن خلوص در ذکر گفتنش..

دومی، تصویر زنی است که می خندد، خیلی زیبا می خندد.. طوری می خندد که گویی هیچ غمی وجود ندارد.

چشم که می بندم و صدای خنده اش ک در سرم می پیچد، ناخودآگاه هم آرام می شوم هم شاد.. دوست دارم من هم با او بخندم و شادی کنم و وقتی چشم باز می کنم، متوجه می شوم که لبخدی بر لبانم نقش بسته است..

وقتی به آن زن فکر میکنم، بویی خاص شامه ام را نوازش می کند.. بوی عطری خاص.. آرام بخش.. تسکین دهنده.. خدایا چه سری در این بوست که این چنین تخدیر می کند جسم و جانم را؟..

چقدر دلم میخواهد این دو نفر را ببینم.. ای کاش.. ای کاش این مرد و زن، پدر و مادرم باشند

  • Like 17

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش نظرسنجی چندگانه بود

نمیتونم رای بدم:hanghead:

  • Like 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه عالی بودن ولی متاسفانه فقط یکی میشد :sigh:

  • Like 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی قشنگ بودند. کاشکی انتخاب چندگانه بود اینجوری در حق بعضیهاشون اجحاف میشه. . موضوع خوبی بود چرا خبر ندادی برای شرکت ؟!

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
خیلی قشنگ بودند. کاشکی انتخاب چندگانه بود اینجوری در حق بعضیهاشون اجحاف میشه. . موضوع خوبی بود چرا خبر ندادی برای شرکت ؟!

راستش من واسه مسابقه خیلی نتونستم تبلیغ کنم

تو همون تاپیک فراخوان هم نوشتم که بچه ها تبلیغ کنن ولی خب فقط baroon واسه بچه ها فرستاد

حالا پایین اولین پست این تاپیک که گفتم سپاس بزنید، خبرتون میکنم ایشالا عزیزم

  • Like 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شرمنده من فقط واسه یاد آوری عرض می کنم موضوع مسابقه با موضوع نظرسنجی تناقض داره

 

[h=2]Default.gif فراخوان مسابقه ادبی با موضوع فراموشی[/h]

سلام

اگر روزی از خواب بیدار بشید و ببینید که هیچ چیز یادتون نیست و هیچ کس رو نمیشناسید

هرچی هم فکر میکنید به هیچ نتیجه ای نمیرسید

یعنی یه جورایی انگار یکی پاک کن برداشته وُ همه چیز رو از ذهنتون پاک کرده

و فقط یه اتفاق خاصی هست که تو ذهنتونه و فراموش نکردید هنوز

یعنی فقط همین و دیگه هیچی یادتون نمیاد

خب حالا بنویسید برای ما درباره اون اتفاقی که با همه این فراموشی ها، هنوز هم تو ذهنتون مونده

 

لطفا نوشته هاتون رو تا
13 بهمن
برای من به صورت خصوصی بفرستید

 

+ متاسفانه من نمیتونم واسه مسابقه تبلیغ کنم

دوستانی که میتونن،این کار رو انجام بدن

مرسی

 

 

ولی خوب من همه متنها رو خوندم رای هم دادم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
شرمنده من فقط واسه یاد آوری عرض می کنم موضوع مسابقه با موضوع نظرسنجی تناقض داره

 

Default.gif فراخوان مسابقه ادبی با موضوع فراموشی

 

سلام

اگر روزی از خواب بیدار بشید و ببینید که هیچ چیز یادتون نیست و هیچ کس رو نمیشناسید

هرچی هم فکر میکنید به هیچ نتیجه ای نمیرسید

یعنی یه جورایی انگار یکی پاک کن برداشته وُ همه چیز رو از ذهنتون پاک کرده

و فقط یه اتفاق خاصی هست که تو ذهنتونه و فراموش نکردید هنوز

یعنی فقط همین و دیگه هیچی یادتون نمیاد

خب حالا بنویسید برای ما درباره اون اتفاقی که با همه این فراموشی ها، هنوز هم تو ذهنتون مونده

 

لطفا نوشته هاتون رو تا
13 بهمن
برای من به صورت خصوصی بفرستید

 

+ متاسفانه من نمیتونم واسه مسابقه تبلیغ کنم

دوستانی که میتونن،این کار رو انجام بدن

مرسی

 

 

ولی خوب من همه متنها رو خوندم رای هم دادم

راستش مسابقاتی که اینجا برگزار میشه، معمولا سبک خاصی داره

یعنی یه جورایی هرکسی برداشت خودش رو داره

به قول یکی از بچه ها میگفت یه مسابقه عکاسی با موضوع جاده شرکت کرده بودیم،یکی از مسیر حرکت مورچه ها عکس گرفته بود

حق با شماست اما اگر دقت کنید، هرکسی یه برداشت خاصی داشته

تو مسابقات قبل هم تقریبا همینطور بوده همیشه

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یعنی همه رای دادن؟ :|

  • Like 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب اعلامِ نتایج

 

نوشته اول با 9 رای=peyman sadeghian نفرِ اول برنده 150 امتیاز

 

نوشته پنجم با 7 رای= hanaaneh :hanghead: نفرِ دوم برنده 100 امتیاز

 

نوشته ششم با 4 رای= m.sh1992 نفرِ سوم برنده 50 امتیاز

 

بقیه نوشته ها

 

نوشته دوم ali jaafari

 

نوسنده های نوشته هایِ 3 و 4 هم خب مایل نبودن اسمشون گفته بشه

 

سپاس از همگی

 

بدرود

  • Like 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تبریک عرض می کنم به برندگان عزیز امیدوارم تو تمام مراحل زندگی موفق باشید

و ممنون از زحمات مدیر محترم تالار ادبیات خدا قوت

  • Like 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
تبریک عرض می کنم به برندگان عزیز امیدوارم تو تمام مراحل زندگی موفق باشید

و ممنون از زحمات مدیر محترم تالار ادبیات خدا قوت

سلامت باشید شما :)

  • Like 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×